تبليغاتX
تپش های عاشقانه


تپش های عاشقانه

 

 خب راستش بلد نیستم چطور سر صحبت رو با کسی باز کنم. یعنی همیشه احساس می کنم - تنهایی - خوبه. حالا هر چقدر هم مامان معتقد باشه تو یا دیوونه ایی یا دیوونه! که صبح تا شب چیپیدی توی اتاقت و نه با دوستی میری بیرون و نه میای و ... از کوچه پس کوچه های این شهر تنها دو تا کوچه بالاتر و پایین تر از خونه رو بلدی.

پیش خودم فکر می کنم هوم٬ راست میگه. از بس تو کوچه پس کوچه های مجازی ولگردی و وبگردی کردم دیگه هیچ جا رو بلد نیستم. از بس لابه لای - آروم بگو لا به لا؟! ببین چه آهنگ قشنگی داره؟ - کتاب ها دنبال آدم ها گشتم دیگه نمی تونم یه کوله پشتی بردارم و دنبال آدم ها در عالم واقعیت بگردم.  اصلا بلد نیستم با آدم های واقعی درست برخورد کنم. اگه دیر جواب بدن می خوام BUZZ!!! بزنم. وقتی کسی رو نشناسم به راحتی ایگنورش می کنم!

 شاید از بدی های این دنیای مجازی  باشه که دیگه بلد نیستم با آدمی که وبلاگی نیست و چیزی از آرشیو من نمی دونه دوست بشم. هر کسی که از راه میرسه و می خواد سر صحبت رو باهام باز کنه و اتفاقا سریع باب گفت و گو رو از خودش شروع می کنه٬ " من اینم ... ! " من ... اونم! " سریع از کتگوری فیوریت هایم که حذف می کنم هیچی . از لیست به روز شده هایم هم پاک می کنم. به چشمم مثه اینایی می مونن که میگن : وبلاگ خوبی داری! به منم سر بزن! آپم!

البته که بلدم دوست بمونم. ولی تقریبا الان دوست های نزدیکم می دونن که من گاهی دلم می خواد غیب بشم. زنگ که می زنن جواب نمیدم. ایمیل ها چند روزی ستاره دار میشن و ممکنه مدت مدیدی هم بدون جواب بمونن. دعوت به استخر و شام و بولینگ و همه رو رد می کنم و غیب میشم و سکوت میشه جز جدا نشدنی َم.  در یک کلام تُرد میشوم! تُرد که می شوم شکننده میشوم! و دلم می خواهد قایم شوم! جایی همین نزدیکی ها! ته ِ کُمدی! زیر میز ناهارخوری جایی! و از زیر لاکَم یواشکی نگاهتان می کنم. یواشکی حواسم بهتان هست وقتی دارید پیش خودتان زمزمه می کنید : اَه! این پرنسس هم عجب آدمیست ها!

من فقط شکننده شدم! چون میدانم با هر نگاه نا مهربانانه ایی٬ با هر حرف نسنجیده ایی می شکنم! خیلی زود می شکنم! چون هر کلمه هر نگاه همچون خنجری تیز در گلویم٬  در قلبم فرو میرود! روزهای تردانه ایی ترجیح میدهم تنها باشم و گاهی این روزها هفته ها طول می کشد!

پس این یک معذرت خواهی کلی ست از تمام دوستان دیده و ندیده ام در این دنیای مجازی که ببخشید گاهی من اینوزیبل میشوم! گاهی من جواب نمیدهم! گاهی من بد جنس میشوم! گاهی نیستم و نمی توانم به حرف های شما گوش دهم!

که من گاهی روزهای تردانه ایی دارم!

 

ته نوشت : دیروز ۱۴ فروردین بود! :)

 

شنبه پانزدهم فروردین 1388 .| |

 

 


    

     چند وقت قبل تر ٬ اواسط خردادماه٬ زمانی که داشتم می رفتم زنجان واسه امتحانات پایان ترم ٬ و یک روز فوق العاده سگی رو گذرونده بودم متنی رو اینجا قرار دادم که خیلی هاتون خوندید و خیلی هاتون هم نخوندید. آخر متنم نوشته بودم : شاید تنها فرقی که با اکثر دخترهای وبلاگ نویس دیگه داشته باشم اینه که خودمم. همون آدم خاکستری هستم که بیرون ازین دنیای مجازی هم هستم. نه سفیدم و نه سیاه. مثل پلنگ صورتی . گاهی اون قدر دل رحم میشد که می رفت بچه اردک؟ رو میاورد توی خونه ش و بزرگش می کرد. گاهی هم انقدر بدجنس که واسه اون کاراگاهه نقشه می کشید و اذیتش می کرد. منم همونم. گاهی دل رحم و نازک دل و گاهی هم بدجنس و بی رحم. سعی و تلاش خاصی نمی خواد برای سفید جلوه دادن خودم. مخصوصا اینجا که قرار هم نیست کسی از زندگی شخصی و خونوادگی من سر در بیاره. قرار نیست کسی بفهمه آیا من به پارادوکس ایجاد شده بین تازه عروس و مادر شوهر با کلاسش در جمع خونوادگی مون خندیدم یا نه . ممکنه در عمل متوجه نشیم که آیا مثلا به فلانی داریم حسودی می کنیم یا نه. آیا فلان کاری که در حال ارتکاب هستیم از نظر اخلاقی و " عرف " جامعه اشتباهه یا نه. ولی قطعا بعد از نوشتن متوجه خواهیم شد که فلان کار اشتباه بوده. اینکه من برای دوست پسرم محدودیت ها و دیوارهای فرضی بکشم ممکنه در عمل حس " تمام خواهی " و مالکیت من رو ارضا کنه ولی وقتی به روی کاغذ بیارمش و آگاهانه خودم رو نقد کنم قطعا متوجه خواهم شد که این کارم اشتباه بوده. پس نتیجه اینکه من خودم از اشتباهاتم حداقل پس از نوشتن ٬ آگاه میشم. و دلیل نوشتنم هم همینه٬ اگه امروز نفهمیدم. اگه فردا نفهمیدم٬ حداقل با به عقب برگردوندن و نگاه کردن به نوشته های آرشیوم می تونم بفهمم کجاها بیراهه رفتم و کجاها اشتباه کردم.

برای من وبلاگ نویسی به منظور آروم کردن ذهنم ِ نه راهی واسه شو آف کردن افکار و عقاید مثلا روشن فکرانه ام! اینجا من خودم هستم و خودم. قبول که معترفم گاهی همه ی حرف ها رو نمیشه اینجا نوشت. ولی منظورم حرف های دو نفره ی خودم و دوست پسرم ِ و نه حرف ها و عقایدی که در ذهنم می گذرن. من همیشه به خودم گفتم فکر کن تو اینجا ایستادی و مشغول سخن رانی هستی ولی برای یک سالن پر از خالی ! پر از صندلی های اشغال نشده! من از افکار مریضم نمی ترسم. از رویاهای مستهجن. از لطافت کلمات٬ از هیچی نمی ترسم. حتی از برداشت های شما راجع به خودم.

من نمی خوام اینجا فقط مکانی باشه که من رو ٬ پرنسس رو ٬ یه دختر شاد٬ مثبت ٬ مهربون٬ روشن فکر و هر صفت دیگه ایی که بار معنای مثبت و در عرف جامعه : خوب ٬ معرفی کنه.  ممکنه بیرون ازینجا نزدیک ترین دوستانم من رو خیلی شادتر ٬ سرزنده تر و مهربون تر از دختری ببینند که شما اینجا می بینید. ولی دقیقا به همین علته که نمی خوام این توهم که به اونا منتقل شده به شما نیز!  

من یه دختر خاکستری ام. با یک عالمه فکرهای نا به هنجار و هنجار . با یک عالمه رویاهای اخلاقی و غیر اخلاقی ! شجاعم و دلم می خواد بتازونم و نگران حرف شمایی که اینجا رو می خونی نباشم. پُرم از فکرهای کج و معوج و مالیخولیایی ٬ مریض ٬ ناجور ٬ اصلا هر چی!! اگه به ذهن من اومده یعنی وجود داره. و وجود داشتن شون هم دلیل بر بد بودن یا خوب بودن نیستن. کی روی این افکار و نوشته ها٬ لـــِـیبل بد بودن یا خوب بودن میذاره؟ کی میگه پارادوکس دلیل خنده دار بودن یا نبودن نیست؟ پس طنز های ما ریشه شون از کجا میاد؟

اگر تو دنیای بیرون٬ قراره ماسک بزنیم. نقاب بزنیم و طبیعت انسانی مون رو با عرف جامعه تنظیم کنیم من دلیلی نمی بینم که بخوام توی این دنیا هم جلوی انسانیت و مرز بی کرانه ی تخیلاتم و ذهنم رو بگیرم.

