تپش های عاشقانه
صبح شنبه یکی از دوستانم با دکتر مددی استاد ادبیات دانشگاه زنجان ساعت هشت و سی امتحان داشت. به گفته ی بچه ها٬ دکتر تموم مدت به بچه ها یادآوری می کرده که الان من جلسه ی مهم فرهنگی دارم. آخه استاد به غیر از سِمَت استادی در مقام یکی از حراست های دانشگاه و معاون امور فرهنگی و دانشجویی دانشگاه زنجان هم حضور فعالی داشتن و زمانی که ترم پیش ما تو سرمای کشنده ی زنجان سگ لرزه گرفته بودیم در خوابگاه هامون شکایت کرده بودیم اومدن و مارو تشویق به برگزاری امتحان ها مون کرده بودن. نیم ساعت آخر رو به دانشجو ها حرام!! کردن . یه سری از دخترهای کلاس که به دلیل فرجه ها به شهرهای خودشون برگشته بودن و نتونسته بودن ۵ نمره روخوانی شاهنامه رو بگیرن از ایشون تقاضا کردن که دوباره امتحان برگزار بشه. چند روز قبل از امتحان به دوست من ٬ میگه "بیا اتاقم روخوانی کن." ازونجایی که دوستم ایشون رو می شناخته میگه نه. روز امتحان از ایشون می پرسه : ۵ نمره ی من چی میشه؟ من چی کار کنم؟ میگه "برو یه خاکی پیدا کن بریز تو سرت! " امتحان من ساعت چهار و سی دقیقه همون روز بود. وقتی رفتم دانشگاه جو عجیبی حاکم بود و حراست دانشگاه به مانتو و حجاب بچه ها - تنها چیزی که هیچ وقت گیر نمیداد - شدید اعتراض می کرد و حتی کارت دانشجویی مصادره می کرد. اون روزش به چتری های من هم گیر دادن. شب وقتی به خوابگاه برگشتیم فیلمی دیدیم که ..... جریان جلسه فرهنگی!! جناب مددی افشا شد! دختری که در حالت تعلیق بود از ایشون کمک می خواد و ایشون هم پیشنهاد بی شرمانه ایی میده. دخترک با هماهنگی بچه های انجمن اسلامی قبول می کنه. موبایل خودش رو آماده می کنه و وارد اتاق میشه. و تو لحظه ی حساس بچه های انجمن که سر دسته شون ( اگر فیلم رو دیده باشید پسری که بلوز مشکی پوشیده ) سورنا ست وارد اتاق میشن و بعد از گذشتن از چندین درب ٬ در اصلی رو میشکنن و وارد میشن و ازینجا به بعد فیلمش هست. دختر قصه مون بدون مقنعه و با مانتویی که دکمه هاش بازه به دستور سورنا سریع از اتاق خارج میشه و استاد گیج و منگ فرهنگ و ادب پارسی حیران و وامونده به دنبال راهی برای فرار .... ! دوربین روی تابلوی معاونت امور فرهنگی و دانشجویی درب ورودی اتاق ایشون زوم می کنه .... صحنه ی بدی ِ . یقه ی دکتر! بازه. یکی از بچه ها ازش می پرسه : دکتر چه لذتی داره؟ دکتر خطاب به پسرک! بیان می کنه : خجالت بکش آقا ! این حرف ها چیه؟! من اصلا پیشنهادی ندادم!! خلاصه کنم که بچه ها شب همون روز دانشگاه موندن و باعث شد که دکتر نداف کتک مفصلی از دست بچه ها بخوره! چون خلاف اون چیزی که من توی خبرگزاری ها خوندم اصلا از دانشجو ها طرفداری نکرد و حتی در حال حاضر ایشون قایم شدن! صبح زود تحصن شروع شد. اول در میدون اصلی دانشگاه روبروی دانشکده کشاورزی بچه ها جمع شدن و حلقه زدن و شعر " یار دبستانی من " رو خوندن و آهنگ " همراه شو عزیز " نامجو تموم صحن میدون رو پر کرده بود. یک ربع بهشون وقت دادیم که یا نداف یا یکی از نماینده هاشون بیان و عذر خواهی کنن و هیئت مدیره استعفا بده . ولی نیومدن. رفتیم جلوی کاخ سفید! ( کاخ سفید ساختمون مرکزی اساتید ِ که چون سفید ِ بچه ها بهش می گن : کاخ سفید و یا کاخ فساد! ) نشستیم و فریاد زدیم و شعر خوندیم و شعار دادیم : نداف بی لیاقت! استعفا ! استعفا! درگیری بین بچه ها و مسئولین حراست ایجاد شد. شیشه های کاخ سفید شکسته شد. بعدش اومدیم سالن ورزش و اونجا تحصن کردیم .... ظهر نماز جماعت خوندیم وبازهم منتظر اعضای هیئت مدیره که بیان و با شرط های ما موافقت کنن ولی نیومدن ... تا شبش اونجا نشستیم .... در ضمن امتحان های اون روز کنسل شد. شب بچه ها رفتن و درب دانشکده ها رو همه پلمب کردن تا فردا کسی وارد ساختمون ها نشه. دیشب بچه ها ملافه ی تخت با قیچی بریدن و روش با اسپری نوشتن و منتظر شدیم تا صبح بشه .... خبر تحصن بچه های دانشگاه های دیگه به گوش می رسید و هر کی که می دونست من اینجا درس می خونم مسیج میداد که چه خبره؟ گویا وُیس آو امریکا هم فیلم مددی رو نشون داد. صبح ساعت هفت صحنه ای دیدم که .... نمی دونم ... اتحاد و هم بستگی بچه ها زیبا بود ... زیبا! اگه در ورودی دانشگاه مارو دیده باشین می دونید که در خیلی بزرگی داره. یعنی اصلا با ماشین وارد دانشگاه میشیم. تمام راه ورودی و خروجی دانشگاه صف به هم چسبیده ی بچه ها از ساعت شش صبح اونجا کشیده شده بود تا هیچ کدوم از کارمندان و اساتید وارد دانشگاه نشن. و از دانشجوها هم کارت می خواستن. بچه ها شعر همراه شو عزیز و یار دبستانی من رو اون قدر با صلابت و قدرت می خوندن که ناخوداگاه رعشه میفتاد به تن ها .... استاد ها جلوی در ( توی پارکینگ ) نشسته بودن و بعضا با تحسین به ما نگاه می کردن. صف دختر ها و پسرها ..... وای وحشتناک زیبا بود! آقا گیر ندید چرا احساساتی شدی .... همه ٬ چه چادری ٬ چه بی حجاب ٬ چه مسلمون و چه نامسلمون همه دست ها رو به هم داده بودیم و فریاد می کشیدیم .... یکی از نماینده های نهاد معظم رهبری ( آخوند ) به زور و هل دادن می خواست وارد صف بچه ها بشه ... تا دم در ورودی بانک دانشگاه اومد ... همه ی بچه ها چه دختر و چه پسر هو می کردن! :دی پسرها همه حلقه زدن و حاج آقا میون خیل عظیم جمعیت گیر کرد و به بیرون هدایت شد بدون اینکه کوچکترین تماسی با بچه ها داشته باشه وقتی از در افتاد بیرون همه بچه ها دست سوت جیغ وای ... خیلی باحال بود .... تا ظهر اتوبوس اتوبوس دانشجو ها از شهر میومدن ( دانشگاه ما شش کیلومتری زنجان و تو جاده تبریز هست ) وقتی بچه ها از اتوبوس پیاده میشدن مایی که توی صف بودیم دست میزدیم و تشویق شون می کردیم : دانشجوی با غیرت. حمایت حمایت! کارمندای سلف وارد دانشگاه شدن تا ناهار رو برامون آماده کنن .... صحنه های زیبایی بود. البته به دلیل سو استفاده نکردن از عکس ها و فیلم ها قرار شد که کسی فیلم برداری نکنه ( به غیر از دیروز ) تا ظهر همه صف کشیدیم و شعار دادیم و ..... دیگه من و دوستم از زور خستگی این چند روزه اومدیم خوابگاه. امروز دوباره ساعت پنج تحصن ادامه پیدا می کرد .... گویا قرار بود خواسته هاشون رو جدی تر!! به گوش مسئولین برسونن. فعلا که دانشگاه ما تعطیله! شانس ندارم که! این از اون ترم. اینم از الان. امتحانامون به