تپش های عاشقانه
یه چند تا سواله . اگه عاشق بودی. هستی و یا به عشق احترام میذاری لطف می کنی که جواب بدی. معلومه که جواب مشخص و از پیش معلوم شده ای هم ندارن دیگه؟! ۱. اگر بخواهی این عبارت رو کامل کنی چی میگی : " زندگی بدون عشق .... " ؟ ۲. اگر در جمعی بخواهی به " او " با اشاره بفهمونی که دوستش داری چی می کنی؟ ۳. اگر از تو بپرسند مهم ترین عامل دل سردی تو عشق چیه چی میگی؟ ۴.اگر قرار باشه هیجان انگیز ترین حرفی رو که تا به حال کسی به تو گفته رو یاد آوری کنی به یاد چه جمله ایی میفتی؟ ۵. اگر می تونستی از رمانتیک ترین لحظه ایی که تا به حال با هم داشتید فیلم برداری کنی٬ کدوم لحظه رو انتخاب می کردی؟ * دلیل اینکه این سوال ها رو پرسیدم : از همدیگه یاد بگیریم. بهمون که یاد نمی دن. هیچ وقت به ما نحوه ی ابراز علاقه به همراه٬ دوست پسر/دختر ٬ همسر رو یاد ندادن. درسته هر کسی به شیوه ی خودش " دوست می دارد " ولی بهتر نیست به بهتر شدن رابطه هامون - شاید هم رابطه های آینده مون - کمک کنیم؟ با دونستن شیوه هامون برای عشق ورزی و دید هم با عشق آشنا بشیم. افق دیدمون رو وسیع تر کنیم. و در آخر اینکه لحظه های خوب عشق رو با هم Share کنیم. من دوست دارم که از لحظه های رمانتیکی که آدم ها داشتن یه فیلم داشته باشم. این فیلم رو میشه نوشت. حداقل theme فیلم رو که میشه دونست؟ حالا ازین جا به بعد بیاید سانسور نکنیم. خب؟ خب! :)
بعدا اضافه شده : این مطلب مربوط به وبلاگ قبلیم به تاریخ سی و یکم اردی بهشت بود که بعد از انتقال به این وبلاگ به دلیل ارزشی که برای کامنت های این نوشته قائل بودم٬ همه ی کامنت هارو کپی پیست کردم. اگر در زمان فرستادن کامنت ها ایرادی مشاهده می کنید بر من ببخشید. :) حالا درست که من هی غر زدم. هی غر زدم و توپیدم از دل تنگی و سختی های زندگی مجردی. ولی خدائیش الان که خوب نگاه می کنم می بینم حداقل الان خود ِ خودم هستم! وقتی با خودم بلند بلند حرف می زنم و کسی دنبال آدرس یه روان شناس نمی گرده ٬ وقتی از خیال پردازی های فانی ام شاخ در میارم ٬ وقتی یه دل سیر به افکارها و فانتزی های ذهنی م می خندم ٬ وقتی رو سوفای هال کتاب به دست و تلویزیون روشن تا صبح خوابم می بره ٬ وقتی ساعت خوابم به نظر بقیه آدم های زنده ی دور و برم ٬ به هم ریخته ولی تازه خودم به این نتیجه رسیدم که ساعت خوابم تنظیم شده ٬ وقتی با آبی پوش می خوام حرف بزنم و پشت تلفن با خیال آسوده ازینکه مامان اتاق بغلی نیست و من هی می تونم اسم اعضای ممنوعه ی بدن رو بلند بلند بگم و کِــــیف کنم ٬ وقتی همه ش گرسنه ام باشه چون هیچی غذا نخوردم ٬ وقتی با یه آهنگ رمانتیک وسط هال جلوی چشمان متعجب مارکو قــِر کمر میام و گاها دیده شده حتی سعی می کنم سالسا برقصم ٬ وقتی داداش راجع به کسی ازم سوال می پرسه و من با خیال راحت میگم : هان٬ همون *****؟؟ ٬ وقتی قراره آخر ترم بیست واحد امتحان بدم بعد همش چسبیدم به این کتاب هایی که همشون رو جوییده جوییده کردم و به خیال خودم نشونه گذاری تا حتما قبل از تموم شدن ترم بخونمشون ٬ اصلا وقتی نوشته های ثبت شده ام توی این وبلاگ یک دهم نوشته های ثبت موقتم باشه ٬ وقتی به این نتیجه برسم که بعضی وبلاگ می نویسن ٬ من لاگیدن بر وزن ل=ا *ص ی×د.ن ! ٬ وقتی هر وخت که دلم خواس با آبی پوشم رفتیم تو تخت من ٬ وقتی داداش میگه من شب دیر میام خونه ٬ منم خیلی راحت میگم باشه داداچ هر جور که راحتی ٬ وقتی بدون شلوار و کلا لباس می تونم در سطح خونه تردد کنم و واسه خودم جلوی تی وی لــَم بدم و آلوچه قرمز بخورم با نمک٬ وقتی دیگه اصلا نگران اومدن دزد و قاتل و قاچاقچی نیستم و شب ها تا صبح به شب زنده داری مشغولم و به این نتیجه می رسم که شب رو گذاشتن واسه کارهای مفید!! و اصن واسه چی آدم شب ها باید بخوابه؟ ٬ وقتی دوست جونه از زنجان زنگ می زنه که کوشی پس؟ چرا نیومدی باز؟ صدای خواب آلودم رو صاف می کنم و کله ی زرافه ی آبی پوشم رو می چپونم زیر پتو که نکنه دوستم ازون طرف خط ببیندش! و با مثلا غم بزرگی که در دلم رخنه کرده ! میگم از قطار جا موندم! - در حالی که اصلا بلیط نخریدم - و وقتی میگه خب پاشو با سواری بیا! میگم نـــــــه! هوا اینجا افتضاح بارونیه! جاده ها خطرناکه! و بعد هم تو دلم دعا می کنم که هواشناسی گوش نده! وقتی تصویر این روزهایم یک پرنسس قوز کرده ی پشت کامپیوتر نشینی ست که همانجا غذا - هله هوله - می خورد ٬ همان جا کتاب می خواند ٬ همان جا تلفن حرف می زند٬ فکر می کند ٬ انتظار می کشد ٬ زندگی می کند ٬دست تو دماغش! می کند و بعضی ها ازین حالت او عکس میگیرن!! * و اگر نیاز به دستشویی هم نبود همان جا .... ! این ها همه یعنی اینکه این روزها پرنسس نرمال تری هستم. حالا هر چقدر هم به این روزهای گرگینگی ام نزدیک باشم. * جرئت داری یه دونه ازون عکس های به قول خودت بی ناموسی من رو بذار اینجا تا همه ببینن که من دست تو دماغم نبود! والله! آدم این روزها جرئت نداره دستشو ببره طرف لب دهنش! ** تازه اگه خیال این داداچ کوچیکه نبودا؟ یه تیریپ سفر هم با این ببری جان می رفتیم. دو تایی. باهم! *** در رابطه با پست پیشین : اصلا خوشم میاد بذارمتون سر کار. مشکلیه؟ یه دو دیقه از پای این کامپیوتر پاشده بودما؟! ته نوشت بعدا اضافه شده : توی تقویم عشق مون یه ضربدر قرمز می کشم روی روز بیست و هشتم اردی بهشت ماه که دوباره و بیشتر از پیش عاشقت شدم. زیرش هم می نویسم : عطش! زیر عطش هم می نویسم : تولدش مبارک! زیرترش هم می نویسم : قرارمون دو دیقه بعد! دیگه کجا؟! بین خودمون بمونه ! به جون خودم قبل اینکه برم همه ی جای خونه رو حتی حموم و دستشویی رو شستم و تمیز کردم. گفتم الان این پسره برداره دس ِ دوس دخترشو بگیره بیاره خونمون دختره نمیگه : اَه اَه! عجب خواهر شلخته ایی داری؟؟ صبح باید ساعت شش حرکت می کردم من تا خود ساعت یک و نیم مثه چی! کار کردم. ظرف های موندمون رو شستم. همه جارو جارو برقی زدم بعد چون دسته ی این بخار شور مزخرف سفت بود و دستم درد میگرفت می خواستم تا ته فشارش بدم٬ مجبور شدم همه ی خونه رو زمین هاشو با دستمال و به صورت نشسته دستمال کشیدم. حتی رفتم توی کمد رخت خواب هارو هم تمیز کردم گفتم نکنه دوست دخترش شب بخواد بمونه اینا بیان یه بالش بردارن ! وای نمیدونید چه کزت طفلکی شده بودم. تازه همه ی قاب عکس های خونمون رو که نزدیک به یه گالری میشه رو هم تمیز کردم! اومدم کیکی رو که سیب مهربون پخته بود بذارم توی یخچال که دیدم ای داد! یخچال مون پر از خوراکی هاییه که ما نخوردیم و مونده و تو این چند روزی که من نیستم خراب میشن. ساعت دوازده و نیم تازه به یحچال تمیز کردن افتادم!! و آخر سر این کوزت بی نوا یک چرکولکی شده بود دیدنی! ساعت دو به حق کارهای نکرده رفتم دوش گرفتم و اومدم تو تخت. مگه خوابم می برد؟! همه ی اینارو گفتم. تا برسم به امروز که برگشتم و دیدم خونه بازار شام پیشش لُنگ میندازه. نزدیک به هفت تا پتو بالش تو هال جلوی تی وی - البته به صورت تا شده - ( زنگ زده بوده همه ی دوست های دانشجوش اومده بودن )خونه پر از پوست تخمه و آجیل. بعد دیدم زمین انگاری خیس ِ ولی خیس نیست و لکه های روغنی نزدیک به در ورودی غوغا می کنه. زنگ زدم به داداشه میگم اینا چی ان؟ میگه هیچی. دستمون خورد به اسپری پیف پاف. پیف پاف افتاد زمین سوراخ شد؟!!!!! دیگه ما هم همه جارو پیف پاف زدیم!! من هم باور کردم!!! از ساعت شش که رسیدم خونه ٬ تا هفت و نیم کمی استراحت کردم ازون موقع هم همانند یک کوزت مهربان و فداکار افتادم به جمع آوری خونه چون فردا شب احتمال زیاد مهمون داریم و من از ساعت یازده صبح جمعه میرم مهمونی و نیستم تا شب بخوام جمع کنم. وای اگه بدونید الان چقدر خسته ام! تازه هنوز یک عالمه کار دیگه هم دارم. اگه بگم چی بهم می خندید! پس نمی گم. وای خیلی دلم برای مامانم اینا تنگ شده. نبودشون رو خیلی احساس می کنم. این داداش کوچیکه که هیچی! ساعت ده شب میره تو اتاق در رو می بنده می خوابه. منم که تا صبح عین چی توی جام لرز میگیرم و حتی از صدای باز و بسته شدن در خونه ی همسایه از خواب می پرم. زیر بالشم یه قیچی