تبليغاتX
تپش های عاشقانه


تپش های عاشقانه

 

 


    

     چند وقت قبل تر ٬ اواسط خردادماه٬ زمانی که داشتم می رفتم زنجان واسه امتحانات پایان ترم ٬ و یک روز فوق العاده سگی رو گذرونده بودم متنی رو اینجا قرار دادم که خیلی هاتون خوندید و خیلی هاتون هم نخوندید. آخر متنم نوشته بودم : شاید تنها فرقی که با اکثر دخترهای وبلاگ نویس دیگه داشته باشم اینه که خودمم. همون آدم خاکستری هستم که بیرون ازین دنیای مجازی هم هستم. نه سفیدم و نه سیاه. مثل پلنگ صورتی . گاهی اون قدر دل رحم میشد که می رفت بچه اردک؟ رو میاورد توی خونه ش و بزرگش می کرد. گاهی هم انقدر بدجنس که واسه اون کاراگاهه نقشه می کشید و اذیتش می کرد. منم همونم. گاهی دل رحم و نازک دل و گاهی هم بدجنس و بی رحم. سعی و تلاش خاصی نمی خواد برای سفید جلوه دادن خودم. مخصوصا اینجا که قرار هم نیست کسی از زندگی شخصی و خونوادگی من سر در بیاره. قرار نیست کسی بفهمه آیا من به پارادوکس ایجاد شده بین تازه عروس و مادر شوهر با کلاسش در جمع خونوادگی مون خندیدم یا نه . ممکنه در عمل متوجه نشیم که آیا مثلا به فلانی داریم حسودی می کنیم یا نه. آیا فلان کاری که در حال ارتکاب هستیم از نظر اخلاقی و " عرف " جامعه اشتباهه یا نه. ولی قطعا بعد از نوشتن متوجه خواهیم شد که فلان کار اشتباه بوده. اینکه من برای دوست پسرم محدودیت ها و دیوارهای فرضی بکشم ممکنه در عمل حس " تمام خواهی " و مالکیت من رو ارضا کنه ولی وقتی به روی کاغذ بیارمش و آگاهانه خودم رو نقد کنم قطعا متوجه خواهم شد که این کارم اشتباه بوده. پس نتیجه اینکه من خودم از اشتباهاتم حداقل پس از نوشتن ٬ آگاه میشم. و دلیل نوشتنم هم همینه٬ اگه امروز نفهمیدم. اگه فردا نفهمیدم٬ حداقل با به عقب برگردوندن و نگاه کردن به نوشته های آرشیوم می تونم بفهمم کجاها بیراهه رفتم و کجاها اشتباه کردم.

برای من وبلاگ نویسی به منظور آروم کردن ذهنم ِ نه راهی واسه شو آف کردن افکار و عقاید مثلا روشن فکرانه ام! اینجا من خودم هستم و خودم. قبول که معترفم گاهی همه ی حرف ها رو نمیشه اینجا نوشت. ولی منظورم حرف های دو نفره ی خودم و دوست پسرم ِ و نه حرف ها و عقایدی که در ذهنم می گذرن. من همیشه به خودم گفتم فکر کن تو اینجا ایستادی و مشغول سخن رانی هستی ولی برای یک سالن پر از خالی ! پر از صندلی های اشغال نشده! من از افکار مریضم نمی ترسم. از رویاهای مستهجن. از لطافت کلمات٬ از هیچی نمی ترسم. حتی از برداشت های شما راجع به خودم.

من نمی خوام اینجا فقط مکانی باشه که من رو ٬ پرنسس رو ٬ یه دختر شاد٬ مثبت ٬ مهربون٬ روشن فکر و هر صفت دیگه ایی که بار معنای مثبت و در عرف جامعه : خوب ٬ معرفی کنه.  ممکنه بیرون ازینجا نزدیک ترین دوستانم من رو خیلی شادتر ٬ سرزنده تر و مهربون تر از دختری ببینند که شما اینجا می بینید. ولی دقیقا به همین علته که نمی خوام این توهم که به اونا منتقل شده به شما نیز!  

من یه دختر خاکستری ام. با یک عالمه فکرهای نا به هنجار و هنجار . با یک عالمه رویاهای اخلاقی و غیر اخلاقی ! شجاعم و دلم می خواد بتازونم و نگران حرف شمایی که اینجا رو می خونی نباشم. پُرم از فکرهای کج و معوج و مالیخولیایی ٬ مریض ٬ ناجور ٬ اصلا هر چی!! اگه به ذهن من اومده یعنی وجود داره. و وجود داشتن شون هم دلیل بر بد بودن یا خوب بودن نیستن. کی روی این افکار و نوشته ها٬ لـــِـیبل بد بودن یا خوب بودن میذاره؟ کی میگه پارادوکس دلیل خنده دار بودن یا نبودن نیست؟ پس طنز های ما ریشه شون از کجا میاد؟

اگر تو دنیای بیرون٬ قراره ماسک بزنیم. نقاب بزنیم و طبیعت انسانی مون رو با عرف جامعه تنظیم کنیم من دلیلی نمی بینم که بخوام توی این دنیا هم جلوی انسانیت و مرز بی کرانه ی تخیلاتم و ذهنم رو بگیرم.

این حق من ِ که توی این صفحه ی سفید کاغذ به هر کسی که دلم می خواد یا عشق بریزم یا تنفر. اولی رو هممون انجام میدیم. چه " عاشق " باشیم چه نباشیم ٬ چه در اندرونی خودمون به پاش عشق بریزیم چه نریزیم ٬ چون دور دور عشق ِ و از نظر " عرف! " عشق چیز خوبی ِ و اینا! هممون میشیم عاشق. هممون یه معشوق خیالی یا واقعی می سازیم و اینجا میشه بت خونه. واسش شعر میگیم . حمد و ثنا می خونیم. ولی پس تکلیف تنفر چی میشه؟ تکلیف نکبت و سیاهی های ذهن مون چی میشه ؟ خیلی راحت دیلیت میشن. تو دنیای خارج که جایی ندارن تو همین دنیا هم خیلی راحت پسشون می زنیم. چرا؟ که کسی نگه پرنسس چقدر سنگ دل ِ ٬ چقدر کینه ایی ِ ٬ چقدر فاشیست ِ ! بی تعارف و بدون رودروایسی همه ی ما یه لیست از کسانی که بخوایم تو ذهن مون ترور شون کنیم٬ با گیوتین سرشون بزنیم یا با تانک از روشون رد بشیم یا با اره برقی سر بزنیم داریم. به نظر من٬ این آزادی ِ ذهن ِ که نمی خواد خودش رو با عرف جامعه همسان کنه. فیلتر کنه که فقط فکرهای اخلاقی ٬ رویاهای غیر مستهجن٬ عقاید غیر فاشیستی ٬ اخلاق های خوب رو داشته باشه. میگی بده؟ بده که ذهنت انقدر آزاد و سالم ِ؟ خب ٬ پس اگه این طور باشه فقط باید به یه سری آدم های خاص که تو تیمارستان ها بستری هستن رشک ببری.

