تپش های عاشقانه
* اول! سال نو پیش پیش مبارک! عیدی بدید! ماچ ماچ! از برای همه ی خوبان و دوستان! *دوم ! پشت سرت رو نگاه كردی ؟! تو این سیصد و شصت و پنج روزی كه گذشت چند تا دل رو شیكوندي ؟! چند تا دل بدست آوردي ؟! اشك چند تا چشم رو در آوردي ؟! بر روي چند تا لب ، لب خند نشوندي ؟! چند تا روح رو آزردي ؟! چند روح رو به پرواز در آوردي ؟! در چند وجود ، بوته ي محبت كاشتي ؟! ريشه ي كينه ي چند قلب رو بارور كردي ؟! کدام نابساماني رو سامان دادي ؟! چه زخمهائي رو التيام بخشيدي ؟! کدام بيچاره رو چاره نمودي ؟! کدام روح آشفته رو آرامش بخشيدي ؟! یه حساب کتاب کوچولو داشته باشیم ٬ بد نیست. فقط بین خودت و خودت. خودت هم قاضی شو٬هم متهم ٬ هم وکیل مدافع و هم دادستان! * پارسال همین موقع از همین جا واسه یه پسر کوچولو ٬ یه عالمه آرزوهای خوب کردم با یک عالمه لپ لپ های ارزون قیمت و بنجل ایرونی که دوستشون داشت و آرزو کردم وانتی که باهاش بوسه هام رو براش دارم می فرستم زود زود به دستش برسه. حالا امسال کوین کوچولو ایرانه. یه جشن خیلی کوچیکی براش گرفتیم. کوین شیطونه! که با اون لهجه ی خوشگلت به من میگی : من باهات خخخووووشی ندارم ها؟! ( شوخی* ) تولدت مبارک. * یه تازه وارد دیگه به جمع خونواده ی مادری اضافه شد. بندگان خدا شب چهارشنبه سوری به پیشنهاد داداش بزرگه ی من قرار شد هر پنج دقیقه بلند حضور خودشون رو در جمع اعلام کنن تا از تاریکی باغ و اینا یه موقع خدایی نکرده سو استفاده نشه!! :)) ویدا خانوم ٬ مبارک باشه! * امروز موقعی که وسط خیابون بغلم کرده بود و انگاری نمی خواست ول هم کنه! یه چند لحظه خشکم زد! بمونه که من چی فکر می کردم و اون چی فکر می کرد! :)) * به مخاطب خاص : الان که نمیشه بهت بگم ولی چون از تو بدتر منم و نمی تونم حرف رو تو دلم نگه دارم تا ببینمت همین جا می نویسم. - موقعی که تورو پیاده کردم رفتم یه دسته گل هم خریدم. تا دلت بخواد خودمو واسه بابا لوس کردم! قضیه رو البته هنوز بهش نگفتما؟ حالا جالبیش اینجاست خاله دسته گل رو دیده. میگه : خوشی ها؟! اون برات دسته گل می گیره تو میاری به بابا میدی میگی از طرف خودم!! حالا همه فکر کردن تو اونو واسه بابا گرفتی! آی آی آی ! عجب خود شیرینی هستی تو پسر !!!!! :)) * یه عالمه آرزوی خوب و پاستیلی برای همه خوب های روی زمین و ...... هوا !! **اضافه شده : موقع سال تحویل٬ بغض کرده بودم. اولین بار بود نم اشک گوشه چشمام می نشست. مراقب خودت هستی یا نه؟ دريا دريا مهربانیات را میخواهم
راستی من چند بار به دامن تو می افتم؟! من فکر میکنم ته نوشت : دنیا داره سریع می چرخه . روزها سریع السیر جای خودشون رو به شب ها میدن و دوباره شب ها به روزها. وقت ندارم. اگه بگم دارم نفس هام رو هم می شمرم دروغ نگفتم. انتظار شیرینیه. در حال تدارک یک سفر عشقولانه هستیم. برای همه روزهای فوق العاده شیرین و دوست داشتنی با طعم شکلات آرزو می کنم. ته نوشت دو : و خداوند .... !! :))) **ادیت شده! * معمولا موقع ساین این کردن یه نگاه اجمالی به لیست وبلاگ های به روز شده ی همون صفحه اول می ندازم و بر روی اسامی که توجهم رو به خودشون جلب کنند کلیک می کنم و چقدر هم خوش شانس بودم در این زمینه! تا الان که فکر کنم فقط دو سه تا وبلاگ به درد بخور از بین این همه کلیک شدگان پیدا کردم و چقدر هم خوش حال از بابت یافتن چنین دوستانی که تعدادشان به تعداد انگشت های یک دست هم نمیرسد ولی ارزششان بیشتر از این حرف ها! تقریبا میشه گفت از زمانی که در این آدرس سکنی گزیده ام٬ اولین علی آقا اول خودش بود. بعد کم کم پای دوست و رفیق و فامیلش و