خاطرات کودکی من 2
زماني که به محوطه ي باز رسيدم اولين کاري که کردم چاقوم رو از جيبم در آوردم تا مثلا با جغد خبيث بجنگم! ولي خب نه از جغد خبري بود نه از کس ِ ديگه. يه کمي دورتر نشستم و سعي کردم به خودم مسلط بشم تا برم به کاوش اصلي ام ادامه بدم. يه خورده دور و بر ِ اون تپه گشتم. يه چيز جديد کشف کردم؟ بالاي تپه يه گودال مانندي بود که يه نفر ناشيانه روش رو با علف و چوب پوشونده بود. علف ها رو کنار زدم و ديدم اين گودال منتهي ميشه به همون خونه ي تپه! اومدم پايين تپه و آروم آروم در حالي که چاقوي ضامن دارم ! پيشم بود طرف در ورودي اون به اصطلاح خونه رفتم. توش خيلي تاريک بود و اصلا من فکرشو هم نمي کردم بخوام داخلش بشم. ولي خب همش به خودم مي گفتم که چي؟ اين همه راه اومدم فقط ببينم؟ انقدر خودم رو " پـــِرسوئيد" کردم تا کمي - فقط کمي! - داخلش بشم. خيلي گود نبود. کلش شايد اندازه ي بيست قدم بود و اون دو قدمي که من برداشته بودم خودش کلي بود! کم کم چشم هام به تاريکي عادت کردن و ديدم وسط خونه مقداري چوب سوخته وجود داره!! پس يه نفر شب ها اينجا مي خوابيد! شايد هم مال قديم ها بوده؟ ولي خب با اون سن کمم هم مي دونستم که اين يه احتمال خيلي ضعيفيه! با احتياط يه کمي جلوتر رفتم و ديدم اون گودالي که بالاي تپه ديده بودم در حقيقت مثل دودکش ِ اون خونه عمل مي کرده. خونه به همين سادگي بود. راستش "ترس" ديگه نذاشت من جلوتر برم و کاوش و جستجوي من توي اون روز محدود شد به همين دو تا قدم کوچيک که خب اون موقع براي من مقداري از اون "سيکرت" بودن و دست نيافتني بودنش کم شد. پيش خودم مي گفتم بايد يه کمي سنم زيادتر بشه تا برگردم.
برگشتم ... البته از سر ِ کار! و همراه دخترک کُرد به طرف "باغ" برگشتيم. گذشت و من گاه گداري فقط خوابش رو ميديدم. البته توي کابوس هام. چرا که ازون جنگل کنارش به شدت ترسيده بودم. يه دخترعمه دارم به اسم " مينو " که علائقش و سليقه هاش مثل من بود. الان رو نمي دونم چون از هم چه از نظر مکاني و چه از نظر "دل بستگي " خيلي از هم دوريم ولي خب اون موقع ها من و اون خيلي باهم جيک و پوک داشتيم. يه بار که اومدن باغ براش داستان اون " تپه " رو تعريف کردم و قرار شد از شلوغي بيش از اندازه ي باغ سواستفاده کنيم و بريم سر وقتش. مينو بهم مي گفت وقتي هيچ کسي اجازه نداره اونجا چيزي بکاره و حفر کنه يعني اينکه زير خاکش بايد "چيزاي" خوبي باشه! قشنگ يادمه هردو تا مون ازينکه داشتيم يکي از بزرگ ترين نقشه هاي عمرمون رو مي کشيديم چقدر هيجان زده بوديم . مينو از من دو سه سالي بزرگ تر بود. پس اون بهتر از من مي دونست. شب از شدت هيجان هر دو تامون خوابمون نمي برد و همش داشتيم از " گنجي " صحبت مي کرديم که فردا قراره پيدا کنيم! و من خوشحال ازينکه بالاخره يکي مثل من پيدا شد. فردا صبح زود وقتي همه داشتن صبحونه مي خوردن من و مينو در رفتيم . اين بار ما دو تا تنهايي. تا نزديکي هاي تپه من و مينو فقط داشتيم از "مقدار " طلا و جواهرات و نحوه ي تقسيم غنائم بين خودمون حرف ميزديم. وقتي رسيديم مشکل اصلي نمايان شد!نمي دونستيم کجا رو بايد بکنيم؟! وارد اون خونه که شديم با چراغ قوه ايي که همراه آورده بوديم داخلش رو کاملا بررسي کرديم و حدس زديم که هر چي باشه بايد همين جاها قايم شده باشه! نشستيم و مشغول شديم . انقدر ذوق داشتيم که گذر زمان رو حاليمون نمي شد. ديگه چراغ قوه رو هم خاموش کرده بوديم و از نوري که از اون به اصطلاح دودکش! وارد خونه ميشد استفاده مي کرديم و داشتيم هم چنان زمين رو مي کنديم. ولي دريغ از يه سکه! يا حتي يه گوشواره؟!