گنده گذاشتم و بغل تختم یه چاقو گذاشتم تیغه اش اندازه ی قد خودمه! شونصد تا تلفن هم موقع خواب میذارم دم دستم که رِدیالشون رو بزنی صدو ده رو میگیرن!! با همه ی این تدابیر امنیتی باز شب ها خوابم نمی بره و همش نگهبانی میدم! کافیه یه صدا بشنوم تا بی خواب بشم و تا توی ذهنم دزد و قاتل و قاچاقچی و آدم ربا و متجاوزین بعثی و امریکایی و فرانسوی! های مربوطه رو نکشم و خیالم راحت نشه٬ خوابم نمی بره! شب ها خواب تصادف می بینم. تصادف های وحشتناک. همش از خودم می پرسم یعنی نبودن مامان و بابام توی خونه انقدر مهم بود و خبر نداشتم؟ بعد با ناباوری و نگرانی خودم سرم رو تکون می دم و میگم آره. خیلی خسته ام. کلی هم از کارهای خونه مونده هنوز. میوه های روی میز خراب شدن و دلم نمیاد بریزمشون دور. دست تنهام. مامانم نیست. بابام امروز نبود تا بیاد ایستگاه بعد از نوشت : می دونم عزیزم. می دونم. می دونم که الان اینجا رو بخونی دل مهربونت پر میشه از نگرانی. که چرا اینارو تا الان به تو نگفته بودم. باور کن الان یک دفعه همه ی اینا سر ریز شد. می دونم که تو هستی. می دونم که تنها نیستم. اما امشب که تو رفته بودی جیم و من تنها بودم و این همه کارو دیدم یک دفعه دلم گرفت. لوس ِ تو که هستم همیشه. واسه بابا یه جور دیگه لوس میشم. دلم ازون مدل لوس شدن ها خواسته یــــِـی هو! اینی که تو به پهلو دراز بکشی و دست راستت روی گودی ِ کمر من باشد و من کنارت به پهلو بخوابم و سرم را روی دست چپت بگذارم و پایم را روی پای چپت بیندازم و با دست چپم پَس کله ات توی موهایت را میلیمتر به میلیمتر کاوش کنم و باز دَمم را روی صورتت احساس کنم و هر چند دقیقه یکبار بپرسم که دستت درد نگرفته و تو ترجیح بدهی درد نگیرد و همینطور یکسره به چشمان ِ من عشق و زندگی هدیه دهی و من نفس هایم به شماره بیفتند از داغی لب های تو و اصلا نفهمم که زمان به کجا می رود و برای چه می رود تا اینگونه شود که از پاراسِیل جا بمانیم ...... ته نوشت : امشب شب تولد بابایی منه. از همین جا یک عالمهه بوس و ماچ و گاز و لیس و بغل و قلقلک - از همونایی که فقططط من بلدم و به خنده می ندازمت - واست می ذارم تو هواپیما می فرستم بیاد پیشت. من و دانی زنگ زدیم از پشت تلفن شعر تولد رو براش خوندیم. هوا بس شدید سرده اونجا. حیف باشه نبودی تا اون بنزه بود؟ قول دادم با حقوق معلمیم برات بخرمش؟ امسال می خواستیم اونو بهت هدیه بدیم!! دیگه نبودی دیگه!!موند واسه یه وخت دیگه! ما هم اونو همین شبونه پسش دادیم دیگه! :) از اول گفتم من نمیام. دانشگاه رو بهونه کردم و گفتم غیبت هام همین جوری زیادن. دیگه یکی دو ماه هم که نرم باید همه ی واحد هارو حذف کنم و آخر سر هم ترم بی ترم. بابا گفت : اشکالی نداره. عوضش یه آب و هوایی عوض می کنی . ولی مرغ من یه پا داشت. نرفتم. این یه هفته انقدر تند و زود گذشت که نفهمیدم چی شد. دیشب موقع بغل کردنشون وقتی می خواستن از بغلم در بیان بیرون٬ انگاری سلول های بدنم کـــِــش میومدن. هی به خودم سلقمه می زدم که نکنه این بغض لعنتی موقع حرف زدن من رو لو بده! که من هنوز دختر کوچولوی بابایی هستم. تموم سعی خودم رو کردم که وقتی داشتم از بغلشون بیرون میومدم چشم هام رو نبینن که در کمتر از سی ثانیه پر از اشک شده . صدام رو صاف کردم و به زور دو تا کلمه حرف زدم که فقط ببینن صدام صافه و توش بغضی نیست. برای چندمین بار - و آخرین بار - بغلشون می کنم . نمی تونم تصویر سوار شدنشون به هواپیما رو ببینم. عادتمه. خیلی سعی کردم که بغضم رو قورت بدم و اشک هام از تو چشمام معلوم نشن٬ ولی خب٬ نشد. یه خورده معلوم شد. اون لحظه دلم می خواست باهاشون برم و بی خیال دانشگاه بشم. وقتی که رفتن و سیب مهربون پشت سرشون آب ریخت٬ دل من هم هُری ریخت پایین. دلم تنگ شده. از همین الان. دیشب تا دم دمای صبح بیدار بودم و خونه رو جمع آوری می کردم. صبح هم خیلی زود بیدار شدم و مشغول غذا پختن به شیوه ی سنتی! از کله ی صبح گوشت قیمه شده رو تو قابلمه کمی تفت دادم و بعدش هم گذاشتم بپزه که واسه