پسردایی را به بلاگفا باز کرد ( البته فکر کنم بعد ازینکه علی آقا به ورد پرس کوچ کرد همه ی دار و دسته ی باند هم به آنجا کوچ کردند ) و یک باند مافیایی باز کرد که قصد ترور یکی دیگر از دوستان عزیز وبلاگ نویس به نام نجمه را داشتند که با هوشیاری و درایت بنده! نجمه خانوم ازین ترور جون سالم به در بردن. علی آقا یک خانوم خوش قد و بالا ( البته به چشم خواهری ها؟! :دی ) دارند که پای ثابت خواننده های نوشته های علی آقاست و چرا که نه؟! علی آقا و همسرشان ازین فیلم بازهای خوبی هستند و به همسرشان هم در یک سینما پیشنهاد ازدواج می دهند و این گونه می شود که با شیرازی ها فامیل می شوند. فاطمه خانوم و علی آقا گویا هر دو مشغول به تحصیل در رشته ی زبان های باستانی هستند. علی آقا لیسانس کامپیوتر دارد و یک بار در سفر زیارتی مکه نزدیک بوده خودش رو لو بده و دروغ بگه و یک قربونی بیفته گردنش! ( می تونید از خودش بپرسید جریان چی بوده! ) علی آقا در ریزبینی و نکته سنجی بی نظیره! اون قدر که نقش برجسته های یک شومینه در نارنجستان شیراز نیز از تیز بینی های ایشون در امان نمی مونن. علی آقا همیشه به من لطف داشته و دارند و به غیر از کامنت هایی که برام میذارن گه گداری در وبلاگشون هم در باب معرفی من و سایر دوستان وبلاگی و البته کلاس کیدز و غیره می نویسند . پیشتر ازین ها قرار بر این بود که من مختصری در باب لوحههای گلی باروی تخت جمشید بنویسم و از علاقه مندان به فراگیری خط میخی دعوت کنم تا از وبلاگ ایشون دیدن کنند٬ که به دلیل سرگرم بودن من در این چند روز میسر نشد. حالا که ایشون در یک نوشته ی جداگونه ایی تولدم رو تبریک گفتن و من امروز دیدم٬ برای عرض ارادت و تشکر ازین سوپرایز ایشون هُل هُلی اقدام به نوشتن این مطلب کردم. اگرچه که دوست داشتم تشکر ویژه تری ازشون بکنم٬ ولی انشا... در آتیه همراه با یار گرامی از خجالت ایشون و فاطمه خانوم در خواهیم اومد. کی می دونه؟! علی آقا برای شما و همسرتون فاطمه خانوم بهترین ها رو می خوام و امیدوارم سال های سال در کنار هم مهربونانه زندگی کنید و ممنون از لطفی که به بنده روا می دارید. اگر کسی دنبال وبلاگ به درد بخوری برای خوندن می گرده من وبلاگ علی گنجه ای رو توصیه می کنم. سر نوشت: تموم سعی خودم رو کردم که این نوشته رو پیش از پابلیش کردن چند بار بخونم و در صورت لزوم اصلاح کنم. ولی خواستم قبل از روز بیستم نوشته باشمش که طعم خوبی رو که داشت برام هیچ وقت از بین نره. *امروز از صبح یک خنجر تیزی در گلویم گیر کرده بود و نه پایین می رفت و نه اشک روانه ی صورتم می کرد. تا عصری که اومد پیشم .... از من می پرسه برای تولدت کادو چی می خواهی؟ براش میگم. براش حرف می زنم. گوش میده. ازون بغضم براش میگم و با اون دو تا چشمای گیراش بهم نگاه می کنه.- گفته بودم برایت که چقدر از داشتنش خوش بخت و خوش حالم؟ - بهم میگه بیا توی بغلم و بهم لب خند می زنه. به حرف هام گوش میده. بهش میگم که دیگه اون صفر ه شده صد. بهش میگم که با وجود اینکه مثلا یک سال گذشته و من بزرگ تر شدم ولی حرف ها و جمله هایی که می زنم بچگونه ست به بزرگی خودش بر من ببخشه. بهش میگم دیگه نمی تونم دنیا رو بدون اون ببینم. شده چشم های من که از توی چشم های اون دنیا رو می بینم. میگم که خدا چقدر دوستم داشته که تورو سر راهم قرار داد و تو از من نرنجیدی. نترسیدی. از تلخی هام. از دو دلی هام. از بهونه گیری هام. از نبودن هام. براش میگم که شده دنیای من و اون فقط گوش میده. بهم با عشق نگاه می کنه و لب خند می زنه. بهش میگم که چقدر براش ارزش قائلم و ازینکه گذشته ام رو می دونه