تبليغاتX
تپش های عاشقانه


تپش های عاشقانه

 

حالم ازین روزهای خودم به هم می خورد. شده ام یک دختر تیتیش و لوس! که با هر بهونه ایی پقی می زنه زیر گریه!

شدید بهونه گیر شدم! عصبی هستم و بد اخلاق!  

( نیست نبودم؟! )

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 .|

 

   امروز سمینار داشتی و من تا نیمه های شب گذشته نگذاشتم مرور داشته باشی بر مطالبی که آماده کرده بودی. نمی دانم چه گذشت. نمی دانم چطور از پله ها بالا رفتی. اخلاق هایت را می دانم. می دانم که پشت تریبون کلی حاضرین را خندانده ای.

می شود من این ها را در خیالم داشته باشم؟

که تو از پله‌های آن سالنی که من تا به حال ندیده ام بالا می روی، با یک کت و شلوار مشکی سه دکمه که برازنده ی توست و من خوشم می آید و یک پیراهن آبی که راههای باریک سفید اتفاقی دارد و من گوشه تاریک سالن نشسته ام و به تو افتخار می کنم .؟

تو روی سن هستی و حرف می‌زنی مثل همیشه با صلابت و من فکر می‌کنم که یعنی این پسر همونی ست که عاشق من شده؟

فکر می‌کنم به تموم لحظه‌هایی که در آغوش هم خندیدیم و اشک ریختیم، به تموم لحظه هایی که باهم در تاریخ بشریت ثبت شان کردیم و تموم کلماتی که با هم زیستیم، تموم لحظه‌هایی که یکدیگر را تحسین کردیم، تموم لحظه‌هایی که ...
تو حرف می‌زنی و همه غرق در کلمات تو و من فکر می‌کنم به تموم شعرهای عاشقانه ایی که قرار بود باهم بنویسیم، به تموم کلماتی که قرار بود زندگی کنیم، فکر می‌کنم به تموم رویاهایی که فراموش کردیم، فکر می‌کنم به تموم آرزوهایی که نزیستیم.
تو حرف می‌زنی و من حسرت می‌خورم تموم قرن‌هایی را که نزیسته‌ایم، تموم سال‌هایی که نبوده‌ایم، تک تک روزهایی که دیر به دنیا اومدیم، تموم لحظه‌هایی که نبودیم، تموم جاهایی که کشف نکردیم، تموم غارهایی که نرفتیم، تموم رودها و کوه‌ها و تپه‌هایی که ندیدیم، تموم گل‌هایی که با هم نبوییدیم شان، تموم اشک‌هایی که نریختیم، تموم لحظه‌هایی که نخندیدیم، تموم کارهایی که نکردیم، تموم آدم‌هایی که نشناختیم، تموم آدم هایی که عشق ما رو ندیدند٬ تموم طعم‌هایی که نچشیدیم، تموم کلماتی که ننوشتیم، تموم فیلم‌هایی که نساختیم، تموم نقش‌هایی که بازی نکردیم، تموم آهنگ‌هایی که نساختیم، تموم راه هایی که نرفتیم ٬ تموم نقش هایی که می شد با دستان من و تو کشیده شوند ٬ تموم داستان هایی که انتهاش رو هپیلی لیود اور افتر تموم نکردیم٬ تموم بچه هایی رو که محبت مارو نچشیده اند ٬ تموم آواز هایی که با هم نخوندیم ٬ نرقصیدیم٬ نگریستیم٬ نخندیدیم. تموم  ِ ....
تو حرف می‌زنی و من می‌اندیشم به تموم حسرت‌های زندگی‌ام.

 

خبر رسید که تو عالی اجرا کردی و کلی حاضرین رو هم به خنده واداشتی. میشه ازت تشکر کنم که این قدر عالی پرزنت کردی؟

 

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 .|

 

به خدا می دانم.                                                

گفتن ندارد٬ اما                      

همین اواخر بود.

من .....

 

به یاد می آورم :

 

 آن روزها من بودم که برای یاکریم های توی حیاط دانه می ریختم.

حواسم به دل دل های نیلوفر بود وقتی با آمدن نا به  هنگام نسترن گل می داد.

 من ....

موهایش را بوییدم و عاشق شدم.

گاه گاهی هوس سازم را می کردم.

هر شب قدمان بلند می شد با سه تاره ها چشمک بازی می کردیم تا خود صبح . . .

می سوختند٬ می سوختیم٬ در حرارت تن هامان!

 ساده . . . دلم را می گفتم. او چشم هایم را می بوسید.

ساده . . . چشم هایش را می گفت. من عاشق تر می شدم.

چشمانش را طرح می زدم ... دریا می شد و در ساحلش مرغ دریایی ها عشق بازی می کردند.

