چند وقت قبل تر ٬ اواسط خردادماه٬ زمانی که داشتم می رفتم زنجان واسه امتحانات پایان ترم ٬ و یک روز فوق العاده سگی رو گذرونده بودم متنی رو اینجا قرار دادم که خیلی هاتون خوندید و خیلی هاتون هم نخوندید. آخر متنم نوشته بودم : شاید تنها فرقی که با اکثر دخترهای وبلاگ نویس دیگه داشته باشم اینه که خودمم. همون آدم خاکستری هستم که بیرون ازین دنیای مجازی هم هستم. نه سفیدم و نه سیاه. مثل پلنگ صورتی . گاهی اون قدر دل رحم میشد که می رفت بچه اردک؟ رو میاورد توی خونه ش و بزرگش می کرد. گاهی هم انقدر بدجنس که واسه اون کاراگاهه نقشه می کشید و اذیتش می کرد. منم همونم. گاهی دل رحم و نازک دل و گاهی هم بدجنس و بی رحم. سعی و تلاش خاصی نمی خواد برای سفید جلوه دادن خودم. مخصوصا اینجا که قرار هم نیست کسی از زندگی شخصی و خونوادگی من سر در بیاره. قرار نیست کسی بفهمه آیا من به پارادوکس ایجاد شده بین تازه عروس و مادر شوهر با کلاسش در جمع خونوادگی مون خندیدم یا نه . ممکنه در عمل متوجه نشیم که آیا مثلا به فلانی داریم حسودی می کنیم یا نه. آیا فلان کاری که در حال ارتکاب هستیم از نظر اخلاقی و " عرف " جامعه اشتباهه یا نه. ولی قطعا بعد از نوشتن متوجه خواهیم شد که فلان کار اشتباه بوده. اینکه من برای دوست پسرم محدودیت ها و دیوارهای فرضی بکشم ممکنه در عمل حس " تمام خواهی " و مالکیت من رو ارضا کنه ولی وقتی به روی کاغذ بیارمش و آگاهانه خودم رو نقد کنم قطعا متوجه خواهم شد که این کارم اشتباه بوده. پس نتیجه اینکه من خودم از اشتباهاتم حداقل پس از نوشتن ٬ آگاه میشم. و دلیل نوشتنم هم همینه٬ اگه امروز نفهمیدم. اگه فردا نفهمیدم٬ حداقل با به عقب برگردوندن و نگاه کردن به نوشته های آرشیوم می تونم بفهمم کجاها بیراهه رفتم و کجاها اشتباه کردم.
برای من وبلاگ نویسی به منظور آروم کردن ذهنم ِ نه راهی واسه شو آف کردن افکار و عقاید مثلا روشن فکرانه ام! اینجا من خودم هستم و خودم. قبول که معترفم گاهی همه ی حرف ها رو نمیشه اینجا نوشت. ولی منظورم حرف های دو نفره ی خودم و دوست پسرم ِ و نه حرف ها و عقایدی که در ذهنم می گذرن. من همیشه به خودم گفتم فکر کن تو اینجا ایستادی و مشغول سخن رانی هستی ولی برای یک سالن پر از خالی ! پر از صندلی های اشغال نشده! من از افکار مریضم نمی ترسم. از رویاهای مستهجن. از لطافت کلمات٬ از هیچی نمی ترسم. حتی از برداشت های شما راجع به خودم.
من نمی خوام اینجا فقط مکانی باشه که من رو ٬ پرنسس رو ٬ یه دختر شاد٬ مثبت ٬ مهربون٬ روشن فکر و هر صفت دیگه ایی که بار معنای مثبت و در عرف جامعه : خوب ٬ معرفی کنه. ممکنه بیرون ازینجا نزدیک ترین دوستانم من رو خیلی شادتر ٬ سرزنده تر و مهربون تر از دختری ببینند که شما اینجا می بینید. ولی دقیقا به همین علته که نمی خوام این توهم که به اونا منتقل شده به شما نیز!
من یه دختر خاکستری ام. با یک عالمه فکرهای نا به هنجار و هنجار . با یک عالمه رویاهای اخلاقی و غیر اخلاقی ! شجاعم و دلم می خواد بتازونم و نگران حرف شمایی که اینجا رو می خونی نباشم. پُرم از فکرهای کج و معوج و مالیخولیایی ٬ مریض ٬ ناجور ٬ اصلا هر چی!! اگه به ذهن من اومده یعنی وجود داره. و وجود داشتن شون هم دلیل بر بد بودن یا خوب بودن نیستن. کی روی این افکار و نوشته ها٬ لـــِـیبل بد بودن یا خوب بودن میذاره؟ کی میگه پارادوکس دلیل خنده دار بودن یا نبودن نیست؟ پس طنز های ما ریشه شون از کجا میاد؟
اگر تو دنیای بیرون٬ قراره ماسک بزنیم. نقاب بزنیم و طبیعت انسانی مون رو با عرف جامعه تنظیم کنیم من دلیلی نمی بینم که بخوام توی این دنیا هم جلوی انسانیت و مرز بی کرانه ی تخیلاتم و ذهنم رو بگیرم.