تعویق افتادن. تا زمانی که نداف و هیئت مدیره استعفا ندن + یک سری خواسته های منطقی دیگه بچه ها تحصن و تعطیلی ادامه داره .... امیدوارم زودتر این تحصن نتیجه بده چون حقیقتا دانشجوهای غیر بومی خیلی معطلی دارن. من ازین کافی نت نمی تونم عکس ها و فیلمی که گرفتم رو آپ لود کنم فعلا شما با همین عکس ها و فیلم های توی اینترنت بسازید دیگه تا من مستقیما بیام و گزارش مکتوب بدم! :دی هی راستی! من حالم خوبه! قهر هم نبودم! امتحان داشتم! ( الان دیگه ندارم دیگه خب؟! ) خلاصه که هیچ نگران نباشید. ممنونم ازونایی که پیغام خصوصی دادن و دلگرمم کردن به اینکه : بابا عاشقی همینه و اینا! ولی خب ما که قهر نمی کنیم! :-" الان نمی تونم به همه سر بزنم. الان این دوستم نیایش بود گفتم؟ اینجا نشسته داره اینارو می خونه هی میگه زود باش بریم! روی همه تون رو می بوسم و امیدوارم روزهای خیلی خوبی داشته باشید. این یه لینک ِ که من از جریانات اخیر پیدا کردم میذارم اینجا ولی اصلا حقیقت نداره! ( حداقل نصفش! ) در ضمن من یه نظر هم گذاشتم توی اون صفحه ازونجایی که نمی تونم هی بیام چک کنم شما ببینید نظر من رو تائید می کنن یا نه! این لینکشه! ( تصحیح شد) ته نوشت :همین الان زمانی که من داشتم این نوشته رو منتشر می کردم یکی از پسرهای دانشگاه مارو دید و بیانیه ی بچه های دانشگاه سهند رو که از طریق فکس به دستشون رسیده بود به ما دادن تا ما کپی کنیم و بین بچه های دانشگاه پخش کنیم. آیا کسی از دانشگاه سهند اینجارو می خونه؟؟ دستتون درد نکنه!
همون روز بعد از ظهر ( دوشنبه ) یافت آبادی ( اگر اشتباه نکنم ) به نمایندگی از هیئت مدیره اومده بود و صحبت کرده بود. و فقط یکی از خواسته های مارو تامین کرده بودن : " برکناری آخوندی که خلع لباس شده بود! مددی! ! " بچه ها سنگ زدن. شیشه شیکوندن. و ملافه های سفید تخت رو به نشونه ی کفن بردن و شب در دانشگاه خوابیدن ( ما اصلا اون روز عصرش نرفته بودیم دانشگاه ) . فردا صبحش ( سه شنبه ) ساعت شش صبح با تلفن های بچه های مقیم دانشگاه از خواب پریدیم. نیروهای مسلح و بسیج به دانشجویانی که شب گذشته داخل دانشگاه مونده بودن حمله ور شده بودن و با استفاده از خواب آلودگی بچه ها و تعداد کم می خواستن جمعیت رو متفرق کنن و دانشجویان رو هم به دانشگاه راه نمیدادن. سورنا خودش شخصا زیر گیت ورودی دانشگاه جا انداخته بود و اگر ماشینی می خواست وارد دانشگاه بشه باید از روی سورنا رد میشد. صبح ساعت شش و سی دقیقه دویست نفر از بچه های خوابگاه ما جلوی در دانشگاه جمع شدن. نه تنها بچه های خوابگاه ما که در حدود سه هزار نفر تنها با تلفن هایی که از داخل دانشگاه به بچه های شهر میشد جمع شدن!! فهمیدیم خبری که درج شده بود صحت آن چنانی نداشت ولی نیروهای گارد ویژه در نزدیکی دانشگاه کمین کرده بودن. اون روز واقعا جمعیت بسیار بسیار زیادی جمع شده بود. تا ساعت ده حدود ده هزار نفر جلوی در ورودی نشسته بودن و داد می کشیدن ! همه روی آسفالت داغ نشسته بودن. بطری های آب معدنی بزرگ که بین بچه ها پخش شده بود بعد ازینکه تموم میشدن تبدیل میشدن به ساز بچه ها! بچه ها به نشونه