تپش های عاشقانه
*کی باور می کنه که یه سال از تاریخ عروسی سیب مهربون و داداشی گذشته باشه و ما هم چنان بهشون بگیم عروس خانوم . آقا دوماد؟ جمعه شب ( بیست و پنجم مرداد ) سالگرد ازدواج این دوتا جوون بود و یه مهمونی خودمونی برگزار کردیم و یه جورایی جفتشون رو سوپرایز کردیم. خیلی مهمونی خوبی بود. دوباره مثه اون شب شده بود. و دقیقا امشب هم سالگرد روزی ِ که من و دخترخاله دو تایی به جای عروس دوماد پس فردای عروسی رفتیم ماه عسل!!! اینجا رو بخونید. خیلی زود گذشت. * این جریان وبلاگم رو هم نمی دونم چی شده بود! ما که والا اصلا این کاره نیستیم بخوایم دخالت مخالت کنیم! ولی مثه اینکه قالب وبلاگم دچار مشکل شده بود. قالب رو تعویض کردم. فعلا که نه وقتش هست نه حوصله ش. حالا شاید وقتش بود بگردم یه قالب ساده تر پیدا کنم. شایدم اصلا همین موند. * من شنیده بودم بهار معمولا فصل خواستگاری و سرک کشیدن های خاله خانباجی های عزیز واسه پیدا کردن دختر وازین صحبت هاست! گویا اشتباه به بنده فرموده بودن! الان از هر ده تا تلفنی که خونمون زنگ بخوره نه تاش خواستگارِ. اونم از نوع سمج و پررو! بعد جالبیش هم اینجاس هر کدومشون هر اسمی دلشون می خواد منو صدا میکنن. یه دونه دیگه هم خواستگار عاشخ پیشه واسم پیدا شده خواهررر که میاد توی باغچه ی جلوی در خونمون گل رز! میذاره بعد به داداش کوچیکه اس ام اس میده به خواهرت بگو بیاد گل رو برداره!!! اتفاقا طرف گیتار هم می زنه می ترسم پس فردا بیاد زیر پنجره ی اتاقم گیتار بزنه و آواز هم بخونه ! یعنی سوژه ایی شده واسمونااا! خدا همه رو شفا بده! ! ! ۶ . برایش خبر آوردند که دخترک را حلقه به دست سوار ماشینی مدل بالا دیدند. تشخند می زدند و از عشق اهورایی دخترک به پسرک یاد می کردند. پسرک لیوان جانی والکر بلک لیبل َش را یک نفسه فرو داد و به طعم تلخ تر زندگیَ ش در حلقه های دود خیره نگاه کرد و اندیشید : زندگی شاد حق دخترکم بود. ۵. دخترک در ماشین را آرام باز کرد. زنگ در را فشرد. صدایی محزون مردانه ایی پرسید : کیه؟ دخترک با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت باز کن. آن سوی آیفون نگاه مردد مرد دیده می شد . این بار دخترک دست مرد و گوشی آیفون را در هوا غافل گیر کرده بود. ۳. جنگ شد باز. بین نوسان های هوس انگیز زنانگی اش با قلبش. به فکر فرو رفت. تکلیف او چه بود؟؟ پسرک را دوست داشت. ولی می دانست آن دو هیچ آینده ایی باهم نخواهند داشت. غم گین بود. مدت ها بود دست های پسرک در دست های دخترک عاشقانه تنیده نشده بود. بارها شد که دخترک به هوای بوسه ساعت ها به لب های پسرک که از جنگ می گفت و آزادی خیره می نگریست بی آنکه بفهمد او چه می گوید و باز ... بی آنکه غرورش را بشکند و از هوای دلش بگوید آرام حرف های او را با سر تائید کرد. ولی این بار؟! مردی پاک باخته برای چندمین بار از عشقش به دخترک می گفت. دست های او را عاشقانه می بوسید. او را عارفانه تحسین می کرد. هوای تنفسش را می بویید. نگاه هایش را در هوا می قاپید. کاری که پسرک هیچ وقت - حتی در اول آشنایی شان هم -برای دخترک نکرده بود. گریه اش گرفته بود. چه کار باید می کرد؟ او که هرزه نبود٬ بود؟ دلش در هوای مرد دیگری می تپید. از خود پرسید : هنوز هم می تپد؟ بر خلاف همیشه سکوت کرد. دستانش را بر دور فرمان ماشین حلقه کرد. لحظه ایی بعد ٬ سرش را بر شانه ی فرمان ماشین گذاشت و ... بغض این چند وقته اش گریست. به خیلی چیزها فکر می کرد .... ۲. مرد می دانست دل دخترک در گروی دل دیگری ست. با خودش فکر کرد : خوش بخت دل آن مرد. ۴. پسرک دخترک را دوست داشت. می دانست که ارضایش نمی کند. پسرک از آنِ دنیای دیگری بود. دنیای سیاست! پسرک منتظر بود کشورش آزاد شود تا عارفانه تر به دخترک عشق ورزد. پسرک می دانست چه جواهری دارد. سعی خودش را می کرد. با این حال بارها شد که دخترک گریان و رنجان از خانه ی پسرک به حالت قهر رفت . در این زمان ولی ... کشورش ... آه بله! کشورش مهم تر بود. ۱ . دخترک زیر نگاه های خیره ی مرد دوام نیاورد. می دانست که آن نگاه ها هیز نیستند. ولی راحت نبود. بیشتر نگاهش شبیه نگاهی بود که انگار کسی به شاهکاری هنری می نگریست. دخترک این نگاه را دوست نداشت. شاید صاحب نگاه را. شاید اگر این نگاه ها متعلق به " مرد"ش بودند سرشار می شد از لذت و احساس ولی این صاحب نگاه .... مرد به دخترک که تند و سریع مشغول خاموش کردن لپ تاپ و جمع کردن وسایلش بود نگاهی انداخت و ژست متفکرانه ایی گرفت و سیگارش را با فندک زیپویی که روی میز بود روشن کرد و تکیه داد به سوفا. انگار داشت این اثر هنری رو نقد می کرد. لب های کلفت مرد طوری تن ظریف سیگار را در بر گرفته بود و عمیق پک می زد که دخترک نرمی و داغی لب های مرد را بر روی نرمه ی ظریف لاله ی گوشش حس می کرد . موجی از خیانت تن دخترک را در برگرفت. لرزید. تند تر به جمع آوری وسایلش پرداخت و با دستش چتری هایش را از توی صورتش کنار زد . فکر می کرد با این کار حتما از میزان شاهکار بودنش و اثر هنری بودنش کم می شود. شاید از میزان نگاه های خیره ی مرد هم . دخترک دستش را دراز کرد که از میز جلوی مرد سوییچ ماشینش را بردارد. دست های بزرگ مردانه ایی دستش و سوییچ ماشین را در میانه ی راه غافل گیر کرد. دخترک آشکارا می لرزید. مرد به دست های دخترک نگاهی انداخت و زیر لب زمزمه کرد : این دست ها هنرمندند. این دست ها ظریف و کشیده اند. طوری که انگار از خودش پرسیده باشد : حیف این دست ها نیست که به هر جایی کشیده می شوند؟ تک تک انگشتان دخترک را بوسید. بوسه اش گرم نبود . دخترک طعم سیگار را حس می کرد. گس بود. همچون خیانت. نه تلخ! نه شیرین! قادر نبود دستش را از دست های قدرتمند مرد بیرون بکشد. مرد سرش را بالا گرفت و در چشمان دخترک نگاه کرد. بلند تر زمزمه کرد : باور کن عاشقانه منتظر روزی هستم که این دست ها بر پستی بلندی های تن من سُر بخورند. لای موهای سرم گم شوند. دور گردن من حلقه شوند. حاضرم هر چیزی را که در دنیاست فدای تو کنم تا این دست ها٬ صاحب دست ها ٬ از آن ِ من شوند. دخترک را کمی به سمت خود کشید. چشمانش نیمه باز بودند. لبانش را شکل بوسه کرد و جلو آورد. دخترک همچون آهویی رمیده دستش را از دستان مرد که به قدرتمندی سابق نبود بیرون کشید و سوییچ ماشین را در دستانش فشرد . بدون بستن دکمه های مانتویش سراسیمه از در بیرون رفت. مرد از عکس العمل دخترک تعجب نکرد. ژست متفکرانه ایی گرفت و دوباره روی سوفا لم داد و لب های کلفتش تن ظریف سیگار را در بر گرفت ... ۷ و آخرین اپیزود : دخترک ِ حلقه به دست ٬ تا آخر عمر هر بار مرد به دست های ظریف و کشیده ی وی بوسه می زد موجی سرد از خیانت تنش را در بر می گرفت و طعم سیگار مارلبروی نازک مرد را بر سر انگشتانش حس می کرد. طعمی گس ..... و به کشوری می اندیشید که هرگز آزاد نمی شود ....