نگاهش را طرح می زدم ... موج می آمد ما را با خودش می برد.

لبانش ....

 ذوب می شدم. دلم سرخ. گـُــر می گرفتم. اطرافمان پروانه ها می رقصیدند.

خوب سوختن را از سه تاره ها بلد شده بودیم.

به یاد می آورم :

پشت پنجره ی بالکن صف بسته بودند قاصدک ها ...

 از پسر سر به زیری  می گفتند که خوشش آمده بود ازین سر به هوایی های من.

 سر به هوا بودم.... در آسمان ها ..

 گفتن ندارد اما همین اواخر بود ...

 که هر شب ابر بازی می کردیم...

بین آدم ها مهربانی تقسیم می کردیم.

با دیدن بوسه های ما ٬ حال و هوایشان آبی و سرشار از عشق می شد.

در دریا ٬  زیر آب ٬

ماهی ها سر انگشتانمان را مثل بچه ها می مکیدند و سر شارتر می شدیم از عشق.

از آب٬ از آیینه٬ از لطافت٬ از شعور٬ درک٬ لذت ِبودن ٬ خوب بودن ٬ عاشق ماندن . . .

سَر و سـِــری پیدا کردیم با ماه ....

 هر شب درد دل می کرد.

 سکوت پر معنی این همه قرن دور ِ زمین پروانه وار گشتن را فهمیدیم.

گفتن ندارد. می دانم.

شیطنت ها بود.

گره از کار آفتابگردان ها باز می کردیم. در آن روزهای مه گرفته.

لب هایمان را به هم دوختیم. بر آن سکوهای بــُتنی . . .

 و دو چشم روشن عشق را دیدیم در آسمان ....

بعد ....

گفتن  که ندارد دیگر ....

به یاد نمی آورم چه شد

که او باید می رفت ...

که من تنها شدم ...

این روزها یا کریم ها ٬ برای بهتر شدنم ذکر می گویند ....

نیلوفر و نسترن هر روز سر می زنند ٬ شعر هم می خوانند برایم ...

سه تاره ها ولی٬

سه تاره ها حالشان خوب نیست ....

هر چه می گویم خوبم باور نمی کنند ....

به یاد نمی آورم چه شد اما ....

پروانه ندیده بودم این قدر دلش بگیرد ...

که برود از نو برای خودش پیله دست و پا کند ....

اصلا طرح زدن فراموشم شده ٬ قاصدک ها از من خجالت می کشند ....

به خدا دلم برایشان تنگ شده اما خجالت می کشند ...

 از بس دل تنگی آورده اند دیگر نمی آیند ....

گفتن ندارد که

این روزها عجیب سر به زیر شده ام .

آب دریا ها یخ زده ٬ عکس ماه را دیگر ندارم . خبری هم از غزل نیست ....

وای آب دریاها ....

ماهی ها ...

 

                                                                        چهارشنبه ۸۷.۱.۲۱

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 .|

 

      در این چند روز اشک هایی به چشم هایم دویدند که عمرشان فقط برای چند لحظه بود. اشک هایی بود که هر کسی نمی فهمیدشان.  انسان مقابلم که می فهمید نیاز به زبان انسان ها نبود تا برایش بنویسم و یا بگویم. دنیایی حرف از اعماق قلبم به چشمانش سرازیر می شد که به همان سرعت به قلبش نفوذ می کرد.

عاشق حرف هایی هستم که چشم ها در سکوت برای هم می گویند. عاشق چشم های مرطوبی هستم که اشک هایشان لب ریز نمی شود ولی حرف هایشان چرا. عاشق بوسه های خیس و شوری هستم که بر لب ها و گونه ها زده می شوند. عاشق آغوشی هستم که در این لحظات هم چون یک جریان خون ِ داغ به تو انرژی و عشق می دهند. در این چند روز اشک هایی ....

 

 

ته نوشت اضافه شده : این چند وقته عجیب به بودنش انس گرفتم. تازه داشتم بین واقعیت بودن و رویای نبودنش وول می خوردم . نمی دونم حالا الان چه جور باید به واقعیت نبودنش و رویای بودنش اعتقاد پیدا کنم! من نیاز به همدم دارم این روزها و او نیست تا با او غم دوری را تقسیم کنم . همین می شود که هر دقیقه نوشتنم می آید . زندگی برایم سنگین شده.

 

جمعه شانزدهم فروردین 1387 .|

 

نه تروخدا می بینی جوون های این دوره زمونه چه دریده و بی حیا شدن؟

خالهه اونجا نشسته این دو تا ماچ و بوسه که چه عرض کنم .... ! :دی

بعد خالهه میگه : من اون اتاق میرم نخود سیاه پاک کنم!

