تپش های عاشقانه
صدایت آن قدر نرم می شود٬ شب ها٬ پشت تلفن که گویی در ِ گوشم آرام " ها " می کنی و پرزهای گوشم گرم می شوند و نرم ٬ رقصان! هم چون گل های آفتاب گردان که به سوی نور می چرخند و این پرزهای طفلک٬ که خیال برشان داشته که صدای تو است نور! صدایت شبنمی می شود که از روی لب هایت به گوش من می رسد ٬ آن هم از ورای سیم های تلفن! آن هم از پس این همه فاصله! شبنمی با عطر خوب٬ با عطر بوسینه هایی که صبح ها روی تخت کوچکمان روبروی آن پنجره ی قدی که آفتاب خودش را به زور بالا می کشید و روی تن های به هم چسبیده مان خودش را یَــله میکرد٬ تقلیدی شیرین می کرد از هم آغـ.وشــ.ی هـای ما و خودش را بیشتر می چسباند به پاهای در هم تنیده شده مان! چیز زیادی از خاطره های مشترکمان با تن اَت به یادم نمی آید عزیزم. فقط هرچه هست صدا است و تصویر های ناواضح و مبهم. تازه آن هم نه صدای پخش زنده و مستقیم! که یک صدایی که اکثرا با چند ثانیه تاخیر پرزهای گوش مرا گرم میکند برای رقص و می دانی که٬ صدایی که با تاخیر برسد رقاصه ها را از رقصیدن مایوس می کند. از تن ِ تو٬ فقط یادم است در چشم هایت٬ انگار کن که منجوق های مشگی را فرشته ها دانه دانه چسبانده بودند و وقتی به من خیره می شدند برق می زدند. یا نمی دانم٬ یادم نیست دقیق! شاید هم می شد دانه های نقره گون را پیدا کنم که در آن مشگی آسمان چشمهایت به ستاره های پر نوری شبیه کنم که خودشان قـِـل خورده بودند و هرجا که دلشان می خواست جا خوش کرده بودند! از تن اَت فقط یادم است که قهوه فام بود و از تک تصویرهای هم آغـــ.وشــ.ی هایمان فقط یادم است زمانی که من شیرِ شکر ریخته ی ِ قهوه ی تن اَت میشدم فقط به این فکر می کردم که منی که همیشه " جسم " را فاقد هیجان می دانستم تن ِ تو را عجیب مهیج و داغ حس می کردم! به خدا سخت است. که بعد از این همه دوری٬ از اندام تو بخواهم چیزی به یاد بیاورم! کاش کسی نفهمد! که چطور رقص بغض آمیز لب هایم٬ مرا می شکند آخر٬ از بس که نمی شکند این بغض لعنتی! این همه راه رفتم و این همه هوا ملس بود و خنک و این همه آدم دیدم و این همه دوست پیدا کردم٬ ولی ای کاش ٬ به جای این همه راه و استشمام این همه هوای خنک و ملس و این همه آدم و این همه دوست ٬ ده روز گذشته در داغی ِ خوش عطر ِ آغوش ات مهمان بودم. در خوش بوسه های لب های تو غوطه ور می شدم و حوالی پرده ی سماخ ام خاطره ایی تر و تازه و زنده! از طنین نوسان تارهای حنجره ی تو می پلکید! بدجور جای خالی ات در کنارم حس می شد . *نوشته های نصفه نیمه ی زیادی توی ذهنم هستن که نمی تونم تکمیلشون کنم و اینجا قرارشون بدم. اینجا پر از نوشته های زیادی هست که پشت صحنه موندن و از ثبت موقت بودن فراتر نرفتن. بخوام بنویسم میشن تکرار و تکرار و تکرار که هر بار با بازی با کلمات از دل ِ تنگم و چشم های غصه دارم خواهم نوشت. *اما درباره ی این عکس٬ من اطلاعاتی بیشتر از شما ندارم و صرفا عکس رو از یکی از سایت های اطلاع رسانی کپی کرده بودم. اگرچه که اعتقاد دارم حتی اگر این عکس به گفته ی یکی از دوست ها که نخواسته اسمش رو ما بدونیم٬ متعلق به عراق باشه باعث نمیشه که من نسبت به عکس شک و تردید نداشته باشم که برای ایران باشه! از دولتی که صدا و سیماش دو تا آدم رو میارن تو اخبار ساعت دو و سوتی های آنچنانی میدن درباره ی تـــ.ر.ا.نــه مــ.وســ.وی آیا توقعی غیر از این دارید؟ یه بار میگن ترانه وقتی خودش این ماجرا رو شنید خندید! بعد دوباره پای تلفن هنگام صحبت با ترانه موضوع رو براش تعریف می کنن و ازش می خوان که خونسردی خودش رو حفظ کنه و نگران نشه چرا که اتفاقی نیافتاده!! در کل٬ صرفا عکسی بود که تو بعضی از خبرگزاری های دیگه هم منتشر شد و احتمالا بعدها از صحت و سقم عکس مطلع خواهیم شد و نه الان! " عکس حذف شد " از قرار دادن این عکس در وبلاگم متاسفم. اما انقدر تحت تاثیر قرار گرفتم و انقدر امشب اشک ریختم که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و این عکس رو منتشر نکنم. این ها همه سهراب اند٬ این ها همه نداهای مادر های چشم به راهشان هستند. این ها همه جوون های ما هستن. دعا می کنم. فقط دعا می کنم که مسببین این جنایات به مرگ طبیعی نمیرن. دعا می کنم که ... * این آدرس تصویر فوق برای دوستایی که نمی تونن ببینن : اینجارو کلیک کنید
اضافه شده: منبع عکس : سایت جــ.نـــ.بـــ.ش. جـــ.و.ا.نـــ.ا.ن ایران ٬ صفحه ی اول روز چهارشنبه ۷ مرداد ماه. تصویر از طرف عکاسی ناشناس از محوطه ی ز.نــــ.د.ان ا..و...یـــ...ن چند روز پس از انتخابات !
| Design By : Night Skin |

