تپش های عاشقانه
میم. ت عزیزم! از فراق برای تو می نویسم . معنی ش را دقیق نمی توانم به یک کلمه یا حداقل به یک جمله معنی کنم برایت. یک چیزی ست که این فاصله ی قاره ایی را وقتی هشت ماه گذشته باشد و تو نتوانی حتی دیدار بعدی را تصور کنی و برایش برنامه ریزی کنی می تواند معنی بدهد. یک چیزی ست که برایش مترادف نداریم. معنی نداریم. باید درکش کرد تا فهمید. خوش بختی در زمان خودش یک چیز بدیهی و کاملا ضروری و حق مسلم است! ولی وقتی از کَفَت رفت می فهمی که هرچقدر هم سعی کرده باشی که از آن روزها و لحظات استفاده ی کامل را برده باشی ولی باز حسرت روزهای رفته را می خوری! که چرا بیشتر ... نه! آدم فکر نمی کند که یک صفحه ی تلویزیونی کوچک که کنار صفحه ی چت قرار میگیرد و به مرحمت! سرعت آشغال این روزهای پارس . آ.ن.ل.ای.ن مدام قطع و وصل می شوی و مدام تصویر استاپ می شود٬ یک صفحه ی تلویزیونی کوچک که انگار حتی می تواند حد فاصل بین کامپیوتر این اتاق با اتاق بغلی باشد اشک آدم را در بیاورد و این طعم لعنتی فراق را مدام در گلویم مزه کنم! همیشه همین طور است. تازه اشک اول که می آید آدم می فهمد که چقدر خوش بختی در زمان خودش یک چیز بدیهی و کاملا ضروری و حق مسلم است! اشک های بعدی که بی صدا و آرام سرازیر می شوند آدم دلش می خواهد برای تو نامه بنویسد. بنویسد که چقدر دوری سخت و طاقت فرسا شده. بنویسد که چقدر بهار کوتاه بود و بالاخره من موفق شده بودم این برچسب ملیت را از روی سینه ام بــِکَنم و یک مهر ناقابل - ولو کوتاه- بگیرم ولی باز چه سود؟ وقتی برچسب هم که نباشد٬ جبر جغرافیا یک جور دیگه خودش رو نشون میده! و روزهای تقویم همین طور سریع می گذرند و شاید آن وقتی که جبر جغرافیا حل شده باشد! آن مهر باطل شده! میم . ت عزیزم! این چند خط را از سر دل تنگی های دخترانه ام و چشم های اشکینم بخوان! دل تنگتم! دست زیر چانه ام میگذارم و به گوشه های تَنَت فکر می کنم. به بند های انگشتانت. وقتی خم می شوند. به زاویه های خیره کننده شان و اینکه اگر آهنگ سازی را حرفه ایی تر دنبال کرده بودم می توانستم آهنگ بی نظیری از حرکات انگشتانت بر روی پوستم بسازم. دوست دارم دستهایت را در دستهایم بگیرم و خوب انحنای انگشتانت را ببینم. خوش ام می شود. به کشیدگی ناخن ها نگاه کنم. انگار که اولین مکاشفه ی دست شناسی ام باشد. طبع خیال بازم پر میشود. نسیم می شود. شتابان. من این هوایی شدن ها را دوست دارم. من این دل تنگی ها را٬ این خیال پردازی ها را٬ این گم شدن در خاطرات دور را٬ این مزه مزه کردن آن روزها را دوست دارم ... اگر بگویم به معجزه ی اسمت ایمان دارم خوش حال می شوی؟ ته نوشت : امروز ششم فروردین است! هی می نویسم. هی پاک می کنم. می خوام یه چیزی بنویسم که مدل این متن های از پیش آماده شده ی کارت دعوت ها نشه! اما نمیشه! فقط می تونم بگم مرسی. خیلی مرسی. از مهربونی ها و لطف تو و همتون ٬ همه ی اونایی که اینجا یا با مسیج و تلفن و کامنت دلم رو شاد کردید ممنونم. لحظه ایی که آدرس رو گرفتم و باز کردم تا چند لحظه ی اول تو بُــهت بودم. دست هام رو گرفته بودم جلوی دهنم که یه موقع جیغ نزنم! و همین طوری گریه می کردم و تک تک کلمه ها٬ عکس ها و دست خط هاتون رو بو می کشیدم. می دونم ممکنه خیلی خنده دار به نظر برسه اما من اون لحظه دقیقا همین کارو می کردم و هی از دگری تند تند تشکر می کردم! یه خط