و با این حال این قدر دوستم داره ازش سپاسگذارم. بهش میگم مدیونتم . تموم لحظه های نیومده ی عمرم رو به تو مدیونم. میگم من حتی دیروز رو٬ امروز رو و فرداهامون رو به تو مدیونم. ( قبول نمی کنه و به من میگه که این رابطه برنده- برنده هست و تو هیچ دِینی به من نداری٬ ولی من قبول نمی کنم ) بهش میگم ممنون که دیروز وقتی تنها بودم٬ پیشم بودی٬ وقتی غمگین بودم تو مثل یه دوست خوب کنارم بودی و به حرف هام گوش می دادی و راهنماییم می کردی٬ وقتی دل سرد بودم بهم انرژی می دادی و وقتی سرد بودم آغوشت گرمای زندگی رو دوباره بهم می بخشید. بهش می گم که اومدی و کم کم شدی گرمای زندگیم٬ معنی نفس هام٬ شدی اصلا معنای بودنم که بدون ِ تو هیچ شدم. بدون تو یک تکه خاک در غربتی شدم که کسی نه می شناسدش نه می خواهدش. شدی امروز ِ من. معنای زیستن دوباره و زندگی را با تو فهمیدم. فهمیدم این همه سال تو بودی٬ ولی نبودی. در پی تو بودم٬ ولی نمی دانستم کجایی و هم اکنون حسرت تمام روزهای رفته ایی را می خورم که تو کنارم نبودی. حتی حسرت همین روزها را. میگم که از صبح که تو نبودی من بغض داشتم و نمی تونستم اشکی بریزم و الان .... - با خنده میگم - می بینی؟ مثل ابر بهار می گریم. سِفت در آغوشم می گیره و اشک هایم را می بوسه و می گه عاشقانه این اشک ها رو می پرسته. چشم هاش رو می شناسم. خوش حال بودن. میگه اعتراف می کنم که نمی تونه خوش حالیش رو مخفی کنه. ازینکه امروز من این حرف ها رو بهش گفتم. میگه کلمات قادر نیستن و من تصدیق می کنم و فقط به هم نگاه می کنیم و می فهمیم هم رو . میگه این حس خوب رو٬ این نگاه ها رو٬ دوست دارم. این ها توی دنیا تکرار ناپذیرن. می فهممش و میگم مثل تو که توی دنیا دیگه کسی مثل تو پیدا نمیشه. ببینم مگه کسی هم هست که دوستت نداشته باشه؟ اصلا مگه میشه تو رو دوست نداشت؟ با هم می رقصیم. با یه آهنگ آروم و فقط به هم نگاه می کنیم سر اینکه کدوم یکی خوش بخت ترین آدم دنیاست باز هم آخر سر باهم دعوا می کنیم و قرار را بر کشتی می ذاریم که هر کی در کشتی ِ من در آوردی پرنسس برنده شد اون آدم خوش بخت ترینه. کشتی ِ من توش بوس و گاز و ویشگون و قلقلک و همه چی مجاز هستن. مخالفت خودش رو اعلام می کنه و میگه ای نامرد! تو همه ی روش هایی که من رو خلع سلاح می کنه بلد شدی! و خودش رو کنار می کشه و میگه آقا اصلا ما زمین خوردتیم! و این جوری میشه که من برنده میشم! و میگم که چقدر خوب که تو روز تولدم خدا تو رو از بهشت واسه من آورد. قرار میشه من این رو به صورت تِیل بنویسم که چه جوری شد که ایشون رو خدا با یه لک لک فرستاد بیاد روی زمین . بعد چون یه خورده! سنگین بود ( :دی ) شانس آوردم بالای سر خونه ی ما وسط های راه بقچه ی لک لک بنده خدا پاره شد و من اونو هُلُپی گرفتمش! ( ادبی ش رو گفتم : و تو در دامان ِ من فتادی! ) می خنده و قرار میشه من سر فرصت داستان رو بنویسم و بدم اون بخوندش ( شاید تو وبلاگ هم گذاشتمش ) و می آیم و عکس های سفر دیروز به قلعه رودخان رو می بینیم و می خندیم و ..... * پنج شنبه شب مامان پاش رو گچ گرفت و من شدم کدبانوی خونه! کدبانویی که تئوری ش بیست بود عملی ش بیست بدون دو! خلاصه این چند روز حسابی آشپزی و خونه داریم گل کرده بود. امروز مامان نبود و بابا جون هم از دیدن هنرمندی های من سر ذوق اومده بود و رفته بود اندازه ی نود تا مهمون میوه و ماهی خریده بود . هر جوری می خواستم از آشپزخونه بفرستمش بیرون تا اجازه بده خودم به کارها برسم نرفت که نرفت! و تازه از کارهای من که ایراد می گرفت هیچی! خودش مشغول به انجام دادن اون کار می شد و به علت ناواردی یک