تبليغاتX
تپش های عاشقانه


تپش های عاشقانه

 

سر نوشت : اين متن مربوط به چند روز قبل از ماه رمضونه

.

    با خودم فکر مي کنم کي قراره اين تنبلي و سُستي من بالاخره تمام بشه و من به طور جدي بشينم درس بخونم. مخصوصا که از امروز هم اين کلاس هاي باز آموزي مون که از روزهاي جمعه افتاده به دوشنبه ها و پنج شنبه ها شروع هم ميشه. يه دلهره ي بدي دارم که خدا خودش مي دونه. فکر اينکه قراره با رئيس و مشاور و کلي ازين استاد هاي باتجربه و کله گنده ي شهر پشت يه ميز و نيمکت بشينم و علم و دانش نداشته ام را به رُخ آنها بکشم فکرش هم تنم رو مي لرزونه! چه برسه به اينکه بخوام سر کلاس بلبل زبوني هم بکنم و دست آنها را در اعتماد به نفس و پررويي از پشت هم ببندم! مي داني اين تنبلي و سُستي من هم انگار دليلي دارد. دلم مي خواهد ساعت ها بنشينم روي صندلي ميز تحريرم يا که نه بروم و در تراس کنار اين پرنده هاي دوست داشتني ام بنشينم و چشم هايم را ببندم و فکر کنم. به آرامش عميقي رسيده ام. مي دانم همه ي اين توهمم از آرامشي که مي گويم خيالي بيش نيست و تو توي اون شهري و من اينجا و نزديک هزار کيلومتر از هم دوريم و اين آرامش خيالي ست! مي دانم. ولي باز با اين حال روحم همچون درياچه ي آرام و عميقي شده ست که نه تلاطمي بر رويش هست نه سنگ ريزه ايي کوچک مي تواند آرامشش را بر هم زند. فقط فکر اين کارهاي عقب افتاده و ناتمامي که مربوط به درسم است کمي خاطرم را مشوش و مخدوش کرده که آن هم همش مي گويم : از فردا! آخ که عجب اين عبارت به آدم قوت قلب مي دهد تا گشادي اش را هم چنان حفظ و بر آن تاکيد فراوان داشته باشد که از فردا قرار است تمام اندوخته هاي اين چند وقته ات را مرور کني . از امروزت لذت ببر. چشم هايت را ببند و عطر اين گل هاي لاله عباسي را عميق به درون بکِش. بگذار صداي چهچهه ي اين بلبل ها تورا به درون جنگلي عميق و وحشي و فارغ از اعداد و ارقام و حساب کتاب هاي اين دنيا بکِشاند. بگذار تورا مست کنند و تو هم آرام شو. چرت مي گويم نه؟ هوم ... کمي مي دانم. اين کمي مي دانم ِ من از آن جهت است که نيم بيشتر نمي دانمش بر ميگردد به آرامشي که تو به من هديه دادي. نمي دانم ِ قضيه بر ميگردد به اينکه دلم مي خواد همين طور اين درياچه ي وجودي ام آرام و ساکت بماند و من مجبور نباشم براي فشردن پدال گاز زندگي مان همين توهم آرامش را هم از خودمان - حداقل از خودم! - دريغ کنم. مي دانم سراب آرامش? بدتر از ناآرامي و مشوش بودن ست. بايد به خودم تکاني دهم. امروز در کلاس باز آموزي من در کنار اساتيد معروف و نامي شهر قرار است بنشينم و خودم را نشان دهم! بهتر است دست ازين توهم ها و سراب ها بردارم. ولي اين را بدان .... در کنار تو همان درياچه ايي هستم که هيچ سنگي نمي تواند وجودم را ازين آرامش محروم کند. تو آرامش مني.

آرامشم٬ دوستت دارم.