ظهر قیمه پلو آماده شده باشه. دیگه ظهر غذا حل شده بود! ظهر هم داداش بزرگه و سیب مهربون اولین مهمون های ناهار من بودن و از دست پخت من چشیدن. چون پرواز مامان اینا مستقیم نبود٬ از صبح سه بار باهاشون حرف زدم اما یه چیزی انگار کمه. ته نوشت یک: امروز پیشنهاد کار* تو یه استودیو موزیک بهم شد. فعلا که گفتم نه. قرار شده باز فکرهام رو بکنم ببینم نظرم عوض میشه یا نه. حالا موندم ... الان از صد در صد جواب منفی ٬ سی درصدش مثبت شده. می خوام دوباره تو جو موزیک و پیانو قرار بگیرم. حالا شب با عشقم و مامان و بابا هم مشورت کنم ببینم اونا چی میگن. * پیشنهاد کار نواختن تکه هایی از آلبوم یک آقای تازه کار پاپ خوان است که خودشان هم دستی در آهنگ سازی دارد هم سرودن شعر و هم تنظیمات صدا و هم خوانندگی و هم ..... خلاصه همه کاره خودشان هستند! ته نوشت دو : ته نوشت سه : یه ماه پیشا چند تا بازی دعوت شدم. انقده موند و ننوشتم تا بیات شد. شرمنده. سر نوشت خیلی خیلی بی ربط : * الان دقیقا دلم می خواد میز رو گاز بگیرم با این سوتی دادنم! ( دندون هام هم که تیز! ) این ترم بعد از کلی جینگولک بازی و دروغ های شاخدار و جعل بلیط مسافرتی و اینا موفق شدم که یک ترم مرخصی ازین آموزشگاه کوفتی بگیرم! خب تا اینجاش که خیلی خوبه! سه روز پیش رفتم آموزشگاه یک سرکی بکشیم و بگیم ما از سفر برگشتیم ( الکی! ) و آماده ی کادو گرفتن روز معلم هستیم و خواستید برید سفر من هم از سفر برگشتم و اینا! ( معمولا سفرهای یک روزه زیاد میرن که خوش می گذره ) که دیدم ای دل غافل! اینا همگی مشغول آماده کردن دپارتمان مخصوص کودکانان هستن! دیگه رفتم اون یکی شعبه ی مخصوص کودکان و مشغول دید زدن که خانوم شیره! گفت خانوم ح یادمه شما نمره های شاگرداتون رو روی طرح های جالب کامپیوتری تحویل آموزشگاه می دادید٬ آره؟ منم جو گیر شدم جلوی همه خیلی با افتخار و مدل این ایموته تو یاهو هست پلک می زنه؟! اون مدلی گفتم آره و این طرح هاشو از تو اینترنت خودم میارم و با فتوشاپ روشون کار می کنم و اسم بچه هارو هم می زنم زیرش. خانوم شیره گفت : خب پس خیلی خوبه. بی زحمت بردار اون طرح هارو بریز روی سی دی برامون بیار ما ازشون تو نقاشی هایی که داریم می زنیم در و دیوار کمک بگیریم. خدا کنه آدم رو سگ بگیره ولی جو نگیره! باز این دهنم رو بی موقع باز کردم گفتم : خیلی خوبه. کمبود نیرو دارید من می تونم بیام هاااا؟!! خانوم شیره هم فوری گفت آره آره! عصرش سی دی رو بــِرن کردم و بردم دادم و برگشتم و قرار شد شنبه صبح ( یعنی فردا ) برم آموزشگاه کمک. تا اینجاش هم مشکلی نیست. نیم ساعت پیش مسیج اومد برام از طرف یکی از همکارهای سابقم که چشم دیدن منو نداشت! ( این خانوم سابقه دارترین معلم تو اون آموزشگاه بود بعد زمانی که من رفتم یه سری از کلاس های این خانوم رو دادن به من که سر ایشون خلوت تر بشه. کم کم طوری شد که همه ی کلاس هاش رو دادن به من . سیستم این خانوم هم طوری بود که با مادر بچه ها ارتباط برقرار نمی کرد مادر ها هم شاکی می شدن از دستش ! یعنی اصلا عدم محبوبیت ایشون به من ربطی نداشت. و یکی دیگه از دلایلش این بود که من ابتکار زیاد داشتم . نمونه ی آخریش همین اعلام نتایج بود که من هر دفعه با یه شیوه ی جدیدی نمره ها رو می زدم رو برد و این خیلی چشمش دنبال طرح های من بود ) آره داشتم می گفتم که مسیج داد که خانوم ح فردا میاید آموزشگاه دیگه؟ منم خوش حال و خندون زدم که بله! :) واسم جواب نوشت که : سی دی که داده بودید آموزشگاه الان دست منه. من یه سری طرح ها رو مناسب واسه اجرا شدن می دونم. اگه طرح های بیشتری دارید فردا بیارید. اول تو دلم گفتم : زنیکه پررو! اون طرح هارو من همه رو با کلی وسواس جمعشون کردم حالا میگه یه سری ازونا خوب بودن! فولدر مربوط به طرح های کارتونیم رو تو کامپیوتر باز کردم خودم با نگاه مشتری دوباره ببینمشون که ...... ! به جز عکس های کارتونی که قرار بود فقط اونارو بزنم ٬ تمام طرح های آماده شده واسه نمره های بچه ها هم توی اون فولدر بود و من ندیده زدم سی دی بـــِـرن بشه. یعنی همه ی طرح ها هلو برو تو گلو! همه ی طرح ها آماده که اسم بچه ها و نمره هاشون نوشته بشه! یعنی هیچی دیگه! سوتی خفن! یعنی اون لحظه -و همچنان الان!