امروز بعد اين چند سالي که از نرفتن! به مدرسه ميگذشت٬ براي اولين بار دلم گرفت. ياد روزهايي افتادم که به شوق!! رفتن به مدرسه دقيقه نود از خواب پاميشدم تازه بعد از اينکه کلي هم دستام رو ميذاشتم روي صورتمو کَلَمو ميذاشتم روي شوفاژ تا يه کمي هم چرت بزنم هم گرمم بشه ٬ تند تند لباسم رو مي پوشيدم و تازه کلي هم توي راه مدرسه دَستام رو مي ماليدم روي هم تا جاي خطوط شوفاژ از روي دَستام از بين برن. از ابتدايي ام به خصوص سال هاي اول تا سوم خاطره ي روشني ندارم. تنها خاطره ي روشني که ازون سال ها دارم يکي جشن عبادت! بود که مادربزرگم برايم سنگ تمام گذاشته بود و يک چادر سفيد ( يک دست سفيد ) از جنس دانتل فرانسوي برايم دوخته بود و يک جانماز هم جنس چادر و بالاي سر چادر رو مرواريد دوزي کرده بود و مادرم هم به مناسبت اين جشن منو برده بود آرايشگاه و موهايم را مرتب کرده بود که براي جلوي چادر سفيدم من چتري هاي خوشگلي داشته باشم. يادم هست وقتي جلوي در مدرسه مون که کنار خيابون بود با اون چادر سفيد که پياده شدم نگاه همه ي مادر ها و بچه ها- و رهگذرهايي که اون موقع صبح کم نبودن- که جلوي در مدرسه منتظر سرويس  بودن تا مارو ببرن به محل برگزاري جشن٬ روي من خيره مونده بود و دروغ چرا؟ ازينکه اين همه به من نگاه ميکردن سرمست و خوش حال بودم. نمي دونم معصوميت چهره ام بود يا  سفيدي و قشنگي اون چادر و مرواريد هاي سفيدي که بالاي سرم مثل يه تاج دوخته شده بود و البته مزه ي همه ي اين دل خوشي و غرور رو مسئول پرورشي مدرسه مون به آني ازم گرفت. به قول خودش من ديگه بزرگ شده بودم!! و نبايد موهام رو مثل دختر بچه ها از زير چادرم بيرون مي ريختم. به هر نحوي بود موهاي قشنگ و طلايي منو چپوندن زير چادرم و من کلي ناراحت و دلگير شدم ولي اونقدر غرور داشتم که جلوي چشم بقيه نزنم زير گريه. اين روشن ترين خاطره ي من از اون سال هاي اول مدرسه بود. اگرچه که حتي روز اول مدرسه م رو يادمه ولي انگاري هنور مزه ي اون تحقيره زير زبونمه. ولي باز با اين حال دوست داشتم دوباره بر مي گشتم و اون حال و هواي مشق نوشتن ها برام تکرار ميشد.

سال اول راهنمايي بودم . مدرسه مون خيلي نزديک خونمون بود و من پياده ميرفتم و ميومدم. آخرهاي سال بود و از شنبه اش امتحان ها شروع ميشد. ياد خانوم حسيني بخير. دبير ادبيات که هميشه ما بچه ها دستش مينداختيم و شوخي ميکرديم ولي بنده خدا هيچي نميگفت. اون روز هم با خانوم حسيني کلاس داشتيم که ما رفتيم توي حياط تا عکس هاي يادگاريمون رو بگيريم. حدود ده نفر بوديم و براي اينکه عکس جالبي بشه به پيشنهاد من قرار شد بريم روي ميز پينگ پنگ مدرسه! وايستيم و عکس بگيريم. آخرين نفر در حال جابه جاشدن روي ميز بود که .... يکهو ميز با اون همه عظمت و بزرگيش .. بله درست حدس زديد.... فرو ريخت!!! و ما ده نفر رو طوري کوبيد روي زمين که پاي من در رفت! شليک خنده ي ما و صداي فروريختن ميز باعث شد سَرِ بچه ها از کلاس ها و مدير و ناظم و دفتر دستک مدرسه از اتاق مدير بريزن بيرون تا ببينن چي شده و ما هم که ترسيده بوديم همه فرار کرديم تا قايم بشيم!! يادآوري صحنه ايي که من با پاي چلاقم! ميدوئيدم تا برم يه جاي قايم بشم به خودي خودش خنده داره چه برسه به اينکه يادم بياد که چطور با معصوميت تمام همه ي اون ده نفر - از جمله خود من - انکار مي کرديم که موقع وقوع اين حادثه! در حياط نبوديم و هممون توي دستشويي مدرسه بوديم!! حالا با پاي لنگان بايد بر مي گشتيم طبقه ي سوم و شنبه هم بايد نفري ده هزار تومن - که خب به نسبت اون موقع پول زيادي بود! - براي جبران خسارت وارده مي برديم مدرسه وگرنه ازمون امتحان نمي گرفتن. دردسرتون ندم که من چند تا از بهترين دوست هام مربوط به همون دوران هستن و روزي نيست که ما دور هم جمع نشيم و ياد اين خاطره نيفتيم.

