تبليغاتX
تپش های عاشقانه


تپش های عاشقانه

 

معمولا اول هر سریالی یه خلاصه ایی از آنچه گذشت نشون میدن. من هم دوست دارم فلاش بکی به اون چیزهایی که بر من گذشته توی این روز آخر سال داشته باشم.

دقیقا ۳۶۵ روز پیش منو تو زیر پل عابر پیاده روبروی میلاد نور ساعت ۸ صبح همدیگه رو در آغوش گرفتیم. این نوشته هم شاهد !

 


خدایا! تو رو قسم به برکت گندم زار

منو توی این سال به گونه ایی بساز ٬ شکل بده و بتراش تا برای صلح و عشق بکوشم

هر کجا نفرت است عشق باشم. هرکجا کینه است عفو باشم

هر کجا یاس است امید شوم و هرکجا غم است شادی شوم

 

سال نوی همه ی شما عزیزان مبارک باشه! امیدوارم سالی پر از عشق و آرامش در انتظار تک تک تون باشه.

 

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 .| |

 

 

       هی می نویسم. هی پاک می کنم. می خوام یه چیزی بنویسم که مدل این متن های از پیش آماده شده ی کارت دعوت ها نشه! اما نمیشه!

فقط می تونم بگم مرسی.

خیلی مرسی.

از مهربونی ها و لطف تو و همتون ٬ همه ی اونایی که اینجا یا با مسیج و تلفن و کامنت دلم رو شاد کردید ممنونم.

 لحظه ایی که آدرس رو گرفتم و باز کردم تا چند لحظه ی اول تو بُــهت بودم. دست هام رو گرفته بودم جلوی دهنم که یه موقع جیغ نزنم! و همین طوری گریه می کردم و تک تک کلمه ها٬ عکس ها و دست خط هاتون رو بو می کشیدم. می دونم ممکنه خیلی خنده دار به نظر برسه اما من اون لحظه دقیقا همین کارو می کردم و هی از دگری تند تند تشکر می کردم! یه خط می خوندم یه خط تشکر می نوشتم!

فقط می تونم بگم مرسی. از همتون. خیلی سوپرایز شدم. خیلی خوش حال شدم.  خیلی انرژی مثبت گرفتم! مرسی. هزار بار مرسی.

 

ته نوشت : یه عذر خواهی هم بدهکارم. به اونایی که این چند روزه به تلفن هاو مسیج هاشون جواب ندادم. من خوبم. یعنی با دیدن این همه نوشته ی سرشار از مهربونی بهترین حال دنیا رو دارم.

ته نوشت ۲ : وااای به خدا سعی کردم خیلی لوس نشه ها؟! اما خب چی کنم؟! لوسم! نوشته هامم لوس میشه! به من چه!

ته نوشت ۳ : وای ازون موقع تا حالا هی دارم به خودم می قبولونم که نشون دادن این کادو به آدم های دنیای واقعیم کار خیلی احمقانه ایی ِ چون باعث میشه خودم هم لو برم! اما خب کی می تونه جلوی خودش رو بگیره که این کادو رو به بقیه نشون نده که من دومیش باشم؟!

ته نوشت ۴ : خیلی زیاد مرسیییییییییییییییییی !! خیلی زیاد! خیلی خیلی زیاد! می فهمید ؟؟

حالا مگه من خوابم می بره از شدت ذوق مرگی؟!

 

 

دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 .| |

 

 

چشم هایم را که می بندم تو پیدا می شوی. آرام و نرم به سویم می خزی. زیر گوش َت که حالا کنار لب های من قرار گرفته تُرد زمزمه می کنم :" نه! امشب نه! " و پتو رو آروم می کشم روی خودم. تو ادامه می دهی. چشم هایم را محکم تر فشار می دهم تا تصویر تو قطع بشه ولی انگار که رابط دو سیم رو محکم تر به هم اتصال داده باشم و حالا تصویرت واضح تره! با دست های خیالم تو رو به عقب می رانَم. ناله می کنم که امشب گرفته و مغمومم. ناله می کنم و دست هایم را روی سینه ی تو فشار می دهم.