 

ته نوشت : خوش بختانه اولين - و فعلا تنها - جلسه ايي که ازين کلاس ها برگزار شد به خوبي و خوشي و ميمنت تموم شد و من با وجود استرس زيادي که اول کلاس داشتم ولي خوب تونستم خودي نشون بدم. انصافا بين اون همه استاد بدَک نبودم . :)

 

پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 .|

 

    ما اين دفعه ديگه کلي فکر کرديم. يعني قبل تر هم فکر کرده بوديم* ها! اما ياد اين وب گذر گوشه ي وبلاگمان نبوديم که ببينم ملتي که از گوگل و موتورهاي جستجو به اينجا کشيده مي شوند چه جوري کشيده مي شوند! ( نه خدائيش جمله بندي رو حال کرديد؟  ) خلاصه هيچي يه سري زديم و بعد از کلي پسورد امتحان کردن بالاخره تونستيم وارد بشيم و حدس ميزنيد چي ديديم؟ ! دوستان و آشناهايي که هماره مارا مورد الطاف خويش قرار ميدهند که هيچ. قد سر سوزني بيش نيستند. ولي بقيه که با جستجوهاي پيش رفته به اين جا رسيده بودند و به همين دليل هم گويا ما فيل تر شديم!! نه خدايي مي خوام بدونم ... واقعا کدوم آدم احمق و خل و چل و ...( آخه چي بگم به اون آدم! ) اين عبارت رو سرچ مي کنه؟ => ( باباش + کرد* ) به جاي ستاره لطفا "ش" بگذاريد. خب بابا جان معلومه که توي يک پستي هم که خونوادگي باشه امکان اينکه يه جايي از بابا صحبت کني و يه جاي ديگه هم بگي مثلا : تلفن کردش به من و گفت اين جوري ! يا مثلا يه بنده خدايي از سرچ کردن رژيم لاغري انگور! رسيده بوده به وبلاگ من. من واقعا از اون دسته از ويزيتورهايي که با اين عبارت به وبلاگ من کشيده شدن واقعا عذر مي خوام چون خودم به دنبال چاقي هستم. لطفا اگه کسي رژيم چاقي داره مطرح کنه خوش حال ميشيم. آهان يه سرچ خنده دار ديگه ايي که بنده مشاهده کردم اين بود که يکي سرچ کرده هال + با + ظن داداش. ( مخصوصا هال و ظن رو اشتباه نوشتم ) نه آخه خدايي! من کجاي وبلاگم ازين چيزاي بد بد نوشتم؟؟ اصلا همش به اين فکر مي کنم که اين در وبلاگ نويسي رو اونم تو بلاگفا تخته کنم که انقدر ازين کلماتي که موجب تشويش اذهان عمومي ست منتشر نکنم! حالا قصدم ازين نوشته چيست؟ که اعلام بدارم از تمامي هم وطنان اکتيو و غير اکتيو از سرتاسر اين کره خاکي٬ امريکا٬ چين٬کانادا٬ کويت؟!!  آلمان٬ دانمارک و ايضا ايران!! که قدم رنجه فرمودن  اين عناوين م*ستهجن! را سرچ کرده و به وبلاگ ما رسيده اند تقاضا بداريم مارا عفو فرموده و ديگر هرجايي از اين دنياي سايبر که اسم وبلاگ مارا مشاهده فرمودند قدم نگذارند که شرمنده ي آن عزيز اکتيو نشويم و ايشان زودتر بتوانند به مراد دل خود برسند !

 

* : همين جوري خواستيم خودمان را با خودمان جمع ببنديم مودبانه تر شود!