این حق من ِ که توی این صفحه ی سفید کاغذ به هر کسی که دلم می خواد یا عشق بریزم یا تنفر. اولی رو هممون انجام میدیم. چه " عاشق " باشیم چه نباشیم ٬ چه در اندرونی خودمون به پاش عشق بریزیم چه نریزیم ٬ چون دور دور عشق ِ و از نظر " عرف! " عشق چیز خوبی ِ و اینا! هممون میشیم عاشق. هممون یه معشوق خیالی یا واقعی می سازیم و اینجا میشه بت خونه. واسش شعر میگیم . حمد و ثنا می خونیم. ولی پس تکلیف تنفر چی میشه؟ تکلیف نکبت و سیاهی های ذهن مون چی میشه ؟ خیلی راحت دیلیت میشن. تو دنیای خارج که جایی ندارن تو همین دنیا هم خیلی راحت پسشون می زنیم. چرا؟ که کسی نگه پرنسس چقدر سنگ دل ِ ٬ چقدر کینه ایی ِ ٬ چقدر فاشیست ِ ! بی تعارف و بدون رودروایسی همه ی ما یه لیست از کسانی که بخوایم تو ذهن مون ترور شون کنیم٬ با گیوتین سرشون بزنیم یا با تانک از روشون رد بشیم یا با اره برقی سر بزنیم داریم. به نظر من٬ این آزادی ِ ذهن ِ که نمی خواد خودش رو با عرف جامعه همسان کنه. فیلتر کنه که فقط فکرهای اخلاقی ٬ رویاهای غیر مستهجن٬ عقاید غیر فاشیستی ٬ اخلاق های خوب رو داشته باشه. میگی بده؟ بده که ذهنت انقدر آزاد و سالم ِ؟ خب ٬ پس اگه این طور باشه فقط باید به یه سری آدم های خاص که تو تیمارستان ها بستری هستن رشک ببری.

دلیل اینکه توی این محیط مجازی همه ی ما می خوایم مثبت و والا و آدم خوب جلوه کنیم رو ٬ واقعا نمی فهمم. من خودم هستم. با ذهن خاکستری خودم. از نظر جامعه ی مدنی٬ من یه شهروند هنجار شکن هستم. نه فقط از نظر اعتقادی و پوششی که به نظام دولتی مربوط بشه. بلکه به دلیل خلاف های بزرگ و کوچیکی که می کنم. شیطنت های خاص خودم رو دارم که شاید از نظر خیلی از شما بزرگ منشان و روشن فکرها نشونه ی عقب موندگی به چشم بیاد. من ازینکه با مداد مشکی آرایشی روی کاپشن یه پسر مزاحم توی قطار بزرگ بنویسم : " من خرم! " هیچ ابایی ندارم و اصلا واسم مهم نیست که شما نظرتون راجع بهم عوض میشه یا نه! مهم اینه که من حتی با یادآوری ش هم لذت می برم. حالا شما هی بگو عجب آدم بی فرهنگی هستی! من خودم می دونم که وقت هایی که تنها باشم با لایی کشیدن در حد بنز! لذت می برم. گاهی ازینکه توی تصوراتم از کسانی که ازشون بدم میاد یا واسم غیر قابل تحمل هستن انتقام بگیرم لذت می برم و گاهی هم ازینکه ببخشمشون و به حال خودشون رهاشون کنم.

 دقیقا مثه بچه های سه چهار ساله. ذهنشون رو هنوز با " بد و خوب " های جامعه یکی نکردن. هر چیزی که به ذهن شون میاد دقیقا خواسته ی درونی و واقعی دلشون ِ . شرورن و به خاطر همین هم دوست داشتنیَ ن چون خودشون هستن. نمی گم بد باشیم. نمی گم یه مسلسل بگیریم دستمون و همه رو از این دم بُکـُـشیم. میگم خودمون باشیم. همون آدمی که بیرون ازینجا مجبوریم سانسورش کنیم.

زین پس٬ به من ربطی نداره چیزایی رو که شما اینجا می خونی طوری بنویسم و طوری سانسور کنم که تو لیست خوب های شما عزیزان قرار بگیرم. واسه دل خودم می نویسم. می خوام کهکشان ذهنم رو آزاد بذارم و خودم تو افکار ِ " بدون لیبل " غلت بخورم. اینجا من خودمم. همونی که واسه طبیعت سرکش انسانی ش اونقدر ارزش قائل ِ که نخواد تو قالب های از پیش تعیین شده ی جامعه بریزدشون.

شاید به همین دلیل باشه که اکثر مواقع تعداد کامنت های خصوصی بی نام و نشون من انقدر زیادن. با همه ی شماهایی هستم که واسه ی من کامنت های خصوصی بی سر و ته میذارید٬ انقدر اعتماد به نفس دارم٬ انقدر تو خودم این شجاعت رو می بینم که بخوام اینجا٬ همونی باشم که هستم. اگر خیلی تمایل دارید که یه آدم سفید سفید٬ با یه لباس روحانی و مثبت و یه دختری که چارچنگولی فرمون ماشین رو نگه می داره که مبادا سرعتش از سی تا تجاوز کنه ٬ ببینید٬ دیگه اینجا تشریف نیارید. من همینم. و دقیقا به همین منظور هم وبلاگ می نویسم که خودم رو ببینم. نه یه آدم دیگه ایی که تو شناختنش خودم هم دچار تردید بشم!

 

ته نوشت : کمی لحنم معترضانست ٬ می دونم خودم!

ته نوشت دو : رفیق چادرنشین عزیز شفیق مان! وقت شما تموم شد! پاسخ نامه ها بالا! ( در صورت اعتراض می تونی هر چی سریع تر پاسخ های کتبی خودتون رو به نشونی پرنسس پست کنی )

 - به جون خودم این روزا خیلی سرم شلوغه. برگشتم سر فرصت به تموم کامنت های عمومی و خصوصی جواب لازمه رو خواهم داد. واسم خط و نشون نکشید بنجنس ها!

(با لحن سنجدی) : بر میگردم! حتما !

 

 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 .| |

 

دوستان٬ خانوم ها و آقایون!

من به این نتیجه رسیدم که این تابستون هر چی بیشتر کِش بیاد من خلاف هام سنگین تر و بدتر میشن! مثلا فکر کن این دفعه منو به جای زندان و اطلاعات و حراست و پاسگاه پلیس و مفاسد ٬ یه سره بفرستن پای چوبه ی دار!

تو همین ترم تحصیلی گذشته ٬ به منی که حراستی ها تا حالا نگاه چپ نکرده بودن٬ حراست دانشگاه گیر داد . به خاطر چتری هام! و کارت دانشجویی م توقیف شد که فرداش بهم پس دادن.

موقع رفتن واسه امتحانات آخر ترم ٬ توی اتوبان زنجان پلیس سه تا جریمه ی بیست هزار تومنی تقدیمم کرد!

 آخر ترم هم که رفتیم و در صف اول تحصنات نشستیم و طبل های پلاستیکی کوفتیم و خوندیم! ( حالا خوش بختانه هنوز فعلا واسه این یکی احضاریه نفرستادن دم خونمون!! )

همین دو سه هفته پیش به من و دختر عمه در ماشین٬ گشت ارشاد گیر خفنی داد و بعد از بیست دقیقه چک و چونه زدن و به دلیل اینکه خان داداش گرامی در سفر بودن و تلفنش خاموش ٬ نشد که ازون مخمصه همون جا جون سالم به در ببریم. کارت ماشینم توقیف شد و ..... ! البته که دو روز بعدش برگردوندن!