 پشت می کنم به تو و سعی می کنم فرصت دهم تا خواب من را بــِــرُباید. خواب البته که نمی تواند بیاید چون تو در من می لولی. تصویرت قطع و وصل می شود. با خودم فکر می کنم بعد از این همه دوری باید هم قطع و وصل شود. بعد از این همه جدایی و این همه دل شوره و استرس باید هم چهره ات ترکیبی باشد از چند عکس قدیمی و جدید و باید هم تصویر تو تصویر محوی باشد از پشت پرده ی اشک و حتی یادم نباشد وقتی چشم هایت می خندیدند چقدر خواستنی می شدی و حتی یادم نباشد که وقتی کنار من می نشستی عادت داشتی که با دست من روی دنده ی ماشین بازی کنی و یادم نباشد ...

باید یادم بیاید ... باید یادم بیاید ... که چطور داغی زبانت روی گوش هایم عقل و هوش از سر من می ربود٬ مثل امشب. مثل الان. می خزی به اعماق پیراهن حریر ام. حالا وقت فکر کردن به فرداست. فردا چطور بگویم " نه " به این همه خواسته های بیجای پدر و مادرم؟ نفس داغ َت می خورد به لب هایم. گـُـر میگیرم. دست هایت را که در لابلای پیراهن من انگار به جستجوی چیزیست را در دست هایم محکم می گیرم. تقلا می کنی دست هایت را از دست هایم جدا کنی . من اما فکرم مشغول بازجویی های بی انتهاست ! لب هایت را بر لب هایم مـُهر می زنی. قفل دست های من در دست هایت می شِکند و تو باز در پی یافتن گم گشته ات بر روی قلبم می روی . از لب هایم پایین می آیی و داغی نفس هایت بر گردنم آتش را بر چهره ام می نشاند. محکم با دست هایم سَرت را بالا می آورم و در محراب چشم هایت خیمه می زنم  ... از خودم می پرسم در عمیق دریای چشم هایت چیست که من این طور واله و شیدای این نگاه های عریانم؟ معجونی از عشق و شهوت می ریزی در تنم.  طاقت نمی آوری . سرت را از میان دست هایم جدا می کنی و دست هایت را در گودی کـَمرم حلقه می کنی و آرام چهره ات را فرو می کنی میان سینه هایم. لحظه ایی آرام میگیری .... دست هایم را در دریای مشگی موهایت غرق می کنم و همچون غریقی که امیدی به نجاتش ندارد وجب به وجب این دریا را می گردم. می چرخم. می نوازم و فریبت را می خورم. می گذارم نفس ات مست و یاقی ام کند. ناگهان هجوم تَنت را می یابم روی پوست و ارتعاش بی وقفه ی تنم را و افکارم در هجوم ناله ها گم می شوند و قلبم همچون اسبی وحشی بی امان می تازد و می راند و از سینه ام انگار که می خواهد بیرون بجهد. باز فریبم داده ایی پسرک چشم مشگی ام؟ ببین الان اصلا فکر می کنم به جواب های احتمالی تو به استادت وقتی می فهمد می خواهی بیایی ایران و فکر می کنم به لحظاتی که قرار است دوباره در مقابل پدر و مادر من بنشینی و به پاسخ های از پیش آماده شدمان فکر می کنم و اینکه فردا صبح .... انگشتانت را آرام از دو سوی من نرم و تُرد می کشی پایین و نزدیک لبه های انحنای کمرم که می رسی این نفس های توست و این نرمی نوازش های توست و این دستان توست و این هُرم نفس های توست و این لب های توست که یاقی ترم می کند٬ که می سوزاند٬ می گردد٬ به میانه می رسد و حالا من مانده ام و همه چیزم که از من دور شده٬ تو آن میانی و من تن لرزه می زنم زیر حجم شگرف خواستن ات و تو فرو می روی در من٬ می شوی قلب من٬ می شوی نفس های من ٬ می شوی مفهوم تمام ضربان های این بلوطکی که زیر سینه ی چپم قرار گرفته و می شوی نیاز و تمام خواسته های من٬ و تو فرو می روی در من و در لایه های درون من و من چنگ می زنم بودنت را آن میان و صدای ناله های من است که کام تو را وحشی می کند و من می پیچم به تو. به خودم. به این شب زمستانی. به این اشک هایی که بی امان از گوشه ی چشم هایم می لغزند و به این قلب ... و به این قلب که زیر حجم این همه خواهش میان این قفسه ی سینه از درد به رنج آمده و می کوبد به دنده ها و ... می کوبد به دنده ها و می خواهد که بگریزد .... از درک این همه درد! و از درد به خودم می پیچم و آرام و تُرد می گویم : نه! امشب نه! امشب قرارمان نبود ....

