تبليغاتX
تپش های عاشقانه


تپش های عاشقانه

 

و تو انگار کن که هرگز نبوده‌ای

ومن هرگز به نبودن تو

بودن را

چنین حقیر نینگاشته ام.

 

 

ته نوشت : ای کسانی که ایمان آورده اید! بدانید و آگاه باشید که من واسه کارکردن نه ناز می کنم نه غر می زنم نه دست پیش میگیرم نه چیزی. من فقط بهونه گیر شدم و خسته ازین همه کم آوردن.

 

چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 .| |

 

عصبانی ام!  یه کمی اش شاید با غرور از موفقیتم هم همراه باشه. خسته هم هستم. این چند وقته انرژی زیادی مصرف کرده ام و شاید خستگی من به همین دلیل باشد. دیگه نه لب خند بچه ها نه تشویق و تحسین مادر پدرها٬ هیچ کدوم توی روحیه م تاثیر نداره. یه جور بی خیالی مفرط . دلم می خواست می تونستم یه لگد بزنم زیر بساط منطق و به ریش تموم آدم های منطقی دنیا بخندم و بگم من همینی هستم که می بینید! دلم می خواست - حداقل الان و توی این برهه ی زمانی - میشد در قبال هیچ کس و هیچ کدوم از کارام مسئولیت نداشتم و میذاشتم یه چند روزی می رفتم. بدون خبر. به گمون خودم فکر می کردم دیگه تا این مدرک کوفتی رو بگیرم سر کار نمی رم و یه کم استراحت می کنم تا ببینم برنامه ی زندگیم چی میشه. رفتنی میشم یا نه باید بمونم همین جا و برای ارشد درس بخونم. گمون می کردم یه کمی خستگی م که در بیاد دوباره شوق و شور تدریس میفته به جونم. ولی زهی خیال باطل! پریشب ها بعد ازینکه اومدم پایین و دیدم همه رفتن - اکثرا کلاس های من به دلیل صحبت هایی که با والدین می کنم دیرتر خلاص میشم و میام پایین برای برداشتن کت و امضا کردن دفتر - داشتم در میومدم بیرون که دیدم چراغ دفتر مدیر روشنه و ایشون هم منو دیدن صدام کرد و با توجه به خلوت بودن آموزشگاه زده بود رو شبکه فارسی. زن خوبیه و دوستش دارم و فکر می کنم این احساس متقابل باشه. به جای نام فامیلم اسم کوچیکم رو صدا زد و گفت :" ترم بعد برنامه ات چیه؟ قراره به جز این کلاس هایی که داری سه تا کلاس بزرگ سالان هم به تو بدن. تایم روزهایی که می تونی بیای رو فردا بده خانوم ب تا برنامه ات رو بچینن." گفتم "نه والا من درس هام سنگینن و اصلا نمی رسم درس بخونم." یه کم براش از پیچیدگی برنامه ام گفتم و اون هم با تاکید براینکه :" میبینم این چند وقته چشم هات خسته هستن و تازه احساس می کنم لاغر هم شدی! ( توی این سه هفته مدیر چهارمین نفری بود که بهم میگه لاغر شدی! ) باهام هم دردی کرد و گفت که "نمی خوام اصلا به درس هات و مهم تر از همه خودت لطمه ایی بخوره. باشه عزیزم . ترم بعد چی؟" و براش توضیح دادم که اگه تابستون دانشگاه کوفتی واحد ارائه بده می تونم هفت ترمه تموم کنم پس باید بشینم برای ارشد درس بخونم و خلاصه اینکه ایشون قبول کرد و من هم به خیال خودم : آخیش! حداقل تا عید یه کم از خستگیم در میاد٬ اومدم بیرون.

تا امروز مشاور آموزشگاه زنگ زده! با حالت طلب کارانه! که :"شما نمی تونی این کارو بکنی! اصلا چه معنی میده؟ خانوم ش ( مدیر ) به من گفتن من گفتم اصلا امکان نداره. شما برید دست ما لنگ میمونه ....."  زنیکه ی جیغ جیغوی ....! من هم که حال و روز درست و حسابی نداشتم. گفتم" خانوم رضوی ترم شما تازه نه دی شروع میشه من پونزده دی امتحانام شروع میشه و من نزدیک دو- سه هفته اصلا نیستم و کلا میرم زنجان می مونم شما چی میگی؟" و این طوری به خیال خودم فیصله رو ختم کردم.

یک ربع نکشیده دوباره زنگ زده که خب مسئله ایی نیست. شما بیاید ما اون روزهایی که نیستید رو کسی به جاتون می فرستیم سر کلاس! میگم" می خوام زودتر برم زنجان بشینم درس بخونم. این ترم وقت نکردم درست و حسابی درس بخونم." و ایشون برگشتن میگن : "خب شما از الان بشین درستو بخون تا اون موقع!!!!!!!!" یعنی واقعا ازین پرروو تر؟؟؟؟ آخه به شما چه!!! هیچی دیگه ... من هی می گفتم نمی تونم بیام ایشون هم هی می گفت" ما جواب شاگرداتون رو چی بدیم؟" بدبختی بچه های خواهر شوهر همین خانوم رضوی هم توی یکی از کلاس های من هستن ( کیان و نیکان دوقلوهایی که من واقعا عاشقشونم ٬ شاید تو یه پست ازشون نوشتم ) میگه :" من یکی که نمی تونم جواب خواهر شوهرم رو بدم! از من بعید نیست شماره ی شمارو بدم بگم ایشون خودشون شمارو مجبور کنه که بیای!! " البته با لحن شوخی داشت می گفت ولی ازین زنیکه ی جیغ جیغو بعید نیست. تازه خواهرشوهرش ازین هم جیغ جیغو تر و ....! و موندم تو رودروایسی! مجبور شدم قبول کنم. فعلا دو تا کلاس برداشتم. یعنی گفتم از دو تا بیشتر نمی کشم. حالا خداکنه برندارن تموم روزهای هفته ام رو پر کنن که ازین ها بعید نیست!! از دستشون عصبانی ام! خیلی خسته هم هستم اصلا انرژی ندارم. من ریغوی لاغرو رو چه به این همه ورزش و تدریس و درس خوندن و این بچه بازی ها و ......

