تبليغاتX
تپش های عاشقانه


تپش های عاشقانه

 

                                                                         

  چشمها

               چون كه به یاد می آورند، به یاد می مانند. و چشمانند؛ یعنی می چشمند آنچه را كه چشیده ایم. اینجا صحبت از نگاه نیست، یا اگر هست، صحبت از نگاهی به نگاهی نیست. صحبت از نگاهی است به صاحب این نگاه. صاحب، صحبت، اما صاحب ِ صحبت نه؛ بلكه صورت ِ صاحب ِ صحبت.

 (ص و ح می آورم كه ببینی چطور سحر می كنند و حسادت كنی... و ببینی كه از "صبح" می گویم. هنگامه ی باز كردن چشمان و به یاد آوردن شب .. و طعم لب هایش ...  و دگر چه؟ نرگس مست چشم هایش!)

 

*   چشمان معشوق را من به شما نمی گویم. خودتون برید ببینید، و اگر دیدید برای كسی تعریف نكنید. این چشمها در تعریف می میرند. در نگاه اما جان میگیرند. معشوق نه شیرین است و نه فرهاد ٬چون نام ندارد. چشمهایش نمی درخشند،‌ بلكه ماتند. و عاشق، مات ِِ همین ابهام، كه هر جور به آنها نگاه می كند، جور دیگری نمی بیند. همیشه همونند: نا آینه. دست نیافتنی.

*        
   چشمان عاشق اما در هوای صبحند و خواب ندارند. به پلكهای سرخ و مردمكهای بازش نگاه كنید. آنجا كه چشم عاشق هست، همیشه باد می وزد. مقابل او پنجرهای هست كه او به آن نگاه می كند. به منظره ی پشت پنجره نه؛ به پنجره. پشت پنجره شاید، مثل آن داستان قدیمی، دیوار بلندی باشد. اما پس این باد از كجاست؟ این هوای لطیف صبحگاهی
...

*
  این چشمانی را دیده اید كه پی ِ چیزی می گردند؟ اگر چشمان عاشق مدادی دارد و منظره می كشد، چشمان جستجوگر پاك كنی دارد. او چه چیزی را پاك می كند و چه چیزی را می گذارد؟ این را از "پرسش" او بپرسید. پرسش او، از فرط میل، دلیل نگاه است: دریچه ای كه جستجوگر از پس آن می نگرد. او چیزی هم می بیند؟ بله. چیزهای دقیق و نقره ای رنگ. سیماب! او میل خود را می بیند. بازتابیده در سیمای آّب
...

*
  چشمان مهاجم و وحشی. آنها كه برخلاف تصور صاحبانشان، به زیر نقاب رنگ، نقب نمی زنند. بلكه روی هر چیز را رنگ تازه ای می زنند از میل برهنگی. میلی به رسوایی ِ‌ او و حریم خصوصیش. سرانگشتانی دارند و كنار می زنند هر چه را، از جامه و دكمه و شرم. من اتفاقاً این حمله را بسیار دفاعی می بینم. ترسی می بینم از تحملی كه این وحشی ندارد، برای نگریستن به ژرفای گودال. پس چشمهایش را می بندد و می پرد. همین است كه این چشمها همیشه جفت پا فرود می آیند. بی ملاحظه و شدید. جنایتكارند، اما، این جنایت زاده ی معصومیت آنهاست. نیازی به گفتن نیست... برای پوشیدن است كه در می آورند
.

*
  چشمان بازیگر را هم بگویم... او كه می خواهد معشوقه ی بی چون وچرای میدان بازی باشد. تهی می شوند این چشمها در میلی كه همان فراتر رفتن نگاه ماست: چشمهایم را نگاه نكن. تنَم را ببین.به عمق چشم هایم نگاه نکن. به خط و لعابی که به چشمانم داده ام بنگر! چشمهایم را بگذار در تاریكی ِ سن بمانند و نگاهَت كنند. او از چشمان تماشاگر سیر نمی شود. از جذبه ی این چشمها مست می شود و می رقصد و چشمانش...، چه خالی اند! خیالِ نگاه هستند تنها
.

 

*
  چشمان تماشاگر، اما، همیشه می بینند. ما و منظره را از میان انبوه رفتارها و گفته هایمان باز می شناسند. مایی كه در میان این همه خط و رنگ از خودمان هم پنهانیم. از میان تماشاگران، او كه نظاره گر شدن را یاد می گیرد، ژرف می نگرد. این چشمها دیگر خودِ نگاهند. نهایتِ نگاهاند... پس، بینهایت!