بمونه که بارها و بارها قبل تر ٬ کنترل نامحسوس جریمه ام کرده بود. اما امروز دم غروب ٬  با سرعت صد و هشتاد و دو تا هیچ عذر و بهونه ایی نداشتم و هیچ جوره نتونستم بهونه بیارم و نجات پیدا کنم! فکر کن روی ماشینم ازین تابلو ها زدن٬ گفتن همین جا وایسا تا ما کارمون تموم شه و ببریم ماشین همتون رو تو پارکینگ توقیف کنیم. (دو تا ماشین دیگه هم بودن ) اون دو تا راننده ها هی عجز و التماس کردن٬ منم دیدم این آقا پلیسِ هم ازونایی باشه که بخواد به خاطر خانوم بودنم از خیر جریمه کردنم بگذره جلوی این دو تا ازین کارا نمی کنه. ریلکس رفتم یه گوشه وایستادم گفتم اکی جریمه ام رو زودتر بنویسید و زنگ بزنید واسم آژانس بیاد! ازونجایی که بنده هیچ رقمه - به یه سری دلایلی - نمی تونستم به آقای پدر زنگ بزنم٬ تصمیم گرفتم به دایی زنگ بزنم. آشنای دایی زنگ زد و قرار شد فقط نیم ساعت بنده رو به عنوان نمادی از دو بار جستی ملخک و ... ! اونجا لب بزرگراه نگه دارن و ماشینم رو همون جا توقیف کنن تا همه ببینن و متنبه بشن و بدونن که بالاخره چنگال قانون٬ قانون شکن هایی چون منو اسیر می کنه! و هیش کی هم نمی تونه از دست پلیس همیشه بیدار و چشم پاک! در بره! - گور بابای اونایی که هیزن!!- حالا فکر کن من که دیر کرده بودم ! (من کی دیر نکردم!!) کنار بزرگراه پارک کردم. کولر رو زیاد کردم. پاستیل هاریبو که ببری جان واسم سوغاتی آورده بود رو باز کردم و مشت مشت تو دهنم میریزم و با لپ تاپم بازی می کنم و صدای موزیکم رو هم زیاد کردم. یه بار اون جناب سروان ِ اومده میگه : خانوم شما چون دختری٬ استرس میگیری بقیه نگاتون کنن!!!! ما این پرده رو می کشیم رو ماشین تون!! ( یه پارچه ی سفید بود که روش عکس این ماشین های کنترل نامحسوس و اینا بود ) من که کلی خندم گرفته بود٬ گفتم : نه من راحتم! مشکلی نداره. بذارید همه ببینن متنبه بشن!! پلیس ِ یه جوری نگام کرد که انگاری یه چیز ناجور و زشتی گفتم! بعد برداشت اون پردهه رو برد تو ماشین خودش گذاشت !

خلاصه بعد از بیست دقیقه که دیگه باتری لپ تاپم هم تموم شد ( از صبح من و ببری داشتیم فیلم میدیدیم آخه ) رفتم گفتم جناب سروان! کارت ماشین و گواهینامه م رو بدید برم! کار دارم بابا ! من متنبه شدم ! برگشته میگه : بله بله دیدم چقدر ناراحت بودید!! ولی این بار شانس آوردیدا؟ بیاید خدایی دیگه تند نرید . آخه حیف شما نیست؟( قیافه ی من : ؟؟!!! ) واقعا می بینید چقدر پلیس های مملکتمون به فکر سلامتی ما هستن. آخه چرا تند میرید؟! بله بله با شما هستم!

تو دلم گفتم .... هیچی . یه حرف هایی گفتم که شایسته نیست من اونارو اینجا بنویسم. خب درسته هر کی با ببری بگرده خیلی بی ادب میشه. ولی فعلا من اینجا زیاد خودم رو بی ادب نشون نمیدم!

( اگه ببری اینجارو خوند خیلی بی ادب ِ که به من به خاطر این چهار خط فحش بده! من چیزی از کارای امروزش که تعریف نکردم که! خوبه مثلا بگم اون لباس فیلی ِ که پوشیده بود خیلی بهش میومد؟  )

حالا جالبیش اینجاس هی به من می گفت : خانوم شما دختری! آخه چرا انقدر تند میری؟؟!!

 من نمی دونم شقایق چه ربطی داره به گودرز آخه؟!! ( سلام آقای مشتی حسن! )

 

ته نوشت : امروز خیلی خوش گذشت!!  ٬٫¤¤٪¤٪*)،×٪؟>ء !! :))))))

ته نوشت دو : ببینم بعد ازینکه آزادتون می کنن که برید باید مگه امضا کنید؟؟ یه سالنامه بود که توش مشخصات منو نوشته بودن بعد زیرش هم تاریخ زدن گفتن بیا امضا کن که دیگه تند نمیری! فکر کن من رفتم امضا کردم که دیگه تند نمیرم!! حالا جدی باید اونو امضا می کردم؟ 

ته نوشت سه : من نمی دونم اگه من این دایی رو نداشتم کی می خواست این گند کاری های منو جمع و جور کنه؟! :دی

ته نوشت چهار : جدیدا با اینکه استرسم خیلی زیاد تر از سابق شده و هی همش باید به جای اینو اون جواب بدم و مورد استنطاق زیاد قرار میگیرم٬ اما نمی دونم چرا حس شوخ طبعی و بی خیالیم انقدر زیاد شده! و هی دلم می خواد تند تند بنویسم و بدون ادیت کردن در معرض عموم قرار بدم! کسی آیا می دونه چرا؟

 

 


بعدا اضافه شده : فیلم طنز جریانات دانشگاه زنجان.  +

( بغض می کنم از شنیدن جریانات اخیر. از بازداشت شدن دوستانم. از عوض شدن جای شاکی و متهم. از خر فرض شدن مردم. از فسادی که توی این طبقه هست و از ... همه چی! به قول شعله بوی تعفن داره واسمون عادی میشه! )

 

 

شنبه دوم شهریور 1387 .| |

 

همیشه همین طوری ام! نه منظورم به " لحظه های آخر رفتنم که میشه انقدر بد اخلاق و عبوس و جدی میشم که نگو و نپرس." نیست. منظورم به همینه. که دوست ندارم به جز شما چهار پنج شش هفت نفری که اینجا را خوندید بقیه هم اشک های من رو ببینن.

یک هفته ایی این پرنسس غرغرو ناپدید میشه. دل تنگ ِ . بر می گرده .

 

 

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 .| |

 

حالا درست که من هی غر زدم. هی غر زدم و توپیدم از دل تنگی و سختی های زندگی مجردی. ولی خدائیش الان که خوب نگاه می کنم می بینم حداقل الان خود ِ خودم هستم!

وقتی با خودم بلند بلند حرف می زنم و کسی دنبال آدرس یه روان شناس نمی گرده ٬ وقتی از خیال پردازی های فانی ام شاخ در میارم ٬ وقتی یه دل سیر به افکارها و فانتزی های ذهنی م می خندم ٬ وقتی رو سوفای هال کتاب به دست و تلویزیون روشن تا صبح خوابم می بره ٬ وقتی ساعت خوابم به نظر بقیه آدم های زنده ی دور و برم ٬ به هم ریخته ولی تازه خودم به این نتیجه رسیدم که ساعت خوابم تنظیم شده ٬ وقتی با آبی پوش می خوام حرف بزنم و پشت تلفن با خیال آسوده ازینکه مامان اتاق بغلی نیست و من هی می تونم اسم اعضای ممنوعه ی بدن رو بلند بلند بگم و کِــــیف کنم ٬ وقتی همه ش گرسنه ام باشه چون هیچی غذا نخوردم ٬ وقتی با یه آهنگ رمانتیک وسط هال جلوی چشمان متعجب مارکو قــِر کمر میام و گاها دیده شده حتی سعی می کنم سالسا برقصم ٬ وقتی داداش راجع به کسی ازم سوال می پرسه و من با خیال راحت میگم : هان٬ همون *****؟؟  ٬ وقتی قراره آخر ترم بیست واحد امتحان بدم بعد همش چسبیدم به این کتاب هایی که همشون رو جوییده جوییده کردم و به خیال خودم نشونه گذاری تا حتما قبل از تموم شدن ترم بخونمشون ٬ اصلا وقتی نوشته های ثبت شده ام توی این وبلاگ یک دهم نوشته های ثبت موقتم باشه ٬ وقتی به این نتیجه برسم که بعضی وبلاگ می نویسن ٬ من لاگیدن بر وزن ل=ا *ص ی×د.ن ! ٬ وقتی هر وخت که دلم خواس با آبی پوشم رفتیم تو تخت من ٬ وقتی داداش میگه من شب دیر میام خونه ٬ منم خیلی راحت میگم باشه داداچ هر جور که راحتی ٬ وقتی بدون شلوار و کلا لباس می تونم در سطح خونه تردد کنم و واسه خودم جلوی تی وی لــَم بدم و آلوچه قرمز بخورم با نمک٬  وقتی دیگه اصلا نگران اومدن دزد و قاتل و قاچاقچی نیستم و شب ها تا صبح به شب زنده داری مشغولم و به این نتیجه می رسم که شب رو گذاشتن واسه کارهای مفید!! و اصن واسه چی آدم شب ها باید بخوابه؟ ٬ وقتی دوست جونه از زنجان زنگ می زنه که کوشی پس؟ چرا نیومدی باز؟ صدای خواب آلودم رو صاف می کنم و کله ی زرافه ی آبی پوشم رو می چپونم زیر پتو که نکنه دوستم ازون طرف خط ببیندش! و با مثلا غم بزرگی که در دلم رخنه کرده ! میگم از قطار جا موندم! - در حالی که اصلا بلیط نخریدم -  و وقتی میگه خب پاشو با سواری بیا! میگم نـــــــه! هوا اینجا افتضاح بارونیه! جاده ها خطرناکه! و بعد هم تو دلم دعا می کنم که هواشناسی گوش نده! وقتی تصویر این روزهایم یک پرنسس قوز کرده ی پشت کامپیوتر نشینی ست که همانجا غذا - هله هوله - می خورد ٬ همان جا کتاب می خواند ٬ همان جا تلفن حرف می زند٬ فکر می کند ٬ انتظار می کشد ٬ زندگی می کند ٬دست تو دماغش! می کند و بعضی ها ازین حالت او عکس میگیرن!! * و اگر نیاز به دستشویی هم نبود همان جا .... !