ته نوشت : حال جفتمون عالی ست. بگذریم از مسافتی که بازم بین ماست ولی خب خوبه که جفتمون تو یه تایم زُن هستیم :) ته نوشت دو : بدی اینکه دو تا وبلاگ جداگونه داریم اینه که دعوا میشه سر اینکه کدوممون توی وبلاگ جریان های خنده دار رو بنویسه. اُکی عزیزم. چون اون موقع سر من پایین بود و من قیافه و دهن باز اون آقائه رو نمیدیدم که چه جوری داره به دست های تو که سر من رو فشار میدادن٬ نگاه می کنه ٬ بُرد با توئه! خودت جریان رو بنویس! :دی شمایی هم که اینو اینجا می خونی خیلی منحرفی اگه فکر ناجوری بکنی! بعدا اضافه شده : این یه داستانی ِ که مدت ها بود می خواستم بنویسمش ولی فکرم متمرکز نبود . امشب بالاخره بعد از مدت ها به روی کاغذ آوردمش. به نظر شما دخترک واقعا خیانت کرده بود؟ گاهی سخت ِ در مقام قضاوت بشینیم .... سر نوشت : می خوام یه چیزایی رو الان بنویسم که شاید مخاطب شون چند روز دیگه تازه وقت کنه اینجارو بخونه و حتی ممکنه منو دعوام کنه که آهای دختره! واسه چی اینارو اینجا نوشتی؟ ولی ازونجایی که من کمی پررو ام تا خودش نیومده می نویسم که در مقابل عمل انجام شده قرار بگیره. ممنونم. می دونم این یه دونه کلمه خستگی های این چند وقته ی تورو به در نمی کنه. می دونم که انقدر فشار روی تو نازنینم بوده که با گفتن این کلمه چیزی از اون ها رو کم نمی کنه. به خدا می دونم که واسه ایران اومدنت چقدر رفتی و اومدی و به چند جا رفتی و سرک کشیدی و چندین شب بیدار موندی و نامه نوشتی واسه افراد مختلف تا کِیس تورو خارج از نوبت بررسی کنن. می دونم که واسه همین سفر چون یک دفعه ایی تصمیم گرفتی چقدر هزینه کردی. می دونم که اصلا قرار نبود همدیگرو ایران ببینیم و تو با خونوادت راجع به این موضوع صحبت نکرده بودی و الان همشون رو یه جورایی سوپرایز کردی. می دونم که با مشکلات جسمی که واست پیش اومده چقدر سختی کشیدی و چند بار زیر آفتاب به جاهای مختلف رفتی تا زودتر کارهات ردیف بشن. می دونم که با وجود اینکه اونجا تنها بودی٬ خیلی وقت ها از دوستانت عذر خواهی کردی که نمی تونی به جمعشون بپیوندی و پیش من موندی تا خونه تنها نباشم . می دونم که پیشنهاد دوست هات رو که با ماشین می خواستن برن سرتاسر کشور یخی رو بگردن رد کردی تا این فاصله بیشتر و بیشتر بین مارو فاصله نندازه. می دونم که مهربون و صبور بودی که همه ی وقت هایی که من پشت تلفن گریه می کردم تو بغضت رو نگه می داشتی٬ مهربانانه من رو در آغوش میکشیدی و من گرمای تنت رو از این همه فاصله حس می کردم. می دونم که این فاصله بیشتر از اینکه من رو اذیت کنه تورو اذیت کرده ولی تو صبور بودی و دم نزدی. می دونم که بخشنده و عزیزی که هر وقت من سست و لج باز می شدم انقدر به من نیرو و انرژی می دادی که من تموم سختی ها رو از یاد می بردم. می دونم که واسه به دست آوردن من چه کارهایی که نکردی. می دونم که برای اینکه بیای ایران هم رو ببینیم چقدر داری هزینه می کنی . می دونم که برای اینکه زودتر کارهامون راست و ریس بشه چقدر تو نقشه چیدی . همه ی اینا رو می دونم. می دونم که با گفتن ممنونم هیچ کدوم ازین خستگی ها از تن نازنین تو در نمیاد بیرون. فقط می تونم دل گرمت کنم. واسه وقت هایی که تو کانتر بازی