می خوندم یه خط تشکر می نوشتم! فقط می تونم بگم مرسی. از همتون. خیلی سوپرایز شدم. خیلی خوش حال شدم. خیلی انرژی مثبت گرفتم! مرسی. هزار بار مرسی. ته نوشت : یه عذر خواهی هم بدهکارم. به اونایی که این چند روزه به تلفن هاو مسیج هاشون جواب ندادم. من خوبم. یعنی با دیدن این همه نوشته ی سرشار از مهربونی بهترین حال دنیا رو دارم. ته نوشت ۲ : وااای به خدا سعی کردم خیلی لوس نشه ها؟! اما خب چی کنم؟! لوسم! نوشته هامم لوس میشه! به من چه! ته نوشت ۳ : وای ازون موقع تا حالا هی دارم به خودم می قبولونم که نشون دادن این کادو به آدم های دنیای واقعیم کار خیلی احمقانه ایی ِ چون باعث میشه خودم هم لو برم! اما خب کی می تونه جلوی خودش رو بگیره که این کادو رو به بقیه نشون نده که من دومیش باشم؟! ته نوشت ۴ : خیلی زیاد مرسیییییییییییییییییی !! خیلی زیاد! خیلی خیلی زیاد! می فهمید ؟؟ حالا مگه من خوابم می بره از شدت ذوق مرگی؟! چشم هایم را که می بندم تو پیدا می شوی. آرام و نرم به سویم می خزی. زیر گوش َت که حالا کنار لب های من قرار گرفته تُرد زمزمه می کنم :" نه! امشب نه! " و پتو رو آروم می کشم روی خودم. تو ادامه می دهی. چشم هایم را محکم تر فشار می دهم تا تصویر تو قطع بشه ولی انگار که رابط دو سیم رو محکم تر به هم اتصال داده باشم و حالا تصویرت واضح تره! با دست های خیالم تو رو به عقب می رانَم. ناله می کنم که امشب گرفته و مغمومم. ناله می کنم و دست هایم را روی سینه ی تو فشار می دهم. پشت می کنم به تو و سعی می کنم فرصت دهم تا خواب من را بــِــرُباید. خواب البته که نمی تواند بیاید چون تو در من می لولی. تصویرت قطع و وصل می شود. با خودم فکر می کنم بعد از این همه دوری باید هم قطع و وصل شود. بعد از این همه جدایی و این همه دل شوره و استرس باید هم چهره ات ترکیبی باشد از چند عکس قدیمی و جدید و باید هم تصویر تو تصویر محوی باشد از پشت پرده ی اشک و حتی یادم نباشد وقتی چشم هایت می خندیدند چقدر خواستنی می شدی و حتی یادم نباشد که وقتی کنار من می نشستی عادت داشتی که با دست من روی دنده ی ماشین بازی کنی و یادم نباشد ... باید یادم بیاید ... باید یادم بیاید ... که چطور داغی زبانت روی گوش هایم عقل و هوش از سر من می ربود٬ مثل امشب. مثل الان. می خزی به اعماق پیراهن حریر ام. حالا وقت فکر کردن به فرداست. فردا چطور بگویم " نه " به این همه خواسته های بیجای پدر و مادرم؟ نفس داغ َت می خورد به لب هایم. گـُـر میگیرم. دست هایت را که در لابلای پیراهن من انگار به جستجوی چیزیست را در دست هایم محکم می گیرم. تقلا می کنی دست هایت را از دست هایم جدا کنی . من اما فکرم مشغول بازجویی های بی انتهاست ! لب هایت را بر لب هایم مـُهر می زنی. قفل دست های من در دست هایت می شِکند و تو باز در پی یافتن گم گشته ات بر روی قلبم می روی . از لب هایم پایین می آیی و داغی نفس هایت بر گردنم آتش را بر چهره ام می نشاند. محکم با دست هایم سَرت را بالا می آورم و در محراب چشم هایت خیمه می زنم ... از خودم می پرسم در عمیق دریای چشم هایت چیست که من این طور واله و شیدای این نگاه های عریانم؟ معجونی از عشق و شهوت می ریزی در تنم. طاقت نمی آوری . سرت را از میان دست هایم جدا می کنی و دست هایت را در گودی کـَمرم حلقه می کنی و آرام چهره ات را فرو می کنی میان سینه هایم. لحظه ایی آرام میگیری .... دست هایم را در دریای مشگی موهایت غرق می کنم و همچون غریقی که امیدی به نجاتش ندارد وجب به وجب این دریا را می گردم. می چرخم. می نوازم و فریبت را می خورم. می گذارم نفس ات مست و یاقی ام کند. ناگهان هجوم تَنت را می یابم روی پوست و ارتعاش بی وقفه ی تنم را و افکارم در هجوم ناله ها گم می شوند و قلبم همچون اسبی وحشی بی امان می تازد و می راند و از سینه ام انگار که می خواهد بیرون بجهد. باز فریبم داده ایی پسرک چشم مشگی ام؟ ببین الان اصلا فکر می کنم به جواب های احتمالی تو به استادت وقتی می فهمد می خواهی بیایی ایران و فکر می کنم به لحظاتی که قرار است دوباره در مقابل پدر و مادر من بنشینی و به پاسخ های از پیش آماده شدمان فکر می کنم و اینکه فردا صبح .... انگشتانت را آرام از دو سوی من نرم و تُرد می کشی پایین و نزدیک لبه های انحنای کمرم که می رسی این نفس های توست و این نرمی نوازش های توست و این دستان توست و این هُرم نفس های توست و این لب های توست که یاقی ترم می کند٬ که می سوزاند٬ می گردد٬ به میانه می رسد و حالا من مانده ام و همه چیزم که از من دور شده٬ تو آن میانی و من تن لرزه می زنم زیر حجم شگرف خواستن ات و تو فرو می روی در من٬ می شوی قلب من٬ می شوی نفس های من ٬ می شوی مفهوم تمام ضربان های این بلوطکی که زیر سینه ی چپم قرار گرفته و می شوی نیاز و تمام خواسته های من٬ و تو فرو می روی در من و در لایه های درون من و من چنگ می زنم بودنت را آن میان و صدای ناله های من است که کام تو را وحشی می کند و من می پیچم به تو. به خودم. به این شب زمستانی. به این اشک هایی که بی امان از گوشه ی چشم هایم می لغزند و به این قلب ... و به این قلب که زیر حجم این همه خواهش میان این قفسه ی سینه از درد به رنج آمده و می کوبد به دنده ها و ... می کوبد به دنده ها و می خواهد که بگریزد .... از درک این همه درد! و از درد به خودم می پیچم و آرام و تُرد می گویم : نه! امشب نه! امشب قرارمان نبود .... اثری از تو نیست ... چشم هایم را محکم تر فشار می دهم تا خواب را حداقل امشب محبوس چشم هایم سازم و بازهم امشب ... امشب هم مثل همه ی شب های دِگر تو نیستی ... نه ! امشب نه! امشب قرارمان نبود .... ! اضافه شده : چند روزی نیستم. بستری می شم. می دونی که تنها مأمن و پناه من ناز بالش شقیقه های تو توی خیالاتم ِ می دونی که تنها خیال سر شونه های پهن مردونه ی تو آرام بخش این شب های سیاه و پر از اشک من ِ می دونی که جز تو به کسی نمی تونم اهلی بشم می دونی که جز تو من رو خیال عاشقی نیست می دونی که اگر طاقتم هم تموم بشه ٬ اگر زیر بار این همه فشار و استرس و دل واپسی کم بیارم هم ٬ یاد تو مثل اون سنگواره هاییِ که صد هزار سال بعد بر تن و استخون های من نقش بسته شده باقی خواهد موند .... می دونی که اندازه ی تموم اون لحظه هایی که در کنارت نبودم٬ اندازه ی تموم لحظه هایی که نبودم ٬ اندازه ی تموم قلب ها و شکلات های دنیا که دیروز بین عُشاق! رد و بدل شد٬ اندازه ی تموم اون لحظه هایی که وجود نداشتم ٬ دوستت دارم. *مرسی. با وجود اینکه می دونستی رسیدن مسیج هات ازون سر دنیا شانسی ِ ولی هر نیم ساعت برای من مسیج فرستادی و ۲۴ بار اون دست های نازنینت رو برای فرستادن مسیج به من روی دکمه های تلفن فشار دادی .... *مرسی. از بابت تموم لحظه ها و انوار طلایی که توی این روزهای سرد و تاریک بهم هدیه می کنی ...
