مشتی حسن آقا که هنوز در توهم گاو بودن به سر می بره منو به یه بازی دعوت کرده به اسم " آبروی خودمون رو ببریم " ازونجایی که من قبلترها یه سری از موارد آبروبریم رو در این پست اعلام کرده بودم ضمن ارجاع دادن شما بینندگان و شنوندگان عزیز باقی موارد رو هم خدمتتون عرض می کنم :

* :با عرض شرمندگی ٬موقع رانندگی از من بد دهن تر و بی ادب تر پیدا نمی کنید و متاسفانه با وجود فمینیست بودنم دست فرمون هیچ زنی رو به جز خودم قبول ندارم. خواهشا اگه توی خیابون احیانا چشم تو چشم شدیم اجازه بدید احترام دوستی مون سر جاش بمونه و با من کل کل نکنید. چون نتیجه ی جالبی در انتظارتون نخواهد بود :)

** : زیادی پررو و لج باز هستم متاسفانه. اگرچه که بارها چوب همین لج بازی هام رو خوردم ولی پای حرفی که میزنم می ایستم.از پنچر کردن لاستیک استادمون بگیرید تا کچل کردنم در سوم دبیرستان که سر یه شرط بندی باختم ! یه بار هم توی قطار پاشدم و ساندویچ فروختم!! :دی و در مراسم خواستگاری برادرم که من از همه کوچیک تر بودم!! موقعی که رفتیم خونه ی عروسمون بنده اعلام کردم : خب دیگه ..... بریم سر اصل مطلب! و هنوز که هنوزه بعد از سه سال پدر خانوم برادرم هر وقت منو می بینه میگه : فلانی جان بریم سر اصل مطلب؟؟ :دی

*** : در به خاطر سپردن اسامی و چهره ها حافظه نگو جلبک دریایی بگو ! به خاطر قیافه و اسم عجیبی که دارم همه خیلی خوب منو تو خاطرشون دارن ولی من ....؟؟ از سوتی ها و آبرو رفتن هام چیزی نگم بهتره ولی همین قدر بدونید که من در دوره ی دبیرستان اسامی مدیر ناظم و دبیرهامون رو یادم نمی موند! ( البته اگه بخوام می تونم ها؟! ولی هیچ تلاشی نمی کنم ) عوضش حافظه ام در به خاطر سپردن اعداد و ارقام و شماره تلفن ها عالیه! دفتر تلفن ِ سر خودِ خونمون هستم.

**** : بابای من (خودش کچل نیست و در اطرافیان هم کچل نداریم) عادت داشت از زمانی که من کوچیک بودم همیشه می گفت : ایشالله یه شوهر کچل برات گیر بیاریم که هم خوش شانس باشه هم بــُرس احتیاج نداشته باشه هم شب ها ماشین های پشت سر نور بالا که میدن سرش می درخشه و تصادف نمی کنید و هم ..... و یک تومار از مزایای آدم های کچل برای من می گفت. منم یه بار بچه بودم رفته بودیم خونه ی یکی از دوست هامون که از قضا ایشون کچل بود! من هم حواسم نبود شروع کردم به داد سخن در رابطه با شوهر آینده ام!! من هی میدیدم مامان بابام بهم چشم ابرو میان .... من حالیم نمیشد!! که یهو صابخونه ( که کچل بود! ) گفت : فلانی جان من البته شامپو می زنم به سرم هاااااا!!

وای منو میگید؟؟ داشتم از خجالت آب می شدم می رفتم زیر زمین! هنوز که هنوزه بعد از چهارده پونزده سال مجید آقا هر وقت منو می بینه مارک شامپوش رو به من اعلام می کنه!!

***** : اهل تعارف نیستم و بلد نیستم جواب تعارف ها رو بدم. بارها شده طرف به من گفته : قربونت برم و من جواب دادم : خواهش می کنم؟! یا مثلا گفته : خوش حال میشیم تشریف بیارید و من جواب دادم : چشم حتما تشریف میاریم!! یا مثلا خونمون مهمون بوده موقع رفتن به جای اینکه بگم : زحمت کشیدید گفتم زحمت دادید!!

 اصولا موقع حرف زدن ها و تعارف کردن ها سوژه ی خوبی واسه پسرخاله ها و داداش هام هستم! به همین دلیل من اکثرا موقع تعارفات ساکت می مونم تا یه موقع سوژه دست کسی ندم!

 

حالا هر کسی که تمایل داره آبروی خودش رو ببره و اعتراف کنه توی همین کامنت دونی کامنت بذاره تا من دعوتش کنم.

 

ته نوشت : دیشب اولین جلسه ی ترم جدید در آموزشگاه بود. از کلاس ساعت نه شب که دراومدم دیدم برف انقدر قشنگ همه جا رو پوشونده که دلم نیومد مثل همیشه که گهگداری میرم نیم ساعتی در شهر چرخ میزنم بعد میرم خونه تنهایی این کارو بکنم. زنگ زدم مامانم و بابام رو هم برداشتم و رفتیم چرخکی زدیم. ساعت یازده تصمیم گرفتم بریم برف بازی ولی مامان و بابام نیومدن. زنگ زدم سه تا پسر و دو تا دختر رو جور کردم. ساعت یازده و نیم رفتیم زمین فوتبالی که نزدیک خونمونه. این زمین فوتباله تقریبا یه جای معروفیه و یه مکان واسه فرند یابی و اینا. شب های تابستون ملت میان دورش قدم زنی و شب های زمستون برف بازی. چون نزدیکترین جا بود رفتیم اونجا. تقریبا خلوت بود. جاتون خالی انقدر برف زدیم و انقدر برف خوردیم! که دیگه نا نداشتیم تا ماشین هامون پیاده برگردیم! اونجا با یه گروه دیگه آشنا شدیم که دو تا دختر بودن هفت تا پسر بعد چون ما متحد بودیم و اونا نبودن حسابی با برف زدیمشون! یوهاهاها!! :دی

روحیه ام خیلی عوض شد و اعتماد به نفس از دست رفته ام با کلی پیشنهادهای جدید بازگردانده شد! :دی

ته نوشت دو : هم روحیه کسب کردم هم کمر درد! البته فکر کنم به خاطر اون تکل هایی بود که وقتی دنبال بچه ها می کردم میزدم! :دی نمی دونم خلاصه الان کمرم گرفته نمی تونم درست حسابی راه برم.

ته نوشت سه : شادی ٬ دگراندیش ٬ فینگیل بانو ٬ علی آقا ٬ مریم  ٬ فعلا دعوت هستن تا ببینیم دیگه کی داوطلب میشه! :) + سمیر  و گنجشگ و گربه ی عزیز بعد از کنکور و یا هر وقت تونستن.

+  سورنا هم چون دیر اومده باید بره اون گوشه ی کلاس یه لنگه پا وایسه اعتراف کنه که زنجان خیلی سرده! بعد بیاد واسمون سوتی هاش رو هم اعتراف کنه!