من خیلی خسته  و بهونه گیر شدم ..... :(

 

 

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 .| |

 

*یکی از این آهنگ های خانوم٬ تونی برکستون٬ بدجور به کارمان می آید این روزها.

حدس بزنید و جایزه بگیرید.

 

* وقتی سعی می کنی هیش کی نفهمه تو داری گریه می کنی ٬ روتو کردی به پنجره ی قطار٬ اون دور دورا رو مثلا! داری نگاه می کنی٬ دستتو هم گرفتی جلوی صورتتو چشمات ٬ حدالمقدور هم تکون نمی خوری از گریستن٬ بعد یهو یکی بیاد بهت دستمال کاغذی بده ٬ یه احساس مزخرف! یه چیزی مثه درد می پیچه توی نگاهت ..... تا حالا تجربه ش کردی؟

** خودم باورم نمیشد توی قطار! من؟! این همه گریه کنم. وقتی رسیدم خوابگاه چشمام می سوختن.

 

 

یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 .| |

 

"بخشیدن" مال بزرگ تر هاست ولی "فراموش " کردن مال بچه ها.

وقتی یکی رو می بخشی ٬ باز حداقل ذره ایی ازون خاطره ی بد٬ ازون اتفاق توی ذهنت داری ولی بزرگ واری می کنی و طرف رو می بخشی ولی فراموشی نه .... دیگه هیچ چی ازون اتفاق توی ذهنت نمی مونه ......

من ازین نظر بزرگ شدم ٬ ولی ای کاش بچه می موندم و فراموش می کردم. کاش میشد فراموش کنم.

 

* خدایا! به من قدرتی ده تا فراموش کنم هر چیزی رو که باید بخشید.

 

** آرشیو برگشت ... با کمی تغییرات و حذف و اضافه!

 

شنبه بیست و چهارم آذر 1386 .| |

 

 که در چشمهایم به جای اشک دانه های ماسه و گرده ایی از خاک پر شده ٬

 

                                                                               و این بشود دلیل سوزش چشم هایم!

 

شنبه هفدهم آذر 1386 .| |

 

 **حیفم میاد اینو ننویسم ... چون امروز کلی با یادآوریش خندیدم!

یک سوتی دادم بکر !

حقیقت این مقنعه ی من یه مقدار به سرم گشاده و هر بار که از سرکار بر می گردم خونه تصمیم می گیرم پایین چونه اش رو یه کمی درز بگیرم ولی خب تنبلی مفرط ....

اکثرا سر کلاس هام من انقدر بالا و پایین می پرم که مقنعه روی سرم بند نمیشه و از پشت می افته. جلسه های اول معمولا شاگرد ها هی با ایما و اشاره و خنده و خلاصه همه جور ابراز احساسات می خوان به من حالی کنن که "خانوم! اسلامت بر باد رفت! " ولی خب کم کم عادت می کنن.

حالا جریان چیه؟

یکی از کلاس های من باید چند تا پروپوزیشن ها رو بلد باشن ٬ مثل " on " و " in " . یکی از متدهای  من برای درس دادن این دو تا پروپوزیشن این بود که مثلا میگفتم put your hands on your pocket و put your hands in your pocket یا put your finger in your nose و put your finger on your nose. و اتفاقا چقدر هم خوب جواب داده بود!! یکی دیگه از پروپوزیشن ها "in Front of " و Under " بود که چند شب پیش داشتم درس میدادم و برای مرور دوباره ی " On " تصمیم گرفتم این بار از خود صندلی استفاده کنم. شما در نظر بگیرید که صندلی رو گذاشتم وسط کلاس٬ مقنعه از پشت سرم افتاده٬ با بوت های مخمل قهوه ایی پاشنه بلند رفتم بالای صندلی و دارم بچه ها رو تشویق می کنم عین من این کارو انجام بدن تا پروپوزیشن " On " بهتر توی کله شون جا بیفته. دارم امر و نهی می کنم که : " محسن! نزن تو سر بغل دستیت! کیان از زیر صندلی بیا بیرون و پاشو ! ..... " همهمه ایی توی کلاسه و یه سری مثل من رفتن بالای صندلی و یه سری دیگه هنوز زیر صندلی موندن ( under ) که یهو احساس می کنم یه صدایی داره صدام می کنه٬ پشتم به در ورودی کلاسه همزمان با برگشتنم :

من : بله؟

( چشم های گرد شده ی معلم کلاس بغلی رو که می بینم یادم میفته مقنعه سرم نیست! مقنعه رو به سرعت از پشت می کشم به طرف جلوی سرم ... )

آقای س در حالی که سرش رو انداخته پایین و احساس می کنم داره از شدت خنده! منفجر میشه :

خانوم ح میشه لطفا یه کمی یواش تر؟ بچه های کلاس ما دارن کوییز میدن.

من : بله بله ( و همون طوری که دارم از صندلی میام پایین ) حتما!

آقای س درو میبنده میره بیرون و من برمیگردم به سمت بچه ها ... یهو بچه ها از خنده منفجر میشن!! واسم کمی عجیبه؟ توی پنجره ی کلاس که چون الان شبه و داخل کلاس لامپ روشن٬ مثل آینه شده نگاه می کنم ...... خودم هم از خنده منفجر میشم!!