دلیل اینکه توی این محیط مجازی همه ی ما می خوایم مثبت و والا و آدم خوب جلوه کنیم رو ٬ واقعا نمی فهمم. من خودم هستم. با ذهن خاکستری خودم. از نظر جامعه ی مدنی٬ من یه شهروند هنجار شکن هستم. نه فقط از نظر اعتقادی و پوششی که به نظام دولتی مربوط بشه. بلکه به دلیل خلاف های بزرگ و کوچیکی که می کنم. شیطنت های خاص خودم رو دارم که شاید از نظر خیلی از شما بزرگ منشان و روشن فکرها نشونه ی عقب موندگی به چشم بیاد. من ازینکه با مداد مشکی آرایشی روی کاپشن یه پسر مزاحم توی قطار بزرگ بنویسم : " من خرم! " هیچ ابایی ندارم و اصلا واسم مهم نیست که شما نظرتون راجع بهم عوض میشه یا نه! مهم اینه که من حتی با یادآوری ش هم لذت می برم. حالا شما هی بگو عجب آدم بی فرهنگی هستی! من خودم می دونم که وقت هایی که تنها باشم با لایی کشیدن در حد بنز! لذت می برم. گاهی ازینکه توی تصوراتم از کسانی که ازشون بدم میاد یا واسم غیر قابل تحمل هستن انتقام بگیرم لذت می برم و گاهی هم ازینکه ببخشمشون و به حال خودشون رهاشون کنم.

 دقیقا مثه بچه های سه چهار ساله. ذهنشون رو هنوز با " بد و خوب " های جامعه یکی نکردن. هر چیزی که به ذهن شون میاد دقیقا خواسته ی درونی و واقعی دلشون ِ . شرورن و به خاطر همین هم دوست داشتنیَ ن چون خودشون هستن. نمی گم بد باشیم. نمی گم یه مسلسل بگیریم دستمون و همه رو از این دم بُکـُـشیم. میگم خودمون باشیم. همون آدمی که بیرون ازینجا مجبوریم سانسورش کنیم.

زین پس٬ به من ربطی نداره چیزایی رو که شما اینجا می خونی طوری بنویسم و طوری سانسور کنم که تو لیست خوب های شما عزیزان قرار بگیرم. واسه دل خودم می نویسم. می خوام کهکشان ذهنم رو آزاد بذارم و خودم تو افکار ِ " بدون لیبل " غلت بخورم. اینجا من خودمم. همونی که واسه طبیعت سرکش انسانی ش اونقدر ارزش قائل ِ که نخواد تو قالب های از پیش تعیین شده ی جامعه بریزدشون.

شاید به همین دلیل باشه که اکثر مواقع تعداد کامنت های خصوصی بی نام و نشون من انقدر زیادن. با همه ی شماهایی هستم که واسه ی من کامنت های خصوصی بی سر و ته میذارید٬ انقدر اعتماد به نفس دارم٬ انقدر تو خودم این شجاعت رو می بینم که بخوام اینجا٬ همونی باشم که هستم. اگر خیلی تمایل دارید که یه آدم سفید سفید٬ با یه لباس روحانی و مثبت و یه دختری که چارچنگولی فرمون ماشین رو نگه می داره که مبادا سرعتش از سی تا تجاوز کنه ٬ ببینید٬ دیگه اینجا تشریف نیارید. من همینم. و دقیقا به همین منظور هم وبلاگ می نویسم که خودم رو ببینم. نه یه آدم دیگه ایی که تو شناختنش خودم هم دچار تردید بشم!

 

ته نوشت : کمی لحنم معترضانست ٬ می دونم خودم!

ته نوشت دو : رفیق چادرنشین عزیز شفیق مان! وقت شما تموم شد! پاسخ نامه ها بالا! ( در صورت اعتراض می تونی هر چی سریع تر پاسخ های کتبی خودتون رو به نشونی پرنسس پست کنی )

 - به جون خودم این روزا خیلی سرم شلوغه. برگشتم سر فرصت به تموم کامنت های عمومی و خصوصی جواب لازمه رو خواهم داد. واسم خط و نشون نکشید بنجنس ها!

(با لحن سنجدی) : بر میگردم! حتما !

 

 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 .| |

 

دســتت: نور

دستـــم: کور

 

بر خیز و مسیحایم باش!

 


 میگن توی این ماه دل آدما صاف تر میشه. زلال تر میشه. دعای خیرتون رو از من دریغ نکنید. 

 

چهارشنبه بیستم شهریور 1387 .| |

 

 

      مجموعه یادداشت های شخصی من که در مورد همه چی هست ماهیت وبلاگ من رو تشکیل میده. عمومی ِ و هیچ وقت تخصیصش نکردم . و این بار موضوعی که قراره راجع بهش بنویسم اصلا ربطی به یادداشت ها و نوشته های همیشگی نداره و شاید حتی به درد خواننده ها و دوست های همیشگی خودم نخوره. ولی ازونجایی که خودم قبل اینکه کاسکو بگیرم توی نت خیلی سرچ کردم و اتفاقا نتیجه خیلی کمی گرفتم و همون اطلاعات نصفه نیمه ایی رو که پیدا کردم از چند تا دوست اینترنتی جدید به دست آوردم و چند روز پیش هم متوجه شدم که سرچ خیلی از دوستانی که به وبلاگ من کشیده میشن " کاسکو " هست٬ تصمیم دارم این پستم رو اختصاص بدم به کاسکو ها از جمله کاسکوی خودم : مارکو! ( + و + )

 شاید بتونم این تجربیات رو با دوستانی که عاشق این پرنده ها هستن به اشتراک بذارم و همین جا اعلام می کنم این پست در آینده ممکنه کم یا زیاد هم بشه. در نتیجه از دوستانی که علاقه ایی به نگهداری حیوونات مختلف ندارن و این پست ممکنه حوصله شون رو سر ببره عذر می خوام :)


    *اطلاعات علمی در رابطه با خواستگاهشون و نژادشون تقریبا زیاده و من نمی خوام در این رابطه بنویسم. چیزهایی که من اینجا می نویسم بنا به هیچ مدرک رسمی و کتاب و گفته ی علمی نیست. فقط تجربیات من از نگهداری این پرنده ی شیطون و باهوشِ .

اطلاعات کلی :

اولا که پرهاش زیاد می ریزه. یعنی خورده پرهایی که از تمیز کردن خودش در میاد خیلی زیاده. اگه هنوز نخریدیدش یا تازه خریدیدش باید به جایی بذاریدش که سوراخ سمبه اون اطراف زیاد نباشه وگرنه زندگی تون پر میشه از پرهاش . تقریبا دو هفته ی اولی که مارکو اومده بود خونه مون اتاق من بود. تو اتاق من میز کامپیوتر و میز تحریر و دو تا کتابخونه و میز آرایش و تخت و صندلی و کف پارکت باعث شده بود که مارکو که پر می زد تمام پرهاش به سرعت زیر تخت و زیر تمام وسایل هام بره و با اینکه من هر روز با جارو برقی تمیز می کردم ولی باز همچنان اتاقم کثیف بود.

نکته ی دیگه ایی که باعث شد تصمیم بگیرم از اتاقم ببرم بیرون و بذارمش توی هال٬ تنهاییش بود. کاسکو باید مرکز توجه همه ی اعضای خونواده قرار بگیره - توجه کنید که گفتم همه و نه فقط صاحب اصلیش! - و چون من اکثر مواقع خونه نبودم و کلا هم آدم زیاد پر حرفی نیستم احساس کردم دارم بهش ظلم می کنم.

مکان نگهداری :

 تجربه به من ثابت کرده که همه ی پرنده ها دوست دارن تو بالاترین نقطه ی ممکنه باشن تا دست هیچ آدمیزادی بهشون نرسه و راحتی شون رو ازشون نگیرن. دیگه چه برسه به کاسکوی مغرور! این موضوع مخصوصا برای روز های اول خیلی مهمه. چون محیط براش ناشنائه و نمی تونه به آدم های دور و برش زیاد اعتماد کنه. تو روزهای اول از جایی که نسبت بهش ارتفاع بیشتری دارید به هیچ عنوان سعی نکنید بهش نزدیک بشید چون با یه خاطره ی بدی از شما مواجه میشه. چیز خاص دیگه ایی مد نظرم نیست فقط اینکه دوست دارن یه گوشه باشن و نه وسط! و البته که اگه دیوارهای خونتون رو دوست دارید قفسش رو با یه فاصله ی معقولی با دیوار قرار بدید.