هر دو تا مشغول کندن گوشه ايي از اون خونه شده بوديم ولي خيلي زود به دليل درست نخوردن صبحونه گرسنمون شد و هر دو بي حال و بي رمغ افتاديم يه گوشه و نا اميدانه به هم نگاه مي کرديم. انگار يکي مون منتظر بود بگه " بسه! " تا اون يکي هم با اون همراهي کنه. مينو گفت : " اگه تا دو ديقه ديگه چيزي پيدا کرديم ? کرديم اگه نه با کمال سرشکستگي!؟ بر مي گرديم . " منم تصديقش کردم چون خيلي گرسنه بودم و ازون طرف هم حداقل دو ساعت راه داشتيم تا برگرديم . دوباره مشغول کندن شديم که يک دفعه بيلچه ي من خورد به يه چيز سفت! و همزمان صداي شکستن يه چيزي. انقدر ترسيدم که بيلچه رو پرت کردم به يه کنار و به مينو نگاه کردم. مينو هم ترسيده بود. گفت : " ديوونه! ببين شيکونديش؟ " خاک ها رو با دستم کنار زدم. يه جيغ زدم و رفتم کنار. مينو اومد بالاي گودالي که من کندم و يهو ولو شد به عقب و به چشم هاي من نگاه کرد. توي چشم هاش ترس رو مي خوندم. منم ترسيده بودم. خيلي زياد!
اندازه ي سي ثانيه مات و مبهوت به هم نگاه مي کرديم. فکر مي کنيد چي پيدا کرديم؟ سکه ي طلا؟ گوشواره؟ جواهرات؟ نه ... هيچ کدوم ازين ها .... يه جمجمه ي آدم!!!!!
الان که فکرشو مي کنم مي بينم ما عجب کار احمقانه ايي کرديم. کافي بود يکي مارو ميديد تا خونواده هامونو سر همين موضوع بيچاره کنن. ولي خب اون موقع ما يه بادي به غبغب مون انداختيم و فکر مي کرديم اين کار ته ِ شجاعته! حتما مادر پدرهامون مارو تشويق مي کنن و از داشتن چنين بچه هاي پژوهشگري کلي افتخار مي کنن! خلاصه تصميم گرفتيم جمجمه رو خارج کنيم. چندش مون ميشد. هر دو تامون. ولي مجبور بوديم!!! خلاصه با دست خاک ها رو کنار زديم و جمجمه ايي رو که من با بيلم زده بودم ترک برداشته بود رو در آورديم. مطمئنا ادامه ي بدنش هم اونجا بود و من همون زمان ها - هفت هشت سالم که بود - کتاب سينوحه رو خونده بودم! و مي دونستم مصري ها کنار اجسادشون وسايل با ارزش و قيمتي شون رو چال مي کنن. الان که فکرشو مي کنم مي بينم ما با چه جرئت و چه خوش خياليي! فکر مي کرديم اين جسد حتما متعلق به صدها سال پيشه! و احتمال نمي داديم که ممکنه مثلا نهايت ۵-۶ سال پيش اين بنده خدا کشته شده و اينجا دفنش کردن! و يا اينکه من با قاطعيت تمام فکر مي کردم که چون زمان فرعون ها وسايل زينتي و قيمتي رو کنار اجساد دفن مي کردن پس ايراني ها هم مثل اونا فکر مي کردن و به اون دنيا مثل مصري ها اعتقاد داشتن!!