می کنی و من لوس میشم یه فکر اساسی کنم. می تونم بیام ماساژت بدم. می تونم توی چشمهای مشگی خوشگلت نگاه کنم و بگم مرسی. ازینکه این قدر دوستم داری. ازینکه بلیط برگشت نگرفتی. ازینکه دلهره ی لحظه ی بازگشتت رو هنوز نرسیده به ایران ندارم. ازینکه هستی. ازینکه از تو فری شاپ زنگ می زنی و از من اسم عطر مامان رو می پرسی و من بگم قلبم! نیازی نیست اون عطرو بگیری هانی! و تو بگی ساکت باش دختره! گازت میگیرما؟؟!! یه دونه صد میل ِش رو دارم میگیرم. بهت بگم مرسی . ازینکه سعی می کنی خودت رو بیشتر از پیش تو دل مامان بابای من جا کنی . بهت بگم مرسی بابت چیزهایی که خودت می دونی و من دلم میخواد فقط بین من و تو بمونه. بهت بگم مرسی که این قدر خوبی. بهت بگم مرسی. نه به خاطر اینکه فردا صبح تهرانی. به خاطر اینکه با اون همه مشکلات کاری و دانشگاهی و سلامتی جنگیدی و پیروزمندانه زنگ زدی و خبر اومدنت رو بهم دادی و من بیشتر از پیش بهت ایمان آوردم. جز یه دوست دختر ساده و معمولی که تازه الان کارت ماشینش هم در مصادره ی گشت ارشاده و سابقه دار!! میشه٬ چیز دیگه ایی برات نیستم. ولی تو برای من همه چیزی. تو معنی هر لغت عاشقانه و عارفانه ایی هستی که هر کسی دلش می خواهد تورو ٬ خیال تورو ٬ فقط برای لحظاتی در قلب خودش داشته باشه. مرسی. از بابت همه ی این اشک هایی که همین الان از چشم های من به شوق دیدار تو لب ریز میشن ممنونم. تو به من امید دادی. شوق دادی. شور دادی. زندگی دوباره ایی دادی. تو پروردگار منی. تو خالق تموم احساسات منی. می دونم که با این کلمه های زمینی نمیشه از تو تشکر کرد. می دونم که نمی تونم ازت تشکر کنم بابت همه ی زحماتی که فقط این چند وقته ی اخیر کشیدی . فقط این نوشته قدر دانی بود از تو. تویی که فرشته ایی. تویی که مسبب لذت دقایقی! فردا وقتی ببینمت ٬ پوست تنت رو بیشتر از هر وقت دیگه ایی دوست خواهم داشت. پوست نازنین تو زیر آفتابی رنگ گرفته که تو به خاطر سفر به ایران هر روز توی گرما به جاهای مختلف رفتی و اومدی. پوستت بیشتر از هر وقت دیگه ایی محتاج ناز و نوازش و محبت های منِ . اگه یه بار دیگه بگی وای! الان قیافه م دیدنی شده! منو دیدی خودتو نزنی به اون راه که منو نمی شناسی و اینا! من می دونم با تو آآ پسره؟؟! *فردا صبح علی الطلوع معشوقه ام در آغوش من خواهد بود و من حضوری ازش بابت این همه مهربونی٬ این همه عشق٬ این همه صبوری تشکر می کنم. *از شماها هم ممنونم. از همه ی شماها که لحظاتی که غمگین بودیم دلداری مون دادید و امروز که شادیم٬ کنارمون هستید و لب خند رو روی لبهامون دیدید. واسه تک تک تون٬ آرزو می کنم که خنده هاتون از ته دل باشه و به هر چیزی که دلتون می خواد برسید. * یه چیز دیگه ! مشکلات عدیده ایی هم چنان پیش رومون هستن. هیچ کدومشون هنوز حل نشدن. تنها مشکلی که حل شد دیدارمون بود و این سرمستی و خوش حالی من فقط به همین دلیل ِ. فکر نکنید حالا همه چی یه هو و همزمان باهم حل شد!؟ نخیر! بیاید یه کمی زندگی رو ساده بگیریم. خوش حالی هامون عمیق تر میشن. من این روزها به خاطر اینکه بالاخره بعد نزدیک به پنچ ماه همدیگرو می بینیم خوش حالم. که کم چیزی نیست. هیچ دقت کردید که یه آهنگ تو زمان های مختلف چقدر می تونه رو مود آدم تاثیر داشته باشه؟ مثلا راجع به من٬ آهنگ فرودگاه اندی این طوره. روزهای قبل که در فاز افسردگی به سر می بردم این آهنگ فقط اشک روونه ی صورتم می کرد و غم تو چشمام لونه می کرد و ... سعی می کردم اصلا تو فولدرهام هیدن ِش کنم که نبینمش. این روزها ... این روزها ٬ شدم یه گلوله انرژی. لب خند از روی لب هام جدا نمیشه. اون شب وقتی خبر اومدنش رو پای تلفن بهم داد پشت چراغ قرمز بودم. حواسم نبود که شیشه پایین ِ . یعنی اصلا فکرشم نمی کردم چنین خبری رو قراره بشنوم که شیشه رو بدم بالا. چنان جیغی زدم که حداقل تا شعاع دو کیلومتری همه به ماشین نگاه می کردن. اصلا دست خودم نبود که جلوی اشک هام رو بگیرم و خنده و اشک هام باهم قاطی نشن. دیگه ازون لحظه به بعد همش این آهنگ فرودگاه رو دارم با صدای بلند گوش میدم. واسم مهم نیست چند روز ایران می مونه. واسم مهم نیست که چند روزش رو می تونیم کنار هم باشیم. واسم مهم نیست که آیا می تونیم باهم بریم سفر یا نه. هیچی هیچی دیگه واسم مهم نیست. فقط می خوام ببینمش. حتی شده یه روز. حتی شده یه ساعت . حتی شده یه لحظه. انقدر دل تنگشم که دیگه بقیه چیزها و بقیه روزا رو نمی بینم. فقط می خوام که ببینمش. روی پاهام بند نیستم. خیلی کار دارم. خیلی زیاد. یعنی اصلا نمی دونم چه کارهایی دارما؟! ولی خب دیگه ... دارم همش دور خودم می چرخم و بدو بدو می کنم. شنیدید میگن " پایان شب سیه سفید است " ؟ خدا کنه این جملهه واسه ماهم کاربرد پیدا کنه! الهی نامه : خدایا. خودت از همه چی خبر داری. خودت می دونی. باهات حرف هام رو زدم٬ بارها و بارها. باهات اتمام حجت کردم . فقط می خوام اینجا جلوی بچه ها شاهد بگیرمت. قَسَمِت بدم. به هر کدوم از بنده های صالحت . که این دفعه خرابش نکن. از دیشب دوباره دارم خوب غذا می خورم. دیشب بعد مدت ها خوب خوابیدم. دوباره می خندم. دوباره اخلاقم عین قبل ترها شده. خرابش نکن. خواهش می کنم. خب؟ ته نوشت : مژدگونی شما سر جاش محفوظِ عزیزم! :)) قبل ازینکه به معشوقه اش بپیونده٬ میره جلوی آینه که موهاش رو باز کنه. کلیپس آبی رو در میاره و به موهای مواجش که دورنگه توی آینه یه نگاه میندازه. امروز چقدر این موهاش رو خوشگل بسته بود تا به چشم دلدارش بیاد. نفس می دوئه و میشه یه گلوله و راه گلوش رو می بنده. هی به خودش نهیب می زنه که هُی! دختر! تو قول دادی! اشکـــَت را قورت بده! ولی نمیشه. ناخوداگاهش انگشت اشاره اش را بالا میاره و توی آینه توی عمیق دریای لرزون چشمهاش خیره میشه و چند بار انگشتش رو حرکت میده و لبانش یه تکون خفیفی می خورن ٬ می خواد یه چیزی بگه ٬ بالاخره از ته گلوش یه صدایی در میاد لرزون ِ ولی محکم ِ .... میگه : "خدایا! نمی بخشمت اگه حسرت گذروندن این روزها رو به دلمون بذاری! " و توی آینه گم میشه . غرق میشه. یادش میاد قول داده که زودی بهش بپیونده. با یه تیکه پنبه سیاهی های حاصل از ریختگی اشک از چشمهاش رو پاک میکنه و بازم یادش میاد ... غرق میشه توی اون ریزش آب و آغوش اون .... در حالی که توی چشم هاش زیر شُر شُر دوش آب نگاه می کرد به دخترک گفته بود : من این عریانی چشم هات رو دوست دارم. این دو چشم زیبا رو که با هیچ رنگ و لعاب صنعت٬ جلا ندادی رو . چشم هاش می سوزه. نمی دونه از اشک ِ یا از ریمل سیاهی که توی چشم هاش رفته. به لباس صورتـــــــــــی کمرنگش که روی صندلی گذاشته دست می کشه .... و از اتاق میره بیرون. درب حموم رو آهسته پشت سرش می بنده . دخترک در حالی که یه دسته از موهاش رو توی انگشت اشاره ش میپیچه به اون کسی که پشت خط تلفن منتظر جواب دخترک ِ میگه : " نه نمی تونم بیام. " یه غمی توی صدای دخترک موج میزنه. -... -" آخه امشب مامان بهاره اومده. همه قراره شام بریم بیرون." و بعد از اندکی مکث می خنده و میگه : " ای آره! " -... -"باشه٬ باشه. مرسی. به شماهم خوش بگذره ... ایشالله باشه یه مهمونی دیگه .... " و بازم میخنده و آروم قطره ی اشکی که از گوشه ی چشمهاش میریزه رو پاک می کنه .... با لباس صورتی کمرنگش و موهای بلند نیمه خیسش آروم میره میشینه پشت صندلی پیانو و به حجم کتاب های انبوهی که امشب باید بخونه فکر می کنه. چند لحظه بعد ٬ پیانو همراه با دخترکی که لباس صورتی کمرنگ پوشیده و موهای نیمه خیس دو رنگش روی شونه هاش رها شده٬ تو سکوت خونه گریه می کنه .
ته نوشت بعدا اضافه شده : این فقط یه داستان بود . ممنون. این روزها تنها کلمه ایی ِ که در جواب احوال پرسی های بقیه میگم. نمی دونم خوبم یا بد. نمی دونم چه اتفاقی پیش میاد. و همین ندونستن ِ که کمی اذیت کننده ست. تقریبا برنامه های سفری من همشون در حال حاضر به دلایل خیلی خیلی مسخره ایی کنسل شدن که قسمت عمده ایی ازین دلایل برمیگرده به همون " جبر جغرافیای " لعنتی که همه ی ما جهان سومی ها به خصوص ما ایرونی ها درگیرش هستیم. میشه گفت هر آن چیزی از اعتقاد و ایمان به معجزه داشتم در وجودم کشته شده. خیلی بیشتر از پیش نسبت به آداب و سنن ایرانی ها دلزده و متنفر شدم . نه اینکه از اتفاقاتی که در این چند وقته حادث شدن اطلاع کاملی نداشته باشیم. بالقوه بودن. فقط ما دعا می کردیم که بالفعل نشن که از شانس ما همشون همزمان باهم! از بالقوه بودن دراومدن و خلاصه می تونم بگم که هستیم! نه اینکه از دوری و جدایی خرسند باشیم ٬ نه! ولی همین غم٬ غم شیرینی ِ ... خیلی خیلی خوش حالم که این غم ٬ غم دوری ِ و نه غم تلخ و منفی که هر کسی ممکنه توی یه رابطه ایی دچارش بشه. می دونم که حتی با وجود داشتن چنین غمی ٬ من خوش بخت ترین دختر دنیام. ( حالا هر دختری که ادعای خوش بختی می کنه می تونه بیاد همین جا باهم دوئل کنیم! :دی کم چیزی نیست که من قلب اون پسره رو تصاحب کردم که! ) ته نوشت : اگر کسی مکالمه ی تلفنی ما دو تا رو بشنوه٬ قطعا به جنون جفتمون رای میده. طوری حرف می زنیم که انگار الان ببری رفته نونوایی و معطل مونده که دو تا نون بگیره یا سه تا! و من .... ! نمی تونم که خب ریز مکالماتمون رو براتون توضیح بدم که؟! ولی همین قدر بدونید که پشت تلفن فقط ع٪خ٪ش بازی می کنیم و تموم مشکلات و پرابلم هایی که واسمون به وجود میاد رو حواله می کنیم به .... نداشته ی من! :دی ته نوشت دو : دیروز دقیقا پنجاه و چهار دقیقه موبایل به موبایل و مستقیم ما باهم صحبت کردیم! آخر این دوره بیچاره شدم اساسی!! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم! شماره حساب بدم خدمتتون؟

| Design By : Night Skin |