فکر میکنید چرا آقای س سرش رو انداخته بود پایین؟

نجابت؟

شرمندگی ازینکه من تو اون شلوغاتی و جیغ جیغ هام صدای در زدنش رو نشنیده بودم؟

ازینکه من بالای صندلی بودم؟

ازینکه مقنعه نداشتم؟

نخیر ... اشتباه فکر کردید ....!!

من وقتی مقنعه رو کشیدم جلوی سرم قیافه ام شبیه گل آفتابگردون شده بود!! موهام به سمت جلو اومده بود و ....

آخر کلاس انقدر طولش دادم تا با آقای س رودررو نشم ولی خب امروز صبح که تو کلاس بازآموزی ایشون روبروی من نشستن مجبور به توضیح و یا توجیه از صندلی بالا رفتنم شدم و گفتم که پروپوزیشن ها رو این طور درس میدم.

عصری که رفته بودم آموزشگاه همه از این شاد بودن کلاس من و شیوه ی یاد دادن پروپوزیشن ها به بچه ها داشتن حرف میزدن !!!

ته نوشت : ببخشید ولی توقع ندارید که من یک دفعه بزرگ بشم که٬ هوم؟؟

 

 

سه شنبه سیزدهم آذر 1386 .|

 

  قرار است بنویسم.

ولی چه بنویسمش مهم نیست! فقط مهم این است که بنویسم و من از دیروز با این دوست دارم سر و کله می زنم تا ببینم چه متنی برای حُسن ختام خوب است که بنویسم و اولین بار است که نه درد دارم و نه اشکی و نه ....

نیاز همیشه نقص نیست٬ زاده ی فقر نیست٬ نیازهایی هست که از سر ِ کمال است . کسی که زیباست در جستجوی نگاه آشنا و محرم و مرهمی ست که به اون عشق بده ٬ اونی که عشق داره٬ در جستجوی نیازمندی ست تا که عشقش رو به اون ببخشه٬ کتاب چشم به راه خواننده ای ست و دلی هم که حرف داره مشتاق پیدا کردن مخاطبی ست تا کلمات زندانی رو که در درون وجود طغیان می کنن و از خاموش مردن به وحشت و هراس افتاده ان رو نجات بده٬ آزاد کنه.

اما حرف هایی هست به سوزندگی آتش های مذاب اقیانوس های سوزان طبقات جهنم٬ حرف هایی هست به خلوص شبنم اشکی بر گوشه ی چشم کودکی ٬ به تشنگی سوزان کویرهای داغ وجود ٬ به بی قراری شعله ی شمعی در رهگذر بادهای وحشت زده و تنها و .....

و این حرف ها ٬ گاه فشار طاقت فرسایی میشوند بر استخوان های ناتوان وجودم٬ که از درد به فغان و آه و ناله نویسی می افتد دل . این حرف ها می شوند خروار خروار تخته سنگ و سنگریز بر روی سینه ام و در این میان وقتی او ( که دیگه وجود نداره! ) این صحنه ها را میبیند٬ بازوان مهربان قلبش ٬ دست های نیرومند فهمش ٬ به درد می آیند از اینکه نمی تواند از راه دور و این همه فاصله ٬ سوزی از فریاد های چشمانم کم کند  و غم گین می شود.

و این مردم رهگذری که احیانا کلاهی عصایی چیزی اینجا جا گذاشته اند و  حرف هایم را می خوانند٬ گاه با لب خندی آرام و چشمانی بی درد سری تکان می دهند و احیانا : " مرحبا"یی زیر لب و گاه با پوزخندی مطمئن حرف های مرا از روی " شکم سیری! " خطاب می کنن ٬سری تکان می دهند و احیانا : " مزخرف! " یی زیر لب.  و دل هم چنان اینجا ایستاده ست و فغان می نویسد و دل تنگی. که اگر من نوشتم " فاصله " نه همان فاصله ایی بوده بین جسم  A و B در فیزیک ٬ که " فاصله " ایی ست که در چشم های من نقش شده ست و اون رو هزاران عاطفه و اشک و سوز رنگ کرده اند و این رو هر کسی نمی تونه بفهمه٬ تنها کسایی می فهمن که مفهومش رو درک کرده باشن نه اونی که  "مرحبایی و مزخرفی " زیر لب!

برای شمایی که اینجا را می خوانی اینجا شاید برایت یک صفحه باشد همانند میلیون ها صفحه ی دیگر که دخترکانی همچون من گمنام و بی نام و نشان می نویسند و می خواهند با احساسشان زندگی کنند. ولی برای من ....  چه خلوت هایی داشته ام و چه اشک هایی از سر تنهایی و چه خاطراتی با همین یک صفحه ی سفید داشته ام. نه از شما توقع دارم که احساستان به این صفحه ی کاغذ همچون من باشد که اولا همه ی شما معتقدید با اینکه بیست و یک سال از " بودنم " می گذرد نویسنده ی این وبلاگ " بچه " ایی بیش نیست و دوم آنکه هیچ گاه همچون من با تک تک کلمات اینجا زندگی نکرده ایید٬ غمگین نشدید ٬ از غمگین بودنشان اشک نریختید و با شورشان نخندید! آن هم از ته ِ دل!

ولی خب دیگر .... آدم ها بالاخره همیشه به جایی می رسند که " بزرگ " تر ها نصیحت و مواخذه و حتی تنبیه! - حتی با چاقو!! - را پیش می کشند تا دیگر " بچه " نمانی و همچون آن ها بزرگ شوی.

هم اکنون من نیز به این مرحله از زندگی ام رسیدم. بعد از اندی زندگی قرار است رها شوم ازین احساسات بچگانه و با علم زندگی کنم تا قوی شوم. قدرتی به دست آورم . مهم نیست که شما بزرگ تر ها چیزی را ندارید که من داشتم - زندگی را می گویم که من معتقدم با علم آدم ها قدرت به دست می آورند و با احساس ٬ زندگی - مهم این است که من " چیزهای " شما را به دست آورم. قدرت و برتری شما در اثبات حرف ها و خواسته های عقل و منطق تان.

