عصبانی ام! یه کمی اش شاید با غرور از موفقیتم هم همراه باشه. خسته هم هستم. این چند وقته انرژی زیادی مصرف کرده ام و شاید خستگی من به همین دلیل باشد. دیگه نه لب خند بچه ها نه تشویق و تحسین مادر پدرها٬ هیچ کدوم توی روحیه م تاثیر نداره. یه جور بی خیالی مفرط . دلم می خواست می تونستم یه لگد بزنم زیر بساط منطق و به ریش تموم آدم های منطقی دنیا بخندم و بگم من همینی هستم که می بینید! دلم می خواست - حداقل الان و توی این برهه ی زمانی - میشد در قبال هیچ کس و هیچ کدوم از کارام مسئولیت نداشتم و میذاشتم یه چند روزی می رفتم. بدون خبر. به گمون خودم فکر می کردم دیگه تا این مدرک کوفتی رو بگیرم سر کار نمی رم و یه کم استراحت می کنم تا ببینم برنامه ی زندگیم چی میشه. رفتنی میشم یا نه باید بمونم همین جا و برای ارشد درس بخونم. گمون می کردم یه کمی خستگی م که در بیاد دوباره شوق و شور تدریس میفته به جونم. ولی زهی خیال باطل! پریشب ها بعد ازینکه اومدم پایین و دیدم همه رفتن - اکثرا کلاس های من به دلیل صحبت هایی که با والدین می کنم دیرتر خلاص میشم و میام پایین برای برداشتن کت و امضا کردن دفتر - داشتم در میومدم بیرون که دیدم چراغ دفتر مدیر روشنه و ایشون هم منو دیدن صدام کرد و با توجه به خلوت بودن آموزشگاه زده بود رو شبکه فارسی. زن خوبیه و دوستش دارم و فکر می کنم این احساس متقابل باشه. به جای نام فامیلم اسم کوچیکم رو صدا زد و گفت :" ترم بعد برنامه ات چیه؟ قراره به جز این کلاس هایی که داری سه تا کلاس بزرگ سالان هم به تو بدن. تایم روزهایی که می تونی بیای رو فردا بده خانوم ب تا برنامه ات رو بچینن." گفتم "نه والا من درس هام سنگینن و اصلا نمی رسم درس بخونم." یه کم براش از پیچیدگی برنامه ام گفتم و اون هم با تاکید براینکه :" میبینم این چند وقته چشم هات خسته هستن و تازه احساس می کنم لاغر هم شدی! ( توی این سه هفته مدیر چهارمین نفری بود که بهم میگه لاغر شدی! ) باهام هم دردی کرد و گفت که "نمی خوام اصلا به درس هات و مهم تر از همه خودت لطمه ایی بخوره. باشه عزیزم . ترم بعد چی؟" و براش توضیح دادم که اگه تابستون دانشگاه کوفتی واحد ارائه بده می تونم هفت ترمه تموم کنم پس باید بشینم برای ارشد درس بخونم و خلاصه اینکه ایشون قبول کرد و من هم به خیال خودم : آخیش! حداقل تا عید یه کم از خستگیم در میاد٬ اومدم بیرون.
تا امروز مشاور آموزشگاه زنگ زده! با حالت طلب کارانه! که :"شما نمی تونی این کارو بکنی! اصلا چه معنی میده؟ خانوم ش ( مدیر ) به من گفتن من گفتم اصلا امکان نداره. شما برید دست ما لنگ میمونه ....." زنیکه ی جیغ جیغوی ....! من هم که حال و روز درست و حسابی نداشتم. گفتم" خانوم رضوی ترم شما تازه نه دی شروع میشه من پونزده دی امتحانام شروع میشه و من نزدیک دو- سه هفته اصلا نیستم و کلا میرم زنجان می مونم شما چی میگی؟" و این طوری به خیال خودم فیصله رو ختم کردم.
یک ربع نکشیده دوباره زنگ زده که خب مسئله ایی نیست. شما بیاید ما اون روزهایی که نیستید رو کسی به جاتون می فرستیم سر کلاس! میگم" می خوام زودتر برم زنجان بشینم درس بخونم. این ترم وقت نکردم درست و حسابی درس بخونم." و ایشون برگشتن میگن : "خب شما از الان بشین درستو بخون تا اون موقع!!!!!!!!" یعنی واقعا ازین پرروو تر؟؟؟؟ آخه به شما چه!!! هیچی دیگه ... من هی می گفتم نمی تونم بیام ایشون هم هی می گفت" ما جواب شاگرداتون رو چی بدیم؟" بدبختی بچه های خواهر شوهر همین خانوم رضوی هم توی یکی از کلاس های من هستن ( کیان و نیکان دوقلوهایی که من واقعا عاشقشونم ٬ شاید تو یه پست ازشون نوشتم ) میگه :" من یکی که نمی تونم جواب خواهر شوهرم رو بدم! از من بعید نیست شماره ی شمارو بدم بگم ایشون خودشون شمارو مجبور کنه که بیای!! " البته با لحن شوخی داشت می گفت ولی ازین زنیکه ی جیغ جیغو بعید نیست. تازه خواهرشوهرش ازین هم جیغ جیغو تر و ....! و موندم تو رودروایسی! مجبور شدم قبول کنم. فعلا دو تا کلاس برداشتم. یعنی گفتم از دو تا بیشتر نمی کشم. حالا خداکنه برندارن تموم روزهای هفته ام رو پر کنن که ازین ها بعید نیست!! از دستشون عصبانی ام! خیلی خسته هم هستم اصلا انرژی ندارم. من ریغوی لاغرو رو چه به این همه ورزش و تدریس و درس خوندن و این بچه بازی ها و ......
من خیلی خسته و بهونه گیر شدم ..... :(