خسارتی وارد می کرد! پای اسب کریستال مامان رو شیکوند! یک کاسه لب پر کرد و زد یک بشقاب پلوخوری شیکوند. و خلاصه چون همه جوره اختلاف نظر داشتیم کمی باهم کنتاکت کردیم. شب که از بیرون اومد من رو صدا کرد. من اخمو رفتم جلو سلام دادم و بابا از پشت یه دسته گل رز درآورد و بوسید و تولد رو تبریک گفت و این جوری آشتی کردیم. طبق معمول با کادوی خنده دارش سوپرایزم کرد. مثل همیشه که نقدی حساب می کنه نوبت به باز کردن کادوی مامان و بابا که شد پاکت رو که برداشتم همه گفتن حدس بزن حدس بزن! گفتم خب توقع ندارید که توی پاکت خرس گذاشته باشن؟ پوله دیگه! داداش بزرگه گفت نه! خاله گفت : یه دونه دیگه می تونی حدس بزنی! خلاصه نتونستم و وقتی در پاکت رو باز کردم دیدم یه دونه ورق کوچیکه که روش این عکس کشیده شده بود ..... و کاشف به عمل اومد که داداش کوچیکه چرا امروز ماشینش خراب بود و ماشین من رو برد! ضبط و رینگ های ماشینم رو که مدت مدیدی ست قراره خودم اقدام به چنج کردنش کنم٬ عوض کردن تا من از خسیس بازی هام دست بردارم! :دی اینم عکس پاکت حاوی این نقاشی! خیلی زور زدم تا قبل از ساعت دوازده تمومش کنم. شاید باور نکنید ولی من در عرض سی دقیقه این متن رو نوشتم. به خوبی و بزرگی خودتون بر من ببخشید که ممکنه صحبت های امروزم رو کم و زیادش کنم. ته نوشت : فردا روز بزرگیه برای من. اگه اینو خوندی میشه برام دعا کنی که موفق بشم؟ ممنون. * مرتبط با پست پیشین : حالم خوبه. یعنی خوب شدم . و همه ی این ها رو مدیون اونم . اونی که اومد توی زندگیم و بهم داره می فهمونه عشق و دوست داشتن یعنی چی. آی عشق! ازت ممنونم. از برای اینکه همه ی این روزها که من تلخ بودم رو تحملم کردی. از برای همه چی ٬ از تو ممنونم. *شما که غریبه نیستید! دروغ چرا؟! همیشه این موقع سال که میشه مثل بچه ها٬ شروع می کنم به روز شماری. واسه نوروز؟ نه همچین ... واسه ده روز قبل از نوروز. تولدم. همیشه دوست داشتم و عادت دارم که تولد دوستان رو در ساعات اولیه روز تولدشون و یا حتی یک روز جلوتر به خاطر اینکه - اولین نفر - باشم تبریک بگم و دیگه تقریبا بین دوست ها و آشناها به این کارم معروف شدم. و امسال اولین سالی بود که من از اول اسفند! دارم تبریک های تولدم رو میگیرم و نمی دونید چقدر کیف میده که نوزدهم اسفند تولدت باشه ولی از اول اسفند بهت تبریک بگن! حالا تبریک همه که با یه اس ام اس یا حضوری و یا تلفنی به یک کنار. تبریک چند تا از دوست های مخصوصم به یک کنار. که شدیدا سوپرایز شدم از نحوه ی تبریک گفتن شون. یکی شون که با یه شماره ی ناشناس ایرانسل از سه شنبه ی دو هفته پیش هر روز اس ام اس می زد و روزشماری می کرد برای به دنیا اومدن " یه دختر خوشمل! " و به دو تا اس ام اسی که زدم جواب نداد. منم فکر کردم مزاحمه و تازه دیشب فهمیدم بهترین دوستم " الناز" ه که خواسته امسال تولدم رو این جوری به پیشواز بره! و اون یکی تبریک تولدم هم مربوط میشه به هم اتاقی هام که روز جمعه زنگ زده بودن و چهار نفری پشت تلفن برام شعر " تولد تولد " می خوندن و وقتی فهمیدن عوض اینکه به قول خودشون یک روز زودتر زنگ زده باشن ده روز جلوتر زنگ زدن ٬ خودشون رو از تک و تا ننداختن و از روز جمعه هر روز زنگ میزنن اندازه ی سی ثانیه پشت تلفن برام شعر تولد می خونن و بعدش .... تاق! بدون اینکه منتظر دری وری های من بمونن ! تلفن رو قطع می کنن ! :)) و اون یکی تبریک جالب هم .... امروز پستچی برای من یه کارتون بزرگی آورد که روش نوشته بود خانوم ر. ح باز بفرمایند . آدرس فرستنده رو که خوندم دیدم نوشته : همدان! اندازه ی سه چهار ثانیه رفتم تو فکر که