ی اعتراض بطری های خالی آب رو به زمین می کوفتند. تمام کارمندهای دانشگاه پشت دست های بچه ها فقط!! نگاه می کردن. بچه ها بلند بلند شعار میدادن. " اینجا شده واشنگتن ٬ مددی شده کلینتون! " " مددی کنه خیانت٬ نداف کنه حمایت! " " نداف نمی خوایمت مگه زوره! " " استعفا! استعفا! استعفـــــــــا! بگو! استعفا ..... " " یار دبستانی .... " وای اون روز بچه ها عصبانی بودن! فقط کافی بود اشاره ایی بشه تا بچه ها منفجر بشن. من به دوستم گفتم حواست باشه درگیری شد ازون طرف بدوئیم! :دی نیروهای ویژه نزدیک دانشگاه نشسته بودن و منتظر اشاره ای؟! دستوری؟! رئیس دانشکده فنی اومد و حرف زد. گفت من هم خودم عصبانی ام. حرف هایی زد به غیر ازون چیزی که هدف اصلی ما بود. " استعفای رئیس منتفی ست! " همه عصبانی بودن. هو می کشیدن. حتی اشاره ی بچه های انجمن هم بی نتیجه بود. بچه ها تبدیل شده بودن به باروتی که هیچ چیزی جلوشون رو نمی گرفت. فقط فریاد بچه ها شنیده میشد! " استعفا! " مسعود هاشمی یکی از بچه های انجمن گفت : بچه ها خونسردی تون رو حفظ کنید. ایشون اگه هم استعفا ندن دیگه مثه سابق اون ارج و قرب سابق شون رو نخواهند داشت!! " بچه ها سوت دست جیغ به نشونه ی حمایت! :دی طبل های خالی از آب به زمین کوفته میشد. بچه ها داد می کشیدن. رئیس دانشکده گفت : قول میدید اگه نداف بیاد اینجا امنیت جانی ش رو حفظ کنید؟؟؟؟ بچه ها زدن زیر خنده!!! رئیس بعد از نیم ساعت اومد. با گفتن اولین کلمه و شنیدن لحن صحبت و لهجه ایی که ایشون داشتن بچه ها از خنده منفجر شدن! با هدایت و راهنمایی بچه ها ساکت شدن. رئیس غیر مستقیم معذرت خواهی کرد و گفت امتحانات تا آخر این هفته کنسل میشه و مددی رو دیروز زندانی کردن و در حال گذروندن بازجویی و مراحل قانونی شه. هی چرت و پرت گفت. بعد گفت از نظر ما امروز این تحصن تموم شد! اگر فردا همچنان بخواید به تحصن تون ادامه بدید تحصن شکل امنیتی به خودش میگیره. بیاید نماز بخونید و تموم بشه. بچه ها هو کشیدن. و به طرف نداف که بین خیل عظیمی از نیروهای حراستی قرار گرفته بودن حمله ور شدن. از قبل بچه های انجمن یه سری از پسرهای درشت هیکل رو مامور کرده بودن که طناب زخیمی تو دستشون بگیرن و دورتادور نداف در فاصله ی سه متری قرار بگیرن وقتی شلوغ شد ( من اون تیکه رو فیلم گرفتم ) پسرها ایستادن و نداف در حالیکه بدو بدو داشت فرار می کرد پشت بلند گو گفت بیاید مسجد بیاید مسجد!! و در رفت! بچه ها هو میکشیدن یه سری شعار استعفا میدادن! یه سری شعار " نداف نمی خوایمت مگه زوره " سر می دادن. خیلی شلوغ شده بود. مسعود توی بلند گو بچه ها رو به آرامش دعوت کرد و خلاصه نداف فرار کرد و ...... قرار شد عصری بریم سالن ورزش. اونجا نصیری (نماینده مجلس ) میاد که حرف های آخر زده شه. دیگه ما نرفتیم. شب قبلش ما ساعت ۴ خوابیده بودیم و صبحش از ساعت ۶:۳۰ بدون صبحونه زیر آفتاب داغ داد زده بودیم و جونی نداشتیم. خبردار شدیم که نصیری و وزیر علوم قول کتبی دادن که نداف استعفا بده. ما که باور نکردیم! اما خب این طوری شد که تحصن پایان گرفت. شبش قرار شد جشنی به مناسبت تموم شدن تحصن