عاشق جوییدن هستن. حواستون به میزی که ممکنه زیر قفسش قرار بدید باشه. اگه مثل من یکی از میزهای چوبی عتیقه ی خونتون رو قراره زیرش بذارید٬ قبل ازینکه مثل میز ما٬ کمی ازش جوییده بشه یه پارچه روش بندازید تا میز جلوی چشم هاش نباشه.

اسباب بازی :

از عروسک های لپ لپ و رنگی خیلی خوششون میاد. عاشق خورد کردن هم هستن. یه عروسک کوچیکی که براش ترس آور نباشه بدید بهش تا ببینید چطوری در عرض چند ثانیه تیکه تیکه اش می کنه :) کاغذ و مقوا هم خیلی دوست داره. تیکه های کاغذ رو لوله کنید و بدید بهش و ببینید چطور با اون پاهای خوشگلش توی دستش میگیره و ساعت ها باهاش مشغول میشه. فقط فقط فقط حواستون باشه! حروف چاپی روی کاغذ نداشته باشه که شدیدا براشون ضرر داره. من خودم اکثرا کاغذ کادوهای رنگی با رنگ های تند رو میدم دستش. عاشق شون ِ به این شرط که حوصله ش سر جاش باشه! (چشمک)

 عادت غذایی :

راجع به عادت غذاییش من توی اینترنت غذاهای مختلفی رو خوندم که دوست دارن ولی به این نتیجه رسیدم که هر کاسکویی ممکنه یه عادت غذایی و یه سلیقه ی غذایی منحصر به فرد خودش رو داشته باشه ولی اگه می دونید سلیقه اش چیه فقط متکی به همون یه نوع غذای خاص نباشید. امتحان کنید. معمولا غلات رو دوست دارن. مثلا مارکوی من عاشق گردوئه! به جز تخمه ی آفتابگردونی که بهش میدم گردوی خشک و پسته ی تازه هم خیلی دوست داره. تو میوه ها سیب انار٬ انگور ٬ پسته ٬ خربزه ٬ پوست هندوونه ٬  خیار چمبر یا خیار سبز ٬ کاهو رو خیلی دوست داره!  ولی انار خیلی کثیف کاری داره و هر نوکی که به یه دونه انار میزنه کلی آبشون رو این طرف اون طرف میریزه.

 سبزیجات رو دوست داره مثل کرفس ریحون ترخون . مثلا من خودم وقتی مقدار سبزی زیادی مامانم بخره بعد از پاک شدن٬ سبزی هارو تو یه سینی بزرگی میریزم کمی با اسپری روش آب می پاشم و بعد مارکو رو میذارم روی اون آشغال سبزی ها! وای که من هم پا به پاش از این شیطونی هاش لذت می برم!

باید همه چی رو براش امتحان کنید. من حتی یه جا خوندم که مرغ آب پز رو هم خیلی دوست دارن ولی کاسکوی من زیاد علاقه نشون نداد. فقط حواستون باشه که نباید اصلا بهشون غذاهای چرب بدین حتی اگه خیلی دوست داشته باشن. مارکو زیاد خوشش نمیاد خوش بختانه.

نظافت هفتگی :

برای حموم کردنشون خوبه که به صورت هفته ایی یک بار انجام میشه. و به این ترتیب که اگه بشه سینک ظرفشویی رو پر آب میکنید و خودش میره واسه حموم کردن. ولی چون آشپزخونه ی ما مناسب نیست خودمون می بریمش تو حموم و می شوریمش. علاقه ایی به شامپو بچه نداره ( من اینو نشنیده بودم که آیا نیاز هست از شامپو استفاده بشه یا نه ولی وقتی دیدم علاقه ایی نداره و اذیت میشه دیگه پشیمون شدم ) فقط یه سری پودر های مخصوصی هست که نیم ساعت قبل از حموم کردن روش می پاشیم و بعد با آب ولرم آب کشی می کنیم. حمومش رو طولانی نکنید چون ممکنه مبتلا به اسهال بشه.  اسم اون پودر رو نمی دونم چون جعبه نداره و من از یکی از پرنده فروشی ها گرفتم. اگرچه که نیازی نیست چون تو خونه و محیط پاکیزه ایی نگهداری میشن ولی برای از بین بردن حشرات موذی احتمالیِ ! یادتون باشه بعد از حموم خواهش می کنم با حوصله ی فراوون سشوار بکنید و تا مطمئن نشدید کامل کامل خشک نشده از محیط حموم در نیاریدش بیرون. سرما که بخوره انگاری یه بچه کوچولویی سرما خورده که نه می تونه خواسته هاش رو به شما بگه و نه می تونید کاری براش انجام بدید. حموم باشه واسه شب هایی که حوصله ی ناز کشی های بعد از حموم رو هم دارید! (چشمک) بعد از حموم فوق العاده لوس میشه و احتیاج داره تا ناز و نوازشش کنید. 

موزیک؟ :

عاشق شلوغی و سر و صدا و از همه بیشتر موزیک! اجازه بدید یه کمی با شرایط خونتون اخت بشه بعد براش صدای موزیک شاد رو زیاد کنید. هرچی که هشلهفت تر باشه بهتر! از آهنگ های راک و متال هم غافل نشید! طوری به وجد میاد که ناخوداگاه شما هم همراه باهاش شروع می کنید به آواز خوندن و رقصیدن. عاشق همه جور صداهای غیر طبیعی هم هست.. از صدای جاروبرقی و سشوار و زنگ های مختلف تلفن و مولینکس و .... بگیر تا صدای دزدگیر ماشین! کم کم می بینید این صداها رو تقلید می کنه! طوری که شک می کنید این آژیر آتیش نشانی واقعی ِ یا باز هم کار این شیطون خان ِ ؟!

دلیل تون واسه خرید چیه؟ :

کاسکو رو واسه چی خریدید یا می خواید بخریدش؟ به خاطر مهارت فوق العاده در تقلید صدا؟ چی؟ پشیمون شدید؟ چون اداتون رو در نمیاره؟؟  

خب اولا که کاسکو ها هوش فراوونی دارن واسه تقلید صدا و نه حرکات آکروبات بازی. یه سری طوطی ها هستن به اسم آمازون که گویا ( نمی دونم من فقط شنیدم ) مهارت فوق العاده ایی دارن در تقلید حرکات و یادگیری کلمات شون هم از کاسکو بیشتره. باید خدمتتون عرض کنم که طبق سرچ هایی که من کردم اکثریت غریب به اتفاق معتقدن که کاسکو هوش یه بچه ی شش ساله و احساسات یه بچه ی دو ساله رو داره. و طوطی وار یاد نمیگیره. اگه چیزی احتیاج داشته باشه با زبون انسان ها بهتون میگه که " آب می خوام! " ولی آمازون ها این هوش و استعداد رو ندارن به انضمام اینکه یادگیری لغتشون هم محدوده. شنیدید میگن : " هر چقدر پول بدی آش می خوری؟ " و یا " هر گرونی بی حکمت نیست؟ " اینم همونه. 