هم اکنون من ٬ می خواهم رها شوم ٬ از تخته سنگی که دردها و دل تنگی هایم را رویش به نشانه ی یادگاری با خط میخی نوشته بودم. دیگر اسیر حرف ها و کلمات گفته شده ام نباشم و بذارم این حرف های نگفته درونم رو به آشوب بکشن ٬ تحصن کنن و فریاد بکشن و با زنجیر هاشون به در و دیوار دل بکوبن ولی بیرون نیان و من نیازشون به شنیده شدن رو با " سکوت " جبران کنم. تبعیدشون می کنم به صحرای بی کرانه ایی سوت و کور! به جزیره ایی پوچ و سکوت! تا از وحشت تنها موندن بی قرار نباشن. جنون و اُور دوز بودنشون رو این طور از بین ببرم.  

و به همین دلایل نمی دونستم چی باید بنویسم. چطور دل اون دوست رو به دست بیارم با نوشتن و چطور هم خواسته ی خودم رو تامین کنم که قراره یه مدتی روزه بگیرم و از نگفتن و ننوشتن٬ بزرگ بشم. مثل خیلی از شماها که حرف هاتون رو بر اساس منطق و عقل و استدلال های ریاضی فیزیکی بیان می کنید من هم بتونم از عهده ی احساسات بچگانه بر بیام و کنترل شون کنم.

برگشتنم؟ خب معلوم نیست .... دیر و زود داره ولی خب سوخت و سوز نه ... یه مدتی می خوام بزرگ شدن رو " عملی " تمرین کنم ٬ ببینم میشه بزرگ بود و از احساس حرفی نزد؟؟ هوم ... خلاصه که تعجب نکنید. اینجا نه تو وایتکس رفته٬ نه هک شده٬ نه انقلاب شده٬ نه نویسنده اش از شدت غم یا سرخوشی زیاد زده کل آرشیوش رو پاک کرده. قدیمی تر ها به این کار من عادت دارن. ولی خب این بار می خوام بزرگ بشم و اگر حرفی زدم حرف های عادی باشه مثل همه ی حرف های دیگه. ازین به بعد قراره اینجا خودم بنویسم. همونی که ممکنه شماها بیرون از اینجا ببینیدش و بشناسیدش. فکر کنم عنوان رو هم ازین به بعد بذارم : عاقلانه های من!!!! :))

نگاه٬ نوشته٬ درد٬ اشک٬ دل تنگی تمامی ندارند. نوشتن شان باشد برای وقتی دیگر. مهم ننوشتن نیست. مهم چیز دیگری ست که ارزش هر دلی ست به ..... بگذریم ... نقطع سر خط.

 

شنبه دهم آذر 1386 .|

 

کارگران مشغول کارند.

                           به گیرنده های خود دست نزنید.

شنبه دهم آذر 1386 .|

 

    زماني که به محوطه ي باز رسيدم اولين کاري که کردم چاقوم رو از جيبم در آوردم تا مثلا با جغد خبيث بجنگم! ولي خب نه از جغد خبري بود نه از کس ِ ديگه. يه کمي دورتر نشستم و سعي کردم به خودم مسلط بشم تا برم به کاوش اصلي ام ادامه بدم. يه خورده دور و بر ِ اون تپه گشتم. يه چيز جديد کشف کردم؟ بالاي تپه يه گودال مانندي بود که يه نفر ناشيانه روش رو با علف و چوب پوشونده بود. علف ها رو کنار زدم و ديدم اين گودال منتهي ميشه به همون خونه ي تپه! اومدم پايين تپه و آروم آروم در حالي که چاقوي ضامن دارم ! پيشم بود طرف در ورودي اون به اصطلاح خونه رفتم. توش خيلي تاريک بود و اصلا من فکرشو هم نمي کردم بخوام داخلش بشم. ولي خب همش به خودم مي گفتم که چي؟ اين همه راه اومدم فقط ببينم؟ انقدر خودم رو " پـــِرسوئيد" کردم تا کمي - فقط کمي! - داخلش بشم. خيلي گود نبود. کلش شايد اندازه ي بيست قدم بود و اون دو قدمي که من برداشته بودم خودش کلي بود! کم کم چشم هام به تاريکي عادت کردن و ديدم وسط خونه مقداري چوب سوخته وجود داره!! پس يه نفر شب ها اينجا مي خوابيد! شايد هم مال قديم ها بوده؟ ولي خب با اون سن کمم هم مي دونستم که اين يه احتمال خيلي ضعيفيه! با احتياط يه کمي جلوتر رفتم و ديدم اون گودالي که بالاي تپه ديده بودم در حقيقت مثل دودکش ِ اون خونه عمل مي کرده. خونه به همين سادگي بود. راستش "ترس" ديگه نذاشت من جلوتر برم و کاوش و جستجوي من توي اون روز محدود شد به همين دو تا قدم کوچيک که خب اون موقع براي من مقداري از اون "سيکرت" بودن و دست نيافتني بودنش کم شد. پيش خودم مي گفتم بايد يه کمي سنم زيادتر بشه تا برگردم.