- کارد می زدید خونم در نمیومد! اصلا اشکالی نداشت که طرح هام رو یه همکار دیگه میدید و شاید هم ازشون استفاده می کرد. ازینکه اون همکار از شانس همونیه که همش داره زیر آب منو می زنه ناراحتم. خدا کنه آدم رو سگ بگیره اما جو نگیره!! ازون آدم هایی نیستم که فکر می کنن اگر فلان کارو در فلان تاریخ انجام ندن گناه بزرگی مرتکب شدن. ولی خوشم میاد. فرق نمی کنه این " فلان کار " چیه. فرقی نمی کنه " فلان تاریخ"ش چیه. اعتقاد ندارم که فلان روز " باید " مراسمی اجرا بشه و اگه نشه آسمون به زمین میاد. اعتقاد ندارم که حتما و حتما برای عید باید خونه تکونی انجام بشه و ممکنه حتی اگه به خودم باشه اگر اتاقم - خونه ام- تمیز باشه و احتیاجی به تمیز کردن نداشته باشه انجامش ندم و بی خیالش بشم. ولی خوشم میاد. اعتقادی به مناسک جمعی ندارم. ولی از ولوله و هیاهویی که بین مردم می افته خوشم میاد. عاشق شلوغی خیابون ها نزدیکی ها عیدم. عاشق هیجانی هستم که به زیر پوست این مردم خسته و تنبل می دُوه. ولی ادعا نمی کنم که از فراموش کردن روز تولدم توسط دوستانم دلم شکسته نمی شود. هر چقدر هم اعتقاد نداشته باشم ٬ ولی دوست دارم روزهای مهم را. سالگرد روز خاصی که بین دو نفر مهم شده ٬ تولد ٬ ازدواج٬ روز مادر ٬ روز پدر ٬ عید٬ شب یلدا٬ چهارشنبه سوری ..... حتی سالگرد های مذهبی را اگرچه هیچ اعتقادی به بن و ریشه اش نداشته باشم! که باعث می شود امروز با دیروز فرق داشته باشد. که باعث می شود روز تولد با روزهای دیگر فرق داشته باشد. که باعث می شود وقتی امروز درست یک ماه شده ٬ با بقیه روزهای سال یک فرقی داشته باشد. و من عاشق این تفاوتم و به هر قیمتی که شده باشد حاضرم بهایش را بپردازم. فرقی نمی کنه که این روز خاص برای خود من مهم باشه یا برای بهترین دوستم یا برای مادرم یا ..... ! مهم اینه که " من " می خوام که برامون فرق کنه. هر سال همین جوره. دوست دارم انقدر اون روز رو اسپشیال کنم که مزه ی اون روز مهم توی خاطر و ذهن طرف حداقل تا چند روز بمونه. بالاخره باید به این سیصد و شصت و پنج روز سال یک جوری هیجان تزریق کرد یا نه؟ اگر همه ی روزهای سال یک جور و یک نواخت باشند که دیگه فاتحه ی هممون خونده شده ست! خوشم میاد اگه یه جور حتی روزشمار واسه این روزها بذارم. دوست دارم هیجانش رو. دوست دارم مزه ی رسیدنش رو. انگار مزه ی انتظارش شیرینه. براش نقشه ها می کِشم. خودم رو موظف به رعایت قوانینی که خودم نوشته ام می کنم. حتی هر چقدر هم دل سردم کنند مهم نیست. مدام به خودم یاد آوری می کنم که مهم این است که این روز مهم برای دوستت یه روز به یاد موندنی خواهد شد حتی اگر فرسنگ ها فاصله داشته باشید و حتی اگر ..... مهم این است که من سعی خودم را بکنم. ولی خب . . . . . :) ته نوشت بی ربط : درک مال عقله. عشق مال قلب. وقتی عشق کسی لگد مال میشه درک هم زایل میشه. ته نوشت دو بی ربط : این بستنی های جدید کاله رو خوردید؟ لا مذهب ها آدم دلش نمیاید بذاره توی فریزر بمونن! یه دونه این کوکی شکلاتیش* خیلی خوشمزه ست بعد این بستنی وانیلی با تکه های شکلات. من تو یک نشست عصرانه دو تا یک لیتری ازین بستنی ها رو هُلُپی می بلعم! کوکی شکلاتی بستنی شکلاتیه با تیکه های خامه! ( وای دهنم آب افتاد! ) که هر از چند گاهی هم یه کوکی های کوچولو میاد زیر دندون هات که وسط شون پر شده از دارچین به گمونم. خلاصه خیلی خوش مزه ست از دست ندیدش! *اول اینو بگم تا یادم نرفته٬ که اصلا دلیل آپ کردنم همین بود. به جون خودم اصلا قهری در کار نبود. اصلا ما و قهر؟ اصلا من بی خود می کنم که باهاش قهر کنم! اصلا من خیلی خرم اگه بخوام باهاش قهر کنم! :)) اصلا خیلی بی خود کردم که با نوشتن اون چند تا کلمه دپرسش کردم! ممنونم که بهم چه خصوصی چه عمومی٬ دلداری دادید و برام نوشتید که بین دو تا آدم پره از قهر و آشتی. اما خوش بختانه تا الان با هم قهر نکردیم و امیدوارم همین روند رو هم ادامه بدیم. قرار گذاشتیم هر کدوممون قهر کرد نیم ساعت برقصه! :دی نمی دونم تاثیر این قوله ست یا تفاهمی که بین جفتمون وجود داره! اگه غم گین بودم اگه تیتیش و لوس بودم٬ اگه عصبی و بد اخلاق شده بودم به غیر از تاثیر هورمون های زنانگی ام٬ دل تنگی و دوری و فاصله بود. ( موشو جونم! مرسی ازت که هی نازم رو می کشی. هی قربون صدقه ام میری. هی بد اخلاق بودن هام رو تو این چند روز تحمل کردی و حتی تهدیدم کردی!! :)) نمی دونی که من چقدر این تهدید هات رو دوست دارم!! ) * واقعا خودم هم نمی دونم . مشکلم تو نزدیک شدن به آدم ها و شلوغی دور و اطرافمه یا تنهاییه! البته می تونم دلیل اصلی این اخلاق ها و این بغض های این چند روز گذشته ی خودم رو پیدا کنم. زمانی که احتیاج داشتم به تنهایی و لذت بردن از حضورش ٬ دور و اطرافم پر شده بود از فامیل. دید و بازدید های عید. مهمونی هایی که به افتخار ورود فلان تازه وارد به فامیل برگزار می شد. مهمونی هایی که به افتخار ورود به وطن!! چند تا فامیل درجه یک برگزار می شد. جمع شدن افراد فامیل در منزل ما به دلیل وجود چند عدد میهمان . نداشتن تمرکز ذهنی برای مزه مزه کردن وجود عزیزم. و حالا الان! دقیقا بعد از عید٬ به جز اون رخوت و کسلی که به دلیل بهار به سراغم اومده٬ از تنهایی ها در عذابم. دوست دارم اون قدر سرم شلوغ باشه که نبودنش رو حس نکنم. دلم می خواد بغضم رو قورت بدم. ولی خب ... عید که گذشت. تازه واردین به فامیل هم دیگه از تازگی دراومدن و عروس و دوماد دیگه نیستن که هی تند تند مهمونی برگزار بشه. مهمون هامون هم به وطن!! خودشون برگشتن و زندگی دوباره به حالت روتین قبلی خودش برگشته. * دیدید بعضی اوقات زمان کش میاد؟ از اردی بهشت پارسال تا همین چهار پنج ماه پیش برای من دقیقا این جور بود. طوری که به نظرم میاد انگار هفت هشت سال شده! اصلا زمان خوبی نبود. اگرچه که من بزرگ شدم و چیز هایی رو تجربه کردم که دیدم رو باز کرد ... ولی خب ازین چند ماه همیشه به عنوان تلخ ترین ماه های عمرم یاد خواهم کرد. با وجود اینکه خاطره های خیلی خوبی هم دارم ولی چکیده ی این چند ماه مزه ش تلخه. تلخ . حالا مطمئنا دیدید هم که زمان اون قدر سریع می گذره؟ این چند ماه اخیر برای من همین طور بوده. انگار همین دیشب بود که .... انگار همین دیروز بود که برای اولین بار ..... انگار .... واقعا اولین باره که همچنین حسی رو دارم تجربه می کنم و چه شیرینه و البته که یه جورایی این حسه خیلی متناقص و عجیبه. انگاری سالهاست ولی انگاری همین دیروز بود و جالب اینکه نه دیروز بوده نه سال های پیش. * بعضی چیزها رو نیازی نداری که کامل بنویسی. طوری بنویسی که خودت بفهمی و خودش کافیه. داره کم کم یه ماه میشه. شیش روز دیگه میشه یه ماه .... چند روز پیش ها داشتیم خاطره ش رو باهم مرور می کردیم و دوباره چقدر خندیدیم. * یه سگ آوردیم خونه. اسمش شد گوفی. نژادش صد در صد خالص نیست ولی ازین سگ های بولداگه. ( مثه سگ آقای پتی بل ) یه روز قبل از آوردنش از شیر مادر گرفته بودن و خیلی کوچیک بود . هیچ غذایی نمی خورد و خیلی گریه می کرد. انقدر من دلم براش می سوخت که حد نداشت. کم کم عادت کرده. نزدیک سه هفته ایی میشه آوردیمش. فکر نکنم به طور دائم بمونه خونمون و قراره داداشم ببره پیش خودش. سگ مثل یه بچه ی کوچیکه که احتیاج به مراقبت داره. ازونجایی که من تجربه ی نگهداری از اشلی ( مامان خاتون٬ ) رو به مدت تقریبا هفت هشت ماه دارم مسئولیتش رو قبول نکردم. امیدوارم زودتر داداشم بیاد ببردش . چون طفلکی اون محبت و توجهی که لازمه رو تو خونه ی ما نمی بینه. این عکسش. گوفی رو اینجا خوابونده بودم. * دیشب خواب خنده داری میدیدم. خواب دیدم تو خونه ی سابق مون هستیم و تو هم هستی . مشغول امر شریف بوصیدن بودیم که جنابعالی انقدر محکم منو می بوصی دندون هات با لب های من تماس پیدا می کنن و در عرض چند ثانیه دهن من پر میشه خون. ( بچه دماخوی پررو وایستاده بودی به شاهکارت