تبليغاتX
تپش های عاشقانه


تپش های عاشقانه

 

 
 * من حالم از بزرگ راه يادگار امام به هم مي خورد!!!  ولي

 لطفا شما حالتان به هم نخورد! چون اگر مثل من مجبور شويد يک دور شمسي قمري دور خودتان بزنيد و آخر سر مثل جورابي که دور گردن خر! آويزان شده باشد٬ گم شويد و مجبور شويد چند ليتر بيشتر از آن کارت سوختتان بيرون بــِکشيد٬ بعد از آن سعي مي کنيد - حداقل مي توانيد اميدوار باشيد که قرار است از دفعه بعدي سعي کنيد! -  آن احساسات مزخرف و بچه گانه و به قول دوستي! رومــَنس تان را! بگذاريد درب کوزه و آن خاطرات را جايي حوالي آن جاي نداشته تان بکنيد و فقط به رانندگي خود فکر کنيد .

 

--------------------------------------------------------------------------------


*يک مشت و نصفي خاطره دارم که ديگه نمي خوام وبال جونم بشن ٬يه جايي پيدا کردم دنج! واسه دفن خاطره هام! قرار هم هست هر روز برم بهشون آب بدم يه روزي شايد يه گل نرگس در بياد. اون وقت عطر نرگس ميپاچه رو همه ي لباس هام . ولي ببينم .... لباس هام که نمي پوسـَـن؟

 

--------------------------------------------------------------------------------

 * " گفتم عصباني ام، گفتم دارم از خودم انتقام مي گيرم، از اينهمه دعا و زجه موره هايي که انگار هيچ کس نشنيده، خسته ام از اونهمه اشک ريخته و بغض نترکيده? از اون همه سر بردن توي بالش و يواشکي هق هق کردن و نفس کم آوردن. - درست مثل اين بچه هايي که صورتشان را اشک پوشانده و حسرت را چشم هايشان؟! -  اين روزها دارم انتقام مي گيرم آن هم از که؟ از خودم!
يه جور حس سرخوردگي شايد ...
که قديم ترها با نوشتن خالي ميشد و اين روزها ... ديگه چي رو بايد خالي کرد روي کاغذ؟ چه چيزي هست که تکرار نشده باشه و نگفته باشم و ننوشته باشم؟ لعنتي! يه بغضي مي چپه توي گلوم که فقط انگار حجم حضور شانه هاي تورا مي خواهد و بس که بپاشمش بيرون و خالي بشم .... يه جور نرمي و لطافت نوازش ِ دستانت را مي خواهم  ....
فقط اين گلهاي روي ميز که جلوي چشممه، خيالم رو زنده مي کنه که چي ميشد اگه اين گلهاي سرخ روي ميز رو تو براي من آورده بودي، نه کسي ديگر براي کسي ديگر؟
و خيال مي کنم روزي را که آمدي و روي همين صندلي نشستي روبروي پدر و ...
هيچ...
گفتم که، ديگر قصه اي براي گفتن نمانده است و حرفي براي نوشتن .
ديگر دلم هم انگار ارزشي ندارد، که ارزش هر دلي به حرفهاييست که براي نگفتن دارد و من ديگر حرفي ندارم براي نگفتن جز ...


فقط مي دانم دلم زياد تنگ مي شود و گفته بودم يک بار پيش تر ها شکسته ام٬ نگفته بودم؟

 
و حتي خيال دوست داشته شدن هنوز حس قشنگي براي آدم است
 و من هرگز به کسي نگفتم که ارزش هر دلي .... هوم! "

 

--------------------------------------------------------------------------------


 * کسي اين آهنگ گرد باد پاييزي رو بلده؟ آخ اين آهنگه دقيقا وصف حال روحي  الان  منه!

 

--------------------------------------------------------------------------------


* خيلي خوبه که اينجا خودمم! خيلي خوبه که اينجا ميشه نوشت ٬ميشه بود ٬ميشه ..... لعنت به من که خواهري نداشته ام هيچ وقت!!

 

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 .|

 

 

مطمئنا آدم هاي زيادي رو ديديد که با آهنگ " اِستـِرِنجـِرز اين د ِ نايت" برقصن٬ اونم تانگو. اما ببينم تا حالا کسي رو ديديد با اين آهنگ - دقيقا همين آهنگ رو منظورمه!-  گريه کنه؟؟

 .

.

.

خب نخواهيد هم ديد٬ چون من انقدر سگ ام که جلوي کسي گريه نمي کنم!

 

خسته ام ... طاقتي نمونده برام و ازين هم که بخوام باز هم تظاهر به خوبي و سرخوشي و خوش حالي بکنم ديگه حالم به هم مي خوره. پناه مي برم به تنهايي ها و خلوت هاي شبونه ي خودم.