برگشتم ... البته از سر ِ کار! و همراه دخترک کُرد به طرف "باغ" برگشتيم. گذشت و من گاه گداري فقط خوابش رو ميديدم. البته توي کابوس هام. چرا که ازون جنگل کنارش به شدت ترسيده بودم. يه دخترعمه دارم به اسم " مينو " که علائقش و سليقه هاش مثل من بود. الان رو نمي دونم چون از هم چه از نظر مکاني و چه از نظر "دل بستگي " خيلي از هم دوريم ولي خب اون موقع ها من و اون خيلي باهم جيک و پوک داشتيم. يه بار که اومدن باغ براش داستان اون " تپه " رو تعريف کردم و قرار شد از شلوغي بيش از اندازه ي باغ سواستفاده کنيم و بريم سر وقتش. مينو بهم مي گفت وقتي هيچ کسي اجازه نداره اونجا چيزي بکاره و حفر کنه يعني اينکه زير خاکش بايد "چيزاي" خوبي باشه! قشنگ يادمه هردو تا مون ازينکه داشتيم يکي از بزرگ ترين نقشه هاي عمرمون رو مي کشيديم چقدر هيجان زده بوديم . مينو از من دو سه سالي بزرگ تر بود. پس اون بهتر از من مي دونست. شب از شدت هيجان هر دو تامون خوابمون نمي برد و همش داشتيم از " گنجي " صحبت مي کرديم که فردا قراره پيدا کنيم! و من خوشحال ازينکه بالاخره يکي مثل من پيدا شد. فردا صبح زود وقتي همه داشتن صبحونه مي خوردن من و مينو در رفتيم . اين بار ما دو تا تنهايي. تا نزديکي هاي تپه من و مينو فقط داشتيم از "مقدار " طلا و جواهرات و نحوه ي تقسيم غنائم بين خودمون حرف ميزديم. وقتي رسيديم مشکل اصلي نمايان شد!نمي دونستيم کجا رو بايد بکنيم؟! وارد اون خونه که شديم با چراغ قوه ايي که همراه آورده بوديم داخلش رو کاملا بررسي کرديم و حدس زديم که هر چي باشه بايد همين جاها قايم شده باشه! نشستيم و مشغول شديم . انقدر ذوق داشتيم که گذر زمان رو حاليمون نمي شد. ديگه چراغ قوه رو هم خاموش کرده بوديم و از نوري که از اون به اصطلاح دودکش! وارد خونه ميشد استفاده مي کرديم و داشتيم هم چنان زمين رو مي کنديم. ولي دريغ از يه سکه! يا حتي يه گوشواره؟!

هر دو تا مشغول کندن گوشه ايي از اون خونه شده بوديم ولي خيلي زود به دليل درست نخوردن صبحونه گرسنمون شد و هر دو بي حال و بي رمغ افتاديم يه گوشه و نا اميدانه به هم نگاه مي کرديم. انگار يکي مون منتظر بود بگه " بسه! " تا اون يکي هم با اون همراهي کنه. مينو گفت : " اگه تا دو ديقه ديگه چيزي پيدا کرديم ? کرديم اگه نه با کمال سرشکستگي!؟ بر مي گرديم . " منم تصديقش کردم چون خيلي گرسنه بودم و ازون طرف هم حداقل دو ساعت راه داشتيم تا برگرديم . دوباره مشغول کندن شديم که يک دفعه بيلچه ي من خورد به يه چيز سفت! و همزمان صداي شکستن يه چيزي. انقدر ترسيدم که بيلچه رو پرت کردم به يه کنار و به مينو نگاه کردم. مينو هم ترسيده بود. گفت : " ديوونه! ببين شيکونديش؟ " خاک ها رو با دستم کنار زدم. يه جيغ زدم و رفتم کنار. مينو اومد بالاي گودالي که من کندم و يهو ولو شد به عقب و به چشم هاي من نگاه کرد. توي چشم هاش ترس رو مي خوندم. منم ترسيده بودم. خيلي زياد!

اندازه ي سي ثانيه مات و مبهوت به هم نگاه مي کرديم. فکر مي کنيد چي پيدا کرديم؟ سکه ي طلا؟ گوشواره؟ جواهرات؟ نه ... هيچ کدوم ازين ها .... يه جمجمه ي آدم!!!!!

الان که فکرشو مي کنم مي بينم ما عجب کار احمقانه ايي کرديم. کافي بود يکي مارو ميديد تا خونواده هامونو سر همين موضوع بيچاره کنن. ولي خب اون موقع ما يه بادي به غبغب مون انداختيم و فکر مي کرديم اين کار ته ِ شجاعته!  حتما مادر پدرهامون مارو تشويق مي کنن و از داشتن چنين بچه هاي پژوهشگري کلي افتخار مي کنن! خلاصه تصميم گرفتيم جمجمه رو خارج کنيم. چندش مون ميشد. هر دو تامون. ولي مجبور بوديم!!! خلاصه با دست خاک ها رو کنار زديم و جمجمه ايي رو که من با بيلم زده بودم ترک برداشته بود رو در آورديم. مطمئنا ادامه ي بدنش هم اونجا بود و من همون زمان ها - هفت هشت سالم که بود - کتاب سينوحه رو خونده بودم! و مي دونستم مصري ها کنار اجسادشون وسايل با ارزش و قيمتي شون رو چال مي کنن. الان که فکرشو مي کنم مي بينم ما با چه جرئت و چه خوش خياليي! فکر مي کرديم اين جسد حتما متعلق به صدها سال پيشه! و احتمال نمي داديم که ممکنه مثلا نهايت ۵-۶ سال پيش اين بنده خدا کشته شده و اينجا دفنش کردن! و يا اينکه من با قاطعيت تمام فکر مي کردم که چون زمان فرعون ها وسايل زينتي و قيمتي رو کنار اجساد دفن مي کردن پس ايراني ها هم مثل اونا فکر مي کردن و به اون دنيا مثل مصري ها اعتقاد داشتن!!