آموزش :

 من با چند نفر که کاسکو داشتن صحبت کردم. همه هم صحبت های منو تائید کردن که کاسکو حداقل تا یه ماه اصلا توجهی به قربون صدقه هایی که براش میرید نمی کنه چه برسه به یادگیری!! حرف من رو به عنوان متخصص در نگهداری حیوونات مختلف ( از بزغاله و باز و کرم ابریشم بگیر تا عقرب و مارمولک و .... ) قبول کنید. من کشف کردم هیچ حیوونی به اندازه ی کاسکو مغرور نیست. اصلا طرز نشستن و طرز جیغ زدنش رو ببینید؟ طرز محبت خواستنش؟ کاسکو با هیچ حیوون دیگه ایی قابل مقایسه نیست. توقع نداشته باشید دو بار بهش غذای مورد علاقه اش رو دادید دفعه ی سوم مثل سگ جلوتون دم تکون بده یا مثل گربه سرش رو بیاره جلو تا نازش کنید و اون هم خرخر. باید صبر ایوب داشته باشید تا بتونید یه کمی از توجهش رو جلب کنید. برای شروع از آهنگ استفاده کنید. کاسکوها در برابر صدا ضعیف هستن و زود خودشون رو می بازن. کم کم شروع کنید به یه نوع خاصی از سوت زدن. مثلا من یه جور سوت خاصی رو که توی عروسی ها و مهمونی ها میزنن رو به کار بردم ( آهنگ شیرین شیرین های اندی رو به خاطر بیارید ... اونجایی که میگه : شیرین شیرین ها؟ او او! خانوم خانوم ها؟ او او ! ) اونو براش میزدم. اوایل اصلا عکس العمل نشون نمیداد و من فکر می کردم این کاسکوی ما ضریب هوشیش کمه . تا اینکه اولین بار زمانی که داشتیم فیلم عروسی داداشم رو میدیدم و بعضی جاها مهمون ها - لیدی ها البته - هیجان زده میشدن و جیغ می کشیدن مارکو به زبون اومد و یهو مثل من دقیقا شروع کرد به سوت زدن و جالب اینکه زمانی که هیجان زده میشد چندین بار پشت سر هم تکرار می کرد.

 کاسکوها به جز تقلید صدا تو تقلید حرکات هم خوب یاد می گیرن. اولین حرکتی که بابام بهش یاد داد رقص بود. حرکت سر. موقعی که داشت با خوش حالی خوش و بش می کرد بابا سرش رو تند تند بالا پایین برد و اون هم ازش تقلید کرد و الان معمولا حرکت سر بیایم اون هم پشت سر می رقصه.

 دومیش خمیازه های الکی بود! :)) جلوش چند باری به شیوه ی خنده دار خودش خمیازه کشیدم و اداش رو در آوردم .... حیرت انگیز بود! دقیقا پشت سر هر کدوم از خمیازه های من اونم دقیقا مثل من خمیازه می کشید و سرش رو تکون می داد.  

اخطار های اولیه ! :

شنیدید میگن فلانی گربه رو دم حجله کشت؟ احتمالا منظورشون از فلانی کاسکوی شما بوده! کاسکوی شما هم دفعه اولی که به دُم ش دست بزنید احتمالا چنان گازی ازتون بگیره که دیگه حالا حالا ها دلتون نخواد به دُم ش دست بزنید! (بعدا وقتی بهتون اعتماد کنه به راحتی و با خوش حالی تموم اجازه میده شما دُم خوش رنگشون رو هم ناز کنید ) بدشون میاد خب. فرض کنید نسبت به تمیزی دُم شون وسواس دارن!  اگه هم بچه کوچیک دارید تو خونه بهش حالی کنید که کاسکو یه اسباب بازی واسش نیست که بخواد پرهاشو بکشه یا چمیدونم اذیتش کنه. از بچه کوچیک ها تقریبا بر خلاف اکثر حیوون های دیگه خوشش نمیاد. وقتی که حوصله نداره باهاش ور نرید. سر به سرش نذارید که با دادش مواجه میشید و یا حتی احیانا با حمله ی ناگهانی!! کاسکوی من ٬ مارکو اینجوری ِ زیاد میونه ش با آقایون خوب نیست. به محض دیدن یه آقایی که جز اعضای خونواده نباشه پرهاش رو باد می کنه و از قلمروش ( قفسش ) دفاع می کنه. جیغ می کشه. اصلا طرف غریبه رو نگیرید که اعتمادش نسبت به شما سلب میشه. خواهشا نذارید به عنوان تفریح کسی اذیتش کنه.

از کجا بخریم؟ کی مورد اعتماده ؟ :

این سوالی بود که منم خودم خیلی جوابش برام مهم بود. فروشگاه های زیادی هستن که میگن! مورد اعتماد هستن. ولی سعی کنید از یه فروشنده ی خونگی بخریدش چرا؟ خب خیلی سادست. فروشنده هر چقدر هم عاشق پرنده ها باشه اما کاسکوی شما اسپشیالی که مورد توجه ایشون نبوده که؟ ولی فروشنده ی خونگی حتی اگه قیمتش هم در مقایسه با کاسکوهای دیگه کمی بیشتر باشه می ارزه چون اولا اون کاسکو اعتماد به نفس داره و این خیلی مهمه! ( میگم چرا! ) و دوم اینکه از شر بیماری های واگیر دار بین پرنده ها هم حداقل خیالتون راحته! و سوم و از همه مهم تر اینکه احیانا مورد بی مهری صاحبش هم نبوده. کسی که کاسکو نگه میداره مطمئنا آدم دل سنگی نیست که بخواد با پرنده ش بد رفتاری داشته باشه مگه اینکه آدم استثنایی باشه. من خودم از یه فروشنده ی خونگی خریدم و به شما هم همین توصیه رو می کنم.  

بالاخره چی کنیم ؟ آزاد بذاریمش تو خونه یا نه؟! :

نظریه های مختلفی هست برای آزاد گذاشتن پرنده توی خونه. من خودم جز اون دسته آدمهایی هستم که میگم به هیچ عنوان شاه پرهاش رو قیچی نکنید! مگه اسیری آوردید؟ اگه آدم وسواسی هستید بهتره سرپرستیش رو به عهده نگیرید و از خیر داشتنش بگذرید.  اگه توی خونتون در و پنجره زیاده بذارید یه مدت به خونه تون عادت کنه و ترسش بریزه بعد آزادش بذارید. نگران نباشید تا خودش به شما و محیط جدیدش عادت کنه ٬ از روی قفسش تکون نمی خوره. بعد از مدتی هم جاهای مخصوصی رو مورد لطفش قراره میده و میره میشینه و جیش هم می کنه! اکثرا روی تاج مبل ٬ پشت در ٬ روی دسته ی صندلی ٬ پشتی مبل . خودتون دستتون میاد کجاها واسش راحت تره. یه جایی رو هم می تونید واسش انتخاب کنید که بره و از منظره ی پشت پنجره لذت ببره.

واسه جیشش چی کنیم؟  : 

ببخشید ولی خب توقع که ندارید یه آدم جیش نکنه؟ اونا هم جوندارن و زنده و طبیعی ِ که جیشی هم داشته باشن. ولی خب متاسفانه مثه سگ ها نمیشه پوشکشون کرد تا با خیال راحت هر جا دلشون خواست برن بدون اینکه نگران رو مبلی جدیدتون یا سنگ فرش های تمیز خونه تون باشید! خوش بختانه جیششون نسبت به هیکل شون کوچیک و بی بو! اینو من یه پوئن مثبت حساب می کنم. اجازه بدید صبح قبل اینکه در قفسش رو باز کنید جیش اول صبحی شون رو توی قفس و با خیال راحت روی روزنامه ایی که کف قفس پهن کردید انجام بدن که بعدش نگید این پرنسس که گفت جیش این حیوونات دوست داشتنی کوچیکه !!