 

پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 .|

 

خب چند وقتيه که چيزي ذهنم رو مشغول کرده به اسم " احضار روح " که در رابطه باهاش چيزي بنويسم. اگرچه که مي دونم توي اين روزگار و کسي با سن و سال من و ادعاهايي که داره کمي عجيب و در عين حال مسخره ست که بخواد به اين چيز ها اعتقاد داشته باشه. ولي خب من به همه ي اونايي که تجربه نکردن اين حق رو ميدم که احضار روح رو صرفا يه کار سرگرمي و خنده دار و بر پايه ي دروغ و فريب و يه سري آدم بدونن . ازونجايي بهشون حق ميدم که تا حالا نديدن و براشون موردي پيش نيومده. خيلي دلم مي خواد راجع به اتفاق هايي که برام افتاده بنويسم و خيلي هم دوست دارم اگر کسي در اين زمينه تجربه اش رو داره باهام در ميون بذاره ولي خب ... هم کمبود وقتي که دارم و هم پراکنده بودن افکارم در اين زمينه فعلا اين اجازه رو بهم نميدن. دوست دارم نظر شمايي که اينجارو مي خونيد بدونم تا ببينم چند درصد از شمايي که توي اين دنياي سايبر و عصر اطلاعات و کامپيوتر هستيد به احضار روح اعتقاد داريد. حرف ها و سوال جواب هايي از ارواح داشتم که مطمئنا شما - يي که تجربه ي احضار روح رو داشتيد و حداقل کمي ! به اون اعتقاد داريد- دوست داريد بدونيد.

اگر ميشه بنويسيد آيا اعتقاد داريد يا نه؟ اگر نه چرا؟ اگر آره تجربه ايي در اين زمينه داشتيد يا داريد؟ تا چه حد براي حرف هايي که از ارواح مي شنويد ارزش قائل هستيد؟ ممنون تون ميشم .

 

 

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 .|

 

راهمان دور و دلمان کنار همين گريستن است
خدا را چه ديده‌اي ري‌را!
شايد آنقدر بارانِ بنفشه باريد
که قليلي شاعر از پيِ گُل ِ ني
آمدند، رفتند دنبال چراغ و آينه
شمعداني، عسل، حلقه‌ي نقره و قرآن کريم.

 

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 .|

 

   بدنم داغ داغه. گاهي حتي يه تيکه لباس هم نمي تونم تحمل کنم و گاهي از شدت سرما دست ها و صورت و پاهايم کبود مي شوند. تب دارم . شديد. آن قدر که چشم هايم پر است. آن قدر که صدايم از ته ِ چاه و گرفته در مي آيد . آن قدر که به تو نياز دارم و نمي توانم اين نيازم را پنهان کنم. آن قدر که در اوج سرفه هاي شديد و خفه کننده ام - چون بيني ام کيپ است - دلم مي خواست با تو حرف - حداقل!! - بزنم. آن قدر که کلافگي و بي قراري ام را زير تپش هاي قلبم قايم مي کنم. بدنم داغ ِ داغه. دست هايم مثل چوب خشک شده اند و آويزان از تخت .  آب دهانم به زور پايين ميرود.  چشم هايم سنگين اند. . استخون هايم شکننده و دردناک شده اند و با هر نفس و هر تکانِ بدنم قسمتي از استخوان هايم دردناک تر مي شوند و تو نيستي. بي انصاف نيستم ولي سهم اين چند روزه ي من از تو فقط يک شب بود . يک وقت هايي - مثل الان - متاسفانه يادم ميره که آدم ها هميشه تنهان? هميشه ... حتي زماني که از شدت دل خوشي دلـَت مي خواهد همه ي خاطره ها و روزهاي خوبت را با آدم ها از فرط خوش حالي ات قورت بدي! آن هم درسته ! چرا من يادم رفت؟ همين تنها بودن آدم ها را مي گويم؟ خسته ام. از نبردي سخت باز نگشته ام ولي خسته ام. از فـِرت فـِرت بيني کشيدن بالا و از خـِرت خـِرت سرفه کردن ها و از درد کشيدن استخوان هايم و از  .... از خودم و از اين همه دلبستگي هايم .... که من آدم نمي شوم!

کسي مي تونه واسم يه فال حافظ بگيره؟

 

 

                                                           پشت اين حنجره ها دل مي گيره!

 

دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 .|

 

 

   اين پست صرفا يک پست بي آبرو کننده مي باشد. لطفا اگر مي خواهيد ديدتان را نسبت به بنده تغيير دهيد از خوانده شدن آن توسط ذهن کنجکاو - فضول! - خود خودداري بفرماييد. هيچ گونه مسئوليتي نسبت به خوانده شدن آن توسط بي جنبگان! پذيرفته نميشود.