خلاصه با احتمالي که مي داديم که بدن اون اسکلت کدوم طرفي بايد دفن شده باشه شروع به کندن کرديم و به طور کل گرسنگي رو فراموش کرديم. هر چي مي کنديم کمتر نتيجه مي گرفتيم و از کل بدن اون اسکلت ما فقط جمجمه اش رو پيدا کرديم. البته که هنوز که هنوزه اين مسئله براي من جاي سوال داره که پس باقي بدن اون آدم چي شده بوده؟ فقط سرش دفن شده بوده؟ چي بوده؟ خلاصه هر چي گشتيم به جز جمجمه و يه استخون ديگه مثل استخون رون ِ مرغ ما چيز ديگه ايي پيدا نکرديم. خونه هم ديگه کم کم تاريک شده بود و ما مجبور بوديم چراغ قوه رو روشن کنيم. تصميم گرفتيم برگرديم و اين خبر موفقيت آميزمون رو - هرچند ناچيز٬چون گنجي پيدا نکرده بوديم!- به همه بديم. وقتي از خونه دراومديم بيرون ديديم حدوداي ساعت پنج شيش بعد از ظهره. با تمام قدرت رکاب زديم تا قبل از تاريکي خودمون رو برسونيم به باغ. حداقل مي تونستيم براي توجيه کردن اين غيبت طولاني مون جمجمه رو نشون بديم و همه شون رو - به خيال خام خودمون!!- خوش حال و سوپرايز کنيم!! وقتي رسيديم بابام و يکي ديگه از شوهر عمه هام جلوي در وايساده بودن و از دويست فرسخي قيافه ي بابام تابلو بود که از دستمون عصبانيه. من کيسه ي حاوي ِ جمجمه رو گرفتم بالا و لب خند زنان با دوچرخه به سمت اونا مي رفتيم. انگار که چيز خاصي رو کشف کرده باشيم. يادش که ميفتم خندم ميگيره به اون افکار خوش خيالانه ي بچگيم و اون قيافه ي حق به جانب گرفته مون! وقتي بابام با عصبانيت پرسيد کجا بوديد؟ ما همون طور که دوچرخه هامون رو بلند مي کرديم تا از روي ميله ي پاييني درب باغ ردشون کنيم گفتيم : " حالا بيايد داخل!! " انگار که به يه بچه ي کوچيک بخوايم امر و نهي کنيم که حالا بيا تو! جلوي در زشته وايسادي! و وقتي رفتيم تو و ديديم که طفلک داداشي - شوهر سيب مهربون مون - و يکي دو تا ديگه از پسرعموهاي بزرگم رو به صف وايسوندن و دارن مواخذه شون مي کنن که چرا مراقب اين دو تا وروجک نبوديد! فهميديم که قضيه بودار تر از اين حرف هاست. البته که من هنوز اميدوار بودم با نشون دادن جمجمه همشون سوت و هورا برامون بکشن ولي وقتي ديدم مينو جون! زدن زير گريه و گفتن : " همش تقصير اينه! " چاره ايي نداشتم جز تسليم شدن و کيسه ي جمجمه رو بهشون نشون دادم و گفتم : " ما امروز يه جسد موميايي شده ! کشف کرديم! " البته که مخصوصا کلمه ي " موميايي " رو بيان کردم تا توجهشون رو به عظمت! کشف مون جلب کنم. که بابام زود فهميد. گفت :"رفته بوديد تپه؟ مگه من نگفتم اون طرف ها نريد؟ " مامان مينو? عمه ام گفت : " مطمئني موميايي شده ست؟ " که بابام يهو از کوره در رفت و انگار تازه متوجه شده باشه من گفتم چي رو کشف کردم٬ با چشمای ورقلمبیده!! ( آخ که چقدر من ازین صفت خوشم میاد! ) گفت : " تو چي پيدا کردي؟؟؟ جسد؟؟؟ " آخ که نمي دونيد اون برق نگاه و تحسيني که تو نگاه داداش ها و پسرعمو هام بود چقدر منو پررو و ازين کشف مون منو خرسند مي کرد! گفتم : " خب ما واقعا دنبال جسد نبوديم! مي خواستيم پول دار بشيم!!!! " بابام دستور داد که اين جمجمه هرچي زودتر محو بشه و ازمون پرسيد آيا کسي مارو اونجا ديده يا نه و وقتي خيالش راحت شد که هيش کي نديده به يکي از کارگرها گفت که بره تپه و اون چاله هايي رو که ما کنده بوديم پر کنه! شب شده بود و قرار شد اون آقا بره و اين جمجمه رو هم داخل يه کيسه ي سياه بذاره و داخل يکي از جوي هاي آب بندازه و اصرار و گريه ي من رو هم بابا ناديده گرفت. واقعا دوست داشتم اون جمجمه رو نگه داريم ولي خب مرغ بابا يه پا داشت!! 

خلاصه کنم که بعد از نشون دادن جمجمه ي تــَرَک خورده نه تنها مارو دعوا کردن! بلکه دوچرخه هامون رو هم ازمون گرفتن و تا دو روز حق بيرون اومدن از خونه رو نداشتيم و تنها مي تونستيم از پشت پنجره شنا و بازي هم سن و سال هامون رو ببينيم. من هنوز هم گاهي خواب اون تپه و اون خونه ي قديمي رو مي بينم. واقعا نمي دونم آيا اون جمجمه ايي که ما پيدا کرديم مال قديم بود يا نه ... متعلق به يه مقتولي بوده که قاتلش اونو اونجا دفن کرده بود؟؟ اگه ما بيشتر مي کنديم چيزهاي بيشتري پيدا مي کرديم يا نه؟ متاسفانه الان تپه تحت نظارت شديده و براش نگهبان گذاشتن. شايد اگه الان يه همپا واسم پيدا ميشد خيلي دوست داشتم که بازم مي رفتم اونجا و شروع به کندن مي کردم و حتي شده يه دکمه ي بي ارزش ولي قديمي رو پيدا کنم. البته که با وجود نگهباني که ديگه داره بايد شبونه بريم. يا دست و پاي نگهبان رو ببنديم تا نتونه بره مارو لو بده! يا چمي دونم ... هر نقشه ايي .....