 

 * ته نوشت یک : اسم نوشته ام رو که معلومه از اسم چه کتابی گرفتم دیگه ؟

** ته نوشت دو : به نظر شما چه جور چشم های دیگه ایی داریم؟

 

 

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 .| |

 

راستش زیاد حال و حوصله ی نوشتن ندارم. جمعه برگشتم خونه اما مثلا دارم خستگی در می کنم و هر از چند گاهی تن خسته و بی حوصله م رو می کشونم پای کامپیوتر و یه چند خطی از وبلاگ های دوستان رو می خونم و بعد دوباره می خزم توی تختخواب و ... می خوابم! مثل معتادها شدم. خستگیم مثه خیسی و نمداری یه پیراهن نخی ِ که از گرمای تابستون چسبیده به تن و آدم رو اذیت می کنه. خستگی این چند وقته ام فراتر از خوندن چهار تا دونه کتاب درسی و سر جلسه امتحان رفتن ِ . میشه گفت تخلیه کامل انرژی شدم که با تلفن چند دقیقه ایی که آخرش میشه پونزده دقیقه کمی از انرژی و شادابی سابق بهم برگردونده میشه. حوصله ی انجام هیچ کاری رو ندارم. از آموزشگاه بهم زنگ زدن و چهار تا کلاس بهم دادن. من اِن تا بهونه آوردم. حتی با مرخصی بیست روزه ی من هم موافقت کردن اما باز من زیر بار نرفتم. حتی مدیر آموزشگاه غیر مستقیم گفت که اگه این ترم نیای دیگه ترم بعد عذرت رو می خوایم بازم گفتم نمی تونم بیام. داشتم باز بهونه جویی می کردم که وسط حرف هام تلفن رو تاقی کوبید و دیگه هم زنگ نزد! فکر کن یه مدیر آموزشگاه چقدر بی شعور و بی فرهنگ می تونه باشه که وسط صحبت های کسی تلفن رو روش قطع کنه؟! البته به نفع من که شد. من اصلا دیگه حال و حوصله ی اینکه یک ساعت و نیم جون بکنم آخر سر هم پول بنزین ماشینم در نیاد رو نداشتم. ولی خب باعث شد به بی شعوری یه آدم نسبتا تحصیل کرده پی ببرم. خوش بختانه این تابستون مال خودمم. قرار ها داشتیم. برنامه ها چیده بودیم که خب ... کنسل شده. نمی دونم چی پیش میاد. طوری ِ که از برنامه ی یه هفته ی دیگه مون خبر نداریم. یهو دیدید من هفته ی دیگه سر از امریکا درآوردم و براتون نوشتم که آره من الان نیویورکم. یا شایدم هفته ی دیگه سر از افغانستان درآوردم. در هر صورت برنامه مون باز و امیدوارم که جور بشه . تقریبا همه ی اونایی که از رابطه ی من و ببری خبر دارن می دونن که ما چه برنامه هایی چیده بودیم و چطوری برنامه هامون کنسل شد و حالا الان با دیدن من شروع می کنن به فین فین کردن و آبغوره گرفتن که آخی دلت تنگ شده؟! و ازین حرف ها و این ها بیشتر اعصاب من رو خط خطی می کنه . نمی خوام بغضم جلوشون شکسته بشه و از طرفی الان در خلوت و تنهایی های خودم با ببری شدم مصداق آدم هایی که اشکشون دم مشکشون ِ. حساب کنید چقدر برام سخته که کسی از دوری و فاصله و دل تنگی بگه و من بغضم رو مهارکنم که نکنه جلوی نامحرمی شکسته بشه! خلاصه که این روزها دل و دماغ درست و حسابی ندارم ....

ته نوشت :

دیشب موقع خواب داشتم به این فکر می کردم که چرا جای چنگول های من پشت کمر تو خودشون باید خوب بشن؟؟ اصلا اونا حق ندارن خودشون خوب بشن. من باید خودم خوبشون کنم. همون طوری که من به ناخون انگشت اشاره ام اجازه ندادم که خودش خوب بشه.