ببين من نمي دونم مشکل من واقعا اينه يا همه اين طوري هستن؟

*  اتاقم :من دقيقه نود و يک کارهام رو انجام ميدم. اگه قراره مهمون بياد و اتاق من شديدا شلوغ باشه - البته معمولا نيست فقط تيکه پاره هاي کتاب و هر آنچه از جنس کاغذه مثل بمبي که وسط شهر ترکيده باشه همه ي گوشه کنار اتاقم ديده ميشه و بيشتر گرد و خاک هست تا آشغال هاي خودم - آره داشتم مي گفتم که اگه قرار باشه مهمون بياد و من از دو هفته جلوترش هم خبر داشته باشم که ساعت دو مثلا روز يک شنبه مهمون مياد٬ تا ساعت دو -دقيقا!- با بي خيالي تموم نه تنها چيزي رو جمع و جور نمي کنم بلکه دائما به روند باز موندن کتاب هام و پخش کردنشون همت مي ورزم و زماني که زنگ در خونه رو ميزنن دقيقا مثه کارتون گجت دست ها و پاهام دراز ميشن و هر کدوم شون مشغول جمع آوري و گردروبي گوشه ايي از اتاقم ميشن. خب تا الان که آبروريزي نشده ازين حيث و فقط غرغر هاي مامانه که بايد تحمل شون کنم.

* سطل آشغال اتاقم : يه سطل آشغال بزرگيه که اسمشو گذاشتم خرس آبي. چون خيلي گندست و آبي خوش رنگيه و در ضمن خيلي مهربونه. به ندرت پيش مياد که شما خالي ببينيدش و البته که با يه نگاه اجمالي ميشه فهميد که نشونه گيري زياد خوبي ندارم چون دورش شلوغ تر از محتواي درون سطله! محتويات توش يا دستمال کاغذيه - چون من دست و صورتم رو با دستمال کاغذي خشک مي کنم نه با حوله - يا خود کاغذه يا پوست شکلات و پاستيل. مامانم هميشه غر ميزنه : اين سطل تو هميشه پره! و معمولا هم جواب من هميشه تکراريه : خب سطل رو گذاشتن واسه پر کردن ديگه!

* حاضر شدنم : از سه هفته ي پيش به ما اعلام شده که شب جمعه يه مهموني دعوت هستيم و تا خود ظهر پنج شنبه هر کي ازم مي پرسه چي مي خواي بپوشي؟ اظهار بي اطلاعي مي کنم. دو ساعت مونده به رفتن کاسه ي چه کنم چه کنم به دستم مي گيرم و پنج دقيقه مونده به رفتن حاضر شده جلوي در منتظر بقيه مي مونم- البته به استثناي پدرم چون ايشون فوق العاده منضبط و خوش قوله و اگه ميگه ساعت هشت ! منظورش حتي پنج دقيقه به هشته نه خود هشت! - البته که همسايه ها ياري کنيد .... و ايناست! خيلي وقت ها موهام رو حوصله نداشته باشم درست کنم يه هِير پيس ميذارم و قضيه رو تموم شده فرض ميکنم. خيلي وقت ها هم .....

* از خونه در اومدنم : خب .. اين هم مثل همون دقيقه نود و يک بودنمه! ساعت هشت کلاس دارم. تا خود هفت و نيم مي خوابم - البته از ساعت شيش همه اهل خونه دارن منو بيدار ميکنن-  و تو خواب و بيداري تصميم مي گيرم و تايم بندي مي کنم که پاشدم صحبونه ام رو خوردم مسواکم رو زدم حاضر ميشم٬ ماشين رو از پارکينگ درميارم. از سر خيابون يه کيک ميگيرم که تا دوازده و نيم که فقط يه آنتراکت۱۰ دقيقه ايي داريم گرسنه ام نشه و براي هر کدوم اينا يه تايم مي گيرم و هفت و نيم از خواب پاميشم و با توجه به ساعت يه تايمي رو هم  واسه شلوغي خيابون ها توي ذهنم در نظر ميگيرم . موقع رفتن مامان از رو پله ها داد ميزنه : دو تا شير کم چرب هم واسه من بگير! و با ماشين تا سر خيابون ميرم دنده عقب ميگيرم همه ي اين مسافت رو  و از سر کوچه چند تا بوق ميزنم تا مامان در پايين و باز کنه تا من معطل نشم. ساعت چنده؟ اومم ده دقيقه مونده به هشت. اوه ديرم شد. به ضبط ماشين که شمپاين گذاشتم - بهش علاقه ي خاصي ندارم فقط باعث ميشه انرژي بگيرم واسه فشردن پدال گاز! - ولوم ميدم و کاري ندارم کي سر راهمه و کسي بهم راه ميده يا نه . راه ميگيرم! و دو دقيقه مونده به هشت جلوي در آموزشگاه هستم. جاي پارک پيدا نمي کنم ... ائه يه جاي خالي؟ ولي يه ماشين ديگه منتظره کمي خيابون خلوت شه تا دنده عقب بگيره و پارک دوبل خودشو جا کنه! يه فکر شيطاني به ذهنم ميرسه زود هر طوري هست توي اون جاي پارک کوچيک با سر خودم رو جا مي کنم و راننده ي ماشين داره بهم بدجور نگاه مي کنه ولي شخصيت داره!!  هيچي بهم نمي گه و من بدو بدو پله هاي آموزشگاه رو دو تا يکي مي کنم و خودم رو به کلاس مي رسونم و پشت استاد وارد کلاس ميشم!