خلاصه با احتمالي که مي داديم که بدن اون اسکلت کدوم طرفي بايد دفن شده باشه شروع به کندن کرديم و به طور کل گرسنگي رو فراموش کرديم. هر چي مي کنديم کمتر نتيجه مي گرفتيم و از کل بدن اون اسکلت ما فقط جمجمه اش رو پيدا کرديم. البته که هنوز که هنوزه اين مسئله براي من جاي سوال داره که پس باقي بدن اون آدم چي شده بوده؟ فقط سرش دفن شده بوده؟ چي بوده؟ خلاصه هر چي گشتيم به جز جمجمه و يه استخون ديگه مثل استخون رون ِ مرغ ما چيز ديگه ايي پيدا نکرديم. خونه هم ديگه کم کم تاريک شده بود و ما مجبور بوديم چراغ قوه رو روشن کنيم. تصميم گرفتيم برگرديم و اين خبر موفقيت آميزمون رو - هرچند ناچيز٬چون گنجي پيدا نکرده بوديم!- به همه بديم. وقتي از خونه دراومديم بيرون ديديم حدوداي ساعت پنج شيش بعد از ظهره. با تمام قدرت رکاب زديم تا قبل از تاريکي خودمون رو برسونيم به باغ. حداقل مي تونستيم براي توجيه کردن اين غيبت طولاني مون جمجمه رو نشون بديم و همه شون رو - به خيال خام خودمون!!- خوش حال و سوپرايز کنيم!! وقتي رسيديم بابام و يکي ديگه از شوهر عمه هام جلوي در وايساده بودن و از دويست فرسخي قيافه ي بابام تابلو بود که از دستمون عصبانيه. من کيسه ي حاوي ِ جمجمه رو گرفتم بالا و لب خند زنان با دوچرخه به سمت اونا مي رفتيم. انگار که چيز خاصي رو کشف کرده باشيم. يادش که ميفتم خندم ميگيره به اون افکار خوش خيالانه ي بچگيم و اون قيافه ي حق به جانب گرفته مون! وقتي بابام با عصبانيت پرسيد کجا بوديد؟ ما همون طور که دوچرخه هامون رو بلند مي کرديم تا از روي ميله ي پاييني درب باغ ردشون کنيم گفتيم : " حالا بيايد داخل!! " انگار که به يه بچه ي کوچيک بخوايم امر و نهي کنيم که حالا بيا تو! جلوي در زشته وايسادي! و وقتي رفتيم تو و ديديم که طفلک داداشي - شوهر سيب مهربون مون - و يکي دو تا ديگه از پسرعموهاي بزرگم رو به صف وايسوندن و دارن مواخذه شون مي کنن که چرا مراقب اين دو تا وروجک نبوديد! فهميديم که قضيه بودار تر از اين حرف هاست. البته که من هنوز اميدوار بودم با نشون دادن جمجمه همشون سوت و هورا برامون بکشن ولي وقتي ديدم مينو جون! زدن زير گريه و گفتن : " همش تقصير اينه! " چاره ايي نداشتم جز تسليم شدن و کيسه ي جمجمه رو بهشون نشون دادم و گفتم : " ما امروز يه جسد موميايي شده ! کشف کرديم! " البته که مخصوصا کلمه ي " موميايي " رو بيان کردم تا توجهشون رو به عظمت! کشف مون جلب کنم. که بابام زود فهميد. گفت :"رفته بوديد تپه؟ مگه من نگفتم اون طرف ها نريد؟ " مامان مينو? عمه ام گفت : " مطمئني موميايي شده ست؟ " که بابام يهو از کوره در رفت و انگار تازه متوجه شده باشه من گفتم چي رو کشف کردم٬ با چشمای ورقلمبیده!! ( آخ که چقدر من ازین صفت خوشم میاد! ) گفت : " تو چي پيدا کردي؟؟؟ جسد؟؟؟ " آخ که نمي دونيد اون برق نگاه و تحسيني که تو نگاه داداش ها و پسرعمو هام بود چقدر منو پررو و ازين کشف مون منو خرسند مي کرد! گفتم : " خب ما واقعا دنبال جسد نبوديم! مي خواستيم پول دار بشيم!!!! " بابام دستور داد که اين جمجمه هرچي زودتر محو بشه و ازمون پرسيد آيا کسي مارو اونجا ديده يا نه و وقتي خيالش راحت شد که هيش کي نديده به يکي از کارگرها گفت که بره تپه و اون چاله هايي رو که ما کنده بوديم پر کنه! شب شده بود و قرار شد اون آقا بره و اين جمجمه رو هم داخل يه کيسه ي سياه بذاره و داخل يکي از جوي هاي آب بندازه و اصرار و گريه ي من رو هم بابا ناديده گرفت. واقعا دوست داشتم اون جمجمه رو نگه داريم ولي خب مرغ بابا يه پا داشت!!
خلاصه کنم که بعد از نشون دادن جمجمه ي تــَرَک خورده نه تنها مارو دعوا کردن! بلکه دوچرخه هامون رو هم ازمون گرفتن و تا دو روز حق بيرون اومدن از خونه رو نداشتيم و تنها مي تونستيم از پشت پنجره شنا و بازي هم سن و سال هامون رو ببينيم. من هنوز هم گاهي خواب اون تپه و اون خونه ي قديمي رو مي بينم. واقعا نمي دونم آيا اون جمجمه ايي که ما پيدا کرديم مال قديم بود يا نه ... متعلق به يه مقتولي بوده که قاتلش اونو اونجا دفن کرده بود؟؟ اگه ما بيشتر مي کنديم چيزهاي بيشتري پيدا مي کرديم يا نه؟ متاسفانه الان تپه تحت نظارت شديده و براش نگهبان گذاشتن. شايد اگه الان يه همپا واسم پيدا ميشد خيلي دوست داشتم که بازم مي رفتم اونجا و شروع به کندن مي کردم و حتي شده يه دکمه ي بي ارزش ولي قديمي رو پيدا کنم. البته که با وجود نگهباني که ديگه داره بايد شبونه بريم. يا دست و پاي نگهبان رو ببنديم تا نتونه بره مارو لو بده! يا چمي دونم ... هر نقشه ايي .....
خاطرات کودکي آدم ها٬ هميشه تو ذهن شون مي مونه .... من به جرئت مي تونم بگم نود درصد خواب ها و روياهاي شبانه ام به نحوي مربوط به کودکي هامه ... نشونه ي اين خواب هاي من توي این پست هست .... اونجايي که ميگم : " شب ها خواب ميبينم٬ خودم رو که مثه يه روح غريب و ساکت پر مي کشم به دل خاطرات بهاري ام٬ بعد آروم و اهسته بر مي گردم سر قبرم روي تپه. زير نور مهتاب." و جالبي اکثر خواب هام اينه که مي بينم اونجا دفن شدم. بالاي تپه٬ يعني همون دور وبر اون دودکشه. دور قبرم هم يه نرده کشيدن و يه پارچه ي سفيد آويزون هم با آهنگ باد مي رقصه. دوباره چند شب پيش خواب اون " باغ " مون رو ميديدم . باغي که من بزرگ ترين و قشنگ ترين خاطره هاي زندگي م اونجا رقم خورد. حالا هر چند وقت اگه حوصله کنم به طولاني نوشتن بدم نمياد بيام قسمتي از خاطرات و خطراتي که پشت سر گذاشتم رو تعريف کنم.
* یه زمانی آرشیو رو پاک کرده بودم به همین دلیل پست بعدی کمی نا مفهوم به نظر میرسه.