X
تبلیغات
تپش های عاشقانه - تازه عروس
























تپش های عاشقانه

 

 

* یه چیزی تعریف کنم که من از دیروز عصری تا حالا همین یادش میفتم از خنده پهن میشم کف زمین!

مادر من یه فامیل داره که ازین مدل پسرهای ناز پرورده و یکی یه دونه و خلاصه لوس و خل و چل به تمام معنا! واسش هر دختر کارخونه دار و پولدار مولداری رو که رفتن خواستگاری وهردو طرف پسند کردن  این یه بازی در آورد و .... تا اینکه شنیدیم ایشون دل باخته ی منشی کارخونه ی باباش شده! و خونوادش هم به شدت مخالف این موضوع هستن. یه مدتی خبری نبود تا اینکه همین هفته ی پیش عروسی کردن. من از عروس فقط شنیده بودم که جنوب شهری هستش. خب تو دلم می گفتم بیچاره گناهی نداره که! یعنی تقصیر خودش نبوده که تو جنوب شهر به دنیا اومده! لابد خیلی با کمالات که این آقای دوماد دل باخته اش شده!

دیروز خاله ی بزرگ من یه مهمونی زنونه گرفته بود و مثلا این تازه عروس رو پاگشاد! کرده بود. من کمی دیر تر از مامانم رفتم و وقتی وارد شدم دیدم تنها جای خالی کنار همین تازه عروس ِ . دو دیقه نگذشته بود که صدای مردونه ی کلفتی! از دهن این تازه عروس در اومد ! فکر کنم قیافه م خیلی دیدنی شد که مامانم با چشم و ابرو ازم خواست تابلو نکنم! خب من خیلی خانوما رو دیدم که بندگان خدا صدای کلفتی داشتن. تو دلم تند تند می گفتم : "پرنسس! زود قضاوت نکن! زود قضاوت نکن! "

بعد ازینکه هلهله ها و ابراز خوش حالی ها!! از اینکه من اومده بودم پایان گرفت این تازه عروس خانوم میکروفون! رو گرفت دستش و با صدای رسایی !! شروع کرد از شب اول ازدواجش تعریف کردن!

وای فکر کن اون می خواست شرح بی ناموسی هاشون رو بگه من داشتم از خجالت آب می شدم می رفتم زمین. یعنی آخه بچه مچه تو اون مجلس زیاد بود می ترسیدم روشون باز بشه!! :دی ولی جدن تو دلم این جسارت و شهامتش رو تحسین کردم و گفتم : ای ول! عجب تابو شکنی ِ این!! بین فامیل شوهر که جز تازه واردین هم هست می خواد جریانات اون شب رو تعریف کنه!!

کم مونده بود از خاله ام یه بالش و یه ظرف بستنی بخوام و دراز بکشم به خاطرات پ*و٪ر.ن ایشون گوش فرا بدم و احیانا چیزهایی هم یاد بگیرم!! :دی فقط افسوس می خوردم که صداش باعث میشه نتونم تمرکز داشته باشم و هی حواسم به صدای مردونه ش احتمالا پرت میشه.  همه ی این افکار در عرض شاید کمتر از یک ثانیه به ذهنم خطور کرد!!

این طوری شروع کرد به تعریف کردن : ( یه صدای فوق خشن مردونه رو تصور کنید که اینا رو داره بلند بلند تعریف می کنه )