این حق من ِ که توی این صفحه ی سفید کاغذ به هر کسی که دلم می خواد یا عشق بریزم یا تنفر. اولی رو هممون انجام میدیم. چه " عاشق " باشیم چه نباشیم ٬ چه در اندرونی خودمون به پاش عشق بریزیم چه نریزیم ٬ چون دور دور عشق ِ و از نظر " عرف! " عشق چیز خوبی ِ و اینا! هممون میشیم عاشق. هممون یه معشوق خیالی یا واقعی می سازیم و اینجا میشه بت خونه. واسش شعر میگیم . حمد و ثنا می خونیم. ولی پس تکلیف تنفر چی میشه؟ تکلیف نکبت و سیاهی های ذهن مون چی میشه ؟ خیلی راحت دیلیت میشن. تو دنیای خارج که جایی ندارن تو همین دنیا هم خیلی راحت پسشون می زنیم. چرا؟ که کسی نگه پرنسس چقدر سنگ دل ِ ٬ چقدر کینه ایی ِ ٬ چقدر فاشیست ِ ! بی تعارف و بدون رودروایسی همه ی ما یه لیست از کسانی که بخوایم تو ذهن مون ترور شون کنیم٬ با گیوتین سرشون بزنیم یا با تانک از روشون رد بشیم یا با اره برقی سر بزنیم داریم. به نظر من٬ این آزادی ِ ذهن ِ که نمی خواد خودش رو با عرف جامعه همسان کنه. فیلتر کنه که فقط فکرهای اخلاقی ٬ رویاهای غیر مستهجن٬ عقاید غیر فاشیستی ٬ اخلاق های خوب رو داشته باشه. میگی بده؟ بده که ذهنت انقدر آزاد و سالم ِ؟ خب ٬ پس اگه این طور باشه فقط باید به یه سری آدم های خاص که تو تیمارستان ها بستری هستن رشک ببری.
دلیل اینکه توی این محیط مجازی همه ی ما می خوایم مثبت و والا و آدم خوب جلوه کنیم رو ٬ واقعا نمی فهمم. من خودم هستم. با ذهن خاکستری خودم. از نظر جامعه ی مدنی٬ من یه شهروند هنجار شکن هستم. نه فقط از نظر اعتقادی و پوششی که به نظام دولتی مربوط بشه. بلکه به دلیل خلاف های بزرگ و کوچیکی که می کنم. شیطنت های خاص خودم رو دارم که شاید از نظر خیلی از شما بزرگ منشان و روشن فکرها نشونه ی عقب موندگی به چشم بیاد. من ازینکه با مداد مشکی آرایشی روی کاپشن یه پسر مزاحم توی قطار بزرگ بنویسم : " من خرم! " هیچ ابایی ندارم و اصلا واسم مهم نیست که شما نظرتون راجع بهم عوض میشه یا نه! مهم اینه که من حتی با یادآوری ش هم لذت می برم. حالا شما هی بگو عجب آدم بی فرهنگی هستی! من خودم می دونم که وقت هایی که تنها باشم با لایی کشیدن در حد بنز! لذت می برم. گاهی ازینکه توی تصوراتم از کسانی که ازشون بدم میاد یا واسم غیر قابل تحمل هستن انتقام بگیرم لذت می برم و گاهی هم ازینکه ببخشمشون و به حال خودشون رهاشون کنم.
دقیقا مثه بچه های سه چهار ساله. ذهنشون رو هنوز با " بد و خوب " های جامعه یکی نکردن. هر چیزی که به ذهن شون میاد دقیقا خواسته ی درونی و واقعی دلشون ِ . شرورن و به خاطر همین هم دوست داشتنیَ ن چون خودشون هستن. نمی گم بد باشیم. نمی گم یه مسلسل بگیریم دستمون و همه رو از این دم بُکـُـشیم. میگم خودمون باشیم. همون آدمی که بیرون ازینجا مجبوریم سانسورش کنیم.
زین پس٬ به من ربطی نداره چیزایی رو که شما اینجا می خونی طوری بنویسم و طوری سانسور کنم که تو لیست خوب های شما عزیزان قرار بگیرم. واسه دل خودم می نویسم. می خوام کهکشان ذهنم رو آزاد بذارم و خودم تو افکار ِ " بدون لیبل " غلت بخورم. اینجا من خودمم. همونی که واسه طبیعت سرکش انسانی ش اونقدر ارزش قائل ِ که نخواد تو قالب های از پیش تعیین شده ی جامعه بریزدشون.
شاید به همین دلیل باشه که اکثر مواقع تعداد کامنت های خصوصی بی نام و نشون من انقدر زیادن. با همه ی شماهایی هستم که واسه ی من کامنت های خصوصی بی سر و ته میذارید٬ انقدر اعتماد به نفس دارم٬ انقدر تو خودم این شجاعت رو می بینم که بخوام اینجا٬ همونی باشم که هستم. اگر خیلی تمایل دارید که یه آدم سفید سفید٬ با یه لباس روحانی و مثبت و یه دختری که چارچنگولی فرمون ماشین رو نگه می داره که مبادا سرعتش از سی تا تجاوز کنه ٬ ببینید٬ دیگه اینجا تشریف نیارید. من همینم. و دقیقا به همین منظور هم وبلاگ می نویسم که خودم رو ببینم. نه یه آدم دیگه ایی که تو شناختنش خودم هم دچار تردید بشم!
ته نوشت : کمی لحنم معترضانست ٬ می دونم خودم!
ته نوشت دو : رفیق چادرنشین عزیز شفیق مان! وقت شما تموم شد! پاسخ نامه ها بالا! ( در صورت اعتراض می تونی هر چی سریع تر پاسخ های کتبی خودتون رو به نشونی پرنسس پست کنی )
- به جون خودم این روزا خیلی سرم شلوغه. برگشتم سر فرصت به تموم کامنت های عمومی و خصوصی جواب لازمه رو خواهم داد. واسم خط و نشون نکشید بنجنس ها!
(با لحن سنجدی) : بر میگردم! حتما !