همدان؟! ما که فامیلی نداریم؟! و ادامه اش رو که خوندم دیدم نوشته : خوابگاه فلان. خانوم بهاره . ح . بله این خانوم بهاره . ح دخترعموی من هست که الان داره همدان درس می خونه. انقدر من ذوق زده شده بودم که نزدیک بود بگیرم پست چی مربوطه رو به جای بهاره بوس کنم. اومدم باز کردم دیدم یه تابلوی خیلی خوشگلی به اضافه ی یه نامه ست. که آخر نامه بعد از کلی دعاهای خوب خوب و قربون صدقه٬ نوشته : امیدوارم روز تولدت این کادو به دستت برسه و همه ی زحمات من برای به روز رسیدنش از بین نره . زنگ زدم بهش و کلی ازش تشکر کردم و گفتم درسته که روز تولدم به دستم نرسید ولی سوپرایز فوق العاده ایی بود و تو اولین نفر بودی! ( برای خوش حالی همه ی کسایی که به من لطف داشتن بهم تبریک گفتن مجبور شدم به همشون همین حرف رو بزنم) کلا امسال از اول ماه هر روز یکی بهم تبریک گفته. انگار امسال برای همه " ماه اسفند " مصادف شده با تولد من! البته ما تو فامیل زیاد اسفندی داریم ها؟! خیال نکنید حالا دارم خودم رو تحویل میگیرم! خیلی سال ها میشد که تبریکاتی که می گرفتم صرفا محدود می شد به اعضای خونواده ولی امسال ..... :) خیلی خوبه! حالا خدا نکنه همه به همون یه تبریک قناعت کنند!! :))) * سه شنبه آخرین جلسه ی ترم کلاس های زمستونیمه و برای ترم بهار هم با کلی دروغ های شاخ دار٬ بالاخره تونستم دیشب مرخصی رد کنم. می خوام یه مدت یه نفس راحت بکشم. * جناب دگری و خانوم لاغر دعوتم کردند به ترانه بازی. اگرچه که نزدیک به پنج ساله - شاید هم بیشتر- پیانو میزنم ٬ ولی هیچ گاه به طور حرفه ایی وارد موسیقی نشدم و پیانیست بودنم دلیل بر موسیقیدان بودنم نشد. نکته ی دوم٬ مسلما این لیست بیشتر از هفت ترانه خواهند شد و بیشتر اسامی خواننده خواهد بود تا ترانه. به خوبی و مهربانی خودتان ببخشید. ۱- از بچگی عاشق آهنگ های هایده بودم. اینکه میگم از بچگی واقعا همین طور بوده ها؟! همه و همه ی آهنگ هاش رو دوست دارم و بعضی هاشون رو که با پیانو می زنم اشک می ریزم و گاها همراه باهاش می خونم. در مراسم خاک سپاری هایده نوازنده ی آهنگ های هایده - انوشیروان روحانی - آهنگ " سراب " هایده رو اجرا می کنه و نم اشکی هم گوشه ی چشمش می نشینه. من هر بار این آهنگش رو می زنم چشم هام خیس می شن. با همه و همه ی آهنگ های هایده گوشه ایی از خاطرات من زنده می شن. چه آهنگ " وای به حالش " که یه شب با اجرای زنده ی " امیر " ما باهاش تو گوشه ی تاریک سالن چه قر ها که ندادیم و فریادش نزدیم ٬ چه آهنگ " مستی " و یا " تنها ترین تنها منم .. " و یا .... اصلا نمیشه من یه کدوم از آهنگ هاش رو بولد کنم و بگم این آهنگش .... همشون. ۲- در بازی فقط ترانه ها قبول هستن؟ نمیشه تک نوازی های امثالی مثل جواد معروفی و یا فریبرز لاچینی رو هم بگیم؟ از تک نوازی های جواد ٬ رویای جوانی ٬ ژیلا و خواب های طلایی ۲ حرف ندارن. از تک نوازی های آقا فریبرز بیشتر خوشم میان و لطیف ترن. آلبوم پاییز طلایی یک ٬ به جز یکی دو تا از آهنگ های آخریش ( اسم هاشون از بس عجیب غریب و طولانی هستن به یاد سپردنشون خیلی سخته ) خیلی قشنگ هستن. مخصوصا آهنگ "پاییز پاییز پاییز" و " در پاییز برگ ها میهمان من بودند " آلبوم پاییز طلایی دو رو هم دوست دارم. آهنگ اولش٬ که من هنوز نتونستم به طور کامل بزنم. از بس سخته!( یکی از استاد های من می گفت :" فریبرز برای اینکه آهنگ هاش رو منحصرا فقط شاگردهای خودش بتونن بزنن انقدر عجیب غریب این آهنگ رو ساخته که هر کسی نمی تونه اصلا بفهمه آیا در این آهنگ ساز دیگه ایی به کار رفته یانه؟! " اگه این آلبومش رو گیر آوردید و گوش دادید تصدیق می کنید که فکر می کنید این آلبومه سنتوره نه پیانو! ) ۳- از خود داریوش خیلی خوشم نمیاد . فقط بعضی آهنگ هاش مثل " دوباره می سازمت وطن " ٬ " به من نگو دوستت دارم " ٬ " حرف نمیزنم نرو ... ( چی بود اسم آهنگش؟ ) " " من آن موجم که آرامش ندارم " ائه خیلی شد که؟! آقا خوشم میاد ازش! از بعضی از آهنگ هاشه که خوشم نمیاد. :) ۴- از همه ی آهنگ های فریدون فروغی. حالا بعضی هاش بیشتر بعضی هاش کمتر. ۵- سیاوش قمیشی منو یاد روزهای آخر دبیرستان و حال و هوای شیطنت های اون موقع و عقاید خنده داری که داشتم٬ می اندازه. نمی تونم نسبت به بعضی هاشون بی تفاوت باشم. ۶- از معین. بعضی ترانه هایی که انتخاب کرده با صدای معین جاودانه شدن. مثل " سفر "٬ " پنجره "٬ " پریچهر "٬ " امان امان " که شدید این آهنگه منو سر ذوق و قر میاره! :)) و این آلبوم آخرش " ملاقات " اصلا آقا نمیشه همه ی آهنگ های معین رو هم حساب کنید؟! ۷- از ترانه های قدیمی: " از تو تنها شدم " سیمین غانم ٬ تقریبا همه ی آهنگ های ویگن ( چون منو شدید یاد پدربزرگ مرحومم میندازه ) ٬ آلبوم هم خونه اش آهنگ " صدای گریه " ٬ " عاشقم من " دلکش ٬ " مرا ببوس " حسن گل نراقی ٬ " عزیز بنشین به کنارُم " سیما بینا ٬ " خاطر خواه " !! عهدیه ( این ترانه جریان ها دارد. چقدر ما خندیدیم و رقصیدیم و .... ) + یک عالمه ترانه های قدیمی و جدید دیگه .... ۸- ترانه های شش و هشتی رو نه می تونم بگم دوست ندارم نه می تونم بگم خوشم میاد. ربط داره به مودم. و قری که می خوام - و می تونم - باهاش بدم! * فقط ترانه های ایرانی رو نوشتم . * از شادی ٬ سورنا٬ مشتی حسن آقای قدیم ٬ علی آقا ٬سمیر نامه رسون ٬ رفیق قدیمی، چادر نشین ٬ مارال ٬ و اوممم و هر کس دیگه ایی که کامنت گذاشت ٬ دعوت می کنم تا از ترانه های مورد علاقه اش بنویسه. * بعضی وقت ها توی مود که باشم توی خیابون٬ سر کلاس درس ٬ توی قطار ٬ توی رستوران ٬ توی فرودگاه! هر جا که باشم با هر آهنگی یه قـِر می دم. حالا این قِــر می تونه توی رستوران زیر میز و ریز باشه یا اینکه وسط فرودگاه از شلوغی استفاده کنم و ... ! یه قــِر رو که مجازم؟؟ * هـــــــــــــــــوم ....! اول و دوم مـــارس! شنبه و یک شنبه ! هــــوم! از آن وقت هایی ست که چیزی توی گلویم گیر کرده و مرددم که بیرونش بیندازم یا نه. دوست دارم بنویسمش. حرف های زیادی ست که مدام جلوی چشم هایم رژه می روند ولی نمی دانم اصلا ترتیب ریختن شان روی صفحه ی کاغذ چطور باید باشد. تمام فضاهای دور و اطرافم در و دیوارهایی دارند که استرس برایم می آورند و تمامشان پر اند از ملاحظات شخصی و نگرانی های تمامیت طلبانه. واقعیت بودن ِ این نگرانی ها از بودن ِ خودم پر رنگ تر است. نمی توانم کمی دیگران و چیزهایی که به من مربوط نمی شود را ببینم. نمی توانم دغدغه های غیر شخصی داشته باشم و با اندیشیدن به جهان احساس کنم جزئی از آن هستم. انگار تنها من هستم و او و هر چیزی که به من و او مرتبط است و لا غیر! روزنامه ها برایم زیادی غیر عادی می آیند. پرداختن به درس ها و حجم انبوه مطالبی که با خودم عهد بسته بودم بخوانم در مقابل حجم این همه دل مشغولی هایم ٬ به نظرم مسخره می آید. تنها مشغول دو دو تا چهار تا کردن هستم و هر چه ورق سیاه می کنم ازین حساب و کتاب ها ٬ در آخر منی می مانم که نتوانستم بعد ازین همه ساعت به جمع بندی نهایی برسم که نه به صفر قانع هستم و هم از صد می ترسم. - دلیل ترسم را که پیشتر ها برایت گفته بودم؟ - بدون جمع بندی کردن چگونه می توانم در مقابل صفحات روزنامه و نگرانی های مردم از گرانی و تورم موضعی اتخاذ کنم؟ با شکستن مداوم تصویر خودم انگار می خواهم بهتر خودم را بشناسم و جلوی دیگرانی را که انگشتشان را نشانه رفته اند بگیرم. می خواهم جلوی دهانشان را بگیرم و به زور گوشه لبهایشان را که به نشانه تمسخر کج و کوله میشود صاف کنم. یا من به جای آنها پوزخند بزنم. این طوری از زیر بار مسئولیتم شانه خالی کرده ام. نخواسته ام چیزی که هستم را، به بهای پذیرفتن تمام مخالفتها، باشم. بدتر از همه، تلاشی که صرف تبیین این وضعیت کرده ام٬ خود بیهوده بوده است. تلاشی که به کار کسی و از جمله خودم نمی آید. تحمل ندارم در رابطه ایی باشم که بودنم نه هدیه ایی، که باری ست. ایستادن با دو پا بر نقطه ای از زمین و انداختن وزن چهل و هشت کیلوگرمی ام بر روی آن، که کاریش نمی توانم بکنم. داشتن یک چهره و اندامی که می تواند همان طور که مورچه ای را زیر پا له می کند فضای خالی یک صندلی، یک تخت و یا یک رابطه را له کند. این است همان چیزی که مسئولیت اش مینامیم؟ جمع ها و حساب کتاب ها و دو دو تا چهار تاهای من ٬ مسخره اند و بی نتیجه. مثل وجود ِ خود ِ من در این جهان. ته نوشت : من یه گندی زدم. اصل گواهینامه ی مادرم رو گم کردم. یعنی گم نکرده بودم ها؟! به دلیل اینکه طبق معمول همیشگی کیف با خودم نبرده بودم٬ گذاشته بودمش جیب عقب شلوار جین ام و حالا می بینم که نیست! فعلا هم صداش رو در نیاوردم. چی کار باید بکنم؟ ته نوشت دو : این پست این آقا + این وبلاگ این شیخ شوخ را٬ توصیه می کنم بخوانید. باشد تا رستگار شوید. مادر من یه عمه ی پیری داره که این روزها شدید مریض احوال و پریشونه و دیگه خیلی ها رو نمی شناسه. چند روز قبل از سفر٬ عصری رفتیم عیادتش. توی اتاقی که نشسته بودیم یه عکس از جوونی های عمه و شوهرش روی میز بود. با وجود اینکه قبل تر ها هم بارها و بارها عکس رو خونه ی مادربزرگم دیده بودم ولی امروز باورم نمیشد صاحب این عکس همین زنیه که جلوی چشم های من روی این تخت قدیمی به حالت زار افتاده و حتی خودش به تنهایی نمی تونه از جاش بلند بشه و بنشینه. اصلا باورم نمیشد که زمانه انقدر می تونه صاحب عکس رو چروک و مچاله کنه که تو برای تشخیص هویت عکس مجبور باشی یه ریکاوری اساسی روی صورت طرف انجام بدی و آخر سر با شک و تردید بگی : اُه! بله! ممکن است این زن پیر روزگاری همین زن خوش صورتی بوده که در عکس٬ کنار شوهر جوانش لب خند بر لب از روزگار جوانی کامی بس شیرین گرفته که این طور چشم هایش از خوش حالی برق می زند. روزگار با همه سر ناسازگاری که دارد٬ هیچ! این را می دانم! این ها را ننوشتم که نوشته باشم روزگار بدجوری آدم ها را شکسته می کند. نوشتم تا بدانم که روزگار٬ روزگار ِ نامردی و خنجر از پشت زدن است! این زن خوش چهره٬ در جوانی صاحب اولاد نمیشود و خودش در آرزوی فرزند چه کارها که نکرده. برای شوهرش حتی خواستگاری هم می رود و عشق شوهر به این زن آن قدر بوده که شوهر این اجازه رو به خودش نمیده و بهش میگه : تنها زن زندگی من تو هستی و تو خواهی بود! چه دوا درمون هایی که در خارج از کشور نمی کنن ولی خب ... نتیجه منفی بوده. یکی دیگه از عمه های مادرم که وضع مالی آن چنانی نداشتند همان روزها نزدیک یک دوجین بچه دار می شوند. به پیشنهاد باجناق ها قرار می شود خواهر کوچک تر دو تا از بچه های خود را به خواهر بزرگ تر دهد تا حلاوت و شیرینی بچه داری هم به زندگی آن ها رسوب کند! این طور که مادربزرگم تعریف می کنه ٬همیشه بهترین لباس ها تن اون دو تا بچه - که در حقیقت خواهر زاده های اون زن بودن - میشده و همراه با پدر مادر و یا در حقیقت خاله و شوهر خاله ی خودشون به بهترین مسافرت های خارج از کشور میرن در