کیدز
* نمي دونم چند تا از شما ها خونديد که اين تابستون ترم جديدي با کيدز! برداشتم. خب اولش که خيلي سختم ميومد به يه سري بچه هاي زير سن ِ مدرسه بخوام چيزي ياد بدم اونم پسر بچه ها!! اما کم کم خوشم اومد و متاسفانه علي رغم ميل باطني م بايد اعتراف کنم که پسر بچه ها خيلي بهتر از دختر بچه ها ياد مي گيرن و کلا کلاس پسر بچه ها براي من خيلي راحت تر از دختر بچه هاست! به چند دليل ... يکي ش اينکه پسر ها در مقايسه با دختر ها ( جنبه ي عمومي قضيه رو عرض مي کنم ) هوش عمومي بهتري دارن و دوم هم اينکه فعال تر و شيطون تر از دختر ها هستن . يکي ديگه از چيز هايي که من توي تدريس به بچه ها کشف کردم اين بوده که بچه ايي هر چقدر شيطون تر! باهوش تر هم ميشه .... تروخدا اگه توي دور و اطراف تون بچه ايي هست که شيطونه شيطنتش رو خفه نکنيد چون به عينه ديدم که معلم هايي که حوصله ي بچه ها رو ندارن خيلي راحت اون قدر احساسات و شيطنت هاي بچه ها رو سرکوب مي کنن که بچه نه تنها اعتماد به نفسش رو از دست ميده٬ بلکه قدرت يادگيريش هم به دليل ترس از معلم به کل از بين ميره. يادمه سر جلسه ايي نشسته بوديم و اساتيد آموزشگاه هر کدوم داشتن از تجارب شون در زمينه ي تدريس به کيدز مي گفتن. خب مسلما من ساکت بودم هم به دليل تازه کار بودنم در زمينه ي کيدز همين هم که همه از اساتيد معروف بودن و نوبت به من نمي رسيد! ديدم تقريبا همشون خيلي خونسردانه از برخورد هاي خشن و نگاه هاي تندشون سر کلاس تعريف مي کنن و اکثريت هم تائيد مي کردن که با بچه هاي شيطون بايد اين کارو کرد و حتي خيلي از معروف تر ها! اعتراف مي کردن که بعد از جلسه ي اول عذر بچه ي شيطون رو مي خواستن و همگي معتقد بودن که تدريس به بزرگ تر ها خيلي جذاب تره!! خب من هم شايد اون موقع اين طور فکر مي کردم ... ولي الان فکر ميکنم اين خاطره ايي که از تو به عنوان يه معلم توي ذهن بچه ثبت ميشه خيلي مي تونه مهم بشه واسه آينده اش و علاقه ايي که به زبان پيدا مي کنه و صد البته که قبول دارم بچه ي شيطون همه ي انرژي اوليه معلم رو ميگيره اما من فکر مي کنم هنر تدريس و اصلا قشنگي تدريس هم به همينه که تو اونقدر هنرمند باشي که بتوني بچه ي شيطون و تخس رو جذب خودت بکني و ازين هوشي که داره بتوني اومممم مي تونم بگم حتي سو استفاده کني. - دليل مکثم شک بي جايي بود که براي استفاده ي کلمه " سو استفاده " تو ذهنم به وجود اومد که همين جا ازتون عذر مي خوام - بله داشتم مي گفتم ... سو استفاده کني چرا که خب مسلما تو يه کلاس بيست نفره همه گيرايي يکساني ندارن و از اون طرف هم شما توي يک جلسه وقت زيادي نداريد. مي دونم همه زياد ازين تز ها و ازين صحبت ها مي کنن ولي حقيقتا کار خيلي سختيه که بتوني از يه بچه به عنوان يه مُدرس! استفاده کني و در عين حالي که به اون بچه ي باهوش اعتماد به نفس ميدي به اون بچه ايي هم که هوش کمتري داره لطمه ايي وارد نشه. خوش بختانه من با سعي و تمرين زيادي که داشتم تونستم به اين تعادل برسم و توي اين دو تا کلاس کيدزي که اين ترم هم برداشتم به خوبي نمود پيدا کرده. و صد البته که اين ها رو مديون علاقه ايي که به بچه کوچيک ها دارم هستم چون تا علاقه نداشته باشي نمي توني بهشون با عشق چيزي رو ياد بدي.
حالا دليل اينکه اين ها رو بيان کردم اين بود که به جز من سه تا خانوم ديگه هم هستن که توي همين آموزشگاه دارن به کيدز درس ميدن و اصلا کمبودي از نظر مدرس براي بچه ها نداشتن. ترم قبل يکي از آشناهاي ما که فهميده بود من توي اين آموزشگاه هستم بچه شون رو با اصرار فراوون که مي خوايم خانوم ح مدرس شون باشن ثبت نام کرده بود و اين طور شد که به من اين سطح رو دادن. خب من اصلا فکر نمي کردم اين ترم هم باز بخوام به اين سطح درس بدم ولي اصرار فراوون خونواده هاي بچه هايي که با من ترم تابستون رو برداشته بودن - و صد البته علاقه ايي که بين ما به وجود اومده بود - باعث شد که من باز هم با همون بچه هاي قديمي و البته يه سري جديد تر کلاس بردارم.
حالا قراره فروردين ماه جشن سالگرد آموزشگاه برگزار بشه و خب مسلما وقت زيادي رو توي جشن به بچه ها اختصاص دادن. ازونجايي که شاگرداي من خيلي عالي ياد گرفتن که شعر ها رو با نمايش و پانتوميم اجرا کنن قرار شده تا فروردين ماه من به صورت جداگونه با همه ي بچه هاي آموزشگاه کار کنم تا بتونن همه شون اين شعر ها رو مثل شاگرداي اصلي خودم ياد بگيرن. جالبي ِ تدريس من به کيدز اينجاست که هر جلسه کلي گل و شيريني از طرف خونواده ها مياد دفتر آموزشگاه واسه تشکر از من!! خودم هم البته بگم يه کمي تعجب کردم :دي چون کار به خصوصي نمي کنم فقط پا به پاي بچه ها شيطوني مي کنم و فکر مي کنم اين باعث شده بچه ها قدرت يادگيري شون سه برابر بشه.
ديشب يکي از باباي بچه ها اومده بود ميگفت خانوم ح ما از دست اين شب و روز نداريم همش از ما داره روز و ساعت مي پرسه که مثلا" چند شب ديگه من بخوابم وقت کلاسم ميشه؟ چند ساعت ِ ديگه؟ عقربه بياد رو چند من مي تونم برم کلاس؟" شما مگه سر کلاس چي کار مي کنيد؟؟
البته من نمي تونم و نمي خوام جذابيت تدريس به بزرگ سالان رو هم انکار کنم ولي مشکلي که من داشتم اين بود که دخترها از من الگو برداري مي کردن و پسرا هم عاشقم ميشدن! در نتيجه فعلا مي چسبيم به همين کيدز تا هم صلاحيت الگو شدن رو توي جُم هوري اسلامي پيدا کنيم!! هم يه سني بشيم که ديگه اين بچه دبيرستاني ها عاشق چشم و ابروي من نشن!
ببينم کسي ايده ي خاصي واسه برگزاري اين جشن بزرگ نداره؟