اين اتفاق هر روزه ي منه! حالا ممکنه يه جاش من استاد باشم يه جاش دانشجو يه جاش همين شهر باشم و يه جا ديگه زنجان و .... خلاصه شيوه ي کار من همينه! اگر قطار قراره ساعت پنج تو ايستگاه باشه من تازه پنج از خونه يا خوابگاه در ميام چون ميگم اي بابا هميشه قطار تاخير داره! هيچ وقت از قطار جا نمونده بودم چون هميشه قطار ها کم کم يک ربع تاخير دارن و تنها باري که از قطار جا موندم مربوط ميشه به دو هفته پيش که از قطار پنج و پنجاه دقيقه صبح جا موندم و عوضش با قطار هشت صبح برگشتم خونه! بين خودمون بمونه که به هيش کي نگفتم گرفتم خوابيدم و دقيقا ساعت پنج و پنجاه دقيقه از خواب پريدم و خودم رو با آژانس رسوندم ايستگاه و ديدم قطار از شانس من امروز دقيقا سر موقع حرکت کرده بوده! خب چاره ايي نبود! ولي مجبور بودم در جواب خونوادم که زنگ ميزدن کي ميرسي بيايم دنبالت؟! بگم : قطار خراب شده!!  و گفتن دور و بر ساعت هشت صبح ميرسه زنجان!  - آخه از بس همه هي به من ميگن يه کم زودتر دربيا و دست ازين دقيقه نود بودنت بردار! مجبور شدم دروغ بگم!

خلاصه که جدا مي خوام يه راه حلي به من بديد - البته اگه خودتون مثه من نيستيد ! چون خودم همه ي افکار اين چنيني ( مثل خودم رو ) از حفظم! - چون جديدا ها تو خواب همش مي بينم که تو يه حادثه ي رانندگي به طرز فجيعي کشته ميشم. البته که هميشه سرعت و هيجان توي رانندگي رو دوست داشتم ولي اين اواخر بدجوري اين خواب ها روي ذهنم تاثير گذاشتن و دوست دارم - جدا - ازين اخلاق هام دست بردارم.

ته نوشت : مسئوليت جو زدگي و بي جنبه بودن شما را هيچ گونه تحمل نمي فرماييم! بنده همون پرنسس هميشگي هستم!

 


 * : بعد التحرير : اولا که همسايه هاي ما به اين بوق هاي من عادت کردن! يعني هممون به اين مدل بوق ها عادت کرديم. چون هر کدوم از همسايه هامون ازين مدل بوق براي کاربردهاي مختلفي استفاده مي کنن? که البته اينو هم بگم که مخترع اين روش من بودم!! ( الان اگه مامانم اينجارو مي خوند ميگفت : آباريکلا که با افتخار تمام از بي فرهنگيت و بي ادبيت مي نويسي!!! ) ولي خب باور کنيد اولش يه کم سخته. تا وقتي که گوشتون به انواع مختلف بوق ها عادت کنه و بتونيد ظرف سه سوت بوق رو شناسايي و منظور بوقــِر را -بوق به اضافه ی پسوند" اي آر" فاعلي - کشف کنيد. بعد ازونجايي که بين شما و اون فرد مقابل يه نوع هم ذات پنداري به وجود مياد ديگه ازينکه کله ي صبح صداي بوق مثلا ژيان!!!! رو بشنويد ناراحت که نميشيد هيچ تازه خوش حال هم ميشيد که اين دقيقه نود بودن شما به تمام اهل کوچه سرايت کرده! 

 بعدش هم که يه شک و شبهه ايي پيش اومده بود. اين جرياني که راجع به بعد از کلاس وارد شدنم نوشتم مربوط به آخرين ماجراي اخير دير رسيدن من سر کلاس بازآموزي اساتيد توي آموزشگاهيه که دارم درس ميدم و دو روز در هفته شنبه ها و سه شنبه ها از هشت تا دوازده و نيم.