این ها همه یعنی اینکه این روزها پرنسس نرمال تری هستم. حالا هر چقدر هم به این روزهای گرگینگی ام نزدیک باشم.

* جرئت داری یه دونه ازون عکس های به قول خودت بی ناموسی من رو بذار اینجا تا همه ببینن که من دست تو دماغم نبود! والله! آدم این روزها جرئت نداره دستشو ببره طرف لب دهنش!

 ** تازه اگه خیال این داداچ کوچیکه نبودا؟ یه تیریپ سفر هم با این ببری جان می رفتیم. دو تایی. باهم!

*** در رابطه با پست پیشین : اصلا خوشم میاد بذارمتون سر کار. مشکلیه؟ یه دو دیقه از پای این کامپیوتر پاشده بودما؟!

 

 ته نوشت بعدا اضافه شده : توی تقویم عشق مون یه ضربدر قرمز می کشم روی روز بیست و هشتم اردی بهشت ماه که دوباره و بیشتر از پیش عاشقت شدم. زیرش هم می نویسم : عطش! زیر عطش هم می نویسم : تولدش مبارک! زیرترش هم می نویسم : قرارمون دو دیقه بعد! دیگه کجا؟! بین خودمون بمونه ! 

 

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 .|

 

   به جون خودم قبل اینکه برم همه ی جای خونه رو حتی حموم و دستشویی رو شستم و تمیز کردم. گفتم الان این پسره برداره دس ِ دوس دخترشو بگیره بیاره خونمون دختره نمیگه : اَه اَه! عجب خواهر شلخته ایی داری؟؟  صبح باید ساعت شش حرکت می کردم من تا خود ساعت یک و نیم مثه چی! کار کردم. ظرف های موندمون رو شستم. همه جارو جارو برقی زدم بعد چون دسته ی این بخار شور مزخرف سفت بود و دستم درد میگرفت می خواستم تا ته فشارش بدم٬ مجبور شدم همه ی خونه رو زمین هاشو با دستمال و به صورت نشسته دستمال کشیدم. حتی رفتم توی کمد رخت خواب هارو هم تمیز کردم گفتم نکنه دوست دخترش شب بخواد بمونه اینا بیان یه بالش بردارن !  وای نمیدونید چه کزت طفلکی شده بودم. تازه همه ی قاب عکس های خونمون رو که نزدیک به یه گالری میشه رو هم تمیز کردم! اومدم کیکی رو که سیب مهربون پخته بود بذارم توی یخچال که دیدم ای داد! یخچال مون پر از خوراکی هاییه که ما نخوردیم و مونده و تو این چند روزی که من نیستم خراب میشن. ساعت دوازده و نیم تازه به یحچال تمیز کردن افتادم!! و آخر سر این کوزت بی نوا یک چرکولکی شده بود دیدنی! ساعت دو به حق کارهای نکرده رفتم دوش گرفتم و اومدم تو تخت. مگه خوابم می برد؟!

همه ی اینارو گفتم. تا برسم به امروز که برگشتم و دیدم خونه بازار شام پیشش لُنگ میندازه. نزدیک به هفت تا پتو بالش تو هال جلوی تی وی - البته به صورت تا شده - ( زنگ زده بوده همه ی دوست های دانشجوش اومده بودن )خونه پر از پوست تخمه و آجیل. بعد دیدم زمین انگاری خیس ِ ولی خیس نیست و لکه های روغنی نزدیک به در ورودی غوغا می کنه. زنگ زدم به داداشه میگم اینا چی ان؟ میگه هیچی. دستمون خورد به اسپری پیف پاف. پیف پاف افتاد زمین سوراخ شد؟!!!!! دیگه ما هم همه جارو پیف پاف زدیم!! من هم باور کردم!!! 

از ساعت شش که رسیدم خونه ٬ تا هفت و نیم کمی استراحت کردم ازون موقع هم همانند یک کوزت مهربان و فداکار افتادم به جمع آوری خونه چون فردا شب احتمال زیاد مهمون داریم و من از ساعت یازده صبح جمعه میرم مهمونی و نیستم تا شب بخوام جمع کنم. وای اگه بدونید الان چقدر خسته ام! تازه هنوز یک عالمه کار دیگه هم دارم. اگه بگم چی بهم می خندید! پس نمی گم. وای خیلی دلم برای مامانم اینا تنگ شده. نبودشون رو خیلی احساس می کنم. این داداش کوچیکه که هیچی! ساعت ده شب میره تو اتاق در رو می بنده می خوابه. منم که تا صبح عین چی توی جام لرز میگیرم و حتی از صدای باز و بسته شدن در خونه ی همسایه از خواب می پرم. زیر بالشم یه قیچی گنده گذاشتم و بغل تختم یه چاقو گذاشتم تیغه اش اندازه ی قد خودمه! شونصد تا تلفن هم موقع خواب میذارم دم دستم که رِدیالشون رو بزنی صدو ده رو میگیرن!! با همه ی این تدابیر امنیتی باز شب ها خوابم نمی بره و همش نگهبانی میدم! کافیه یه صدا بشنوم تا بی خواب بشم و تا توی ذهنم دزد و قاتل و قاچاقچی و آدم ربا و متجاوزین بعثی و امریکایی و فرانسوی! های مربوطه رو نکشم و خیالم راحت نشه٬ خوابم نمی بره! شب ها خواب تصادف می بینم. تصادف های وحشتناک. همش از خودم می پرسم یعنی نبودن مامان و بابام توی خونه انقدر مهم بود و خبر نداشتم؟ بعد با ناباوری و نگرانی خودم سرم رو تکون می دم و میگم آره.

خیلی خسته ام. کلی هم از کارهای خونه مونده هنوز. میوه های روی میز خراب شدن و دلم نمیاد بریزمشون دور. دست تنهام. مامانم نیست. بابام امروز نبود تا بیاد ایستگاه راه آهن دنبالم و خودم با یه ماشین دربستی تا خونه اومدم. رسیدم٬ خونه سوت و کور بود. یه کمی بغض دارم که این همه کار رو دست تنها دارم می کنم. به هیش کی هم نمی تونم بگم که شب ها می ترسم . یه عالمه لباس کثیف جمع شده و من یادم نمیاد مامان گفت ماشین لباس شویی رو چه درجه ایی کار می کنه؟ کجا باید پودر بریزم؟ آب باید چند درجه باشه؟ از هیش کی هم روم نمیشه بپرسم چون گیر میدن که پاشید بیاید اینجا بمونید کلا! توی این دو روز یک عالمه ظرف نشسته جمع شده که بازم من خنگ ازون روز که مامان اینا رفتن همه ی ظرف ها رو با دست شستم. اتاق خودمم به هم ریخته ست. باید دوش هم بگیرم. مارکو دیروز از صبح بیرون بوده و رفته یکی از بامبو های مامان رو تا ته جویده و ریخته زمین! پشت مبل بزرگه ی پذیرایی پر شده از جیش های مارکو که باید بسابمشون و جون ندارم! وای! از کار کردن با چرخ خیاطی وحشت دارم و این لبه ی مانتوم رو هم باید واسه شنبه پس دوزی کنم. فردا شب مهمون داریم. من کمبود خواب دارم. من خسته ام. دلم می خواد خودم رو واسه بابام لوس کنم . من سه روزه با مامان بابام به دلیل این اختلاف ساعت لعنتی نتونستم حرف بزنم . من گرسنمه هنوز. من دارم غرغر می کنم! من حوصله ندارم! من مامانم رو می خوام! :(   

بعد از نوشت : می دونم عزیزم. می دونم. می دونم که الان اینجا رو بخونی دل مهربونت پر میشه از نگرانی. که چرا اینارو تا الان به تو نگفته بودم. باور کن الان یک دفعه همه ی اینا سر ریز شد. می دونم که تو هستی. می دونم که تنها نیستم. اما امشب که تو رفته بودی جیم و من تنها بودم و این همه کارو دیدم یک دفعه دلم گرفت. لوس ِ تو که هستم همیشه. واسه بابا یه جور دیگه لوس میشم. دلم ازون مدل لوس شدن ها خواسته یــــِـی هو! 

