تبليغاتX
تپش های عاشقانه


تپش های عاشقانه

 

 

می دونی که تنها مأمن و پناه من ناز بالش شقیقه های تو توی خیالاتم ِ

می دونی که تنها خیال سر شونه های پهن مردونه ی تو آرام بخش این شب های سیاه و پر از اشک من ِ

می دونی که جز تو به کسی نمی تونم اهلی بشم

می دونی که جز تو من رو خیال عاشقی نیست

می دونی که اگر طاقتم هم تموم بشه ٬ اگر زیر بار این همه فشار و استرس و دل واپسی کم بیارم هم ٬ یاد تو مثل اون سنگواره هاییِ  که صد هزار سال بعد بر تن و استخون های من نقش بسته شده باقی خواهد موند ....

می دونی که اندازه ی تموم اون لحظه هایی که در کنارت نبودم٬ اندازه ی تموم لحظه هایی که نبودم ٬ اندازه ی تموم قلب ها و شکلات های دنیا که دیروز بین عُشاق! رد و بدل شد٬ اندازه ی تموم اون لحظه هایی که وجود نداشتم ٬ دوستت دارم.

 

*مرسی. با وجود اینکه می دونستی رسیدن مسیج هات ازون سر دنیا شانسی ِ ولی هر نیم ساعت برای من مسیج فرستادی و ۲۴ بار اون دست های نازنینت رو برای فرستادن مسیج به من روی دکمه های تلفن فشار دادی ....

*مرسی. از بابت تموم لحظه ها و انوار طلایی که توی این روزهای سرد و تاریک بهم هدیه می کنی ...

 


مثه یه نور وارد زندگی ما شدید . مثه یه فرشته اومدید و مارو از سردرگمی نجات دادید. می دونم خیلی دارم بی انصافی می کنم در حق دوستی که از خواهر برام عزیزتره. می دونم که این روزها وظیفه م بوده که از خودم بهتون خبر بدم. می دونم که ناسپاسی خیلی زشته. اما به خدا روم نمیشه. چون قول داده بودم که کم نیارم و کم آوردم. دارم خراب کاری های گذشته رو درست می کنم. از شر این بحران خلاص بشم زنگ میزنم. نمی دونم اصلا دیگه به اینجا سر میزنید یا نه. اما به خدا خیلی به یادتون هستم و هر لحظه دعا گوی شما هستم. امیدوارم روزی از نزدیک ببینمتون تا جای بال هایی که وقتی به زمین اومدید از دست دادید رو از نزدیک لمس کنم و باورم بشه که هنوز خدا واسه نشون دادن راه٬ فرشته هاش رو روی زمین می فرسته. نورای عزیز٬ این آرامشی که داریم رو مدیون تو هستیم. مرسی.  

  

 

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 .| |

 

داشتیم با ببری درباره ی یک فعلی حرف می زدیم و می خندیدیم.

من گفتم : اگرچه که این فعل برای من و تو دیگه در حد یه آرزو نیست٬ در حد یه خاطره ست!

ببری خندید. منم خندیدم.

 اما ازون تلخند ها بود!

 

 

شنبه نوزدهم بهمن 1387 .| |

 

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

                                                    چه جنونی ٬ چه نیازی ٬ چه غمی ست!

 

   احساس می کنم توی این چند ماه گذشته اندازه ی چند سال پیر شدم. اشتباهاتی رو مرتکب شدم که نمی دونم شاید هم توی سن و سال من اشتباه نبوده اما از خودم انتظار نداشتم.  خیلی هارو از خودم رنجوندم. چه کسانی که حرف های من رو همیشه تائید کردن و چه کسانی که حرف های من رو یه مشت شعار و ادعاهای تو خالی فرض کردن! و هر دو دسته هم جز عزیز ترین های من بودن!

در حال گذرم. دارم خودم رو ثابت می کنم. اگرچه سال ها بعد حسرت این مقابله ها و روزهایی رو بخورم که می تونستم داشته باشم ولی خودم نخواستمشون! مهم اینه که امروز این طور فکر می کنم.

دارم قاطعیت رو تمرین می کنم. شاید در نظر آسون بیاد ولی وقتی جای من قرار بگیری می بینی اون قدر ها هم آسون نیست. اون قدر ها هم راحت نیست که در مقابل طعنه کنایه های اطرافیانت طاقت بیاری و سر حرف و عقیده ی خودت بمونی! اون قدرها هم راحت نیست که بخوان محدودت کنن تا به حرف اونا عمل کنی ولی نخوای این دفعه مثه دفعه های پیش کم بیاری! راحت نیست و می دونم راهی که توش قدم گذاشتم پر از بالا و پایین ِ پر از پیچ و خم ِ .

سختی هاش بیشتر از خوشی هاش ِ ....

 

گزین توهم!  :

هر چیزی که منو نکُشه٬ قوی ترم می کنه!

 

 

پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 .| |

 

زندگیم شبیه فیلم ها شده.

                                     با پدر و مادرم شدید مشکل دارم.

 

ته نوشت : یه مدتی از دیدگان شما بینندگان عزیز و گرامی ناپدید میشیم و جواب ایمیل ها و مسیج ها و و تلفن ها و کامنت های  ۳۶۰ و غیره و غیره را به زمان نامعلومی در آینده موکول می کنیم تا تکلیف زندگانی مان معلوم شود!

ته نوشت ۲ : دایی پرتو درمانی رو شروع کرده. بهبود آنچنانی نداشته ولی از شدت بیماری - فکر می کنم -  کاسته شده.

 

پنجشنبه دهم بهمن 1387 .| |

 

 حال عمومی دایی خوبه. اون زمان بدون کمک اطرافیان نمی تونست راه بره. الان قدرت دید و بینایی ش بهتر شده. به در خواست خودمون قراره پرتو درمانی شروع بشه. نمی دونم جواب میده یا نه. اما من ایمان دارم. به خدایی که همین نزدیکی ست ....

زنجانم برای امتحانات پایان ترم. به زودی برمیگردم خونه.

 

ته نوشت : یه سری پیام خصوصی دارم که نیازمند پاسخ هستن. برگردم حتما جواب میدم.

* نیروانا جان تا الان جستجوی من برای پیدا کردن دوستتون تو دانشگاه زنجان بی نتیجه مونده. نمی دونی ورودی چه سالی یا حداقل چه رشته ایی هستن؟ امیدوارم بتونم کمک کنم ...

 

 

سه شنبه یکم بهمن 1387 .| |


Design By : Night Skin