اثری از تو نیست ... چشم هایم را محکم تر فشار می دهم  تا خواب را حداقل امشب محبوس چشم هایم سازم  و بازهم امشب ... امشب هم مثل همه ی شب های دِگر تو نیستی ...

 

می دونستی ...

                                       

                               نه ! امشب نه! امشب قرارمان نبود .... !

 

اضافه شده : چند روزی نیستم. بستری می شم.

 

 

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 .| |

 

   اولین بار سال آخر دبیرستان بودم که از پشت لنز دوربین های عکاسی و فیلم برداری دیدمش. اولین بار ظهر بود. خونه ی مادربزرگ. از مدرسه آمده بودم و ناهار خورده نخورده وسط پذیرایی دراز کشیده بودم تا بیدار بشه و من بعد از ۱۸ سال از پشت تلفن با خجالت حرف زدن و با کلی رودروایسی صحبت کردن بدون واسطه باهاش حرف بزنم. بدون واسطه گری سیم های تلفن. اولین بار خیلی خجالت می کشیدم برم و باهاش بدون رودروایسی در آغوش بکشمش و ببوسمش و ورودش به وطن رو خوش اومد بگم. اولین بار وقتی من مثلا خواب بودم و اومد توی اتاق پذیرایی خونه ی مادربزرگ من خودم رو زدم به خواب! که اول اون منو ببینه بعد من مثلا بیدار بشم تا کمی جرات و جربزه توی خودم ایجاد کنم  تا بتونم ببوسمش. می شنیدم که می گفت : این دختر جوونی های مادرشه! فتوکپی برابر اصل! و من لب خند زدم. در خواب!

  اولین بار شدم مترجم دوست دخترش. شدم همراه دوست دخترش تا وقتی اون می خواست تنها باشه و کتاب بخونه من و دوست دختر انگلیسیش بریم باهم خرید کنیم و از سر به سر گذاشتن فروشنده ها لذت ببریم. توی اولین دیدار من با دوست دخترش گرم گرفتم. باهم می رفتیم خرید و بستنی قیفی می خوردیم و من با دختری که هیچ نمی شناختمش اون قدر گرم گرفته بودم که میکِـیلا از خصوصی ترین لحظه هایی که با " اون " داشت برای من تعریف کرد.

باید برای یه کنفرانس علمی میرفت. دوست دخترش بلیط برگشت رو دیرتر اُکی کرد و موند. کنار من. یه تابستونی بود پر از درس و خنده و شب بیداری و صبح زود سر کلاس های پیش دانشگاه که زودتر از مدارس معمولی شروع شده بود ٬ گذشت. و بالاخره میکِــیلا هم با اومدن پاییز رفت. سال بعد دوباره اومد. این دفعه تنها. میکـِـیلا دیگه دوست دخترش نبود ولی وقتی فهمیده بود داره میاد ایران برای من سوغاتی فرستاده بود. این بار با هم رفتیم. پیاده روی کردیم. از بالا تا پایین ولیعصر. از پایین تا بالای ولیعصر . با دود مارلبروی فیلتر سفید و کتونی های سفید و  پاهای تاول زده و جیغ جیغ مامان و .... نزدیک شدیم. اون قدر که از لاک تنهایی های خودش دراومد بیرون و از بین این همه آدم توی فامیل با من فقط احساس صمیمیت کرد و از بین این همه آدم توی فامیل فقط با او احساس صمیمت کردم و ... نزدیک شدیم.

دایی خوب است!

دایی که جرات مخالفت با رسم و رسومات کهنه ی خاندان را داشته باشد و تورا به challenging دعوت کند خوب است. یک دایی که جیگر داشته باشد و هی مقابل متلک انداختن شوهر خواهر ها و برادرها و زن برادرها قد علم کند و حرف ها و عقاید خودش را داشته باشد و برای من سی دی های گروه مستان رایت کند و یک دایی که دوست دخترش از آن سر دنیا برای من یک نامه ی راست راستکی دست نویس و یک عالمه سوغاتی های ریز و درشت بفرستد خوب است!