 

دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 .|

 

  يک

      من نمي دونم اين چه سريه من هر ترم با اين استادِ ! ( چون خانومه! ) مشکل دارم!! البته من ِ تنها نيستم ها! هر کي که با ايشون کلاس داشته اعتراف مي کنه که توي کلاسش دو سه تا سوگلي داره بقيه کلاس رو از رو قيافه يا خوشش مياد يا بدش مياد. اگه ليمو شيرين بازي در بياري و جزوه هايي که خانوم از دانشجوها به عنوان پروژه ي کلاسي گرفته رو ببري بدي بيرون براش تايپ کنن بعد ايشون همون جزوه ها رو بده به اسم خودش کتاب چاپ کنن!! ميشي سوگلي ش! حالا اگه از استاده خوشم ميومد شايـــــــــــــــــــد ( چيه بابا؟ چرا حالا ميزنيد؟  گفتم که شايـــــــــــــــــــــــــد ) ازين کارا واسش مي کردم. اما اين استاده اصلا از اول هم بدگوشت بود!! ما هم که بدشانس! نيست اين رشته ي تحصيلي من يه رشته ي تازه اييه توي دانشگاه مون همه استاد ها تکراري هستن! حالا اين خانومه - شما بخونيد پيرزنه! چون نزديک شصت سالشه ولي ول کن تدريس نيست! - عجيب به حضور دانشجويان سر کلاسش علاقه منده! خب نصف بيشتر بچه هاي کلاس مثل من مشغول تدريس هستن و اصلا يکي از خوبي ها يا نمي دونم مزيت هاي رشته ي ما اينه که بايد شاغل باشي چون تجربه يه عامل خيلي مهميه و خب اونايي که مال يه شهر ديگه ايي هستن مسلما نمي تونن سر همه ي کلاس ها حاضر بشن. ازونجايي هم که استاد ها همه قديمي هستن و مارو مي شناسن ديگه گير نميدن که يالا پاشيد بيايد سر کلاس! چون درس هايي هم نيستن که خود دانشجو نتونه توي خونه بخونه. و البته مدیر گروه نازمون. که خدائیش هوای بچه هایی که زنجانی نیستن رو همیشه داره. ولي متاسفانه اين خانوم شديدا گير ميده و ترم قبل به من و ۱۲ نفر ديگه از بچه هاي کلاس سر همين حضور نداشتن در کلاس گفت بريد حذف کنيد! و اصلا به رئیس دانشکده نامه داد!!  حالا بمونه که بعدش من چه درد و رنج جانکاهی کشيدم سر اين موضوع و چقدر از دست دوست هاي زنجانيم ناراحت شدم.

حالا الان اين ترم يه درسي با ايشون ارائه شد. منم که از يکي خوشم نياد ديگه هيچ رقمه نمي تونم باهاش کنار بيام . نرفتم بردارم و هيچ استاد ديگه ايي هم اين درس رو ارائه نکرده بود. عوضش من رفتم اصول تحقيق رو برداشتم با يه استاد مدعو. حالا اين خانومه هر جلسه! - يعني دقيقا هر جلسه ها!! - ميگه به خانوم "ح " بگيد بياد سر کلاس ها!! بازم مجبور ميشم حذفشون کنم ها!!!  بچه ها بهم گفتن منم گفتم ولش کن بذار باز يه نامه بنويسه بده رئيس دانشکده يه کم ضايع شه! خلاصه حالا ما از ايشون دل کنديم ايشون از ما دل نمي کنن! خواستم اينو بنويسم بدونيد من چقدر محبوبم٬ حتی نزد اساتیدی که چشم دیدن من رو ندارن! :دی 

