گاهی وبلاگ نوشتن اونم اینجا! جایی که دیگه مثه قبل خلوت و ساکت نیست به نظرم مسخره میاد. گاهی وقت ها ٬ مثه الان٬ نفس عینهو قیر می چسبه توی گلوم و میشه یه سنگ! میشه یه بغض! و تو کنج خودم تا می خورم. قلبم چروک می خوره و درد مثه پوست می چسبه به تنم و مثه خورده شیشه تو همه ی تنم حسش می کنم.
حرف هایی که می خوام واسه تو بگم رو مجبورم بیام واسه این صفحه ی سفید کاغد بنویسم. حرف هایی که فقط مال من و تو هستن .
خیلی چیزها باید بنویسم. از بدی ِ آدم ها. از تاریکی روزها . از حس خشمی که مثه پوست به تنم چسبیده و جدا نمیشه. ولی اینجا نمی تونم. اینجا نمی تونم.
پناه می برم به دنیای درون خودم.
اضافه شده :
بنی آدم اعضای یکدیگرند
یکی از یکی واقعـا گُه ترند
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت توسط
|