 کم کم شرطی میشه و می فهمه تا جیش اصلی کاری رو انجام نده ... از آزادی هم خبری نیست! واسه بقیه مواقع روز هم ٬ جاهایی که میره میشینه رو شناسایی کنید. یه روزنامه پهن کنید و دو طرفش یه چیزی بذارید که با بال زدن هاش روزنامه از جاش تکون نخوره. مارکو یاد گرفته به جز روی روزنامه جای دیگه ایی جیش نکنه. فقط بعضی وقت ها که بخواد حرص تون رو دربیاره ممکنه ادای جیش کردن در بیاره و با بی توجهی شما روبرو بشه ممکن هم هست که اندازه ی یه اپسیلون جیش کنه تا جیش نکرده از دنیا نرفته باشه!! :))

خواب ؟  : 

 شب ها چون تا دیر وقت خونواده م تی وی می بینن٬ براش یه پتوی نازک و سبک خریدم. که هم جلوی نور رو بگیره هم هوا رو از خودش عبور بده و در ضمن ساعت خواب خاصی داشته باشه تا این پرنده ی دوست داشتنی بد خلق نشه. اگرچه خوابش عمیق نخواهد بود تا زمانی که ما بیداریم ولی حداقل با صحنه های اکشن فیلم ها و نور اتاق بد خواب نمیشن. صبح ها هم قربونش برم تا زمانی که اهل خونه از خواب بیدار نشده باشن جیکش در نمیاد. اما از زمانی که ببینه همه ی اعضای خونه بیدارن شروع می کنه دیگه! فکر کنید یه آدم خوش صدا!!! رو که علاقه ی زیادی هم به خوندن داره توی حموم یه میکروفون بدید دستش! البته که من عاشق این سر و صداهاشم. نه فقط من که همه ی اعضای خونواده مون.

ظهر ها اگه شما بذارید اونا هم یه چرتی میزنن. و باز وقتی ببینن خونه تو سکوت کامل ِ امکان نداره میکروفون معروفش رو بگیره دستش و .... ! خیلی مراعات حال ما رو می کنه! (چشمک)

ترس ها؟ :

* از تاریکی به شدت !! به شدت!! می ترسن! چون بینایی شون در این حالت به صفر می رسه!

برق که میره ٬ حداقل یه خوبی داره!

 مارکو اگه آزاد باشه٬ مثه یه بچه کوچولو که دنبال مامانش میگرده کورمال کورمال میاد خودشو بهم میرسونه٬ میاد بغلم و از بغلم هم پایین نمیاد.  وقتایی که برق میره من بدو خودم رو می رسونم به مارکو و بغلش می کنم میارمش تو تختم. آخه وقت های دیگه انقدر لوس بازی درمیاره و هی ادای جیش کردن در میاره تا من خودم از آوردنش پشیمون بشم!!

نمی دونم مارکو تجربه ی بدی داره یا اینکه راجع به همه ی کاسکو ها این موضوع صدق می کنه. مارکو از چوب های بلند٬ چیزهای حجیم می ترسه. مثلا دسته ی تِی ٬ دسته ی جاروبرقی ٬ یا حتی میز اتو!

چیزای زیادی هستن که اونارو می ترسونه. سعی نکنید از شما یه تصویر بدی توی ذهن شون داشته باشن. به محض اینکه دیدید از چیزی می ترسن اونو ازش دور کنید. 

 

کمی هم از کاسکوی خودم٬ مارکو بگم :

 

 سابقه نداشته یه حیوونی بیاد خونمون و انقدر واسمون دوست داشتنی بشه. یعنی اصلا طوری شده که می خوایم بریم بیرون و خونه تنها می مونه هممون غصه می خوریم که زودتر برگردیم تا تنها نمونه و اون اوایل که می گفتیم : پسرمون خونه تنهاست! همه چهار چشمی نگاه می کردن که : کی؟؟ پسرتون؟؟ یا خیلی وقتا میشه که تلویزیون رو سر یه کانال شویی ٬ آهنگی روشن میذاریم که ببینه و حوصله ش سر نره. فعلا براش قلاده ایی که به پا بسته میشه نخریدیم. ولی قصد دارم بخرم تا بتونم وقتی بیرون میریم با خودمون ببریمش. اگرچه که چند بار بردیم و اصلا پرواز نکرده ( پاش رو با نخ شیرینی بسته بودم ) ولی خب کار ِ دیگه! یه موقع دیدی ترسش از محیط ریخت. عادی شد و هوس پرواز کردن کرد. ( کسی می دونه قلاده ی پا رو از کجا میشه خرید؟ من ندیدم تا حالا ) خلاصه که الان یکی از اعضای خونوادست و شدیدا هم ناراحت میشه اگه کسی وارد خونه میشه بهش سلام نده. ناراحت میشه اگه واسه ناهار٬ صبونه شام توی آشپزخونه دور هم جمع بشیم و اجازه ندیم این هم بیاد پیش ما بشینه. حتی اگه گرسنه ش هم نباشه و میان وعده ایی چیزی خورده باشه ولی حتما میاد کنار ما سر میز تا ما غذامون رو بخوریم. گاهی نوکی هم به فلفل میزنه و اگه تند باشه حرصش در میاد و فلفل رو تیکه تیکه میکنه میندازه زمین. از خیار شور بدش میاد و ببری طرفش چنان گاز میگیره و پرت می کنه اون طرف دیدنی! وقتی هم که غذا خوردن ما تموم بشه پرواز می کنه میره سر جاش میشینه.

موقعی که همه نشستیم فیلم می بینیم می دونه باید بیاد پیش کی بشینه که نازش کنه ! یه راست از اون سر اتاق پر میزنه یا میاد روی دسته ی مبل میشینه یا روی سرم!! اولین بار که لوسیدگیش عود کرده بود من یه شلوارک پام بود با اون ناخون های تیزش صاف اومد نشست رو پام! من جیغ زدم اونم یه جیغ دیگه!! الان دیگه میدونه نباید بهم شک وارد کنه :)) کم کم میاد طرفم. مثلا اول روی دسته ی مبل میشینه. بعد حالت پریدنش رو سه ساعت حفظ می کنه تا من بدونم ایشون می خواد الان روی پای من فرود بیاد . بعد مثلا اگه وسطاش یادم بره نازش کنم خیلی جدی در حالیکه سرش رو خم کرده دولا دولا میاد سرش رو میماله به سرم! یعنی اینکه یالا! یادت رفته گویا!!

اگه شرایطش رو دارید. اگه یه حیوونی می خواید که از ماهی بیشتر حالیش بشه و فرق صاحبش رو با یه غریبه بدونه و در ضمن یه جورایی هم رابطه ی عاطفی قوی باهاش داشته باشید من کاسکو رو بهتون توصیه می کنم. پرنده هایی فوق العاده دوست داشتنی هستن.

ته نوشت : دوستایی که تجربه ی نگهداری کاسکو رو دارن هر زمانی که اینجا رو خوندن می تونن نظراتشون رو تو همین قسمت نظرات با بقیه به اشتراک بذارن .

ته نوشت دو : وای! از دوستای همیشگی عذر می خوام این دفعه این قدر طولانی شد!! :)) در ضمن ٬ مرسی از احوال پرسی ها و نگرانی هاتون. من خوبم. یعنی ما خوبیم. از اول هم خوب بودیم. اون عصبانیت من مربوط بود به آدم های دور و اطراف مون. عصبانیتم یه عصبانیتی ِ که هر چند وقت یه بار عود می کنه!

 

سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 .| |

 

گاهی وبلاگ نوشتن اونم اینجا! جایی که دیگه مثه قبل خلوت و ساکت نیست به نظرم مسخره میاد. گاهی وقت ها ٬ مثه الان٬ نفس عینهو قیر می چسبه توی گلوم و میشه یه سنگ! میشه یه بغض! و تو کنج خودم تا می خورم. قلبم چروک می خوره و درد مثه پوست می چسبه به تنم و مثه خورده شیشه تو همه ی تنم حسش می کنم.

 حرف هایی که می خوام واسه تو بگم رو مجبورم بیام واسه این صفحه ی سفید کاغد بنویسم. حرف هایی که فقط مال من و تو هستن .

 

 خیلی چیزها باید بنویسم. از بدی ِ آدم ها. از تاریکی روزها . از حس خشمی که مثه پوست به تنم چسبیده و جدا نمیشه. ولی اینجا نمی تونم. اینجا نمی تونم.