  دو

     من زماني که سوم دبيرستان بودم اين دندون عقل هاي من دراومدن و بنا به گفته دندون پزشک مرحومم ( دکتر وافي ) حتما بايد ميرفتم مي کشيدم وگرنه به ساير دندون هام فشار مياورد. منم اون زمان چون دکتر خودم فوت شده بود رفتم پيش يه دکتر ديگه و ازونجايي که نياز به جراحي داشت ... واقعا اذيت شدم و نزديک يه هفته فقط من استامينوفن و آسپيرين مي خوردم و از همون جا بود که گفتم من ديگه گُ.. بخورم! برم اين سه تاي باقي مونده رو بکشم!! بله دوستان دنيا خيلي کوچيکه و من اون هفته رفتم دندون پزشک واسه چک آپ که گفت بيايد اين سه تا رو حتما بکشم داره کم کم روي دندون هاتون تاثير ميذاره. خلاصه منم که شجاع شده بودم ( آخه ازون زمان مدت زيادي مي گذشت ) پاشدم سه شنبه تک و تنها رفتم دندون پزشکي قصد داشتم به دکتره بگم مرگ يه بار شيون هم يه بار! هر سه تاشو باهم بکشيد . خلاصه بعد از صبحانه ي مفصل راهي دندون پزشکي شدم و اين دکتره دوست داداشمه همين ديد تنها اومدم گفت چرا تنها اومدي؟ زنگ بزنم ببينم اگه " ع " ( داداشم ) کاري نداره بياد؟ گفتم نه آقاي دکتر نمي خواد شما بِکِشيد فقط! قول ميدم اصلا داد بيداد نکنم!!  که ايشون قبول نکرد و گفت نه معمولا واسه کشيدن دندون عقل بهتره همراه کسي باشي. خلاصه اومدم و قرار امروز رو گذاشت. با مامانم رفتم و برخلاف دفعه ي قبل خيلي استرس داشتم. اولين آمپول رو زد و بعد از چند دقيقه اومد که شروع کنه همين چميدونم اسم اين ابزارشون هم چيه که همين دست زد احساس کردم طرف راست فَکم داره مياد پايين. با ايما اشاره بهش حالي کردم يه آمپول ديگه زد و بعد از چند دقيقه شروع کرد خلاصه هِي اين روند تکرار شد و يه لحظه که واقعا فکر کردم علاوه بر فَکم الان کُل اسکلت راست صورتم مياد تو اين آچار پيچ گوشتي ِ دکتر  که ديگه دکتر فهميد و اومد آمپول چهارم رو بزنه و به شوخي مي گفت الان خودت هم بيهوش ميشي کم کم ... که زماني که منتظر بود دارو اثر کنه مامانم گفت ائه؟! چه خوب چقدر چاق شدي هيچ دقت نکرده بودم  دکتره يه نگاهي بهم انداخت يهو با ترس و استرس و اضطراب گفت خانوم پيروي خانوم پيروي! اين خانوم پيروي هم بدو بدو اومد گفت بله دکتر؟ گفت خانومم رو صدا بزنيد؟ ( خانومش مطب بغلي مثه خودش دندون پزشکه ) خانومش هم اومد و دکتر گفت به نظرت ورم داره؟ خانومش گفت نه؟ مشکلي نيست. حالا سه چار نفري دور من وايسادن مي خوان ببينن صورت من ورم کرده يا نه. که خلاصه بعد از ربع قرن تفحص به اين نتيجه رسيدن که لُپ من داره کبود ميشه! و علتش رو هم عنوان کردن که رگ هاتون شکننده هستن اگه هم تا حالا ازتون خون گرفتن جاي سرنگ کبود ميشه يا نه که با جواب مثبت من گفتن آره بر اثر استرسي که داشتي و شکننده بودن رگ هاتون رگ تو لثه پاره شده و اگه پيش گيري نکنيم لُپت کبود ميشه! که ديگه هيچي يخ آوردن و گفتن نميشه بکشيم پاشو برو خونتون! حالا من هي اصرار مي کردم اشکالي نداره بکشيد بابا که ديگه همشون گفتن نه اگه کبود بشه حداقل تا دو هفته جاش مي مونه و اگه پسر بودي اشکالي نداشت ولي دختر جووني نميشه! خلاصه هيچي من اومدم خونه با يه کيسه يخ ... حالا انقدر بيحس کننده زده بود نصف بيني م هم سِر شده بود. ديگه الان بي حسي ش از بين رفته يه دندون درد بدي گرفتم که خدا مي دونه . يه کم هم هنوز صورتم باد داره ولي خوش بختانه کبود نشد. بعد ازينکه ما از مطب دراومديم بيرون دکتره زنگ زده به داداشم که خواهرت زيادي شکننده ست!!! بره پيش دکتر تفضلي ...  خلاصه هيچي اينم گفتم که بدونيد دکترا چه جوري من ِ محبوب رو ديپورت کردن !!

 

  سه

    دوباره اين کلاس هاي باز آموزي مون شروع شده . يه استاد جديد آوردن واسمون که داره رسما پدرمون رو در مياره! شيش تا موضوع داده . که يه جوري اينارو به هم ربطش بديم يه تکست بنويسيم که دوازده خط بشه. حالا سه شنبه صبح دوباره باهاش کلاس داريم بشينم يه چيزي بنويسم.

 

  چهار

     من دندونم درد مياد خب! از توي دهنم لثه ام باد کرده اين هوا!! انگار واقعا يه دندون کشيدم ديگه حالا دردش يه کم کمتر.

