خواب برايم ديگر شفا نيست. چشم هايم را فشار مي دهم تا کمي خواب مرا در آغوش خود فشار دهد تا مرهمي باشد براي اين دردهايي که هيچ مرهمي ندارند. قبيله٬ قبيله٬ قبيله! قبيله هر چه باشد باز هم مجبوري دوستش داشته باشي. باز هم رگ و ريشه هاي تو هستند باز هم مجبوري با هر که بودي قبيله را به آنها ترجيح دهي. حتي اگر قبيله ات را قبول نداشته باشي ولي مجبوري کساني را که قبولشان داري فداي افکار و رگ و ريشه هاي قبيله اييَت کني. بلي .. اين ست. ديگر خواب برايم مرهمي نيست. کابوس ها و درد ها همه در خواب به من هجوم مي آورند. همچون پروانه ايي در پيله رفته آرام و افسرده شدم. هر نوري انگار از وراي طبقاتي از آب هاي سبز و پر از جلبک هاي دريايي و شاخ و برگ هاي به هم پيچيده به سوي من پرتاب ميشه و من رو از اون کرختي و تنفر و پوچي درمياره. من اينجام ... ته ِ ته ِ اقيانوس افکار به هم پيچيده و متحجر قبيله اييَم. من اينجام تنها و ... چشم انتظار. نه ديگر چشم هايم هم انتظار نمي کشند. ادراک و احساسي مشوش من اجازه ي انتظار به من نمي دهند. در جستجوي قدرتي هستم براي برخواستن و شنا کردن و ازين مرداب رها شدن ولي افسوس که اين سرگيجه هاي مستي من اجازه ي برخواستن ازين خواب را به من نمي دهند.

 

۱۴/۶/۸۶

تمام شدم.