پناه می برم به دنیای درون خودم. 

 


اضافه شده :

                      بنی آدم اعضای یکدیگرند

                     یکی از یکی واقعـا گُه ترند

 

جمعه پانزدهم شهریور 1387 .| |

 

تا به حال به مکالماتی که من و ببری خارج از دنیای مجازی داریم دقت نکرده بودم. شاید اگه یکی به حرف های ما گوش کنه بگه جل الخالق! اینا چه دوستایی ِ که اینا دارن؟! پیچ ! مهره! لدا ! قو ! گاو مشتی حسن! گربه ! گنجیشک! این یه نمونه از مکالمات ما دو تاست.

مسیج میده : بچه خوشجله٬ دیروز تو رستوران من باید اسم یه بلاگر رو حدس می زدم که یه کاری کرده بود یا تو یه کاری کرده بودی؟ چی کار کرده بود؟ یا تو چی کار کرده بودی؟ اصلا کی بود؟ آیا من اصلا حدسی زدم؟ اصلا بحثمون چطوری تموم شد؟

نیم ساعت بعد که مسیج رو خوندم جواب دادم : اصلا به من چه که تو هوش و حواس نداری! خودت فکر کن یادت بیاد!

جواب داد : چی شد این همه وقت فکر کردی یادت نیومد بچه دماخو٬ بعد به من این حرفارو میگی؟

من : نخیرم! مسیجت رو الان دیدم. اینا همه علائم پیری ِ عزیزم!

ببری : بابا پیرت بسوزه عاشقی !  تا که تورو دیدم همه ی هوش و حواس و عقل و جوونیم رفت . حالا تو چرا یادت رفته ٬ هــــــــــــــــان؟!

من : فکر کردی خیلی زرنگی که می خوای این جوری زیر زبون منو بکشی؟ عمرا اگه بگم! اصن فک کن منم مثه تو یادم رفته! آی بسوزه این پیر عاشقی !!

ببری : عمرا که یادت بیاد! اگه یادت بود تا الان هفت هشت ده بار لو داده بودی ملوسک من! واضح و مبرهن است که به یاد نداری آبجی ٬ بیا نازِت کـــِشــُم ای زیبای خوشگـــِـلُم!

و بدین گونه با چند کلمه ی آخر این مسیج بنده ... ! شدم و بهش لو دادم!


ته نوشت: میدونم که این روزا هوش و حواس نداشته ی تو کجاست عزیزم. نیازی نیست هی عذر خواهی کنی که وسط حرفامون وقتی می بینم یادت میره لقمه ی توی دهنت رو بجویی یا نگاهت به یه جا خیره شده یا سکوت کردی حواست کجاست. می فهمم این روزا رو . هر چی باشه من بیشتر از تو دارم میون این حیوون های انسان نما زندگی می کنم.

باور کن اصلا دیگه واسم مهم نیست چی میشه. فقط می خواهم هر چی زودتر این فشار لعنتی زودتر برداشته بشه. ازین بلاتکلیفی و ازین رفت و اومدا و ازین همه انتظار کشنده ....

ته نوشت دو :  وقتی میری چادر ماشین رو بکشی ٬ وقتی جلوی همه دستات رو میندازی دور کمرم ٬ وقتی منو از پشت فرمون تنگ به آغوش میکشی طوری که کلا از سر جام در میام بیرون و میام رو صندلی که تو نشستی و داد میزنم الـــــــــــان تصادف می کنیـــــــــــــــم! یا میگم : من این جوری تمرکزم به هم میریزه بابا! و تو می خندی و میگی :" ااا ؟ مگه مرکز تمرکز اونجاست؟؟ چه جالب! " وقتی کمربند شلوارت رو که یه عالمه پیچ و تاب خورده رو توی خیابون درست می کنم و هی بهت می خندم و .... ! وقتی واسم تعریف می کنی که اون پلیس در جواب سوالت که پرسیدی ازش : " ببخشید بستنی هاگن داز کدوم ور میدون ِ ؟ " و اون جواب داده " چی؟ بستنی خاک اِنداز؟؟ " و من انقدر بلند می خندم که همه بهمون نگاه می کنن . وقتی با جدیت تموم منو میذاری سرکار و وقتی می فهمم کتکت می زنم و بینی ت رو میگیرم و فشار میدم و بعد تو میگی .... ! وقتی ... وقتی .... یک عالمه ازین وقت هاست که دلم می خواد داد بزنم. فشارت بدم. بگم دوستت دارم کچلم!  وقتی اون خانومه میاد و تو سراسیمه بلند میشی و من پقی میزنم زیر خنده و نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم و  تو الکی خودت رو با عینک من مشغول می کنی و ادا در میاری که مثلا این خنده های من طبیعی جلوه کنه! و بعد هم هی بگی نخند انقد الاخ! بگم دوستت دارم دیوونه!

دوستت دارم. اندازه ی تموم وقت هایی که من میگم ف و فقط تویی که تا فرح زاد میری و برمیگردی!

* عجب ته نوشتی شد! تو فکرم که یه وبلاگ بزنم واسه حرف هایی که یهو! به ذهنم میاد و دوست دارم یهو بنویسم! کسی ایده ایی واسه اسمش نداره؟!

  * نظرتون راجع به قالب؟ همه الان می تونن همه جای وبلاگ رو ببینن؟

 

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 .| |

 

سر نوشت : اگر از قبل تر همراه من بوده باشید٬ حتما به سوالات اینجا  جواب دادید.*

یه سری سوال جدید می خوام بنویسم. اگرچه که یه سری همراه ببری جان آماده کرده بودیم که به دو بخش زنونه و مردونه تقسیم می شد و قرار بود زنونه ها رو من در بخش خواهران بنویسم و مردونه هارو ایشون در بخش برادران دینی و شرعی بنده! که خب فعلا قسمت نشده بریم زیارت اون سوال ها!

در نتیجه من یه سری سوال دیگه میذارم اینجا که خوندن جواب هاتون - حداقل - واسه من یکی ٬ لذت بخش ِ ....


۱. اگر بخواهی از رایحه ایی یاد کنی که خاطره ایی نوستالژیک برات داره ٬ از چه رایحه ایی یاد می کنی؟ ( با ذکر خاطره مورد نظر  )

۲. اگر قرار باشه به شیطونی ترین کاری که تا حالا کردی اعتراف کنی ٬  چی میگی؟ ( توضیح ٬بدون سانسور مورد قبول نـــــــــمی باشد ) { توضیح اضافه : فرق نداره خوب یا بد. پلید یا شیطونی. کاری که بخوای اینجا اعتراف کنی! }

۳.اگر قرار باشه ده دقیقه ی دیگه هواپیمای شما سقوط کنه و تو حق داشته باشی فقط به یه نفر زنگ بزنی و ازش عذر خواهی کنی  اون یه نفر کیه؟ و چی میگی؟ (به جز پارتنرتون ها!! )

۴. اگر بخواهی از قشنگ ترین جایی که دیدی نام ببری ٬ کجا رو نام می بری؟ ( با ذکر آدرس دقیق! )

۵. اگر قرار باشه به عنوان وصیت فقط!  ۴ تا کتاب واسه ی فرزندت به یادگار بذاری٬ اونا چه کتاب هایی هستن؟

 


ته نوشت : پاسخ گویی برای سوالات قسمت اگر ... (۱) - هم چنان - برای عموم علاقه مندان٬ آزاد و بلامانع است!

 *به کامنت های همون بخش نگاهی - شاید دوباره! - بندازید. مرور همیشه خوبه!

 

 

چهارشنبه ششم شهریور 1387 .| |

 

دوستان٬ خانوم ها و آقایون!