خاطرات کودکي آدم ها٬ هميشه تو ذهن شون مي مونه .... من به جرئت مي تونم بگم نود درصد خواب ها و روياهاي شبانه ام به نحوي مربوط به کودکي هامه ... نشونه ي اين خواب هاي من توي این پست هست .... اونجايي که ميگم : " شب ها خواب ميبينم٬ خودم رو که مثه يه روح غريب و ساکت پر مي کشم به دل خاطرات بهاري ام٬ بعد آروم و اهسته بر مي گردم سر قبرم روي تپه. زير نور مهتاب." و جالبي اکثر خواب هام اينه که مي بينم اونجا دفن شدم. بالاي تپه٬ يعني همون دور وبر اون دودکشه. دور قبرم هم يه نرده کشيدن و يه پارچه ي سفيد آويزون هم با آهنگ باد مي رقصه. دوباره چند شب پيش خواب اون " باغ " مون رو ميديدم  . باغي که من بزرگ ترين و قشنگ ترين خاطره هاي زندگي م اونجا رقم خورد. حالا هر چند وقت اگه حوصله کنم به طولاني نوشتن بدم نمياد بيام قسمتي از خاطرات و خطراتي که پشت سر گذاشتم رو تعريف کنم.

 

 * یه زمانی آرشیو رو پاک کرده بودم به همین دلیل پست بعدی کمی نا مفهوم به نظر میرسه.

 

جمعه نهم آذر 1386 .|

 

 

   يادمه بچه بودم٬ اون قدر که وقتي بابام برام دوچرخه خريد مجبور شديم دو تا چرخ ديگه هم بهش اضافه کنيم تا راحت بتونم از پس تعادلش بربيام. داشتم مي گفتم بچه بودم و سر نترس هم داشتم و اون سال ها ما تابستون ها ييلاق مي کرديم به يه جاي خوش آب و هوايي که من اسمش رو ميذارم باغ! حدود يک هکتار زمين خارج از شهر که بابام دورش رو ديوار کشيده بود و وسط اون باغ ساختموني و جلوش استخر بزرگي و خلاصه يک جور پارادايز براي فرار از گرما و همهمه ي شهر و واقعا که من گرانبها ترين تجربه ها و دست نيافتني ترين خاطرات زندگي ام همان جا رقم خورد . بچه تر از آن وقت ها - قبل ازينکه بابام دو چرخ ديگه به دوچرخه ام اضافه کنه - اون يک هکتار برام دنيايي بود که پاي پياده وجب به وجبش رو کشف کرده بودم و تو خيالم براي خودم چه کاخ ها و چه قصرها نساخته بودم. ولي همين که دو چرخه و يا بهتر بگويم چهارچرخه به زندگي ام پا گذاشت .... دنيام برايم کوچيک و کوچيک تر شد و دست يافتني تر و حقير تر . اولين بار موقعي پام رو ازون باغ بيرون گذاشتم که به خيال خودم شکست عاطفي مهلکي! از جانب پدر مادر خورده بودم و بايد ازونجا فرار مي کردم. بله فرار. ولي کجا؟ اين سوالي بود که ذهن کوچيک من قادر به پاسخ گوييش نبود و من دنبال جوابي براش بودم. دوچرخه رو ورداشتم و رفتم. يادمه يه جاده ايي بود طولاني - که اگه الان با پاي پياده اون جاده ي خاکي رو بري شايد نيم ساعت وقتت رو بگيره - و من هر چي پا ميزدم - يا خودم رو با دوچرخه ميکشيدم جلو - و لنگ لنگان داشتم فرار مي کردم! تموم نميشد . تصميم گرفتم با همون چهار چرخه ي کذايي تا شهر بعدي برم و اونجا با فروختن دوچرخ اضافي دوچرخه ام سعي کنم روي پاهاي خودم به ايستم و کار کنم و .... ازين هَپي اِند هاي کتاب داستان ها هم آخرش اضافه مي کردم که " و تا آخر عمر به خوبي و خوشي در کنار يکديگر با هم زندگي کردند! " البته که اين افکار و خيالات بچگانه ي من زماني پايان يافت که پدر با يک ماشين چروکي چيف به دنبال من اومد و با دعوا! منو به خونه برگردوند.