حالیکه خواهر و برادر های خودشون از تمام این تفریحات و امکانات محروم بودن. الان اون بچه کوچیکه صاحب دو تا نوه شده و یه خونواده ی کوچیکی برای خودش تشکیل داده. و اما اون زن؟! زنی که مثلا خاله شون بوده ولی در حقیقت مادرشون! تک و تنها گوشه ی یه خونه ی خیلی بزرگی افتاده با یه پرستار پیر و بد اخلاق! و اون دو تا بچه سر اینکه اون خونه به کدومشون به ارث برسه هر روز گویا دعوا و جر و بحث! و هر روز میرن خونه ی پیرزن بیچاره تا فریبش بدن و اون خونه رو به نام یکی شون فقط بکنه! این جریانات رو می دونستم ٬ ولی از نزدیک لمسش نکرده بودم. توی چشم های اون زن غم بود اما یه غم معمولی نبود! یه جور درد بود که تا نبینیش نمی تونی بفهمی من چی دارم میگم. تا برسیم به خونه من توی خودم بودم و سعی می کردم جلوی اشک هام رو بگیرم. نم نم بارون میومد. دلم می خواست به مامان بگم خودت با ماشین برو خونه. من می خوام زیر بارون قدم بزنم. شاید می خواستم اشک هام با بارون قاطی بشه و کسی نبینه دارم اشک می ریزم. من می تونستم این نوشته رو اونقدر طولانی و کش دار بنویسم تا اشک همتون رو در بیارم. اما واقعا دنبال این نبودم که یه نوشته ی احساسی نوشته باشم. بیشتر دنبال " چرا " بودم. که واقعا چه اتفاقاتی می تونه واسه یه آدم بیفته که سر یه زن ِ پیر - نمی خوام عنوان " مادر " رو روی این زن بذارم چون دیگه فاجعه میشه! - این بلاها رو بیاره و با وجود وضع مالی خوبی هم که داره بخواد سر اون زن رو کلاه بذاره؟! عکس این زن رو گذاشتم. شاید با معیار های امروزی به نظر زن زیبایی نیاد٬ ولی می تونم حدس بزنم که حداقل* چهل سال پیش جز چهره های زیبا بوده.
*بعد ازینکه عکس رو در وبلاگ قرار دادم متوجه شدم که شیشه ی قاب عکس٬ تصویر گوشیم رو منعکس کرده و از ارزش عکس کم کرده. ازونجایی که عکس دیگه ایی نگرفته بودم مجبور شدم از همین عکس استفاده کنم. * حداقل چهل سال چون الان عمه ی مادرم نزدیک به هشتاد سال داره . اضافه شده : هر کی اینو درست کرده دستش درد نکنه :
نه برای دستهایم
نه برای موهایم
نه برای تنم
که برای درختها
تا بهار بيايد.
و تو فکر میکنی
زندگی چند بار اتفاق میافتد؟
و تو فکر میکنی
يک سيب چند بار میافتد
تا نيوتن به سيب گاز بزند
و بفهمد
چه شيرين میبود
اگر می توانستیم
به آسمان سقوط کنيم؟
دريای دستهایت
آبی زمينی است؟
میدانی
سياه هم که باشد
روشنی زندگی من است.
و تو فکر می کنی
...
جاذبهی تو از خاک نبوده
از آسمان بوده
از سيب نبوده
از دستهای مهربانت بوده
از خندههای عاشقانه ات
موهای کوتاهت
و نگاه برهنهات
که بر تنم میريخت ....
دوست جدید بلاگی از طریق صفحه ی اول بلاگفا ایشون بودن. علی آقا گنجه ایی سی سال و چهار ماهی دارند و تقریبا ریز بین ترین و شوخ طبع ترین دوست وبلاگ نویس بنده هستند که ماجراهای جالبی که برایشان در اداره می افتد را همراه با عکس طرف در وبلاگش می چسباند و این باعث شده که کسی مثل کاراگاه بهمنی برای ایشون شاخ و شونه بکشه که اگه باز هم در وبلاگت از سوتی های من بگی .... ! به جز سوتی های همکار هایش از جگر بینی در عهد باستان٬ و مطالب جالبی که یا خودش می نویسد و یا گلچین شده ی اینترنت است٬ هم به دیوار اتاق مجازی اش می چسباند و وقتی وارد اتاق میشویم کمی با چشم های باز تند تند اطلاعات را قورت می دهیم تا کمتر از قافله ی علم عقب بمانیم و البته که گاهی اوقات هم چشم هایمان از شدت خنده ریز می شوند و به سوتی های (1 2 3 4 و .....) خود علی آقا از سنگینی خوابشان و جوابی که به همسر گرامی شان داده می خندیم و یا به سوتی های همکارها . ![]()





| Design By : Night Skin |