من به این نتیجه رسیدم که این تابستون هر چی بیشتر کِش بیاد من خلاف هام سنگین تر و بدتر میشن! مثلا فکر کن این دفعه منو به جای زندان و اطلاعات و حراست و پاسگاه پلیس و مفاسد ٬ یه سره بفرستن پای چوبه ی دار!

تو همین ترم تحصیلی گذشته ٬ به منی که حراستی ها تا حالا نگاه چپ نکرده بودن٬ حراست دانشگاه گیر داد . به خاطر چتری هام! و کارت دانشجویی م توقیف شد که فرداش بهم پس دادن.

موقع رفتن واسه امتحانات آخر ترم ٬ توی اتوبان زنجان پلیس سه تا جریمه ی بیست هزار تومنی تقدیمم کرد!

 آخر ترم هم که رفتیم و در صف اول تحصنات نشستیم و طبل های پلاستیکی کوفتیم و خوندیم! ( حالا خوش بختانه هنوز فعلا واسه این یکی احضاریه نفرستادن دم خونمون!! )

همین دو سه هفته پیش به من و دختر عمه در ماشین٬ گشت ارشاد گیر خفنی داد و بعد از بیست دقیقه چک و چونه زدن و به دلیل اینکه خان داداش گرامی در سفر بودن و تلفنش خاموش ٬ نشد که ازون مخمصه همون جا جون سالم به در ببریم. کارت ماشینم توقیف شد و ..... ! البته که دو روز بعدش برگردوندن!

بمونه که بارها و بارها قبل تر ٬ کنترل نامحسوس جریمه ام کرده بود. اما امروز دم غروب ٬  با سرعت صد و هشتاد و دو تا هیچ عذر و بهونه ایی نداشتم و هیچ جوره نتونستم بهونه بیارم و نجات پیدا کنم! فکر کن روی ماشینم ازین تابلو ها زدن٬ گفتن همین جا وایسا تا ما کارمون تموم شه و ببریم ماشین همتون رو تو پارکینگ توقیف کنیم. (دو تا ماشین دیگه هم بودن ) اون دو تا راننده ها هی عجز و التماس کردن٬ منم دیدم این آقا پلیسِ هم ازونایی باشه که بخواد به خاطر خانوم بودنم از خیر جریمه کردنم بگذره جلوی این دو تا ازین کارا نمی کنه. ریلکس رفتم یه گوشه وایستادم گفتم اکی جریمه ام رو زودتر بنویسید و زنگ بزنید واسم آژانس بیاد! ازونجایی که بنده هیچ رقمه - به یه سری دلایلی - نمی تونستم به آقای پدر زنگ بزنم٬ تصمیم گرفتم به دایی زنگ بزنم. آشنای دایی زنگ زد و قرار شد فقط نیم ساعت بنده رو به عنوان نمادی از دو بار جستی ملخک و ... ! اونجا لب بزرگراه نگه دارن و ماشینم رو همون جا توقیف کنن تا همه ببینن و متنبه بشن و بدونن که بالاخره چنگال قانون٬ قانون شکن هایی چون منو اسیر می کنه! و هیش کی هم نمی تونه از دست پلیس همیشه بیدار و چشم پاک! در بره! - گور بابای اونایی که هیزن!!- حالا فکر کن من که دیر کرده بودم ! (من کی دیر نکردم!!) کنار بزرگراه پارک کردم. کولر رو زیاد کردم. پاستیل هاریبو که ببری جان واسم سوغاتی آورده بود رو باز کردم و مشت مشت تو دهنم میریزم و با لپ تاپم بازی می کنم و صدای موزیکم رو هم زیاد کردم. یه بار اون جناب سروان ِ اومده میگه : خانوم شما چون دختری٬ استرس میگیری بقیه نگاتون کنن!!!! ما این پرده رو می کشیم رو ماشین تون!! ( یه پارچه ی سفید بود که روش عکس این ماشین های کنترل نامحسوس و اینا بود ) من که کلی خندم گرفته بود٬ گفتم : نه من راحتم! مشکلی نداره. بذارید همه ببینن متنبه بشن!! پلیس ِ یه جوری نگام کرد که انگاری یه چیز ناجور و زشتی گفتم! بعد برداشت اون پردهه رو برد تو ماشین خودش گذاشت !

خلاصه بعد از بیست دقیقه که دیگه باتری لپ تاپم هم تموم شد ( از صبح من و ببری داشتیم فیلم میدیدیم آخه ) رفتم گفتم جناب سروان! کارت ماشین و گواهینامه م رو بدید برم! کار دارم بابا ! من متنبه شدم ! برگشته میگه : بله بله دیدم چقدر ناراحت بودید!! ولی این بار شانس آوردیدا؟ بیاید خدایی دیگه تند نرید . آخه حیف شما نیست؟( قیافه ی من : ؟؟!!! ) واقعا می بینید چقدر پلیس های مملکتمون به فکر سلامتی ما هستن. آخه چرا تند میرید؟! بله بله با شما هستم!

تو دلم گفتم .... هیچی . یه حرف هایی گفتم که شایسته نیست من اونارو اینجا بنویسم. خب درسته هر کی با ببری بگرده خیلی بی ادب میشه. ولی فعلا من اینجا زیاد خودم رو بی ادب نشون نمیدم!

( اگه ببری اینجارو خوند خیلی بی ادب ِ که به من به خاطر این چهار خط فحش بده! من چیزی از کارای امروزش که تعریف نکردم که! خوبه مثلا بگم اون لباس فیلی ِ که پوشیده بود خیلی بهش میومد؟  )

حالا جالبیش اینجاس هی به من می گفت : خانوم شما دختری! آخه چرا انقدر تند میری؟؟!!

 من نمی دونم شقایق چه ربطی داره به گودرز آخه؟!! ( سلام آقای مشتی حسن! )

 

ته نوشت : امروز خیلی خوش گذشت!!  ٬٫¤¤٪¤٪*)،×٪؟>ء !! :))))))

ته نوشت دو : ببینم بعد ازینکه آزادتون می کنن که برید باید مگه امضا کنید؟؟ یه سالنامه بود که توش مشخصات منو نوشته بودن بعد زیرش هم تاریخ زدن گفتن بیا امضا کن که دیگه تند نمیری! فکر کن من رفتم امضا کردم که دیگه تند نمیرم!! حالا جدی باید اونو امضا می کردم؟ 

ته نوشت سه : من نمی دونم اگه من این دایی رو نداشتم کی می خواست این گند کاری های منو جمع و جور کنه؟! :دی

ته نوشت چهار : جدیدا با اینکه استرسم خیلی زیاد تر از سابق شده و هی همش باید به جای اینو اون جواب بدم و مورد استنطاق زیاد قرار میگیرم٬ اما نمی دونم چرا حس شوخ طبعی و بی خیالیم انقدر زیاد شده! و هی دلم می خواد تند تند بنویسم و بدون ادیت کردن در معرض عموم قرار بدم! کسی آیا می دونه چرا؟

 

 


بعدا اضافه شده : فیلم طنز جریانات دانشگاه زنجان.  +

( بغض می کنم از شنیدن جریانات اخیر. از بازداشت شدن دوستانم. از عوض شدن جای شاکی و متهم. از خر فرض شدن مردم. از فسادی که توی این طبقه هست و از ... همه چی! به قول شعله بوی تعفن داره واسمون عادی میشه! )

 

 

شنبه دوم شهریور 1387 .| |

 

 

چون آهویی گم گشته روانم

                                      تا دام در آغوش نگیرم٬ نگرانم!

 

 

جمعه یکم شهریور 1387 .| |

 

 

* یه چیزی تعریف کنم که من از دیروز عصری تا حالا همین یادش میفتم از خنده پهن میشم کف زمین!