بگذريم ... هميشه دفعه هاي اول٬ قدم هاي اول سخت است .... بعدتر ها بيشتر بيرون رفتم و بيشتر کشف کردم و بيشتر رکاب زدم .... شنيده بودم همون طرف ها تپه ايي تاريخي ست که دولت به هيچ کسي اجازه ي حفر و بهره برداري از زمين رو نميده و اونجا جزو مناطق ممنوعه ست. يک بار انقدر اصرار کردم تا به همراه خونواده و با ماشين رفتيم و اونجا رو من ديدم. يه تپه که به فاصله ي صد متريش يه دره ي خيلي عميقي بود که توي ديواره هاي اون دره يک عالمه پرنده لونه کرده بودن و با اومدن ما يک عالمه ازون ها پرواز کردن. کنار اون تپه يه سري درخت هاي خيلي خيلي تنومندي بودن و جالبي شون به طراحي عجيب و غريب کاشته شدن اون ها بود. همشون رو ضلع هاي خيالي يه مربع کاشته شده بودن و وسط اون مربع حدود يک متر گود رفته بود. دوباره مربع بعدي به همين شکل. يعني طوري که دو رديف درخت کنار هم قرار مي گرفتن . تو سراشيپي تپه چيزي که جلب توجه مي کرد يه گود رفتگي دَر مانند بود . بابا گفت اونجا يه خونه ست که احتمالا ساکنين قديمي اينجا تپه رو گود کردن و ازش به عنوان پناه گاه استفاده مي کردن. سني نداشتم. نهايت هفت سال يا هشت سال . ولي خب ... دروغ چرا؟ انقدر اين تپه و موضوع حواشي اون ذهنم رو پر کرده بودن که يادمه تمام کابوس هاي من تمام روياهاي شب هام آخرسرختم ميشد به تپه! روياي دست نيافتني من! از آرزوم با هيش کي حرف نميزدم چون شنيده بودم که بابا براي حذر داشتن ما٬ کلي داستان؟! ساخته بود که فلان شخص رو گرفته ان و ازين قبيل ترسوندن ها ! و جالب اينجاست هر چي بابا بيشتر مارو مي ترسوند عزم من براي رفتن بيشتر ميشد. براي رفتن تا اونجا من حداقل به دوساعت زمان احتياج داشتم و رفت و برگشتم ميشد چهار ساعت! و چيزي نبود که بشه بدون دل نگروني هاي مادرم به اتمام برسونم! تازه بدون احتساب زماني که اونجا مي خوام تفحص کنم. نمي خوام زياد وارد جزئيات نقشه ام بشم که چه جوري همه رو متقاعد کردم که من و بچه ي کارگرمون - که اسمش رو به ياد کردستان! گذاشته بودن : کردستان؟!! " مي خوايم بريم پيک نيک . يه روز صبح خيلي زود يه عروسک و مقداري شکلات خارجي به انضمام به قول خودم! وسايل حفربرداري شامل بيلچه ي کوچيکم و يه چاقوي ضامن دار در حد کارد ميوه خوري که بابا بهم داده بود٬ برداشتم و با اين دوستم٬ کردستان ٬-که ايشالله هر جا هست سلامت باشه-  راهي پيک نيک شديم. خيلي ساده? دخترک کُرد رو روي ملافحه ايي که از خونه آورده بودم نشوندم و بهش توصيه کردم که مثلا من ميرم سر کار و تو از بچه ي من!!؟ نگهداري کن تا من برگردم و اين شکلات ها هم مزد تو هستن به اين شرط که دونه دونه بخوري و دخترک هم قبول کرد و من تند تند و رکاب زنان به سمت وعده گاهم با تاريخ! شتافتم.

يادمه از ذوقم بدون اينکه قطره ايي آب از قمقمه ي همراهم بنوشم يک ريز پا زدم و لحظه ايي که رسيدم اولين کاري که کردم رفتم ببينم لونه ي پرنده ها سر جاشون هست يا نه. وقتي خيالم ازين بابت راحت شد برگشتم و يک دور کامل محيط و دور اطراف تپه رو خوب نگاه کردم. سکوت دره و صداي بادي که ميومد و علف هاي روي تپه رو با يه ريتم منظمي مي رقصوند٬ يه جورايي منو ترسونده بود. ولي نه از بابت چيزهايي که هنوز کشف نکردم که از بابت آدم هاي شرور و احيانا دزدي که ممکنه اين طرف ها قايم شده باشن.  آروم و آهسته عمل مي کردم و با هر قدمم کلي اين طرف و اون طرف رو مي پاييدم که نکنه کسي جايي مخفي شده باشه. اول رفتم سراغ اون جنگله که حقيقتا اون موقع هيچ انتهايي براش نمي ديدم. - بايد حتما يه روز از همين روزا دوباره برگردم ببينم واقعا انتها داره يا نه؟؟ - وقتي واردش شدم ديدم وسط اون مربع هايي که گفته بودم پر از آبه و مثل درياچه ي کوچيکي شده بود. انقدر اين موضوع برام عجيب بود که هيچ دليلي براش نمي تونستم بيارم جز اينکه فکر کنم که ممکنه جادوگر!؟! پير اينها رو به عنوان تله و دام براي اونايي که ميان اينجا درست کرده باشه تا گيرشون بندازه. پس با دقت و البته کلي ترس جلو ميرفتم. همون طور که گفتم من هيچ انتهايي براي اون جنگل نميديدم و هر چي جلوتر مي رفتم باز هم چنان ازين مربع مربع هاي آب بود و تا چشم کار مي کرد دور تا دور پر بود ازين درخت ها و درياچه هاي کوچيک آب. کم کم داشتم فکر مي کردم ممکنه انقدر برم که ديگه نتونم راه خروج رو پيدا کنم که صدا و پريدن يه جغد! منو تا سر حد ِ مرگ ترسوند! و فکر مي کردم الان اين جغد منو با اون چنگال هاي قدرتمندش ميگيره و پيش جادوگر بدجنس مي بره. باور کنيد اين ها داستان نيستن! اين ها دقيقا افکاري هستن که اون موقع و تو اون موقعيت تو ذهنم بود. خوش بختانه دختر جيغ جيغويي نبودم که بخوام با جيغم توجه احيانا آدم هايي که ممکن بود همون لحظه اون دور و اطراف باشن رو جلب کنم. يه جيغ نسبتا کوتاه هم مي تونست هيجان و ترس منو بيرون بريزه. با تمام توانم شروع کردم به دوييدن و احساس اينکه اون جغد دنبالمه بهم نيرو و انرژي مضاعفي ميداد واسه دور شدن از اون منطقه.

 

ت.ن : اين هفته تمام کلاس هام رو به دليل سرماي بيش از اندازه ي زنجان خودم تعطيل کردم و موندم خونه! بماند که مورد تمسخر برخي اطرافيان از جمله خاله٬ شوهر خاله ٬ برادر و باقی بستگان قرار گرفتم و بسته شدن درب دانشگاه زنجان را آرزو نمودند با اين دانشجويان اکتيوش!

 

سه شنبه ششم آذر 1386 .|


Design By : Night Skin