همین مهمون ها رفتن ٬ ما رفتیم تو تخت ( قیافه ی همه دیدنی شده بود!! روشون هم نمیشد به این تازه عروس بگن : هُی! اینجا خونواده نشسته ها!! قیافه ی این جوون های ناکام دیدنی تر!! همه دهن ها باز مونده بود!! ) هنوز من جابه جا نشده بودم که صدای خروپف آرش رَف رو هوا ! منو میگی! آی حرصم در اومد! آی حرصم در اومد! آی حرصم در اومد! ( ده دفعه گفت!! ) بعد هی غلت زدم. خوابم نبرد. هی غلت زدم خوابم نبرد! هی غلت زدم بازم خوابم نبرد!! ( شیطونه می گفت یه دونه پس گردنی بزنم انقدر یه جمله رو تکرار نکنه رو اعصاب من نره! ) دیدم ساعت سه شد. یهو دیدم بو گوسفند میاد. پاشدم رفتم آشپزخونه دیدم کله ی گوسفنده اونجاس! ( اینجاش یهو همه خانوما گفتن آخی! ترسیدی؟ کاش به آرش قبل خواب می گفتی اونو از خونه می برد بیرون -اصلا توجهی به حرف خانومایی که اینو گفتن نکرد ) دیدم خوابم نمی بره. ساعت هم سه شده. از دست آرش هم که آی حرصم در اومده بود! ( تو دلم گفتم یه بار دیگه این یه جمله رو دوبار تکرار کنه دیگه میرم یه دونه میزنم پس کله ش! ) یه قورت شربتش رو خورد ادامه داد : 

خلاصه رفتم آشپزخونه و دست به کار شدم کله ی گوسفند رو پاک کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای اینو که گفت قیافه ها همه سبز شد!! فکر کن!!!؟؟؟!!!! من داشتم می مردم از خنده !!!! وای مادر شوهرش هم بودش . بیچاره سرخ شد سفید شد سیاه شد کبود شد!! خواهر شوهر این عروس ِ سعی کرد بحث رو منحرف کنه. این دختردایی بدجنس من با پافشاری تمام می خواست این عروس ِ ادامه بده !! فکر کن صحنه ایی شده بودااا!! من فقط سرمو انداخته بودم پایین هر هر می خندیدم. بعدا مامانم گفت از لرزیدن شونه هام فهمیده من دارم چه جور می خندم!!

خلاصه این عروس ِ ول کن هم نبود. ادامه داد : ( با صدای مردونه تصور کنید!!! )

آره. کله رو که پاک کردم. اومدم دیدم ساعت شده پنج! حالا چی؟ آرش هم خوابیده ! آی من حرصم در اومده بود از دستش.  هی غلت زدم خوابم نبرد. هی غلت زدم خوابم نبرد ( من دیگه فقط هرهر می خندیدماااا ) دیگه پاشدم گفتم ناهارم رو بار بذارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فردا پاتختی ِ وقت نمی کنم واسه آرش ناهار دُرس کنم. دیگه ساعت هشت بود که اومدم تو تخت دراز کشیدم تلفن زنگ زد. فکر کن کی بود؟ مادر جون بود (مادرشوهرش) گفت : پاشو آرایشگاهتو برو وسایلت رو بردار ناهار بیا اینجا. گفتم ای مادر جون! ساعت هشت صبحه ها؟؟! من ناهارم رو هم بار گذاشتم!! کجای کاری؟؟!

یعنی من رسما می خواستم قه قهه بزنم هی خودمو کنترل می کردم. بعد اینجاش که رسید دیگه مامان من و یکی دیگه از دختر عموهاش شروع کردن به تعریف کردن که به به! عجب عروس سحر خیزی و کدبانویی و .... این طوری مثلا می خواستن اون بیچاره خانوم فلانی کمتر سرخ شه سفید شه! :دی

منم که اصلا انگار نه انگار دیگه همین طوری از چشمهام شرشر اشک میریخت. به خدا خیلی خنده دار بود. اصلا این عروس ِ یه پارادوکس به تمام معنا ستا؟! من یه چیزی میگم شما یه چیزی می شنوید!! فکر کن این خانوم فلانی مادرشوهر این خانوم ِ ازونایی که میگه من چندشم میشه به مرغ خام دست میزنم! خدمتکارشون واسشون مرغ پاک می کنه .آشپز داتمی دارن . بعد این عروس ِ این مدلی ِ .... وای من دیگه شب اومده بودم خونه هی یادش میفتادم هر هر می خندیدم. مامانم هم دعوام می کرد که نخند! خب لابد پسره یه چیزی تو این دختره دیده که عاشقش شده دیگه! باز من هی خندیدم!!

 

 

جمعه یکم شهریور 1387 | |