می خندیدی و هی می گفتی : دیدی دندون های من تیزتره؟؟!! :دی ) مامان و بابا هم در آشپزخونه بودن و داشتن فیلم می دیدن. من میام برم دستشویی صورتم رو بشورم که در همون لحظه می بینم چراغ آیفون روشنه - گاهی که گوشی بد گذاشته شده باشه فقط چراغش روشن میشه و صدای زنگ نمیاد - من نگاه می کنم می بینم خونواده ی خواستگار سابقم جلوی در منتظر هستن. می خوام خودم رو بزنم به اون راه که مثلا ما خونه نیستیم و صداشو هم در نیارم که اینا جلوی درن و اینا :دی که یک هو مامان و بابا توجهشون به آیفون جلب میشه و با اصرار از من می خوان که زود باش زود باش! در رو باز کن!! من دیگه از همون جا بدو میرم طرف اتاقم تا لباسم رو عوض کنم که تورو سر راه می بینم و تو دلم میگم : ای وای! الان اینا اگه تورو اینجا ببینن که خون و خون ریزی میشه که؟!! تو همین فکرام که مهمون های عزیز میان داخل و تو هم مثه همیشه خوش برخورد و ریلکس میری جلو شروع به دست دادن و روبوسی و .... من هم با همون ریخت و قیافه ( دهن خونی و لباس هایی که معمولا جلوی غریبه ترها نمی پوشم) میام داخل تا از دعوای احتمالی جلوگیری کنم و اصلا حواسم نیست که سر و ریختم این جوریه. همین وارد میشم همه توجهشون به من جلب میشه و مادر خواستگار مربوطه میاد جلو : میگه ای واییییییییی!! کی تورو کتک زده؟! منم که نمی دونم چی باید بگم به تته پته میفتم. بگم مشغول بوصیدن بودیم بپرسن کی؟ باید بگم اوشون! و دعواهه شروع میشه. بگم کتک خوردم باز یه دعوای دیگه ایی شروع میشه. تو همین فکرا هستم که چی باید بگم که خواستگار سابق میاد جلو دسته گل رو تقدیم من میکنه!! تو هم جری میشی و میگی : ایشون کی باشن؟ و همین اینو میگی اون کله شق دیوونه ( خواستگاره رو میگم ) با کله میاد طرف تو! دانی هم میاد بهت کمک کنه. منم که خشن! :)) میرم بالای مبل!!؟؟؟!!!!!!! ازونجا میپرم رو سر شما دو تا!! :)))))))))) از خواب که پریدم به جز تپش بالای قلبم ٬ داشتم می مردم. اونم از چی؟! از خنده! که اولا عجب خواب های اجق وجقی می بینم. دوما اصلا چرا دعوا ؟ اصلا من چرا رفتم بالای مبل و پریدم که شما دو تارو از هم جدا کنم؟! تا دوباره خوابم ببره تو خواب و بیداری داشتم خواب رو تفسیر می کردم و می گفتم : ای کاش مثلا با اون دسته گله می زدم تو صورت پسره تا تو همچین سوالی رو نپرسی. یا کاش به مامان بابا از اول می گفتم درو باز نکنیم یا ..... خلاصه صبح که پاشدم کلی دوباره خندیدم. * بعد از مدت ها به جمع دوستان سابقم بر گشتم و قبل عید یک روزه رفتیم قلعه رودخان و برگشتیم. اگرچه که من جای خالیشو تو تموم سفر حس کردم ولی در کل٬سفر خوبی بود. دیروز دوباره یک سفر یک روزه رفتیم به جنگل های سراوان نزدیکی های شاقاجی!؟خب این سفر با سفر قبلی خیلی فرق داشت. قلعه رودخان یک سفر ورزشی تفریحی بود این یکی یک سفر کاملا تنبل پرورانه. از زمانی که رسیدیم بچه ها نشستن به پاسور و تخته نرد و قلیون کشی و بعضی دخترا فال ورق و قهوه ! تا نزدیکی های عصری. هر کی هم به هوای اون یکی نه توپ آورده بود نه راکت بدمینتونی چیزی. تا حوالی های ساعت سه من و جمعی از بچه ها رفتیم مخ یه پسر بچه ای که با خونوادش اومده بود رو زدیم و توپ پلاستیکی پنجاه تومنی ش رو ازش گرفتیم و اومدیم وسطی و استپ هوایی!؟ بازی کردیم. وسط های بازی تموم بچه ها بهمون ملحق شدن. انصافا تموم روز یک طرف اون یکی دو ساعت یک طرف. حدود چهل نفر ( یه اتوبوس ) بودیم و تموم جاده ی جنگل رو بند آورده بودیم. چند تا ماشین عروس و گروه فیلم برداری رد می شدن و بچه ها -البته از جمله خود من - وایستادیم وسط جاده و بچه ها رقصیدن و ازمون فیلم هم گرفتن و کلی خندیدیم . یکی از ماشین ها خود عروس و دوماد هم پیاده شدن و همراه اونا رقصیدن ( اینجا دیگه من نرقصیدم ٬ ترجیح دادم دست بزنم و از شیرین کاری های بچه ها بخندم ) بعد ازون هم تا لب دریا رفتیم و با وجود اینکه هوا بارونی و سرد بود چند تا از جو گیر های بچه ها با لباس!! رفتن تو آب و کلی دیوونه بازی در آوردن و موجب حیرت و تعجب آدم