برگزار بشه. ساعت هشت و سی ما رفتیم دانشگاه ( دیشب ) با سورنا حرف زدیم. سورنا یه پارچه ی سفید دور سرش بسته بود و روش نوشته بود : حق گرفتنی ست. ازش عکس گرفتم. چهره ی آفتاب سوخته و قیافه ی بچگونه ش و سال تولد ۶۵ و فرزند شهید بودنش باعث شده که به یه چهره ی دوست داشتنی دانشگاه تبدیل بشه. حرفش شده سند! گفت که به ما اعلام کردن که اگر تحصن پایان نگیره این مسئله دیگه صنفی نخواهد شد و مقابله خواهد شد. خلاصه این طوری شد که ما هم کمی راضی شدیم که تحصن تموم بشه. آخر جشن اون طرف سالن دعوا و درگیری بین خود بچه ها ایجاد شد. و ما چند نفر از دخترها ازون یکی در سالن فرار کردیم. گویا بین بچه ها دو دستگی ایجاد شده. یه سری خواستار ادامه ی تحصن و گروه دیگه هم خواستار پایان گرفتن .... خلاصه دیگه تا همین حد خبر دارم. نمیدونم امروز چه ها گذشته. ساعت دو و نیم دیشب خوابیدیم و بالاخره چند روز پر استرس فکر کنم که تموم شد! ولی واقعا جو خیلی خیلی صمیمی بین بچه ها حاکم شده. یه جورایی انگار همه باهم خواهر برادر شده بودیم. یکی تشنه ش که میشد همه بسیج میشدن براش آب پیدا کنن. یکی گرسنه ش که میشد از توی کیف ها لقمه ها و کیک ها بود که در میاوردن.... یکی دستش خون میومد همه بسیج میشدن که براش کاری کنن.... هیچ وقت دانشگاه رو این طور ندیده بودم... شاید تنها فایده ایی که برای من یکی داشت این بود که دانشگاه رو دیگه مثه خونه ی خودم میدونم و بچه ها ... آره بچه ها چهره شون واسم مهربون تر شده .... این یکی کافی نت رم ریدر نداره!! فیلم ها هم حجم شون زیاده . نمی دونم بشه با این اینترنت زغالی زنجان بذارمشون روی نت یا نه .... میام. زود.
شاید بزرگ ترین اشتباه بچه ها این بود که زود پا پس کشیدن. من باد مخالف نبودم. مسلما اکثریت به هر سمت و سویی که می رفتن و جبهه گیری می کردن من مخالفتم رو علنی نمی کردم. چه با بچه های انجمن موافق بودم و خواستار تموم شدن تحصن. چه مثه اقلیتی که خواستار ادامه دادن تحصن بودن. چون این چیزا با توجه به شناختی که از مملکت اسلامی مون دارم شوخی بردار نیست. ولی باید تا تهش میرفتن. الان آش نخورده دهن سوخته شد. همیشه همین طوری ام! نه منظورم به " لحظه های آخر رفتنم که میشه انقدر بد اخلاق و عبوس و جدی میشم که نگو و نپرس." نیست. منظورم به همینه. که دوست ندارم به جز شما چهار پنج شش هفت نفری که اینجا را خوندید بقیه هم اشک های من رو ببینن. یک هفته ایی این پرنسس غرغرو ناپدید میشه. دل تنگ ِ . بر می گرده . یاد اون روزی افتادم که ... تو بزرگراه ته نوشت : وای من انگیزه می خوام واسه خوندن درس های این ترم! یعنی در این حد اوضاع درس خوندنم فجیع شده ! یعنی نیس از ترم اول احساس کردم (یم) هممون لیسانسه های این مملکت شدیم رف پی کارش! دیگه این یکی دو ترم باقی مونده رو داریم تو سربالایی با دنده سه میریم و لیسانس نداده دستمون رو همانند انرچی! هسته ای حق مسلم خود می دانیم!! این تابلوئه رو هم که نوشته با دنده سنگین حرکت کنید نمی بینیم. هـــِی پسره! تو دیگه نمی خواد منو دوست داشته باشی! من تو رو اندازه ی هردو تامون دوستت می دارم !