 

جمعه بیستم اردیبهشت 1387 .|

 

    * مرتبط با پست پیشین : حالم خوبه. یعنی خوب شدم .  و همه ی این ها رو مدیون اونم . اونی که اومد توی زندگیم و بهم داره می فهمونه عشق و دوست داشتن یعنی چی. آی عشق! ازت ممنونم. از برای اینکه همه ی این روزها که من تلخ بودم رو تحملم کردی. از برای همه چی ٬ از تو ممنونم.

*شما که غریبه نیستید! دروغ چرا؟! همیشه این موقع سال که میشه مثل بچه ها٬ شروع می کنم به روز شماری. واسه نوروز؟ نه همچین ... واسه ده روز قبل از نوروز. تولدم. همیشه دوست داشتم و عادت دارم که تولد دوستان رو در ساعات اولیه روز تولدشون و یا حتی یک روز جلوتر به خاطر اینکه - اولین نفر - باشم تبریک بگم و دیگه تقریبا بین دوست ها و آشناها به این کارم معروف شدم. و امسال اولین سالی بود که من از اول اسفند! دارم تبریک های تولدم رو میگیرم و نمی دونید چقدر کیف میده که نوزدهم اسفند تولدت باشه ولی از اول اسفند بهت تبریک بگن! حالا تبریک همه که با یه اس ام اس یا حضوری و یا تلفنی به یک کنار. تبریک چند تا از دوست های مخصوصم به یک کنار. که شدیدا سوپرایز شدم از نحوه ی تبریک گفتن شون. یکی شون که با یه شماره ی ناشناس ایرانسل از سه شنبه ی دو هفته پیش هر روز اس ام اس می زد و روزشماری می کرد برای به دنیا اومدن " یه دختر خوشمل! " و به دو تا اس ام اسی که زدم جواب نداد. منم فکر کردم مزاحمه و تازه دیشب فهمیدم بهترین دوستم " الناز" ه که خواسته امسال تولدم رو این جوری به پیشواز بره! و اون یکی تبریک تولدم هم مربوط میشه به هم اتاقی هام که روز جمعه زنگ زده بودن و چهار نفری پشت تلفن برام شعر " تولد تولد " می خوندن و وقتی فهمیدن عوض اینکه به قول خودشون یک روز زودتر زنگ زده باشن ده روز جلوتر زنگ زدن ٬ خودشون رو از تک و تا ننداختن و از روز جمعه هر روز زنگ میزنن اندازه ی سی ثانیه پشت تلفن برام شعر تولد می خونن و بعدش .... تاق! بدون اینکه منتظر دری وری های من بمونن ! تلفن رو قطع می کنن ! :)) و اون یکی تبریک جالب هم .... امروز پستچی برای من یه کارتون بزرگی آورد که روش نوشته بود خانوم ر. ح باز بفرمایند . آدرس فرستنده رو که خوندم دیدم نوشته : همدان! اندازه ی سه چهار ثانیه رفتم تو فکر که همدان؟! ما که فامیلی نداریم؟! و ادامه اش رو که خوندم دیدم نوشته : خوابگاه فلان. خانوم بهاره . ح . بله این خانوم بهاره . ح دخترعموی من هست که الان داره همدان درس می خونه. انقدر من ذوق زده شده بودم که نزدیک بود بگیرم پست چی مربوطه رو به جای بهاره بوس کنم. اومدم باز کردم دیدم یه تابلوی خیلی خوشگلی به اضافه ی یه نامه ست. که آخر نامه بعد از کلی دعاهای خوب خوب و قربون صدقه٬ نوشته : امیدوارم روز تولدت این کادو به دستت برسه و همه ی زحمات من برای به روز رسیدنش از بین نره . زنگ زدم بهش و کلی ازش تشکر کردم و گفتم درسته که روز تولدم به دستم نرسید ولی سوپرایز فوق العاده ایی بود و تو اولین نفر بودی! ( برای خوش حالی همه ی کسایی که به من لطف داشتن بهم تبریک گفتن مجبور شدم به همشون همین حرف رو بزنم)

کلا امسال از اول  ماه هر روز یکی بهم تبریک گفته. انگار امسال برای همه " ماه اسفند " مصادف شده با تولد من! البته ما تو فامیل زیاد اسفندی داریم ها؟! خیال نکنید حالا دارم خودم رو تحویل میگیرم!

 خیلی سال ها میشد که تبریکاتی که می گرفتم صرفا محدود می شد به اعضای خونواده ولی امسال ..... :) خیلی خوبه! حالا خدا نکنه همه به همون یه تبریک قناعت کنند!! :)))

* سه شنبه آخرین جلسه ی ترم کلاس های زمستونیمه و برای ترم بهار هم با کلی دروغ های شاخ دار٬ بالاخره تونستم دیشب مرخصی رد کنم. می خوام یه مدت یه نفس راحت بکشم.

* جناب دگری و خانوم لاغر دعوتم کردند به ترانه بازی. اگرچه که نزدیک به پنج ساله - شاید هم بیشتر- پیانو میزنم ٬ ولی هیچ گاه به طور حرفه ایی وارد موسیقی نشدم و پیانیست بودنم دلیل بر موسیقیدان بودنم نشد. نکته ی دوم٬ مسلما این لیست بیشتر از هفت ترانه خواهند شد و بیشتر اسامی خواننده خواهد بود تا ترانه. به خوبی و مهربانی خودتان ببخشید.

۱- از بچگی عاشق آهنگ های هایده بودم. اینکه میگم از بچگی واقعا همین طور بوده ها؟! همه و همه ی آهنگ هاش رو دوست دارم و بعضی هاشون رو که با پیانو می زنم اشک می ریزم و گاها همراه باهاش می خونم. در مراسم خاک سپاری هایده نوازنده ی آهنگ های هایده - انوشیروان روحانی - آهنگ " سراب " هایده رو اجرا می کنه و نم اشکی هم گوشه ی چشمش می نشینه. من هر بار این آهنگش رو می زنم چشم هام خیس می شن. با همه و همه ی آهنگ های هایده گوشه ایی از خاطرات من زنده می شن. چه آهنگ " وای به حالش " که یه شب با اجرای زنده ی " امیر " ما باهاش تو گوشه ی تاریک سالن چه قر ها که ندادیم و فریادش نزدیم ٬ چه آهنگ " مستی " و یا " تنها ترین تنها منم .. " و یا ....  اصلا نمیشه من یه کدوم از آهنگ هاش رو بولد کنم و بگم این آهنگش .... همشون.

۲- در بازی فقط ترانه ها قبول هستن؟ نمیشه تک نوازی های امثالی مثل جواد معروفی و یا فریبرز لاچینی رو هم بگیم؟ از تک نوازی های جواد ٬ رویای جوانی ٬ ژیلا و خواب های طلایی ۲  حرف ندارن. از تک نوازی های آقا فریبرز بیشتر خوشم میان و لطیف ترن. آلبوم پاییز طلایی یک ٬ به جز یکی دو تا از آهنگ های آخریش ( اسم هاشون از بس عجیب غریب و طولانی هستن به یاد سپردنشون خیلی سخته ) خیلی قشنگ هستن. مخصوصا آهنگ "پاییز پاییز پاییز"  و " در پاییز برگ ها میهمان من بودند " آلبوم پاییز طلایی دو رو هم دوست دارم. آهنگ اولش٬ که من هنوز نتونستم به طور کامل بزنم. از بس سخته!( یکی از استاد های من می گفت :" فریبرز برای اینکه آهنگ هاش رو منحصرا فقط شاگردهای خودش بتونن بزنن انقدر عجیب غریب این آهنگ رو ساخته که هر کسی نمی تونه اصلا بفهمه آیا در این آهنگ ساز دیگه ایی به کار رفته یانه؟! "  اگه این آلبومش رو گیر آوردید و گوش دادید تصدیق می کنید که فکر می کنید این آلبومه سنتوره نه پیانو! )

۳- از خود داریوش خیلی خوشم نمیاد . فقط بعضی آهنگ هاش مثل " دوباره می سازمت وطن " ٬ " به من نگو دوستت دارم " ٬ " حرف نمیزنم نرو ... ( چی بود اسم آهنگش؟ ) " " من آن موجم که آرامش ندارم "

ائه خیلی شد که؟!  آقا خوشم میاد ازش! از بعضی از آهنگ هاشه که خوشم نمیاد. :)

۴- از همه ی آهنگ های فریدون فروغی. حالا بعضی هاش بیشتر بعضی هاش کمتر.

