شلخته خانوم!
اين پست صرفا يک پست بي آبرو کننده مي باشد. لطفا اگر مي خواهيد ديدتان را نسبت به بنده تغيير دهيد از خوانده شدن آن توسط ذهن کنجکاو - فضول! - خود خودداري بفرماييد. هيچ گونه مسئوليتي نسبت به خوانده شدن آن توسط بي جنبگان! پذيرفته نميشود.
ببين من نمي دونم مشکل من واقعا اينه يا همه اين طوري هستن؟
* اتاقم :من دقيقه نود و يک کارهام رو انجام ميدم. اگه قراره مهمون بياد و اتاق من شديدا شلوغ باشه - البته معمولا نيست فقط تيکه پاره هاي کتاب و هر آنچه از جنس کاغذه مثل بمبي که وسط شهر ترکيده باشه همه ي گوشه کنار اتاقم ديده ميشه و بيشتر گرد و خاک هست تا آشغال هاي خودم - آره داشتم مي گفتم که اگه قرار باشه مهمون بياد و من از دو هفته جلوترش هم خبر داشته باشم که ساعت دو مثلا روز يک شنبه مهمون مياد٬ تا ساعت دو -دقيقا!- با بي خيالي تموم نه تنها چيزي رو جمع و جور نمي کنم بلکه دائما به روند باز موندن کتاب هام و پخش کردنشون همت مي ورزم و زماني که زنگ در خونه رو ميزنن دقيقا مثه کارتون گجت دست ها و پاهام دراز ميشن و هر کدوم شون مشغول جمع آوري و گردروبي گوشه ايي از اتاقم ميشن. خب تا الان که آبروريزي نشده ازين حيث و فقط غرغر هاي مامانه که بايد تحمل شون کنم.
* سطل آشغال اتاقم : يه سطل آشغال بزرگيه که اسمشو گذاشتم خرس آبي. چون خيلي گندست و آبي خوش رنگيه و در ضمن خيلي مهربونه. به ندرت پيش مياد که شما خالي ببينيدش و البته که با يه نگاه اجمالي ميشه فهميد که نشونه گيري زياد خوبي ندارم چون دورش شلوغ تر از محتواي درون سطله! محتويات توش يا دستمال کاغذيه - چون من دست و صورتم رو با دستمال کاغذي خشک مي کنم نه با حوله - يا خود کاغذه يا پوست شکلات و پاستيل. مامانم هميشه غر ميزنه : اين سطل تو هميشه پره! و معمولا هم جواب من هميشه تکراريه : خب سطل رو گذاشتن واسه پر کردن ديگه!
* حاضر شدنم : از سه هفته ي پيش به ما اعلام شده که شب جمعه يه مهموني دعوت هستيم و تا خود ظهر پنج شنبه هر کي ازم مي پرسه چي مي خواي بپوشي؟ اظهار بي اطلاعي مي کنم. دو ساعت مونده به رفتن کاسه ي چه کنم چه کنم به دستم مي گيرم و پنج دقيقه مونده به رفتن حاضر شده جلوي در منتظر بقيه مي مونم- البته به استثناي پدرم چون ايشون فوق العاده منضبط و خوش قوله و اگه ميگه ساعت هشت ! منظورش حتي پنج دقيقه به هشته نه خود هشت! - البته که همسايه ها ياري کنيد .... و ايناست! خيلي وقت ها موهام رو حوصله نداشته باشم درست کنم يه هِير پيس ميذارم و قضيه رو تموم شده فرض ميکنم. خيلي وقت ها هم .....
* از خونه در اومدنم : خب .. اين هم مثل همون دقيقه نود و يک بودنمه! ساعت هشت کلاس دارم. تا خود هفت و نيم مي خوابم - البته از ساعت شيش همه اهل خونه دارن منو بيدار ميکنن- و تو خواب و بيداري تصميم مي گيرم و تايم بندي مي کنم که پاشدم صحبونه ام رو خوردم مسواکم رو زدم حاضر ميشم٬ ماشين رو از پارکينگ درميارم. از سر خيابون يه کيک ميگيرم که تا دوازده و نيم که فقط يه آنتراکت۱۰ دقيقه ايي داريم گرسنه ام نشه و براي هر کدوم اينا يه تايم مي گيرم و هفت و نيم از خواب پاميشم و با توجه به ساعت يه تايمي رو هم واسه شلوغي خيابون ها توي ذهنم در نظر ميگيرم . موقع رفتن مامان از رو پله ها داد ميزنه : دو تا شير کم چرب هم واسه من بگير! و با ماشين تا سر خيابون ميرم دنده عقب ميگيرم همه ي اين مسافت رو و از سر کوچه چند تا بوق ميزنم تا مامان در پايين و باز کنه تا من معطل نشم. ساعت چنده؟ اومم ده دقيقه مونده به هشت. اوه ديرم شد. به ضبط ماشين که شمپاين گذاشتم - بهش علاقه ي خاصي ندارم فقط باعث ميشه انرژي بگيرم واسه فشردن پدال گاز! - ولوم ميدم و کاري ندارم کي سر راهمه و کسي بهم راه ميده يا نه . راه ميگيرم! و دو دقيقه مونده به هشت جلوي در آموزشگاه هستم. جاي پارک پيدا نمي کنم ... ائه يه جاي خالي؟ ولي يه ماشين ديگه منتظره کمي خيابون خلوت شه تا دنده عقب بگيره و پارک دوبل خودشو جا کنه! يه فکر شيطاني به ذهنم ميرسه زود هر طوري هست توي اون جاي پارک کوچيک با سر خودم رو جا مي کنم و راننده ي ماشين داره بهم بدجور نگاه مي کنه ولي شخصيت داره!! هيچي بهم نمي گه و من بدو بدو پله هاي آموزشگاه رو دو تا يکي مي کنم و خودم رو به کلاس مي رسونم و پشت استاد وارد کلاس ميشم!