ته نوشت دو : بلی! و اینگونه می شود که یک انگیزه ی خفنی برای درس خوندن پیدا می کنیم وحشتناک! حس نوشتن نداشتم و ترجیح می دادم در رویای خوش شبانگاهی ام غوطه ور باشم تا چیزکی نوشته باشم! ولی وقتی خبر رو خوندم شکه شدم! شوکه شدن نداشت ولی برای منی که مرگ رو خیلی دور می بینم -حداقل برای کسایی که یه عمر با نوشته هاشون زندگی کردم - خبر٬ شوکه کننده بود! کمی دل و جرئت می خواهد برای باور کردن مرگ اویی که با قلمش جادو می کرد و از همه کس و همه جا بریده می شدی و فقط تو بودی و دنیایی که او برات ساخته بود ! طعم گس و تلخی رو زیر زبونم مزه مزه می کنم ..... "او" هم رفت! دستام رو مثه یه زنجیری از طلا دور تا دور گردنت سفت قلاب می کنم ٬ انگار که بخوای فرار کنی٬ و صورتم رو عوض شونه ت تو یقه ت فرو می برم و حریصانه عطر آرام بخشی رو که هیچ وقت نفهمیدم از چیست رو با ولع تموم ٬ جایی از ذهنم نقاشی ش می کنم. یه دستت رو گذاشتی روی باسنم و اون یکی رو هم همون جایی که همیشه دوست دارم. پشت کمرم. لب هات روی موهام ِ. موهام رو می بوسی. طاقت نمیارم. صورتم رو از توی یقه ت بیرون می کشم و توی چشم هات نگاه می کنم. نگاه هامون که باهم تلاقی پیدا می کنن بوسه ایی تراوش می کنه از شکاف دو لب . عمیق. لب هامون هم رو نفس می کشن و کالبد بی جان من از نو زنده می شه. چشم هات رو که باز می کنی دنیا از نو متولد می شه. باز سر اینکه لب های کدوممون خوش مزه تره باهم کل کل می کنیم. و وقتی مثل همیشه که کم میاری٬ تهدیدم می کنی! که محکم ...! مثل همیشه گردنم رو کج می کنم و میگم: اگر خودم رو برات لوس کنم ممکنه در تصمیم گیری ت تغییر رویه بدی؟ میگی : الان خودتو برام لوس کنی یا اون موقع؟ میگم : خب هر دو موقع! میگی : بستگی داره. میگم : به .... ؟! میگی : نه به .... ! می خندم. می خندی. عطر خنده هات مثه یه نسیم خوش بو می پیچه تو تموم سلول های تنم. بو می کشم تموم خنده هات رو. از روشون هزار بار می نویسم . واسه وقت هایی که نیستی. واسه وقت هایی که دیوار های اتاقم کم دارنـِــت . واسه وقت هایی که دلم خنده هات رو می خواد. واسه همیشه. کــِش دار می پرسم : اصلا آقا تو چی کار می کنی که هر روز خوش تیپ تر می شــــی؟ هر روز جذاب تر می شی ... هوووم؟ می خندی. هی قربون صدقه م میری و بیشتر منو به خودت فشار میدی و من داوطلبانه غرق می شم تو این همه خوش بختی و می گی : اصلا جوجو خانوم تو خودت چی کار می کنی که روز به روز خوش گل تر می شی ... و سَـرت رو کج می کنی ٬ ادای منو در میاری و میگی : هوووم؟ و باز می خندی. یه جوری که هیچ کس دیگه تو این دنیا نمی تونه بخنده. اصلا بلد نیست هیش کی مثل تو بخنده. با دلت. با چشم هات. با چشم های خندونت توی چشم هام رو نگاه می کنی. گفته بودم بــِـهت که عاشق این کاوش های چشم هات هستم؟ بهت گفته بودم که عاشق این نگاه های دل فریبت هستم؟ گفته بودمت که اصلا با این نگاه ها عاشق ترت شدم؟ انگار که درون َم رو عریان می کنن و وای که چقدر عاشق این عریانی ام و وای که هنوز هم خجالت می کشم. شرمی دخترانه شاید! تو یقه ت دوباره گم می شم و ریز ریز می خندم. بوت می کنم. می بوسمت و ذوب می شم تو گرمای تـَـنت. با یه صدای بغض دار بهت می گم : دیگه نرو از پیشم٬ خـُـب ؟ بمون همین جا٬ خـُب؟ باشه؟ و لبهام رو غنچه می کنم. میگی : قربون عسلکم بشم. آخه من که جایی نمیرم. مگه من می تونم پیشت نباشم؟ سریع میگم: نه ... نمی دونم! تو دلم می گم : اُلاخ خر! معلومه که همیشه اینجاس. تومه. بعد چونه م رو میگیری بالا و تو لب هام زمزمه می کنی : من همیشه اینجام قلب من . جمله ایی که دلم می خواد تا ابدالدهر تو گوشم مثه ناقوس یه کلیسای خیلی بزرگ بچرخه و بچرخه و بچرخه و من باز گم بشم ..... از بوسه هات مست می شم. زنجیر دست هام شل می شن.دستت رو می کشی روی قلبم. مست می شم از گرمای سکر آور وجودت. بوسه هات بهم دوباره جون میدن. زنده میشم و زمزمه می کنم اگر مرگ قراره به سراغم بیاد دلم می خواد توی همین لحظه بیاد ٬ لحظه ایی که زنده ترین ِ روی زمینم. نمی شنوی. اون قدر آروم میگم که فقط صدام توی دیواره های قلبم انعکاس پیدا می کنه و بعد از چند بار رفت و باز خورد ساکت میشه و دیگه هیچ زمزمه ایی نمی مونه. تو خیالم از خودمون از زاویه سوم شخص تصویر رو ثبت می کنم ... بغل تو و میون بوسه های آتشینت. اونقدر که باور کنم .... باور کنم که دیگه هستم. هستی. هستیم. تا ابدالدهر .... باور کنم که میشه دوباره باهم مثه اون شب تا صبح فقط بخندیم. که تا صبح کمیکی داشتیم. که تو هی نیمه عصبی نیمه خندون به من بگی : ببین عزیزم؟! اکی! نمی خواد کمکی به من بکنی! فقط جلوی پیشرفت های من رو نگیر٬ خب؟ و جفتی باهم به دست های من روی شکم تو نگاه کنیم و از خنده ریسه بریم و من خیلی جدی قول بدم که باشه. دیگه جلوت رو نمی گیرم. بعد از چند ثانیه از تلاش های نافرجام تو باز ناخوداگاه .... و تو وقتی می دیدی من نمی تونم ٬ می گفتی : ... ! و من هی می گفتم : یه بار دیگه! جون من! فقط یه بار ! و باز بخندیم .... باور کنم که هستم. هستی. هستیم. تا ابدالدهر .... باور کنم که می شه خنده هامون رو تو تاریخ ثبت کنیم ... گریه هامون رو هم .. باور کنم که می شه موقعی که روی سوفا دراز کشیدی و داری تلفن حرف می زنی خودم رو روی تـَـنت سـُـر بدم ٬ بیام اون بالا و لب هام رو بذارم روی لب هات و بخندم. تو دلم. به اونی که پشت تلفن منتظره تا تو به زور زبونت رو از توی دهن من بکشی بیرون و جوابش رو بدی. بعد از تلفن صدای خنده های تو از قلقلک دادن من تا فلک بره . صدای خنده های التماس گونه ی من هم ! باور کنم که می شه باز بشینیم رو لبه های سیمانی تماشاچی ها و آدم های پشت سری مون نتیجه ی مسابقه رو بی خیال بشن و ما رو نگاه کنن و من و تو پاستیل آلبالویی رو با لب هامون بین خودمون عادلانه نصف کنیم. باور کنم که می شه بریم. بریم و باهم دو تایی اون دور دورا. جایی که هیش کی دستش بهمون نرسه تلفن هامون رو خاموش کنیم و گم بشیم. تو تن ِ هم. روح هامون که یکی شدن. جسم هامون هم بشن. باور کنم که وقتی بهت می گم : پیشی م؟ میگی : جون پیشی م؟ میگم : ببخشید من این روزا هی لوس میشم ها؟ آخه دل تنگت که میشم لوس میشم. به خودت فشارم میدی و با یه صدای لرزون میگی : تو لوس نیستی. تو ملوسی. تو عشقی. تو قلبی. و وقتی سرم رو بالا می گیرم و تو چشمات نگاه می کنم زودی اشک هات رو که تا دم مژه های سیاه بلند خوش گلت اومدن قورت می دی و می خندی و به زور منو هم می خندونی و اون خنجر تیزی که توی گلوت گیر کرده و نمیذاره حرف بزنی رو هم به زور بزاق دهنت سعی می کنی قورت بدی و میگی : اصلا نمی بخشمت. و باز هم که کم میاری تهدیدم می کنی . که محکم ... ! و من باز خودم رو تو دلم دعوا می کنم که باز ناراحتش کردی؟ باز ...؟؟ دوباره مثل همیشه گردنم رو کج می کنم و با یه صدای نیمه لرزون و یه خنده ی ماسیده روی لب هام میگم: اگر خودم رو برات لوس کنم ممکنه در تصمیم گیری ت تغییر رویه بدی؟ و این بغض لعنتی رو سعی میکنم به زور فرو بدم. با بغض میگی : الان خودتو برام لوس کنی یا اون موقع؟ میگم : خب هر دو موقع! میگی : بستگی داره. میگم : به .... ؟! میگی : نه به .... ! می خندم. می خندی. می خندیم ولی با بغض. عطر خنده هات مثه یه نسیم خوش بو می پیچه تو تموم سلول های تنم. بو می کشم . تموم خنده هات رو. محکم تر بغلت می کنم. می دونم که دیگه نمی تونی بری. اونم وقتی هُرم نفس هات رو روی صورتم حس می کنم. وقتی که دیگه جسم هامون هم یکی شدن. می خندم. می خندی. با صدای خنده هامون از خواب می پرم. نزدیک تر حس ِت می کنم. بیشتر از پیش دوستت دارم. قول داده بودی شب به آغوشم بیای و به قولت عمل کردی. قلبم مثه یه پرنده ی کوچولو برات می تپه. نم اشکی که گوشه ی چشم هام زده رو با ملافه ی سفید تختم پاک می کنم و به جای خالی تو نگاه می کنم. گفته بودی همیشه پیشمی٬ هستی٬ ولی نمی دونم چرا انقدر نفس هام بی تاب لحظه های با تو بودن هستن؟ نمی دونم چرا انقدر بی تابتم ؟ نمی دونم چرا نیستم؟ صبح ِت بخیر عزیزم.
* خدمتتون عارضم که از تمام دوستان بستگان آشنایان آن مرحوم تقاضا مندیم اگه بهش لطف داشتن این یکی رو لینک بفرمایند و به ایشون اطلاع دهند تا در اسرع وقت کمال تشکر و سپاسگزاری رو به جا بیاورند. ضمنا مجالس زنانه نیز در همین مکان تشکیل می شود. با حضور خود بازماندگان آن مرحوم - پرنسس - را قرین رحمت بفرمایید. خدایش بیامرزدش! یک دو سه! امتحان می کنیم. من آدم بشو نیستم که نیستم! هی مدام در حال نقل و انتقال و اسباب کشی از این خونه به اون خونه ام! این دفعه به خاطر پیلترینگ! پاشدیم اومدیم اینجا! پرنسس هستم. اینجانب پرنسس. معروف به خانوم دو دره باز! از همین تریبون اعلام می کنم که متخصص درس حذف کردن٬ کلاس نرفتن ٬ تعطیل کردن دانشگاه ٬ شایعه پراکنی در خصوص تشکیل نشدن کلاس ها٬ غیبت کردن - به صورت مکرر - ٬ پیچوندن و در کل٬ استاد مسلم **** تو درس و مشق و دانشگاه و نمره و مدرک و امثالهم هستم!! واقعا گـِـل بگیرن در اون دانشگاهی رو که من نمره الف کلاسش هستم ! و قرار هم هست هفت ترمه درسم رو به امید باری تعالی تموم کنم و از شر نفرین های هم خوابگاهی های عزیزم خلاص شوم* . * نفرین می کنن دیگه! ( از مزایای دوست شدن با مدیر گروه و خانومش! ) ** پرونده ی پست قبلی هنوز بسته نشده ! **** دوباره برگشتم به همون شیوه زندگی سابق! مامان و بابا پنج شنبه برگشتن. من مامانم رو خیلی زیاد دوست دارم.
همت نه نیایش شرق٬ با صد و چهل تا داشتم میومدم و عجله داشتیم و تو یهو دستت رو گذاشتی روی پام! از لاین یک کم کم اومدیم لاین دو. بعدش لاین سه! بعدش هم زدیم بغل. البته بغل بزرگراه٬ نه بغل هم! اگرچه که تو پارکینگ چند روز قبل ترش حسابی از خجالت هم درومده بودیم ولی خب اون روز تو شلوغی پنج شنبه غروب نمیشد ... نتیجه گرفتم هر وقت عجله داشتیم ٬ عجله نداشته باشیم! با خیال راحت به عشق بازی برسیم بعد حرکت کنیم که منجر به تصادف بقیه ماشین ها باهم دیگه نشیم!
| Design By : Night Skin |


