تپش های عاشقانه
از چند وقت پیش که خبرش رو شنیدم آرزو کردم کاش توی این روز بزرگ با هم کنار رود گِنگ بودیم و طولانی ترین هم آغوشی این دو تا رو تماشا می کردیم. حالا کنار رود گنگ هم نشد٬ اشکالی نداشت٬ مجبور بودیم بریم با چشم بادومی ها این دقایق رو دید بزنیم! ولی خب نشد! این آرزوی من مثل خیلی از آرزوهای کوچیک و بزرگ دیگه َم موند و اِکسپایرد شد! به نظرت تا سال ۲۱۳۲ زنده هستیم تا حداقل واسه یه بار هم که شده طولانی ترین هم آغوشی این دو تا رو تماشا کنیم؟ چشم هام رو می بندم و احساس گوسفند شقه شده ایی رو درک می کنم که لخت و عور ٬ بدون سر و بدون پوست٬ سر و ته جایی تو هوا آویزوون شده و داره تاب می خوره ....
ته نوشت کاملا بی ربط : بعد از گذشت زمان مورد اشاره شده٬ پاک شد! حتی از فکر کردن به لحظه ایی که سر انگشتانش با کف دستانم برخورد کنند هم گریه ام میگیرد و نمی توانم تصویر سازی اولین دیدار بعد از این همه مدت را جلو تر ببرم. شد چند ماه و چند روز؟ این روزها که می گذرند من مدام دل شوره و استرس دارم و با شنیدن کوچک ترین خبر بدی نبض بالای لبم ! به مدت چندین ساعت تند تند می زنه! کم حرف شدم بدجور! راستش سعی کردم که به دلایل شخصی خودم رو زیاد وارد این جریانات و درگیری ها نکنم و خوش بختانه تا حد زیادی هم تونستم. این پست فقط جنبه ی اطلاع رسانی داره و خواستم بنویسم که خوبم و در حال حاضر زنجان هستم . ممنون از همه ی دوستانم که جویای احوالم بودن. فقط دعا میکنم هرچه زودتر به کشتار وحشیانه شون خاتمه بدن!

| Design By : Night Skin |