اين اتفاق هر روزه ي منه! حالا ممکنه يه جاش من استاد باشم يه جاش دانشجو يه جاش همين شهر باشم و يه جا ديگه زنجان و .... خلاصه شيوه ي کار من همينه! اگر قطار قراره ساعت پنج تو ايستگاه باشه من تازه پنج از خونه يا خوابگاه در ميام چون ميگم اي بابا هميشه قطار تاخير داره! هيچ وقت از قطار جا نمونده بودم چون هميشه قطار ها کم کم يک ربع تاخير دارن و تنها باري که از قطار جا موندم مربوط ميشه به دو هفته پيش که از قطار پنج و پنجاه دقيقه صبح جا موندم و عوضش با قطار هشت صبح برگشتم خونه! بين خودمون بمونه که به هيش کي نگفتم گرفتم خوابيدم و دقيقا ساعت پنج و پنجاه دقيقه از خواب پريدم و خودم رو با آژانس رسوندم ايستگاه و ديدم قطار از شانس من امروز دقيقا سر موقع حرکت کرده بوده! خب چاره ايي نبود! ولي مجبور بودم در جواب خونوادم که زنگ ميزدن کي ميرسي بيايم دنبالت؟! بگم : قطار خراب شده!! و گفتن دور و بر ساعت هشت صبح ميرسه زنجان! - آخه از بس همه هي به من ميگن يه کم زودتر دربيا و دست ازين دقيقه نود بودنت بردار! مجبور شدم دروغ بگم!
خلاصه که جدا مي خوام يه راه حلي به من بديد - البته اگه خودتون مثه من نيستيد ! چون خودم همه ي افکار اين چنيني ( مثل خودم رو ) از حفظم! - چون جديدا ها تو خواب همش مي بينم که تو يه حادثه ي رانندگي به طرز فجيعي کشته ميشم. البته که هميشه سرعت و هيجان توي رانندگي رو دوست داشتم ولي اين اواخر بدجوري اين خواب ها روي ذهنم تاثير گذاشتن و دوست دارم - جدا - ازين اخلاق هام دست بردارم.
ته نوشت : مسئوليت جو زدگي و بي جنبه بودن شما را هيچ گونه تحمل نمي فرماييم! بنده همون پرنسس هميشگي هستم!
* : بعد التحرير : اولا که همسايه هاي ما به اين بوق هاي من عادت کردن! يعني هممون به اين مدل بوق ها عادت کرديم. چون هر کدوم از همسايه هامون ازين مدل بوق براي کاربردهاي مختلفي استفاده مي کنن? که البته اينو هم بگم که مخترع اين روش من بودم!! ( الان اگه مامانم اينجارو مي خوند ميگفت : آباريکلا که با افتخار تمام از بي فرهنگيت و بي ادبيت مي نويسي!!! ) ولي خب باور کنيد اولش يه کم سخته. تا وقتي که گوشتون به انواع مختلف بوق ها عادت کنه و بتونيد ظرف سه سوت بوق رو شناسايي و منظور بوقــِر را -بوق به اضافه ی پسوند" اي آر" فاعلي - کشف کنيد. بعد ازونجايي که بين شما و اون فرد مقابل يه نوع هم ذات پنداري به وجود مياد ديگه ازينکه کله ي صبح صداي بوق مثلا ژيان!!!! رو بشنويد ناراحت که نميشيد هيچ تازه خوش حال هم ميشيد که اين دقيقه نود بودن شما به تمام اهل کوچه سرايت کرده!
بعدش هم که يه شک و شبهه ايي پيش اومده بود. اين جرياني که راجع به بعد از کلاس وارد شدنم نوشتم مربوط به آخرين ماجراي اخير دير رسيدن من سر کلاس بازآموزي اساتيد توي آموزشگاهيه که دارم درس ميدم و دو روز در هفته شنبه ها و سه شنبه ها از هشت تا دوازده و نيم.