 

   پنج

    يه شاگرد دارم اين ترم اعجوبه ست در نوع خودش! باباش مهندس عمرانه مامانش هم دامپزشک. کلي خونواده ش با کلاس و تحصيل کرده و تازه پيگير درس خوندن هاي اين معين هستن. شيش سالشه خيلي هم خوش تيپ و خوشگله. ولي اون جلسه به بغل دستيش يه فحشي داد که من همين دو سه سال پيش اولين بار به گوشم خورد و هنوز معني فحش رو نمي دونم! احتمالا بايد برم ازش بپرسم يه چيزي هم ازش ياد بگيرم 

 

  شيش

   يه کلاغ خريدم - اسباب بازي- کلي خوش گل و بامزست. اسمشو گذاشتم دُم سيا. بعدفقط هم انگليسي حرف مي زنه من حرفاشو به فارسي واسه بچه ها ترجمه مي کنم. آخه ازين مدلي هاس که دستتو ميبري تو منقارش قار قار صدا ميده. بهش کلي شخصيت دادم و مي خوام وارد آموزشگاه بشم از تو داشبرد درش ميارم دستمو ميبرم توش سر راه هم هر کي باهاش حرف بزنه اين هم جوابشو ميده و کلا همه ي بچه ها - چه بزرگ چه کوچيک- زيادي جديش گرفتن. آخه اگه بدونيد باهاش چه فيلمي که بازي نمي کنم! خجالت ميکشه تو بغلم قايم ميشه!!  حالا کلي خاطرخواه پيدا کرده ها! از استاد ها بگير تا بچه ها. پسر ِ من شده. هر وقت ميرم آموزشگاه اگه باخودم نبرده باشمش همه حالشو مي پرسن. حالا به فکرم رسيده برم يه طوطي بگيرم  همين جوري باهاش تمرين کنم تا بالاخره ياد بگيره انگليسي حرف بزنه. مطمئنا خيلي تو يادگيري بچه ها تاثير داره. خودم هم از کارم لذت بيشتري ميبرم. حالا فعلا که اينا در حد يه فکره. فعلا سرم خيلي شلوغه و وقت اين کارارو ندارم.

 

   هفت

  هوا سرد شده ها يه کم٬ نشده؟

 

یکشنبه سیزدهم آبان 1386 .|

 

   پاي مسنجر لعنتي اشک ميريزم ... اشک هايم را مي بيني يا نمي دانم از قرمزي چشم هايم مي فهمي که من اشک ريخته ام که مي گويي" سرت را بالا بگير و توي وب کم را نگاه کن " و من انکار مي کنم و از سر غرور کودکانه ام نگاه نمي کنم تا که خدشه ايي بر اين ديوار شيشه ايي وارد نشود ... اشک ميريزم و فين و فينم تمام اتاق را برداشته ولي بازهم از رو نمي روم و مي گويم نه گريه نمي کنم که من تا به حال جلوي کسي اشک نريختم. چرت و پرت چاشني حرف هايم مي کنم و مي خنديم .... شوخي ناموسي مي کني و مي خنديم و اشک ها و خنده هايمان به هم مي ماسند. آينده ايي را برايم ترسيم مي کني که هيچ تضميني براي آمدنش نيست و هيچ نامه ايي از آمدن و ديدن آن روزها در دست نداريم ولي باز هم مي خنديم و به اميد آن روزهاي طلايي به اين فاصله دهن کجي مي کنيم... ولي افسوس که اين" جواني" و اين " شور "  دهه ي بيست تا چند صباح ديگر تمام ميشود و زماني که ديگر فاصله ايي نباشد  جواني و شور نداشته مان! به ما دهن کجي مي کنند. مي گويي و مي خنديم و خودمان را به خريت و نفهمي مي زنيم تا همين خنده هم از لبانمان ماسيده نشوند. مي گويي مي آيي بغلم؟ و من فقط چشم هايم را مي بندم و قطره اشکي که از روي گونه هايم سر خورد روي سر شانه هاي پهن تو جا خوش مي کند. بوي تنت را هميشه دوست داشتم و فقط کافيست با يک نفس عميق تورا و تمام خاطره هايم با تو را که محدود ميشوند به چند روز!!؟! به درون بــِکِشم و آن وقت عطر تو اکسيژن تمام سلول هاي بدنم ميشود. فشارت ميدهم و دست هايم را دور گردنت سـِفت تر مي کنم تا مبادا باز هم اين فاصله خيال تو را از من بگيرد. دست راستم را در موهايت که هميشه کوتاه نگه مي داريشان فرو مي برم و همه ي وجودم - تو را - لمس مي کنم٬ مي بويم و باز عطر تو ميشود تمام اکسيژن سلول هاي بدنم. مرور مي کنيم .... مرور مي کنيم و مرور مي کنيم .... اين فاصله لعنتي را .. که کِي تمام ميشود... تصور مي کنيم ... تداعي مي کنيم ... آينده ايي را که از بودنمان در آن هيچ تضمين و هيچ اطلاعي نيست .... چشم هايم تار مي بينند و تو در پشت مه ِ سفيدي از اشک و حسرت دور مي شوي ... پلک هايم خيس از مرواريد هاي بيرنگ اشک هايم مي شوند .. نيستي .. تو گم مي شوي و باز اشک هاي من روي اين کي بورد مي ريزند.