دختره ی پررو میگه : خاله اگه جنسش مرغوب نیست می خواید یه تــُک پا بیاید برید جنس خوبشو بخرید!

بعد پسره هم هی بخنده! از فرصت سو استفاده کنه همین خالهه روشو می کنه اون طرف سر و صورت و گردن و اینای! دختره رو خیس از ماچ کنه!

بعد خالهه که دختره رو صدا می زنه دختره هی تند تند خیسی ها رو با کف دستش پاک کنه که خالهه نپرسه چرا همه جات تـــُفیه!

تازه توی کــُشتی شون ناخون انگشت اشاره ی دختره هم از یه جای خیلی بدی بشکنه!!

تازه خاله ها هم روشون به دختره باز بشه!

هــِی خواهــــَر! هـــِی خواهـــــَر!

اون قدیم ندیم ها این جوون ها یه حجب و حیایی داشتن ! دیگه رو سوفایِ خونه خالهه ... الله اکبر! آخه چی بگه آدم به این جوون ها؟!

 

ته نوشت :

وای یاد سوتی دادنم جلوی بابا می افتم .... یاد قیافه ی تو موقعی که بابا داشت به من نگاه می کرد منم با نیش باز به تو ..... یاد مسخره بازی هامون تو خونه خاله و کنترل تلویزیون .... یاد نوشابه خوردن هات! حالا بعد رفتن تو خاله میگه : چقدر می خوری پرنسس! بدبخت از خجالتش هیچی نخورد!! فکر کن؟!!! تو خجالت کشیدی!!! من الان همچینی خوش حالم که خاله در اون اتاق رو بسته بود ... وگرنه به قول خاله ...... :دی گفتم که بهت چی گفت؟! :)))

 

پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 .|

 

   تو که می دانی چشم پر اشک یعنی چه؟ بغض در گلو نــِشسته را هم که می شناسی؟ و وقتی دلت بخواهد جیغ بزنی از درد و هم دردی کنارت نباشد و مجبور باشی تظاهر کنی که همه چیز به خوبی و خوشی برگزار می شود؟!

ولی نمی دانی که امروز چند بار از ته دلم خواستم که تو اینجا بودی و خودت جوابشون رو می دادی نه من! کاش کنارم بودی و من از طرف تو به چیزی جواب نمی دادم و از اون طرف هم به تو جواب پس بدم که اینها چه کاریست و توجیهی پشت حرف هاشون نیست و ... !

آخر سر هم چوب دو سر گُ...ی شوم! ازین طرف متهم به دفاع از تو و از آن طرف هم متهم به وارد کردن شخص- اشخاص- سوم به رابطه ی دو نفرمان! ( چیزی بر خلاف قانونی که تصویب کرده بودیم )

احساس بدی دارم. در منگنه قرار گرفتم و به من می گویی : "تو مرا تحت فشار قرار می دهی!"  کاش اینجا کنارم بودی. نه برای اینکه باری رو که بر دوش دارم تو بکشی٬ نه! فقط بهم بگی چی کار کنم تا از سنگینی بارم کاسته شه.

 

   

**دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد!

 

* اضافه شده :

مادرم رو دوست دارم. مادرم پاک ترین و بی آلایش ترین زنیه که تا به امروز دیدم. اگه دلداری های مامان نبود امروز من از ناراحتی دق می کردم. تو که نبودی و من هم این وسط گوشت قربونی! مامان اومد باهام حرف زد و وقتی همه ی حرف های تو رو هم بهش گفتم حق رو به تو داد. گفت من باهات بد حرف زدم. آرومم کرد. الان آروم شدم و فهمیدم تقصیر تو نیست.

این شد اولین جر بحث زندگی ما! لج باز خان که تا وقتی من یه چیزی رو میگم تو قبول نمی کنی همین من عقب نشینی می کنم تو مصرانه خواستار انجام اون خواسته ی من هستی! حالا ببینیم بالاخره این " نمی خواد بیای " ِ من کار دستمون میده یا " باید بیام " ِ تو !

!Skal vi se

 

دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 .| |

 

میگم تو از رژ لب من مثه اینکه خیلی خوشت میاد ها زرافه ی آبی من؟!

می خوای من برم برات یه بسته دوازده تایی بگیرم تو هی خالی خالی بخوری بذاری دو دِیــقه رو این لب های من رنگش بمونه؟!

 

 

یه توصیه به خانوم های تازه متاهل! وقتی باهم میرید بیرون٬ با خودتون بی خودی رژ لب نبرید!

اگر هم بردید فقط زمانی استعمال!! کنید که دم در خونتون باشید بخواید کبودی های روی لب رو از بین ببرید!!!!!!!!! :))

 

 

شنبه دهم فروردین 1387 .|


Design By : Night Skin