مادر من یه فامیل داره که ازین مدل پسرهای ناز پرورده و یکی یه دونه و خلاصه لوس و خل و چل به تمام معنا! واسش هر دختر کارخونه دار و پولدار مولداری رو که رفتن خواستگاری وهردو طرف پسند کردن  این یه بازی در آورد و .... تا اینکه شنیدیم ایشون دل باخته ی منشی کارخونه ی باباش شده! و خونوادش هم به شدت مخالف این موضوع هستن. یه مدتی خبری نبود تا اینکه همین هفته ی پیش عروسی کردن. من از عروس فقط شنیده بودم که جنوب شهری هستش. خب تو دلم می گفتم بیچاره گناهی نداره که! یعنی تقصیر خودش نبوده که تو جنوب شهر به دنیا اومده! لابد خیلی با کمالات که این آقای دوماد دل باخته اش شده!

دیروز خاله ی بزرگ من یه مهمونی زنونه گرفته بود و مثلا این تازه عروس رو پاگشاد! کرده بود. من کمی دیر تر از مامانم رفتم و وقتی وارد شدم دیدم تنها جای خالی کنار همین تازه عروس ِ . دو دیقه نگذشته بود که صدای مردونه ی کلفتی! از دهن این تازه عروس در اومد ! فکر کنم قیافه م خیلی دیدنی شد که مامانم با چشم و ابرو ازم خواست تابلو نکنم! خب من خیلی خانوما رو دیدم که بندگان خدا صدای کلفتی داشتن. تو دلم تند تند می گفتم : "پرنسس! زود قضاوت نکن! زود قضاوت نکن! "

بعد ازینکه هلهله ها و ابراز خوش حالی ها!! از اینکه من اومده بودم پایان گرفت این تازه عروس خانوم میکروفون! رو گرفت دستش و با صدای رسایی !! شروع کرد از شب اول ازدواجش تعریف کردن!

وای فکر کن اون می خواست شرح بی ناموسی هاشون رو بگه من داشتم از خجالت آب می شدم می رفتم زمین. یعنی آخه بچه مچه تو اون مجلس زیاد بود می ترسیدم روشون باز بشه!! :دی ولی جدن تو دلم این جسارت و شهامتش رو تحسین کردم و گفتم : ای ول! عجب تابو شکنی ِ این!! بین فامیل شوهر که جز تازه واردین هم هست می خواد جریانات اون شب رو تعریف کنه!!

کم مونده بود از خاله ام یه بالش و یه ظرف بستنی بخوام و دراز بکشم به خاطرات پ*و٪ر.ن ایشون گوش فرا بدم و احیانا چیزهایی هم یاد بگیرم!! :دی فقط افسوس می خوردم که صداش باعث میشه نتونم تمرکز داشته باشم و هی حواسم به صدای مردونه ش احتمالا پرت میشه.  همه ی این افکار در عرض شاید کمتر از یک ثانیه به ذهنم خطور کرد!!

این طوری شروع کرد به تعریف کردن : ( یه صدای فوق خشن مردونه رو تصور کنید که اینا رو داره بلند بلند تعریف می کنه )

همین مهمون ها رفتن ٬ ما رفتیم تو تخت ( قیافه ی همه دیدنی شده بود!! روشون هم نمیشد به این تازه عروس بگن : هُی! اینجا خونواده نشسته ها!! قیافه ی این جوون های ناکام دیدنی تر!! همه دهن ها باز مونده بود!! ) هنوز من جابه جا نشده بودم که صدای خروپف آرش رَف رو هوا ! منو میگی! آی حرصم در اومد! آی حرصم در اومد! آی حرصم در اومد! ( ده دفعه گفت!! ) بعد هی غلت زدم. خوابم نبرد. هی غلت زدم خوابم نبرد! هی غلت زدم بازم خوابم نبرد!! ( شیطونه می گفت یه دونه پس گردنی بزنم انقدر یه جمله رو تکرار نکنه رو اعصاب من نره! ) دیدم ساعت سه شد. یهو دیدم بو گوسفند میاد. پاشدم رفتم آشپزخونه دیدم کله ی گوسفنده اونجاس! ( اینجاش یهو همه خانوما گفتن آخی! ترسیدی؟ کاش به آرش قبل خواب می گفتی اونو از خونه می برد بیرون -اصلا توجهی به حرف خانومایی که اینو گفتن نکرد ) دیدم خوابم نمی بره. ساعت هم سه شده. از دست آرش هم که آی حرصم در اومده بود! ( تو دلم گفتم یه بار دیگه این یه جمله رو دوبار تکرار کنه دیگه میرم یه دونه میزنم پس کله ش! ) یه قورت شربتش رو خورد ادامه داد : 

خلاصه رفتم آشپزخونه و دست به کار شدم کله ی گوسفند رو پاک کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای اینو که گفت قیافه ها همه سبز شد!! فکر کن!!!؟؟؟!!!! من داشتم می مردم از خنده !!!! وای مادر شوهرش هم بودش . بیچاره سرخ شد سفید شد سیاه شد کبود شد!! خواهر شوهر این عروس ِ سعی کرد بحث رو منحرف کنه. این دختردایی بدجنس من با پافشاری تمام می خواست این عروس ِ ادامه بده !! فکر کن صحنه ایی شده بودااا!! من فقط سرمو انداخته بودم پایین هر هر می خندیدم. بعدا مامانم گفت از لرزیدن شونه هام فهمیده من دارم چه جور می خندم!!

خلاصه این عروس ِ ول کن هم نبود. ادامه داد : ( با صدای مردونه تصور کنید!!! )

آره. کله رو که پاک کردم. اومدم دیدم ساعت شده پنج! حالا چی؟ آرش هم خوابیده ! آی من حرصم در اومده بود از دستش.  هی غلت زدم خوابم نبرد. هی غلت زدم خوابم نبرد ( من دیگه فقط هرهر می خندیدماااا ) دیگه پاشدم گفتم ناهارم رو بار بذارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فردا پاتختی ِ وقت نمی کنم واسه آرش ناهار دُرس کنم. دیگه ساعت هشت بود که اومدم تو تخت دراز کشیدم تلفن زنگ زد. فکر کن کی بود؟ مادر جون بود (مادرشوهرش) گفت : پاشو آرایشگاهتو برو وسایلت رو بردار ناهار بیا اینجا. گفتم ای مادر جون! ساعت هشت صبحه ها؟؟! من ناهارم رو هم بار گذاشتم!! کجای کاری؟؟!

یعنی من رسما می خواستم قه قهه بزنم هی خودمو کنترل می کردم. بعد اینجاش که رسید دیگه مامان من و یکی دیگه از دختر عموهاش شروع کردن به تعریف کردن که به به! عجب عروس سحر خیزی و کدبانویی و .... این طوری مثلا می خواستن اون بیچاره خانوم فلانی کمتر سرخ شه سفید شه! :دی

منم که اصلا انگار نه انگار دیگه همین طوری از چشمهام شرشر اشک میریخت. به خدا خیلی خنده دار بود. اصلا این عروس ِ یه پارادوکس به تمام معنا ستا؟! من یه چیزی میگم شما یه چیزی می شنوید!! فکر کن این خانوم فلانی مادرشوهر این خانوم ِ ازونایی که میگه من چندشم میشه به مرغ خام دست میزنم! خدمتکارشون واسشون مرغ پاک می کنه .آشپز داتمی دارن . بعد این عروس ِ این مدلی ِ .... وای من دیگه شب اومده بودم خونه هی یادش میفتادم هر هر می خندیدم. مامانم هم دعوام می کرد که نخند! خب لابد پسره یه چیزی تو این دختره دیده که عاشقش شده دیگه! باز من هی خندیدم!!

 

 

جمعه یکم شهریور 1387 .| |


Design By : Night Skin