لعنت به اين فاصله ...

 

و من ..

                هيچي ....

 

* این پست میشه واسه بهترین پسر دنیا. میشه واسه آغوشی که بهترین و نرم ترین و امن ترین آغوش دنیاست. که هنوز هم از هم دوریم. که هنوز هم این فاصله ی لعنتی هست!

 

پنجشنبه دهم آبان 1386 .|

 

   داشتم به قناري هاي قشنگ و کوچيکم نگاه مي کردم که فقط به سوت هاي من - شما بخونيد شوت هاي من! چون در سوت هايي که ميزنم مقدار زيادي " ش" وجود داره - آره داشتم مي گفتم٬فقط به سوت هاي من جواب ميدن و اگه يه روز نرم بهشون سر نزنم دفعه ي بعدي که ميرم کلي باهام قهر مي کنن. مي دوني٬ اين حس دلبستگي عجيب من رو ارضا مي کنه. اصلا من به وجود اومدم تا دلبسته بشم و از دلبستگي ديگران به خودم عميقا لذت ببرم. در توصيف لحظاتي که شاگردام منو با تمام وجودشون بغل مي کنن و تو چشام نگاه مي کنن و بهم ميگن " دوستت دارم " عملا برام غير مقدوره. مي دونم در توصيف معلمي و اين حال و احوال ها کم ننوشته اند و من خيال ندارم چيزي بنويسم در اين باب. من فقط مي خوام بگم وقتي يه رابطه ايي بين من و هر موجود ديگه ايي ايجاد ميشه? عميقا براش احترام قائل ميشم و حاضر نيستم به هيچ عنوان اون موجود از من ناراحت بشه. شايد اين رفتار من ناشي از اسفندي بودنم باشه ولي هر چي که هست من عاشق اين خصوصيت خودم هستم. عاشق اون لرزيدن دلم هستم وقتي که  يه دوست ٬يه همکار٬  از همه ي اونا قشنگ تر و دل چسب تر يه بچه و يا يه حيوون بهم ابراز محبت مي کنن-. اگه از تو حرفي نزدم واسه اينه که لرزيدن دل از نوع عشق رو منظورم نيست.- تا حالا شده دل بسته ي يه حيووني بشي که نه زبون داره نه عقل و شعور يه آدم رو اما از خيلي از همين ما آدم ها بهتر محبت رو مي فهمه و بهش جواب ميده؟ لذت و آرامشي که از ابراز علاقه ي بي دريغ و خالصانه - به معناي واقعي کلمه خالصانه! - ي شاگردانم و يا بچه هاي کوچيک و بهتر از همه ي اونا ابراز علاقه ي حيوون ها به ما آدم ها به من دست ميده با هيچ آرامش و لذتي در دنيا قابل قياس نيست. انگار غلظت و خلوص اين علاقه ها چيز ديگريست که با هيچ ترازو و هيچ وزنه ايي در دينا قابل اندازگيري نيست. براي من که اين طوره. پريشب ها وقتي به يه دختربچه ي چهار ساله بدون هيچ پيش زمينه ي ذهني وبرنامه ريزي قبلي گفتم دوستت دارم و همزمان هم توي چشمهاش نگاه کردم نمي دونيد چه جوري نگاهم کرد. چه جوري اومد و توي بغلم نشست و گونه هام و گردنم رو خيس از ماچ هاي آبدارش کرد و من چه لذتي بردم و فکر کردم خوش بختي چقدر ساده ست. به اين فکر کردم که چقدر ازين دوستت دارم هايي بوده که من دريغ کردمشون از جاري شدن توي لحظه و ... چقدر نگاه بوده که من مي تونستم صاحبشون بشم ولي نشدم. بي دريغ عشق بديد. بي دريغ هم خوش بخت ميشيد. اين چيزيه که عملا اين روزها من صاحبشون شدم و به گياه هاي زرد و نارنجي حياط هم رحم نمي کنم. ماه اين شب ها توي آب خيلي قشنگ تر از قبل شده.

 

 

جمعه چهارم آبان 1386 .|


Design By : Night Skin