قرار است بنویسم.

ولی چه بنویسمش مهم نیست! فقط مهم این است که بنویسم و من از دیروز با این دوست دارم سر و کله می زنم تا ببینم چه متنی برای حُسن ختام خوب است که بنویسم و اولین بار است که نه درد دارم و نه اشکی و نه ....

نیاز همیشه نقص نیست٬ زاده ی فقر نیست٬ نیازهایی هست که از سر ِ کمال است . کسی که زیباست در جستجوی نگاه آشنا و محرم و مرهمی ست که به اون عشق بده ٬ اونی که عشق داره٬ در جستجوی نیازمندی ست تا که عشقش رو به اون ببخشه٬ کتاب چشم به راه خواننده ای ست و دلی هم که حرف داره مشتاق پیدا کردن مخاطبی ست تا کلمات زندانی رو که در درون وجود طغیان می کنن و از خاموش مردن به وحشت و هراس افتاده ان رو نجات بده٬ آزاد کنه.

اما حرف هایی هست به سوزندگی آتش های مذاب اقیانوس های سوزان طبقات جهنم٬ حرف هایی هست به خلوص شبنم اشکی بر گوشه ی چشم کودکی ٬ به تشنگی سوزان کویرهای داغ وجود ٬ به بی قراری شعله ی شمعی در رهگذر بادهای وحشت زده و تنها و .....

و این حرف ها ٬ گاه فشار طاقت فرسایی میشوند بر استخوان های ناتوان وجودم٬ که از درد به فغان و آه و ناله نویسی می افتد دل . این حرف ها می شوند خروار خروار تخته سنگ و سنگریز بر روی سینه ام و در این میان وقتی او ( که دیگه وجود نداره! ) این صحنه ها را میبیند٬ بازوان مهربان قلبش ٬ دست های نیرومند فهمش ٬ به درد می آیند از اینکه نمی تواند از راه دور و این همه فاصله ٬ سوزی از فریاد های چشمانم کم کند  و غم گین می شود.

و این مردم رهگذری که احیانا کلاهی عصایی چیزی اینجا جا گذاشته اند و  حرف هایم را می خوانند٬ گاه با لب خندی آرام و چشمانی بی درد سری تکان می دهند و احیانا : " مرحبا"یی زیر لب و گاه با پوزخندی مطمئن حرف های مرا از روی " شکم سیری! " خطاب می کنن ٬سری تکان می دهند و احیانا : " مزخرف! " یی زیر لب.  و دل هم چنان اینجا ایستاده ست و فغان می نویسد و دل تنگی. که اگر من نوشتم " فاصله " نه همان فاصله ایی بوده بین جسم  A و B در فیزیک ٬ که " فاصله " ایی ست که در چشم های من نقش شده ست و اون رو هزاران عاطفه و اشک و سوز رنگ کرده اند و این رو هر کسی نمی تونه بفهمه٬ تنها کسایی می فهمن که مفهومش رو درک کرده باشن نه اونی که  "مرحبایی و مزخرفی " زیر لب!

برای شمایی که اینجا را می خوانی اینجا شاید برایت یک صفحه باشد همانند میلیون ها صفحه ی دیگر که دخترکانی همچون من گمنام و بی نام و نشان می نویسند و می خواهند با احساسشان زندگی کنند. ولی برای من ....  چه خلوت هایی داشته ام و چه اشک هایی از سر تنهایی و چه خاطراتی با همین یک صفحه ی سفید داشته ام. نه از شما توقع دارم که احساستان به این صفحه ی کاغذ همچون من باشد که اولا همه ی شما معتقدید با اینکه بیست و یک سال از " بودنم " می گذرد نویسنده ی این وبلاگ " بچه " ایی بیش نیست و دوم آنکه هیچ گاه همچون من با تک تک کلمات اینجا زندگی نکرده ایید٬ غمگین نشدید ٬ از غمگین بودنشان اشک نریختید و با شورشان نخندید! آن هم از ته ِ دل!

ولی خب دیگر .... آدم ها بالاخره همیشه به جایی می رسند که " بزرگ " تر ها نصیحت و مواخذه و حتی تنبیه! - حتی با چاقو!! - را پیش می کشند تا دیگر " بچه " نمانی و همچون آن ها بزرگ شوی.

هم اکنون من نیز به این مرحله از زندگی ام رسیدم. بعد از اندی زندگی قرار است رها شوم ازین احساسات بچگانه و با علم زندگی کنم تا قوی شوم. قدرتی به دست آورم . مهم نیست که شما بزرگ تر ها چیزی را ندارید که من داشتم - زندگی را می گویم که من معتقدم با علم آدم ها قدرت به دست می آورند و با احساس ٬ زندگی - مهم این است که من " چیزهای " شما را به دست آورم. قدرت و برتری شما در اثبات حرف ها و خواسته های عقل و منطق تان.

هم اکنون من ٬ می خواهم رها شوم ٬ از تخته سنگی که دردها و دل تنگی هایم را رویش به نشانه ی یادگاری با خط میخی نوشته بودم. دیگر اسیر حرف ها و کلمات گفته شده ام نباشم و بذارم این حرف های نگفته درونم رو به آشوب بکشن ٬ تحصن کنن و فریاد بکشن و با زنجیر هاشون به در و دیوار دل بکوبن ولی بیرون نیان و من نیازشون به شنیده شدن رو با " سکوت " جبران کنم. تبعیدشون می کنم به صحرای بی کرانه ایی سوت و کور! به جزیره ایی پوچ و سکوت! تا از وحشت تنها موندن بی قرار نباشن. جنون و اُور دوز بودنشون رو این طور از بین ببرم.  

و به همین دلایل نمی دونستم چی باید بنویسم. چطور دل اون دوست رو به دست بیارم با نوشتن و چطور هم خواسته ی خودم رو تامین کنم که قراره یه مدتی روزه بگیرم و از نگفتن و ننوشتن٬ بزرگ بشم. مثل خیلی از شماها که حرف هاتون رو بر اساس منطق و عقل و استدلال های ریاضی فیزیکی بیان می کنید من هم بتونم از عهده ی احساسات بچگانه بر بیام و کنترل شون کنم.

برگشتنم؟ خب معلوم نیست .... دیر و زود داره ولی خب سوخت و سوز نه ... یه مدتی می خوام بزرگ شدن رو " عملی " تمرین کنم ٬ ببینم میشه بزرگ بود و از احساس حرفی نزد؟؟ هوم ... خلاصه که تعجب نکنید. اینجا نه تو وایتکس رفته٬ نه هک شده٬ نه انقلاب شده٬ نه نویسنده اش از شدت غم یا سرخوشی زیاد زده کل آرشیوش رو پاک کرده. قدیمی تر ها به این کار من عادت دارن. ولی خب این بار می خوام بزرگ بشم و اگر حرفی زدم حرف های عادی باشه مثل همه ی حرف های دیگه. ازین به بعد قراره اینجا خودم بنویسم. همونی که ممکنه شماها بیرون از اینجا ببینیدش و بشناسیدش. فکر کنم عنوان رو هم ازین به بعد بذارم : عاقلانه های من!!!! :))

نگاه٬ نوشته٬ درد٬ اشک٬ دل تنگی تمامی ندارند. نوشتن شان باشد برای وقتی دیگر. مهم ننوشتن نیست. مهم چیز دیگری ست که ارزش هر دلی ست به ..... بگذریم ... نقطع سر خط.