۵- سیاوش قمیشی منو یاد روزهای آخر دبیرستان و حال و هوای شیطنت های اون موقع و عقاید خنده داری که داشتم٬ می اندازه. نمی تونم نسبت به بعضی هاشون بی تفاوت باشم.

۶- از معین. بعضی ترانه هایی که انتخاب کرده با صدای معین جاودانه شدن. مثل " سفر "٬  " پنجره "٬  " پریچهر "٬  " امان امان " که شدید این آهنگه منو سر ذوق و قر میاره! :))  و این آلبوم آخرش " ملاقات " اصلا آقا نمیشه همه ی آهنگ های معین رو هم حساب کنید؟!

۷- از ترانه های قدیمی:  " از تو تنها شدم  "  سیمین غانم ٬

تقریبا همه ی آهنگ های ویگن ( چون منو شدید یاد پدربزرگ مرحومم میندازه ) ٬ آلبوم هم خونه اش آهنگ " صدای گریه "  ٬

 " عاشقم من "  دلکش ٬

 " مرا ببوس " حسن گل نراقی ٬

" عزیز بنشین به کنارُم " سیما بینا ٬

 " خاطر خواه " !! عهدیه ( این ترانه جریان ها دارد. چقدر ما خندیدیم و رقصیدیم و .... )

+ یک عالمه ترانه های قدیمی و جدید دیگه ....

۸- ترانه های شش و هشتی رو نه می تونم بگم دوست ندارم نه می تونم بگم خوشم میاد. ربط داره به مودم. و قری که می خوام - و می تونم - باهاش بدم!

 

* فقط ترانه های ایرانی رو نوشتم .

* از شادی  ٬  سورنا٬  مشتی حسن آقای قدیم ٬ علی آقا  ٬سمیر نامه رسون ٬  رفیق قدیمی، چادر نشین ٬ مارال ٬ و اوممم و هر کس دیگه ایی که کامنت گذاشت ٬ دعوت می کنم تا از ترانه های مورد علاقه اش بنویسه.

* بعضی وقت ها توی مود که باشم توی خیابون٬ سر کلاس درس ٬ توی قطار ٬ توی رستوران ٬ توی فرودگاه! هر جا که باشم با هر آهنگی یه قـِر می دم. حالا این قِــر می تونه توی رستوران زیر میز و ریز باشه یا اینکه وسط فرودگاه از شلوغی استفاده کنم و ... !

 یه قــِر رو که مجازم؟؟

 * هـــــــــــــــــوم ....!  اول و دوم مـــارس!  شنبه و یک شنبه ! هــــوم!

 

 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 .|

 

   از آن وقت هایی ست که چیزی توی گلویم گیر کرده و مرددم که بیرونش بیندازم یا نه. دوست دارم بنویسمش. حرف های زیادی ست که مدام جلوی چشم هایم رژه می روند ولی نمی دانم اصلا ترتیب ریختن شان روی صفحه ی کاغذ چطور باید باشد. تمام فضاهای دور و اطرافم در و دیوارهایی دارند که استرس برایم می آورند و تمامشان پر اند از ملاحظات شخصی و نگرانی های تمامیت طلبانه. واقعیت بودن ِ این نگرانی ها از بودن ِ خودم پر رنگ تر است. نمی توانم کمی دیگران و چیزهایی که به من مربوط نمی شود را ببینم. نمی توانم دغدغه های غیر شخصی داشته باشم و با اندیشیدن به جهان احساس کنم جزئی از آن هستم. انگار تنها من هستم و او و هر چیزی که به من و او مرتبط است و لا غیر! روزنامه ها برایم زیادی غیر عادی می آیند. پرداختن به درس ها و حجم انبوه مطالبی که با خودم عهد بسته بودم بخوانم در مقابل حجم این همه دل مشغولی هایم ٬ به نظرم مسخره می آید. تنها مشغول دو دو تا چهار تا کردن هستم و هر چه ورق سیاه می کنم ازین حساب و کتاب ها ٬ در آخر منی می مانم که نتوانستم بعد ازین همه ساعت به جمع بندی نهایی برسم که نه به صفر قانع هستم و هم از صد می ترسم. - دلیل ترسم را که پیشتر ها برایت گفته بودم؟ - بدون جمع بندی کردن چگونه می توانم در مقابل صفحات روزنامه و نگرانی های مردم از گرانی و تورم موضعی اتخاذ کنم؟

با شکستن مداوم تصویر خودم انگار می خواهم بهتر خودم را بشناسم و جلوی دیگرانی را که انگشتشان را نشانه رفته اند بگیرم. می خواهم جلوی دهانشان را بگیرم و به زور گوشه لبهایشان را که به نشانه تمسخر کج و کوله میشود صاف کنم. یا من به جای آنها پوزخند بزنم. این طوری از زیر بار مسئولیتم شانه خالی کرده ام. نخواسته ام چیزی که هستم را، به بهای پذیرفتن تمام مخالفتها، باشم. بدتر از همه، تلاشی که صرف تبیین این وضعیت کرده ام٬ خود بیهوده بوده است. تلاشی که به کار کسی و از جمله خودم نمی آید.

تحمل ندارم در رابطه ایی باشم که بودنم نه هدیه ایی، که باری ست. ایستادن با دو پا بر نقطه ای از زمین و انداختن وزن چهل و هشت کیلوگرمی ام بر روی آن، که کاریش نمی توانم بکنم. داشتن یک چهره و اندامی که می تواند همان طور که مورچه ای را زیر پا له می کند فضای خالی یک صندلی، یک تخت و یا یک رابطه را له کند. این است همان چیزی که مسئولیت اش مینامیم؟

جمع ها و حساب کتاب ها و دو دو تا چهار تاهای من ٬ مسخره اند و بی نتیجه. مثل وجود ِ خود ِ من در این جهان.

 

ته نوشت : من یه گندی زدم. اصل گواهینامه ی مادرم رو گم کردم. یعنی گم نکرده بودم ها؟! به دلیل اینکه طبق معمول همیشگی کیف با خودم نبرده بودم٬ گذاشته بودمش جیب عقب شلوار جین ام و حالا می بینم که نیست! فعلا هم صداش رو در نیاوردم. چی کار باید بکنم؟

ته نوشت دو :

 این پست این آقا + این وبلاگ  این شیخ شوخ را٬ توصیه می کنم بخوانید. باشد تا رستگار شوید.

 

 

 

 

 

چهارشنبه هشتم اسفند 1386 .|

 

                        ** بعد از نوشت : هیجده بهمن را شما هم به خاطر بسپارید!!**

 

سر نوشت : مادرم عادت داره یکی دو ماه قبل از عید یه خونه تکونی مفصلی انجام میده تا نزدیکی های نوروز که میشه فیلم خونه تکونی رو روی دور تند نزنه و با خیال راحت تری دوباره خونه رو تمیز کنه. و این موضوع شامل اتاق من هم میشه. چند روزی بود قرار بر تمیز کردن داخل کمد هام رو با خودم گذاشته بودم تا بالاخره امروز میسر شد. پایین کمد دیواری لباس های من یک کمد کوتاه تر ولی عمیق تری هم وجود داره که من کتاب های کنار و سالنامه ها و کلا چیزهایی که زیاد لازم ندارم رو اون زیر نگه داری می کنم و فکر می کنم از سال پیش تا الان پاک سازی نشده بود. موقعی که داشتم بیرون می آوردم تا گردروبی بشن و احیانا کتاب هایی که دیگه به کارم نمیان رو به یه جای دیگه منتقل کنم تا جا واسه کتاب های جدید پیدا بشه به یه پوشه ایی برخوردم و توش یک عالمه نوشته ! باورتون میشه اگه بگم من توی سادگی و صمیمیت اون نوشته ها غرق شدم؟ نوشته های غریبه ایی نبودند. نوشته ها نوشته ی خودم بودند ولی نه فکر نکنید که از خودم تعریف می کنم! هر آدمی از دیدن دست خط خودش در سال های نوجوانی - و یا احیانا جوانی - ذوق زده میشه و دوست داره بدونه اندیشه اش در اون سال ها چه بوده و نحوه ی نگرشش به دنیای پیرامونش چطور! نوشته هایی پیدا کردم که در سال های دوره ی راهنمایی نوشته بودم و ادعایی هم نیست که خیلی قشنگ و سلیس و روان هستن! ولی هر چه هست برای من پر است از خاطره و یاد آوری آن همه ذوق و شوق های کودکانه! اولین نوشته ایی که توی وبلاگ می خوام بذارمش مربوط میشه به سال ۸۰ که بر خلاف نوشته های الان ام عنوان هم داشت!

