راستش من که از بچگی عاشق جک و جونور بودم و هستم ولی یه مقدار این مامان من وسواس داره و نمیذاره زیاد حیوون تو خونه نگهداری کنیم. بابامم لنگه ی خودمه ازین لحاظ و این جای بسی امیدواری داره. حالا الان که داداش بزرگه رفته و من هم که واسه خودم خانومی شدم و داداش کوچیکه هم از بیست و چهار ساعت شبانه روز بیست ساعتش رو بیرون از خونه ست و کلا خونمون سوت و کور شده٬ بابایی بعد از قرنی تازه به حرف من رسید که حیوون تو خونه خوبه هااااا؟

یه چند وقتی بود دنبال طوطی بودم ٬ یعنی کاسکو ولی بعدش پشیمون شدم آخه سرم خیلی شلوغ بود و وقتی واسش نداشتم. تا اینکه یه روز اومدم و دیدم بابایی یه دونه کاسکوی خوشگل و ناز خریده و خلاصه اسمش رو گذاشتیم مارکو! انقدر باهوشه که حد نداره. در عرض یه هفته این اسم خودش رو یاد گرفت و هر وقت میخواد جلب توجه کنه با سوت اسمش رو صدا می کنه. خلاصه که مارکو که اومد خونمون دوباره خونمون شلوغ شد و هر کی از بیرون میومد باید میومد بهش سلام بده وگرنه ایشون انقدر جیغ و داد می کرد که حد نداشت! خلاصه یه مدتی گذشت تا اینکه یکی از دوست های برادرم که گل خونه داره گفت والا یه گربه ایی اومده اینجا بچه گذاشته ولی بچه هاش خیلی شیطونی می کنن شما می تونید ازشون نگه داری کنید؟ منم گفتم آره آره بیارشون و خلاصه قرار شد دو تا بچه گربه ی شیطون رو بیارن خونمون. اسم یکیش رو گذاشتم نانسی و اون یکی بامزی! ( ولی کور خوندید قرار نیست بهش هر روز عسل بدم! ) خلاصه کلی خونمون شلوغ و پر سر و صدا شده بود که همون موقع یکی از کارگرهای باغ یه دونه عقرب پیدا کرد ( ماجرای طولانی داره که اصلا ربطی به نوشته نداره ) و با اصرار های من بابا انداختش تو یه شیشه و آوردش . اسم اونو هم گذاشتم گل آقا چون خیلی بداخلاقه. حالا تا اینجاش رو داشته باشید تا آخرین گزینه رو هم خدمتتون عرض کنم که من یه دوست دارم ایشون یه سگ داره به اسم خاتون. که خاتون در حقیقت نوه ی دختری من محسوب میشه!

مادر خاتون٬ اشلی ٬ نزدیک یک سال پیش من بود و یه سگ فوق العاده خوشگل سفیدی بود که چشم نصف سگ های نر محله مون دنبال ایشون بود. اشلی هم که ... چی بگم والا؟! یه سگ نر که میدید ولو میشد زمین و حالا بیا اینو جمعش کن! ولی ازونجایی که من به خالص بودن نسل اعتقاد دارم و اتفاقا صاحب قبلیش هم همینو ازم خواسته بود نمی تونستم اجازه بدم باهر سگ ولگرد یا غیر ولگردی که از راه رسید ... بعله! مزدوج بشن و اینا ... تا اینکه سگ یکی از آشناهامون تریر از آب دراومد و خلاصه ما اینارو باهم آشنا کردیم و اینا ... و اشلی جون حامله شدن. اشلی برخلاف سایر سگ هایی که ما داشتیم اجازه داشت بیاد تو خونمون چون تربیت شده بود و سگ خیلی مودبی بود ولی این روزهای آخر بارداریش من همش می ترسیدم یه روز بیام ببینم ایشون رو تخت من بچه هاشون رو به دنیا آوردن و من هرچقدر هم عاشقش بودم ولی نمی تونستم یه همچین قضیه ایی رو درک کنم. خلاصه که دیگه دیدم اینجوریه عروس رو فرستادم خونه ی مادر شوهرش ( همون آشنامون ) تا بلکه این روزهای آخر بارداری کنار شوهرش باشه و چه شانسی هم من آوردم! چون پس فردا ایشون فارغ شدن و من دیگه خبری از بچه هاش نداشتم و دیگه نخواستم سگ بیارم چون سگ مثه یه بچه اییه که هیچ وقت بزرگ نمیشه و مدام باید تر و خشکش کنی . خلاصه که نمی دونستم چی شدن و کجان تا اینکه چند وقت پیش اتفاقی فهمیدم یکی از بچه هاش پیش یکی از دوست های خونوادگی ما هستن و چند هفته پیش که خونشون بودیم فهمیدم که دارن برای سه هفته برای کریسمس میرن دوبی پیش فامیلاشون و همش داشت غصه ی خاتون رو می خورد. منم جو گیر شدم گفتم خب بیاریدش بذاریدش پیش من! ( البته اون موقع فقط مارکو بود و گل آقا! گل آقا که طفلک همیشه تو شیشه از جاش وول نمی خوره مارکو هم که نگهداری خاصی نمی خواد ) بمونه که اومدیم خونه چقدر مامانم دعوام کرد!!!

حالا شما حسابش رو داشته باشید که از روز یک شنبه ی هفته ی پیش نانسی و بامزی اومدن خونه مون. پنج شنبه هم خاتون خانوم با یک چمدون لباس و اسباب اثاثیه اومد اینجا! هیچی دیگه ... خونمون الان شده جنگل!! موقع غذا که میشه یه طرفم دو تا بچه گربه هان یه طرف دیگه م خاتون که منتظرن من یه چیزی از ظرف غذام براشون بندازم.

هنوز موفق نشدم از گربه ها عکس بگیرم. عکس که بگیرم حتما عکس های حیوونات جنگل!! رو هم میذارم تا ازنزدیک با شخصیت مارکو ( دردونه ی خونمون البته همین اینه هاا! ) گل آقا ٬ بامزی نانسی و خاتون آشنا بشید.

قربون شما : پرنسس حیوون باز!

 

**ته نوشت : ببخشید من یادم رفت به دو تا قفس قناری های کوشولو و شیطونم اشاره کنم آخه جدیدا از وقتی این حیوون های جدید اومدن خونمون خیلی ساکت و مظلوم شدن . معرفی شون می کنم :

نبات٬ یدی ٬ دم سیاه ٬ فــِرِدی.