برادر ٍمادر آدم چیز خوبی است!
اولین بار سال آخر دبیرستان بودم که از پشت لنز دوربین های عکاسی و فیلم برداری دیدمش. اولین بار ظهر بود. خونه ی مادربزرگ. از مدرسه آمده بودم و ناهار خورده نخورده وسط پذیرایی دراز کشیده بودم تا بیدار بشه و من بعد از ۱۸ سال از پشت تلفن با خجالت حرف زدن و با کلی رودروایسی صحبت کردن بدون واسطه باهاش حرف بزنم. بدون واسطه گری سیم های تلفن. اولین بار خیلی خجالت می کشیدم برم و باهاش بدون رودروایسی در آغوش بکشمش و ببوسمش و ورودش به وطن رو خوش اومد بگم. اولین بار وقتی من مثلا خواب بودم و اومد توی اتاق پذیرایی خونه ی مادربزرگ من خودم رو زدم به خواب! که اول اون منو ببینه بعد من مثلا بیدار بشم تا کمی جرات و جربزه توی خودم ایجاد کنم تا بتونم ببوسمش. می شنیدم که می گفت : این دختر جوونی های مادرشه! فتوکپی برابر اصل! و من لب خند زدم. در خواب!
اولین بار شدم مترجم دوست دخترش. شدم همراه دوست دخترش تا وقتی اون می خواست تنها باشه و کتاب بخونه من و دوست دختر انگلیسیش بریم باهم خرید کنیم و از سر به سر گذاشتن فروشنده ها لذت ببریم. توی اولین دیدار من با دوست دخترش گرم گرفتم. باهم می رفتیم خرید و بستنی قیفی می خوردیم و من با دختری که هیچ نمی شناختمش اون قدر گرم گرفته بودم که میکِـیلا از خصوصی ترین لحظه هایی که با " اون " داشت برای من تعریف کرد.
باید برای یه کنفرانس علمی میرفت. دوست دخترش بلیط برگشت رو دیرتر اُکی کرد و موند. کنار من. یه تابستونی بود پر از درس و خنده و شب بیداری و صبح زود سر کلاس های پیش دانشگاه که زودتر از مدارس معمولی شروع شده بود ٬ گذشت. و بالاخره میکِــیلا هم با اومدن پاییز رفت. سال بعد دوباره اومد. این دفعه تنها. میکـِـیلا دیگه دوست دخترش نبود ولی وقتی فهمیده بود داره میاد ایران برای من سوغاتی فرستاده بود. این بار با هم رفتیم. پیاده روی کردیم. از بالا تا پایین ولیعصر. از پایین تا بالای ولیعصر . با دود مارلبروی فیلتر سفید و کتونی های سفید و پاهای تاول زده و جیغ جیغ مامان و .... نزدیک شدیم. اون قدر که از لاک تنهایی های خودش دراومد بیرون و از بین این همه آدم توی فامیل با من فقط احساس صمیمیت کرد و از بین این همه آدم توی فامیل فقط با او احساس صمیمت کردم و ... نزدیک شدیم.
دایی خوب است!
دایی که جرات مخالفت با رسم و رسومات کهنه ی خاندان را داشته باشد و تورا به challenging دعوت کند خوب است. یک دایی که جیگر داشته باشد و هی مقابل متلک انداختن شوهر خواهر ها و برادرها و زن برادرها قد علم کند و حرف ها و عقاید خودش را داشته باشد و برای من سی دی های گروه مستان رایت کند و یک دایی که دوست دخترش از آن سر دنیا برای من یک نامه ی راست راستکی دست نویس و یک عالمه سوغاتی های ریز و درشت بفرستد خوب است!
دایی آن قدر خوب است که وقتی از فلان سطر فلان کتاب تعریف می کنی بفهمی او هم از همان سطر همان کتاب خوشش آمده! دایی آن قدر خوب است که وقتی مامان سر میز میگوید : می بینی این دختر به چه اراجیف و عربده هایی گوش می کند! او کمی مکث کند تا لقمه ی دهنش رو قورت دهد و مامان در این فاصله هی از عربده هایی که طرف میکشد بگوید و دایی بعد از قورت دادن لقمه اش بگوید : نامجو در عالم موسیقی یه نابغه ست!
دایی آن قدر خوب است که بخواهی دو تایی باهم بروید قدم بزنید زیر نم نم بارون و دایی با اون کت جذاب و چکمه های بلندش که کمی از اون ها از زیر شلوار جینش معلومه دل دختر هایی که از بغل دستتون رد میشن رو ببره و تو ذوق کنی ازینکه ببینی این دایی که فقط ۶ سال از بابای خودت کوچیک تره انقدر سرحال و جوون و قبراق ِ و تو کِیف کنی ازینکه این آدم دایی توئه!
دایی خوب است! آن قدر که وسط یک میهمانی فوق العاده رسمی که نوکر و خدم ها جلویت دولا راست میشوند و ۲۰ نوع غذا و دسر روی میز چیده شده دایی از صاحب خونه سراغ نون و پنیر می گیره به این دلیل که این غذاها برای این وقت شب سنگینه! دلت می خواهد بری وهمون وسط جلوی اون همه آدم بگیری و دایی رو سفت و محکم بچلونی! اونقدر محکم بغلش کنی که دیگه نتونه بره! هیچ جا نره! حتی به هوای اینکه رامسر آب و هوای خوبی داره هم دیگه نره! اصلا چرا بره؟!
دایی خوب است! آن قدر که وقتی مامان با حرص می گوید : همه ی این سال ها در عجب بودم که تو به کی رفتی و حالا الان می فهمم که به همین دایی خوش خیالت رفتی! تو در اوج عصبانیت لب خند می زنی و ته ِ دلت تازه کـِــیف هم می کنی ازین وجه تشابهی که مامان پیدا کرده!
دایی خیلی خوب است! اصلا کسی حق نداره این اسم رو الکی یدک بشه! باید یک قانونی باشه واسه کسایی که می خوان بیان بشن برادر مادر آدم! که کسی دایی بشه که این خصوصیات رو داشته باشه! که کسی دایی آدم بشه که یکهو وسط ۱۸ سالگی تو تازه کشفش کنی و بفهمی این بابایی که توی دوربین ها همیشه یک سیگار گوشه ی لبش ِ و موهاش اکثرا نامرتب و ژولیده ست همونی ست که همیشه آرزو داشتی یکی مثه این بابا دایی تو بشه!
دایی خیلی خوب است! آن قدر خوب که وقتی می شنوی بعد از سی سال و خورده ایی زندگی در غربت یک هو عشقش کشیده بیاید و برود رامسر زندگی تازه ایی برای خودش دست و پا کند تو ذوق زده میشوی! دایی خیلی خوب است!
دایی این بار نه از سر خجالت و کم رویی های یک تین ایجر ۱۸ ساله نه از سر پررویی های یک دختر ۲۲ ساله! نه هیچ کدام! دلم می خواهد از سر دوست داشتن یک دوست! بپرم آن قدر سفت بغلت کنم و آن قدر محکم ببوسمت که کسی نتواند بگوید " زن گنده " که این طور جلوی جمع نسبت به دایی اش ابراز احساسات نمی کند!
و بالاخره دایی آن قدر خوب است که وسوسه می شوم آدرس اینجا رو پیشش لو بدم یا که نه ... چون می دونه که من می نویسم٬ شاید هم خودش اینجارو کشف کنه!