هایی که لب ساحل بودن شدن. در کل سفر خوبی بود و باعث شد کمی ازون حال و هوا بیرون بیام. اینم یه عکس که تعدادی از بچه ها توش هستن. من نفر دوم سمت راست هستم که کله م رو کج کردم :دی ( عکس حذف شد ) * امروز دو تا از دوست هام که از زنجان اومده بودن خونه ی ما تا روز جمعه رو با ما باشن٬ برگشتن دوباره زنجان. بگذریم که نصف سفر این دختر و پسر باهم قهر بودن و دعوا داشتن. ولی در کل خوب شد که اومدن. شاید سمیر به این سفر یک روزه احتیاجی نداشت٬ ولی نیاز از نظر روحی خیلی داغون بود. * دوشنبه ساعت هشت باید برم سفارت. امیدوارم اکی بشه. * دلم برات تنگ شده. امروز اصلا صدات رو هم حتی نشنیدم. می دونم سرت شلوغه. می دونم امروز به تنهایی میزبان یک عالمه مهمون بودی. دوست داشتم بهت - حتی تو آشپزی!! - کمک کنم. البته من زرنگم ها! اینارو زمانی دارم بهت می گم که همه ی کارهات رو کردی . پسر من آخه خیلی زرنگه و تو کارهای خونه داری نمره ش بیسته! * آقا کی می تونه بهم کمک کنه؟ من از زمانی که اِن نود و پنج گرفتم نمی تونم با کابلش به کامپیوتر وصل بشم و این یعنی اینکه علنا نمی تونم چیزی توش بریزم و به شیوه ی مسخره ایی مجبورم فایل ها رو بریزم تو مموری کارت گوشی قبلیم و از طریق بلوتوث واسه این گوشی جدیده بفرستم. عکس دسته جمعی رو هم که اینجا مشاهده می کنید با همین روش سنتی ریختم تو کامپیوتر. مشکلم اینه که : کابل رو وصل می کنم. کامپیوتر تلفن رو هم شناسایی می کنه. ولی جایی برای اینکه فایل ها رو از داخل گالریم به کامپیتور منتقل کنم یا بر عکس وجود نداره. به خدا انگلیسیم هم بد نیست!! :دی تموم برنامه ش رو زیر و رو کردم ولی هیچی نیست. نه می تونم موزیک بریزم نه عکس و ویدئو. البته از یه طریقی کشف کردم که چه جوری برنامه بریزم. کسی هست به من کمک کنه آیا؟؟ ته نوشت بی ربط : این رو بعد از ظهر روز شنبه نوشتم. تاریخ ها مطابقت ندارن به من ربطی نداره. تخصیر این بلاگفاست. ته نوشت با ربط اضافه شده : تا حالا شده اونی رو که خیلی دوست دارید بخواید درسته بخوریدش؟

راه آهن دنبالم و خودم با یه ماشین دربستی تا خونه اومدم. رسیدم٬ خونه سوت و کور بود. یه کمی بغض دارم که این همه کار رو دست تنها دارم می کنم. به هیش کی هم نمی تونم بگم که شب ها می ترسم . یه عالمه لباس کثیف جمع شده و من یادم نمیاد مامان گفت ماشین لباس شویی رو چه درجه ایی کار می کنه؟ کجا باید پودر بریزم؟ آب باید چند درجه باشه؟ از هیش کی هم روم نمیشه بپرسم چون گیر میدن که پاشید بیاید اینجا بمونید کلا! توی این دو روز یک عالمه ظرف نشسته جمع شده که بازم من خنگ ازون روز که مامان اینا رفتن همه ی ظرف ها رو با دست شستم. اتاق خودمم به هم ریخته ست. باید دوش هم بگیرم. مارکو دیروز از صبح بیرون بوده و رفته یکی از بامبو های مامان رو تا ته جویده و ریخته زمین! پشت مبل بزرگه ی پذیرایی پر شده از جیش های مارکو که باید بسابمشون و جون ندارم! وای! از کار کردن با چرخ خیاطی وحشت دارم و این لبه ی مانتوم رو هم باید واسه شنبه پس دوزی کنم. فردا شب مهمون داریم. من کمبود خواب دارم. من خسته ام. دلم می خواد خودم رو واسه بابام لوس کنم . من سه روزه با مامان بابام به دلیل این اختلاف ساعت لعنتی نتونستم حرف بزنم . من گرسنمه هنوز. من دارم غرغر می کنم! من حوصله ندارم! من مامانم رو می خوام! :(

احتمال قریب به یقین جواب منفی خواهد شد آمد.
ازین قرص جوشان ها بود کوچیک بودیم مریض میشدیم می خوردیم؟ ( من عاشق مزه شون بودم و اون فیس فیسی که تو دهن می کرد ) دامپزشک پودرش رو واسه مارکو تجویز کرده. هر یک گرم تو یک لیتر آب. از عصری داشتم هی با مقیاس های مختلف یک گرم رو آزمایش می کردم. تازه اون یک گرم رو هم باید به چهار قسمت مساوی تقسیم می کردم که تو یک چهارم لیتر آب حل کنمش. دست هام بوی اون قرص های جوشان رو گرفته بود بدجور. عصری شیطونه می گفت برم این ویتامین رو تو آب حل کنم بخورم بعدش هم احتمالا تارهای صوتی م تقویت می شد صدای طوطی در می آوردم!!

| Design By : Night Skin |


