یاد
نمی دونم چرا همین الان دقیقا یاد پونزده اردی بهشت ساعت حدودای چهار بعدازظهر پارکینگ ایستگاه میرداماد افتادم. یاد نگاهش موقع پیاده شدن از ماشینم. یاد لادن. یاد بستنی نخوردنم. یاد چپ چپ نگاه کردن های اون پسره دوستش که طراحی صنعتی می خوند- چی بود اسمش؟- به پاهای من . ( هنوز هم واسم سواله که کوچیکی پاهای من براش جالب بود یا اینکه کفشهام رو در آورده بودم؟ ) یاد اینکه از صبحش تا ساعت هفت شب من به جز یه بطری آب - که یادم مونده که چطوری رفت واسم خرید - دیگه هیچی نخوردم. یاد اون لحظه ایی که داشتم می رفتم و بازوم رو گرفت و من صد و هشتاد درجه به طرفش قـــِر خوردم. یاد اینکه بهم گفت : خیلی خوبه که تو ازین مدل دخترهای غرغرو نیستی ها؟؟! یاد اون موقع که به دیوار تکیه داده بودم و داشت تلفن حرف میزد و به من نگاه می کرد! یاد اون موقعی که ازم خواست توی اون شلوغاتی واسش سوت بزنم!!! و من شوت!! زدم. یاد اینکه گفت بیادست های هم رو بگیریم و تا ده بشمریم. یاد اون جوی باریک . یاد اون موقع که می خواستیم از وسط باغچه رد بشیم . یاد اون تیکه ایی که از بغل غرفه ی کتاب های فرانسوی گذشتیم و گیر داد که بیا اینارو واسم معنی کن. یاد اس ام اس هایی که از ایستگاه قطار واسم زد. یاد خیلی چیزا .......
این یاد هاست که داغونم می کنه حالا هر چقدر هم روحیه و اعتماد به نفس از دست رفته ام با پیشنهاد های پسرهای هَند سام و بی ام دبلیو دار و پرادو دار برگشته باشه.
ته نوشت : زمان واسه من ایستاده. حتی به عقب هم بر می گرده.
ته نوشت دو : نه پست آپ کردنم به آدمیزاد می مونه. نه دل تنگی هام. نه مسخره بازی هام. نه قیافه گرفتن هام و نه هیچ کاریم. اصلا من آدمیزاد نیستم. حرفی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