و بالاخره سال آخر دبيرستان! که کويتي درست کرده بوديم براي خودمون! که حتي يک جلسه هم من سر کلاس فيزيک يک آقاي شمس- مرد پيري که صداش به زحمت درميومد!- ننشستم و به جاي اينکه امتحان پايان ترممون از پونزده نمره باشه از بيست نمره شد که بنده ي خدا جبران مافات پنج نمره ي سر کلاس و امتحان ميدترم مارو بکنه! کلاس هفت نفره ي تجربي مدرسه که هر روز يکي از بچه هاي کلاس پشت در اتاق مدير بودن واسه سوال و جواب پس دادن اينکه چرا دير اومديد و زود رفتيد و .... . ياد زنگ هاي ورزش بخير که ما از سالني که برامون اجاره کرده بودن در مي رفتيم و توي صف بربري!! وايميستاديم و مي خنديدم . ياد اون نون و پنيرهايي که سر کلاس دبيرامون مي خورديم و فکر مي کرديم نمي فهمن. ياد اون آجيل ها و .... . ياد مسافرت همدان. ... واسه خيلي چيزا هست که دلم تنگ شده.  واسه خيلي از دوست هام . که دلم مي خواد بدونم الان کجاي دنيا هستن. الان دارن چي کار مي کنن.

من دلم مدرسه مي خواد. دلم سادگي هاي اون موقع رو مي خواد. دلم بي خيالي ها و سرخوشي هاي اون موقع رو مي خواد. من دلم شيطنت مي خواد. من دلم ميز پينگ پنگ خورد و خاک شير مدرسه ي راهنمايي هدي رو مي خواد. من دلم ناظم بداخلاق دوم دبيرستانمون رو مي خواد که هميشه انگاري داشت گريه مي کرد. من دلم همه ي اون بچه هاي حسود و زير آب زن سوم دبيرستانمون رو مي خواد. من دلم ازون مسابقه هاي انشايي مي خواد که هميشه لحظه ي آخر مي نوشتم و بارها و بارها همين جوري الکي الکي نفر اول شدم رو مي خواد. من دلم گروه سرود مي خواد که من نوازنده ي کي بردشون باشم و بهم جايزه يه چرخ خياطي بدن و منم به عنوان جهيزيه بدم به يه دختر دم بخت . من دلم کتوني سفيد مي خواد. دلم روپوش و مقنعه ي نوي مدرسه رو مي خواد. دلم مشق مي خواد. دل من خيلي چيزا مي خواد که امسال براي اولين بار اول مهر هوسش رو کرد. دلم بوي دفترهاي نوي خارجي اون موقع رو مي خواد. دلم بوي مداد گُلي که سرش رو جويده باشي و لبات به رنگ صورتي دربيادو ميخواد. دلم بوي کتاب هاي کاهي مدرسه رو مي خواد. دلم کتاب ادبيات دبيرستان رو مي خواد که بردارم از روش يه متن خيلي شبيهِ کوير شريعتي  به عنوان انشا بنويسم و برم سر کلاس سوم راهنمايي با دک و پز - که من خودم اين ها را نوشته ام!! - بلند بخونم مي خواد! 

 

                                                                               من دلم مدرسه مي خواد.