دایی آن قدر خوب است که وقتی از فلان سطر فلان کتاب تعریف می کنی بفهمی او هم از همان سطر همان کتاب خوشش آمده! دایی آن قدر خوب است که وقتی مامان سر میز میگوید : می بینی این دختر به چه اراجیف و عربده هایی گوش می کند! او کمی مکث کند تا لقمه ی دهنش رو قورت دهد و مامان در این فاصله هی از عربده هایی که طرف میکشد بگوید و دایی بعد از قورت دادن لقمه اش بگوید : نامجو در عالم موسیقی یه نابغه ست!

دایی آن قدر خوب است که بخواهی دو تایی باهم بروید قدم بزنید زیر نم نم بارون و دایی با اون کت جذاب و چکمه های بلندش که کمی از اون ها از زیر شلوار جینش معلومه دل دختر هایی که از بغل دستتون رد میشن رو ببره و تو ذوق کنی ازینکه ببینی این دایی که فقط ۶ سال از بابای خودت کوچیک تره انقدر سرحال و جوون و قبراق ِ و تو کِیف کنی ازینکه این آدم دایی توئه!

دایی خوب است! آن قدر که وسط یک میهمانی فوق العاده رسمی که نوکر و خدم ها جلویت دولا راست میشوند و ۲۰ نوع غذا و دسر روی میز چیده شده دایی از صاحب خونه سراغ نون و پنیر می گیره به این دلیل که این غذاها برای این وقت شب سنگینه! دلت می خواهد بری وهمون وسط جلوی اون همه آدم بگیری و دایی رو سفت و محکم بچلونی! اونقدر محکم بغلش کنی که دیگه نتونه بره! هیچ جا نره! حتی به هوای اینکه رامسر آب و هوای خوبی داره هم دیگه نره! اصلا چرا بره؟!

دایی خوب است! آن قدر که وقتی مامان با حرص می گوید : همه ی این سال ها در عجب بودم که تو به کی رفتی و حالا الان می فهمم که به همین دایی خوش خیالت رفتی! تو در اوج عصبانیت لب خند می زنی و ته ِ دلت تازه کـِــیف هم می کنی ازین وجه تشابهی که مامان پیدا کرده!

دایی خیلی خوب است! اصلا کسی حق نداره این اسم رو الکی یدک بشه! باید یک قانونی باشه واسه کسایی که می خوان بیان بشن برادر مادر آدم! که کسی دایی بشه که این خصوصیات رو داشته باشه! که کسی دایی آدم بشه که یکهو وسط ۱۸ سالگی تو تازه کشفش کنی و بفهمی این بابایی که توی دوربین ها همیشه یک سیگار گوشه ی لبش ِ و موهاش اکثرا نامرتب و ژولیده ست همونی ست که همیشه آرزو داشتی یکی مثه این بابا دایی تو بشه!

دایی خیلی خوب است! آن قدر خوب که وقتی می شنوی بعد از سی سال و خورده ایی زندگی در غربت یک هو عشقش کشیده بیاید و برود رامسر زندگی تازه ایی برای خودش دست و پا کند تو ذوق زده میشوی! دایی خیلی خوب است!

دایی این بار نه از سر خجالت و کم رویی های یک تین ایجر ۱۸ ساله نه از سر پررویی های یک دختر ۲۲ ساله! نه هیچ کدام! دلم می خواهد از سر دوست داشتن یک دوست! بپرم آن قدر سفت بغلت کنم و آن قدر محکم ببوسمت که کسی نتواند بگوید " زن گنده " که این طور جلوی جمع نسبت به دایی اش ابراز احساسات نمی کند!

و بالاخره دایی آن قدر خوب است که وسوسه می شوم آدرس اینجا رو پیشش لو بدم یا که نه ... چون می دونه که من می نویسم٬ شاید هم خودش اینجارو کشف کنه!

 

شنبه سوم اسفند 1387 .| |


Design By : Night Skin