 

**** 

     یه روزی ٬ وقتی کوچیک بودم - البته هنوز هم کوچیکم ولی اون روز خیلی کوچیک بودم! - شبا پرده ی پنجره ی کوچیک اتاقم رو کنار میزدم و چند تا ستاره ی اون تیکه ی ستاره دوزی شده ی آسمون رو به اتاقم دعوت می کردم. واسه ی هر کدومشون یه اسمی میذاشتم و باهاشون خلاصه کلی صفا می کردم. بعضی وقتا هم یواشکی بدون اینکه کسی بفهمه می رفتم رو پشت بوم٬ مهمونی ستاره ها! همشون ُ دوست داشتم ولی خب دلم واسه ی اونایی که کم نور تر بودن می سوخت. فکر می کردم بچه ترن! با خودم می گفتم : یه روز که بزرگ شدم ٬ یه شبش (!! ) میرم آسمون ُ با یه بغل پر از ستاره برمیگردم٬ تا دیگه پریناز و اون پسره که بچه های کوچه بهش میگن علی و ِندِر هِی به من زور نگن! اون وقت اون ستاره های بزرگ ترو میزنم به طاق اتاقم و اون کوچولوترها رو هم با خودم شبا می برم زیر پتو ٬ تا اونجا رو واسم روشن کنن . اون وقت دیگه نه از اون گرگ بدجنس تیز دندون می ترسم ُ نه از آقا درویشه! به خودم می گفتم : یادم باشه حتما حتما هم جیب هام رو پر از ابر بکنم تا یه موقع ستاره کوچولو ها دلشون واسه خونشون تنگ نشه؟! یه موقع دل تنگی نکنن؟؟ آخه می دونید؟! راستش درسته به قول معصومه خانوم زن همسایه مون که خیلی فوضول بود! خرس گنده بک شده بودم و نباید گریه می کردم ولی بعضی وقت ها که مامانم می رفت بیرون و منو میذاشت خونه ی اونا دلم واسه خونه ی خودمون تنگ میشد . خب منم فکر همین جاها رو کرده بودم. نقشه کشیده بودم ستاره ها رو وقتی که آوردم توی اتاقم به هیچ کس ِ هیچ کس هم ندم! خب آخه خودم آورده بودمشون خب؟!

خلاصه دنیایی بود پر از بچگی! یه بچه ی معصوم شیطون بودم نمی دونم شاید هم یه شیطون معصوم کوچولو! آخه اون روزها خبر نداشتم که یه روزی میاد که شبا دیگه از کثیفی هوا نمی تونم با ستاره ها خاله بازی کنم! تا اینکه یه شبی خوابیدم ُ فردا صبحش با مامانم رفتم مدرسه. وقتی که اونجا از آرزوم گفتم و خانوم معلم گفت که شاید بعضی از همون بچه ستاره ها از خونه ی ما که سهله! از کره ی زمین هم بزرگ تر باشن! راستشو بخواید ازش بدم اومد! داشت دروغ می گفت به نظرم٬ تا اونارو ورداره واسه بچه های خودش! اما وقتی از بابام پرسیدم و اون هم گفت آره دیگه با همه ی همه ی ستاره های آسمون قهر کردم . همون شب رفتم رو پشت بومُ به همه ستاره های آسمون خونمون گفتم : قهر! قهر! قهر!!

بعد ازون دیگه نرفتم رو پشت بوم ُ دیگه هم هیچ کدومشون ُ به اتاقم راه ندادم ُ با هیچ کدومشون هم خاله بازی نکردم ُ هر شب هم دستام رو گذاشتم رو گوشام تا صدای منت کشی هاشون رو نشنوم ..... گذشت تا اینکه یه شبی که من روزش (!! ) بزرگ شده بودم٬ خواب دیدم که یه لباس سفید و پفی مثل همون لباس عروس های نقاشی های بچگی ام پوشیدم ُ هوار تا ستاره ی دنباله دار هم شدن روی سرم یه تاج ُ چند تا از اون بچه ستاره ها هم روی لباسم چسبیده بودن! یک عالمه ستاره - حتی بیشتر از ستاره های پشت بوم خونمون- منو دوره کرده بودن ..... وقتی که چشامو باز کردم باز دوباره صدای ستاره ها رو که منو صدا می کردن شنیدم. رفتم و همین که پنجره ی اتاقمو باز کردم همه ی همه ی ستاره های آسمون مهمون من و اتاقم شدن ... بعضی هاشون به من چشمک می زدن ُ بعضی های دیگه شون هم واسم دست تکون می دادن و چند تاشون هم هِی دورم می چرخیدن ُ هِی ترانه می خوندن. اتاقم شده بود پر از ستاره های کوچیک و بزرگ .....

حالا الان بعد از چندین سال از گذشت اون شب رویایی٬ هنوز که هنوزه ٬ گاهی وقت ها که به آسمون کثیف و دود گرفتمون نگاه می کنم ٬ انگاری دوباره صدای اونا رو می شنوم که واسم می خونن : " عمو زنجیرباف ؟ زنجیر منو ...... "

کاشکی که روزهای سرد و غم زده ی این دنیا هم مثه خواب های قشنگ من پر بود از واقعیت های دروغی٬ یا شاید هم دروغ های واقعی! نمی دونم! راستشو بخواید خودم هم فرق بین یه واقعیت دروغی و یه دروغ واقعی رو نمی دونم .... کاشکی که یه روز بیاد که شبا دیگه این دودهای لعنتی نباشن ُ من باز هم شرمنده ی مهمون نوازی ستاره ها بشم! کاشکی که باد دوباره گوشم رو پر از ترانه های کودکانه ی بچه ستاره ها کنه ! کاشکی که اون شبی که عروس می شم ٬ هزار هزار ستاره ی دنباله دار ٬ دنباله ی تور سفید من باشن و برای خوش بخت شدنم هِی خدارو صدا زنن!

 

 

ته نوشت : به متن وفادار بودم و عینا از ـــَــِــُـــ های داخل نوشته استفاده کردم. اگر غلط نگارشی داره بر پرنسس پونزده ساله ببخشید!

دل نوشت : زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود!

 

چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 .|

 

 

   اين پست صرفا يک پست بي آبرو کننده مي باشد. لطفا اگر مي خواهيد ديدتان را نسبت به بنده تغيير دهيد از خوانده شدن آن توسط ذهن کنجکاو - فضول! - خود خودداري بفرماييد. هيچ گونه مسئوليتي نسبت به خوانده شدن آن توسط بي جنبگان! پذيرفته نميشود.

ببين من نمي دونم مشکل من واقعا اينه يا همه اين طوري هستن؟

*  اتاقم :من دقيقه نود و يک کارهام رو انجام ميدم. اگه قراره مهمون بياد و اتاق من شديدا شلوغ باشه - البته معمولا نيست فقط تيکه پاره هاي کتاب و هر آنچه از جنس کاغذه مثل بمبي که وسط شهر ترکيده باشه همه ي گوشه کنار اتاقم ديده ميشه و بيشتر گرد و خاک هست تا آشغال هاي خودم - آره داشتم مي گفتم که اگه قرار باشه مهمون بياد و من از دو هفته جلوترش هم خبر داشته باشم که ساعت دو مثلا روز يک شنبه مهمون مياد٬ تا ساعت دو -دقيقا!- با بي خيالي تموم نه تنها چيزي رو جمع و جور نمي کنم بلکه دائما به روند باز موندن کتاب هام و پخش کردنشون همت مي ورزم و زماني که زنگ در خونه رو ميزنن دقيقا مثه کارتون گجت دست ها و پاهام دراز ميشن و هر کدوم شون مشغول جمع آوري و گردروبي گوشه ايي از اتاقم ميشن. خب تا الان که آبروريزي نشده ازين حيث و فقط غرغر هاي مامانه که بايد تحمل شون کنم.