 

یکشنبه شانزدهم تیر 1387 .| |

 

 

     به تاریخ پست قبلی که نگاه می کنم یه سری خاطرات شیرینی زیر زبونم میان که خودمون اون روز از بس دپ و افسرده بودیم فراموشش کرده بودیم. همون روز موقعی که من سراسیمه و ناراحت داشتم برمی گشتم خوابگاه موقع عبور از عرض خیابون سرم با یه میله ی آهنی قطوری برخورد کرد و اندازه ی چند دقیقه گیج و منگ به آدم هایی که حالم رو می پرسیدن فقط نگاه می کردم و بعد هم عینهو یک خر نسبتا فهیم از عرض خیابون رد شدم. فقط یه تصادف کم داشتم که خدارو شکر به خیری گذروندم. اصلا یادم نمیومد کجا این اتفاق افتاده فقط تونستم به یه ماشین بگم دربست و خودم رو پرت کنم توی ماشین تا خوابگاه و تو اتاق وقتی بچه ها سر باد کرده ی من و چهره ی رنگ پریده م رو دیدن مستقیم منو بردن درمانگاه. همه می دونن از لوس بازی و ســِرُم زدن بدم میاد ولی فشار ۷ ام و اصرار شدید دکتر باعث شد که تن به سرم زدن بدم و با یه سر باد کرده و یه کیسه پر از مُسکن های قوی بر گشتم خوابگاه.

تقریبا توی این چند روزه انقدر غصه خوردم که کسی نمی دونه جز خودم و خودش. عملا نه غذا می خورم و نه خواب درست حسابی دارم. نمی دونم دوری از خونه و خونواده ست یا این اتفاق هایی که این چند وقته در حال حادث شدن هستن. امروز بعد ازینکه وزن خودم رو اندازه گرفتم و با کاهش دو کیلو ! فقط در عرض این چند روز٬  خودم رو دیدم متعجب شدم. دو کیلو واسه من لاغر مردنی بیست کیلوئه!

از یه طرف این مسایل و از طرفی عمل جراحی که در پیش رو داره من رو حسابی بیشتر از پیش عصبی و افسرده کرده. امروز با مامان نزدیک دو ساعت صحبت کردیم. راجع به این اتفاق هایی که دارن حادث میشن. مامان هر دومون رو به صبر دعوت کرد. میگه زمان خیلی چیزا رو مشخص می کنه. چیزی که همه این چند وقته هی بهم میگن. اما ... نمی دونم ....

تیر ماه داره می گذره. رفتیم توی چهار ماه. گاهی وسوسه میشم برم یه جایی بنویسم که هیش کی منو نشناسه و اونجا هی غر بزنم! هی غر بزنم! هی غر بزنم تا وقتی با تو چت می کنم و آهنگ " من از خدامه " علی عبدالمالکی رو باهم گوش میدیم من هی تند تند بغضم جلوی تو نشکنه و آبروم نره و .... همین!

 

یادت هست می گفتم:

                          بوی شراب می دهد تـَــنت؟!

کاش آن روزها

                          سرمست تَرم می کردی

که می کـــُـشَدَم

                          ملال هشیاری!

 

 

سه شنبه یازدهم تیر 1387 .| |

 

یک کمی حالم بده. نمی دونم چه حکمتی هستش که همه ی درها داره بسته میشه!

نمی دونم باید به این معتقد باشم که حتما دلیلی هست و من بیشتر ازین ها اصرار نورزم یا اینکه معتقد به این باشم که حالا که دری هست و قفلی بر روش باید کلیدش رو پیدا کنم و به زور در رو باز کنم؟!

کمی در مونده ام. کمی حالم گرفته ست ....

امتحانام آخر پنج شنبه ی دیگه تموم میشه. تا اون موقع ....

ته نوشت : از اینترنت خونه ی دوستم دارم استفاده می کنم. از نظر اخلاقی صحیح نیست که زیاد روی خط بمونم.

 

پنجشنبه ششم تیر 1387 .| |

 

 

۱. حذف شد! فقط حیف باشه که بلیط من کنسل شد! :دی

۲.راجع به این کامنت های اخیری که من از دو سه نفر دریافت کردم مبنی بر دونستن فرق بین ادبیات خلوت و ادبیات جمع. فکر کنم تو کامنت آخر توضیح دادم. اکثر کسانی که نوشته های من رو می خونن با طرز نوشتن من آشنا هستن. مهم نیست که طرز فکر من از نظر شما درست ِ یا غلط! از نظر خودم چیزی که مهم ِ این ِ که من به کارم ایمان دارم.  قبل تر ها هم توی وبلاگستان چنین موضوعی مطرح شده بود که آیا باید ادبیات خلوت رو به جمع کشوند یا نه. اگر اون بحث ها و نظرات کسانی که موافق بودن رو بخونید می تونید به یه جمع بندی کلی از نظر من هم برسید. همون قدر که من مختارم احساساتم رو بر روی صفحه بنویسم شما هم دقیقا همون قدر مختارید که بخونید یا نخونید.