مثه یه نور وارد زندگی ما شدید . مثه یه فرشته اومدید و مارو از سردرگمی نجات دادید. می دونم خیلی دارم بی انصافی می کنم در حق دوستی که از خواهر برام عزیزتره. می دونم که این روزها وظیفه م بوده که از خودم بهتون خبر بدم. می دونم که ناسپاسی خیلی زشته. اما به خدا روم نمیشه. چون قول داده بودم که کم نیارم و کم آوردم. دارم خراب کاری های گذشته رو درست می کنم. از شر این بحران خلاص بشم زنگ میزنم. نمی دونم اصلا دیگه به اینجا سر میزنید یا نه. اما به خدا خیلی به یادتون هستم و هر لحظه دعا گوی شما هستم. امیدوارم روزی از نزدیک ببینمتون تا جای بال هایی که وقتی به زمین اومدید از دست دادید رو از نزدیک لمس کنم و باورم بشه که هنوز خدا واسه نشون دادن راه٬ فرشته هاش رو روی زمین می فرسته. نورای عزیز٬ این آرامشی که داریم رو مدیون تو هستیم. مرسی. داشتیم با ببری درباره ی یک فعلی حرف می زدیم و می خندیدیم. من گفتم : اگرچه که این فعل برای من و تو دیگه در حد یه آرزو نیست٬ در حد یه خاطره ست! ببری خندید. منم خندیدم. اما ازون تلخند ها بود! نامردی بود. نامردی بود. تا آخر دنیا میگم که نامردی بود. انصاف نبود. تا آخر دنیا همینو میگم. شکوه نمی کنم . نا شکری نمی کنم... که بهترین روزهای عمرم رو بهم داد. ولی هیچ وقت نمی بخشمش که توی دلمون فقط حسرت گذاشت و حسرت! تا نچشیش نمی فهمی ... نمی فهمی که حسرت نداشتن قلبت ٬ یعنی چی ... پُرم از حسرت! پُرم از خیال چشم هاش! پُرم از بغض و اشک و آه . از روزهای اول حیرون تر شدم. بی تاب تر شدم. حوصله ی هیش کی رو ندارم. دلم می خواد خودم رو هم خفه کنم. دلم می خواد این صداهایی که تو ذهنمه٬ این خاطره ها این حرف ها این نگاه ها این بغل های آخرمون اون لحظه های آخر تو فرودگاه رو بگیرم ببندم به یه جا. خودم با خودم حرف می زنم و وقتی واسه خودم دل می سوزونم دلم می خواد اون صدا رو بگیرم خفه کنم. از همه فراری شدم. خودم رو تو اتاق حبس می کنم . تلفن ها رو ده تا در میون جواب میدم. از کارم به سلامتی واسه همیشه استعفا دادم. دانشگاه رو هم ترم بعد تموم کنم میبوسم میذارم کنار. این نوشته حاصل دو ساعت سر و کله زدن با این صفحه ی سفیده! شاید بیشتر از سی خط نوشتم و هی پاک کردم! تا فقط یه چیزی بنویسم .... بد جوری دل تنگتم! تموم روز قبل٬ لب دریای طوفانی٬ فقط به تو و لحظه های خوبی که بهم هدیه دادی فکر می کردم.
![]()

| Design By : Night Skin |