* سطل آشغال اتاقم : يه سطل آشغال بزرگيه که اسمشو گذاشتم خرس آبي. چون خيلي گندست و آبي خوش رنگيه و در ضمن خيلي مهربونه. به ندرت پيش مياد که شما خالي ببينيدش و البته که با يه نگاه اجمالي ميشه فهميد که نشونه گيري زياد خوبي ندارم چون دورش شلوغ تر از محتواي درون سطله! محتويات توش يا دستمال کاغذيه - چون من دست و صورتم رو با دستمال کاغذي خشک مي کنم نه با حوله - يا خود کاغذه يا پوست شکلات و پاستيل. مامانم هميشه غر ميزنه : اين سطل تو هميشه پره! و معمولا هم جواب من هميشه تکراريه : خب سطل رو گذاشتن واسه پر کردن ديگه!

* حاضر شدنم : از سه هفته ي پيش به ما اعلام شده که شب جمعه يه مهموني دعوت هستيم و تا خود ظهر پنج شنبه هر کي ازم مي پرسه چي مي خواي بپوشي؟ اظهار بي اطلاعي مي کنم. دو ساعت مونده به رفتن کاسه ي چه کنم چه کنم به دستم مي گيرم و پنج دقيقه مونده به رفتن حاضر شده جلوي در منتظر بقيه مي مونم- البته به استثناي پدرم چون ايشون فوق العاده منضبط و خوش قوله و اگه ميگه ساعت هشت ! منظورش حتي پنج دقيقه به هشته نه خود هشت! - البته که همسايه ها ياري کنيد .... و ايناست! خيلي وقت ها موهام رو حوصله نداشته باشم درست کنم يه هِير پيس ميذارم و قضيه رو تموم شده فرض ميکنم. خيلي وقت ها هم .....

* از خونه در اومدنم : خب .. اين هم مثل همون دقيقه نود و يک بودنمه! ساعت هشت کلاس دارم. تا خود هفت و نيم مي خوابم - البته از ساعت شيش همه اهل خونه دارن منو بيدار ميکنن-  و تو خواب و بيداري تصميم مي گيرم و تايم بندي مي کنم که پاشدم صحبونه ام رو خوردم مسواکم رو زدم حاضر ميشم٬ ماشين رو از پارکينگ درميارم. از سر خيابون يه کيک ميگيرم که تا دوازده و نيم که فقط يه آنتراکت۱۰ دقيقه ايي داريم گرسنه ام نشه و براي هر کدوم اينا يه تايم مي گيرم و هفت و نيم از خواب پاميشم و با توجه به ساعت يه تايمي رو هم  واسه شلوغي خيابون ها توي ذهنم در نظر ميگيرم . موقع رفتن مامان از رو پله ها داد ميزنه : دو تا شير کم چرب هم واسه من بگير! و با ماشين تا سر خيابون ميرم دنده عقب ميگيرم همه ي اين مسافت رو  و از سر کوچه چند تا بوق ميزنم تا مامان در پايين و باز کنه تا من معطل نشم. ساعت چنده؟ اومم ده دقيقه مونده به هشت. اوه ديرم شد. به ضبط ماشين که شمپاين گذاشتم - بهش علاقه ي خاصي ندارم فقط باعث ميشه انرژي بگيرم واسه فشردن پدال گاز! - ولوم ميدم و کاري ندارم کي سر راهمه و کسي بهم راه ميده يا نه . راه ميگيرم! و دو دقيقه مونده به هشت جلوي در آموزشگاه هستم. جاي پارک پيدا نمي کنم ... ائه يه جاي خالي؟ ولي يه ماشين ديگه منتظره کمي خيابون خلوت شه تا دنده عقب بگيره و پارک دوبل خودشو جا کنه! يه فکر شيطاني به ذهنم ميرسه زود هر طوري هست توي اون جاي پارک کوچيک با سر خودم رو جا مي کنم و راننده ي ماشين داره بهم بدجور نگاه مي کنه ولي شخصيت داره!!  هيچي بهم نمي گه و من بدو بدو پله هاي آموزشگاه رو دو تا يکي مي کنم و خودم رو به کلاس مي رسونم و پشت استاد وارد کلاس ميشم!

اين اتفاق هر روزه ي منه! حالا ممکنه يه جاش من استاد باشم يه جاش دانشجو يه جاش همين شهر باشم و يه جا ديگه زنجان و .... خلاصه شيوه ي کار من همينه! اگر قطار قراره ساعت پنج تو ايستگاه باشه من تازه پنج از خونه يا خوابگاه در ميام چون ميگم اي بابا هميشه قطار تاخير داره! هيچ وقت از قطار جا نمونده بودم چون هميشه قطار ها کم کم يک ربع تاخير دارن و تنها باري که از قطار جا موندم مربوط ميشه به دو هفته پيش که از قطار پنج و پنجاه دقيقه صبح جا موندم و عوضش با قطار هشت صبح برگشتم خونه! بين خودمون بمونه که به هيش کي نگفتم گرفتم خوابيدم و دقيقا ساعت پنج و پنجاه دقيقه از خواب پريدم و خودم رو با آژانس رسوندم ايستگاه و ديدم قطار از شانس من امروز دقيقا سر موقع حرکت کرده بوده! خب چاره ايي نبود! ولي مجبور بودم در جواب خونوادم که زنگ ميزدن کي ميرسي بيايم دنبالت؟! بگم : قطار خراب شده!!  و گفتن دور و بر ساعت هشت صبح ميرسه زنجان!  - آخه از بس همه هي به من ميگن يه کم زودتر دربيا و دست ازين دقيقه نود بودنت بردار! مجبور شدم دروغ بگم!

خلاصه که جدا مي خوام يه راه حلي به من بديد - البته اگه خودتون مثه من نيستيد ! چون خودم همه ي افکار اين چنيني ( مثل خودم رو ) از حفظم! - چون جديدا ها تو خواب همش مي بينم که تو يه حادثه ي رانندگي به طرز فجيعي کشته ميشم. البته که هميشه سرعت و هيجان توي رانندگي رو دوست داشتم ولي اين اواخر بدجوري اين خواب ها روي ذهنم تاثير گذاشتن و دوست دارم - جدا - ازين اخلاق هام دست بردارم.

ته نوشت : مسئوليت جو زدگي و بي جنبه بودن شما را هيچ گونه تحمل نمي فرماييم! بنده همون پرنسس هميشگي هستم!

 


 * : بعد التحرير : اولا که همسايه هاي ما به اين بوق هاي من عادت کردن! يعني هممون به اين مدل بوق ها عادت کرديم. چون هر کدوم از همسايه هامون ازين مدل بوق براي کاربردهاي مختلفي استفاده مي کنن? که البته اينو هم بگم که مخترع اين روش من بودم!! ( الان اگه مامانم اينجارو مي خوند ميگفت : آباريکلا که با افتخار تمام از بي فرهنگيت و بي ادبيت مي نويسي!!! ) ولي خب باور کنيد اولش يه کم سخته. تا وقتي که گوشتون به انواع مختلف بوق ها عادت کنه و بتونيد ظرف سه سوت بوق رو شناسايي و منظور بوقــِر را -بوق به اضافه ی پسوند" اي آر" فاعلي - کشف کنيد. بعد ازونجايي که بين شما و اون فرد مقابل يه نوع هم ذات پنداري به وجود مياد ديگه ازينکه کله ي صبح صداي بوق مثلا ژيان!!!! رو بشنويد ناراحت که نميشيد هيچ تازه خوش حال هم ميشيد که اين دقيقه نود بودن شما به تمام اهل کوچه سرايت کرده! 

 بعدش هم که يه شک و شبهه ايي پيش اومده بود. اين جرياني که راجع به بعد از کلاس وارد شدنم نوشتم مربوط به آخرين ماجراي اخير دير رسيدن من سر کلاس بازآموزي اساتيد توي آموزشگاهيه که دارم درس ميدم و دو روز در هفته شنبه ها و سه شنبه ها از هشت تا دوازده و نيم.

 

دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 .|


Design By : Night Skin