۳. بالاخره من و ببری به آرزوی دیرینه مون رسیدیم. قرار بر این گذاشته بودیم که اول بچه مون رو به دانشگاه بفرستیم و بعد به فکر ازدواج خودمون دو تا باشیم. این اتفاق میمون افتاده و دختر نوگلمون سال سوم دانشگاه شده! سحر دختر گلمون  ِ که اینجا رو هم جدیداها کشف کرده و می خونه و دیگه تو اتاق مون همه از شرح حال بی ناموسی های ما خبر دارن !

۴. آخرین باری که من و ببری باهم سفر رفتیم خرید آن چنانی که نکردیم. برای مامان هامون بلوز جفتی خریدیم که واسه جفتشون کوچیک بود!! و البته واسه من هم شالی خریدیم. که سلیقه ی زرافه جونم بود. آوردمش زنجان. بچه ها که هی کلی به سلیقه ی خوبی که مومو م داره حسودی می کنن اون هیچی! ولی اسم شال رو گذاشتم ببری م* ! هر وقت دل تنگ که میشم بچه ها دیگه می دونن دیگه! بدو شال رو میارن میگن ببری بیا بهش یه حالی بده! و جالب اینجاست که این تلقین ها خیلی تاثیر مثبتی روی حس و حالم داره. تاثیر درمانی این شال حتی روی سرگیجه و سرماخوردگی مختصر هم به سوئیت ثابت شده است! توصیه می شود به تمامی پسرها که یک عدد شال ( ترجیحا مدل شال من ) برای دوست دخترهاشون - نامزدهاشون٬پارتنرهاشون- بخرن که مواقع دل تنگی و دوری و اشک و گریه و شنود آهنگ های غمگین و حتی موقع خواب! کاربردهای فراوونی داشته باشه!

۵. نمی دونم. یه کمی موندم. که دعا کنم که بهت یه نوبت طول و درازی بدن که تو مجبور به انجام اون کار ِ بشی یا دعا کنم که زودتر من امتحانام رو بدم و پرواز کنم به سمتت؟؟

۶.رابطه ام با بعضی دوست های وبلاگ نویس شکل تازه ایی به خودش گرفته. کم کم این پرنسس خجالتی و گوشه گیر داره خون گرم و اجتماعی میشه. ساسوشای گلم که تو اون روزهای پر استرس دقیقه به دقیقه حال من رو می پرسیدی .نانی نازم. که قربون مهربونی هات بشم و آخر سر هم ممول خانوم که با هندی ها مشکل داری :دی  مرسی که تو این روزها با تلفن و اس ام اس جویای حالم بودید و بهم انرژی مثبت می دادید. دوستتون دارم.

۷. مامان تعریف می کنه موقعی که منو حامله بوده خوابم رو می بینه. و آرزو می کنه که دخترش شبیهه این دختر کوچولو بشه. موقعی که منو توی بغلش میذارن اشک می ریخته و خدا رو شکر می گفته. من که تلفنی کلی دوری این چند وقته و کمی دلخوری که بود رو رفع کردم ولی میشه ازینجا هم بگم که چقـــــــده دوستش دارم؟؟

۸. خاله جونم ( همون خالهه بود که اون دختر و پسره رفته بودن خونشون و رو سوفاشون ... وای وای وای! آره همون! ) زنگ زده بود به من تبریک بگه. میگه ایشالله سال دیگه این موقع تبریک گفتن این روز بهتون دست بده اگه تا الان دست نداده! :دی یادت باشه من آخرین نفری بودم که سال آخر تبریک گفتما؟! ( البته با شک و تردید داشت تبریک می گفت ها؟! ) من و ببری هم کلی خندیدیم! :دی

۹. نگاه هات ... نگاه هات ... دوستت دارم پسرک. با مامان امروز راجع به حرف های دیشب مون حرف زدم. مامان سوپرایز شد! هاهاها! مرسی که هی منو سوپرایز می کنه بچه دماخوم که به قول بچه ها من تورو از تو تخم مرغ شانسی پیدا کردم! حرف های دیشبت کلی بهم انرژی مثبت تزریق کرد. مرسی.

۱۰. بازم عذر می خوام. از دوست هایی که به من لطف دارن. نمی تونم هر بار میام کافی نت به همه سر بزنم. ولی کامنت هاتون رو می خونم. ممنون از تمام عزیزانی که برام کامنت میذارن و وقتی من صفحه ی وبلاگم رو باز می کنم با نوشته های روحیه بخش شون مواجه میشم. ممنونم.

 

 

چهارشنبه پنجم تیر 1387 .| |


Design By : Night Skin