 

شنبه هفتم مهر 1386 .|

 


   
امروز بعد اين چند سالي که از نرفتن! به مدرسه ميگذشت٬ براي اولين بار دلم گرفت. ياد روزهايي افتادم که به شوق!! رفتن به مدرسه دقيقه نود از خواب پاميشدم تازه بعد از اينکه کلي هم دستام رو ميذاشتم روي صورتمو کَلَمو ميذاشتم روي شوفاژ تا يه کمي هم چرت بزنم هم گرمم بشه ٬ تند تند لباسم رو مي پوشيدم و تازه کلي هم توي راه مدرسه دَستام رو مي ماليدم روي هم تا جاي خطوط شوفاژ از روي دَستام از بين برن. از ابتدايي ام به خصوص سال هاي اول تا سوم خاطره ي روشني ندارم. تنها خاطره ي روشني که ازون سال ها دارم يکي جشن عبادت! بود که مادربزرگم برايم سنگ تمام گذاشته بود و يک چادر سفيد ( يک دست سفيد ) از جنس دانتل فرانسوي برايم دوخته بود و يک جانماز هم جنس چادر و بالاي سر چادر رو مرواريد دوزي کرده بود و مادرم هم به مناسبت اين جشن منو برده بود آرايشگاه و موهايم را مرتب کرده بود که براي جلوي چادر سفيدم من چتري هاي خوشگلي داشته باشم. يادم هست وقتي جلوي در مدرسه مون که کنار خيابون بود با اون چادر سفيد که پياده شدم نگاه همه ي مادر ها و بچه ها- و رهگذرهايي که اون موقع صبح کم نبودن- که جلوي در مدرسه منتظر سرويس  بودن تا مارو ببرن به محل برگزاري جشن٬ روي من خيره مونده بود و دروغ چرا؟ ازينکه اين همه به من نگاه ميکردن سرمست و خوش حال بودم. نمي دونم معصوميت چهره ام بود يا  سفيدي و قشنگي اون چادر و مرواريد هاي سفيدي که بالاي سرم مثل يه تاج دوخته شده بود و البته مزه ي همه ي اين دل خوشي و غرور رو مسئول پرورشي مدرسه مون به آني ازم گرفت. به قول خودش من ديگه بزرگ شده بودم!! و نبايد موهام رو مثل دختر بچه ها از زير چادرم بيرون مي ريختم. به هر نحوي بود موهاي قشنگ و طلايي منو چپوندن زير چادرم و من کلي ناراحت و دلگير شدم ولي اونقدر غرور داشتم که جلوي چشم بقيه نزنم زير گريه. اين روشن ترين خاطره ي من از اون سال هاي اول مدرسه بود. اگرچه که حتي روز اول مدرسه م رو يادمه ولي انگاري هنور مزه ي اون تحقيره زير زبونمه. ولي باز با اين حال دوست داشتم دوباره بر مي گشتم و اون حال و هواي مشق نوشتن ها برام تکرار ميشد.

سال اول راهنمايي بودم . مدرسه مون خيلي نزديک خونمون بود و من پياده ميرفتم و ميومدم. آخرهاي سال بود و از شنبه اش امتحان ها شروع ميشد. ياد خانوم حسيني بخير. دبير ادبيات که هميشه ما بچه ها دستش مينداختيم و شوخي ميکرديم ولي بنده خدا هيچي نميگفت. اون روز هم با خانوم حسيني کلاس داشتيم که ما رفتيم توي حياط تا عکس هاي يادگاريمون رو بگيريم. حدود ده نفر بوديم و براي اينکه عکس جالبي بشه به پيشنهاد من قرار شد بريم روي ميز پينگ پنگ مدرسه! وايستيم و عکس بگيريم. آخرين نفر در حال جابه جاشدن روي ميز بود که .... يکهو ميز با اون همه عظمت و بزرگيش .. بله درست حدس زديد.... فرو ريخت!!! و ما ده نفر رو طوري کوبيد روي زمين که پاي من در رفت! شليک خنده ي ما و صداي فروريختن ميز باعث شد سَرِ بچه ها از کلاس ها و مدير و ناظم و دفتر دستک مدرسه از اتاق مدير بريزن بيرون تا ببينن چي شده و ما هم که ترسيده بوديم همه فرار کرديم تا قايم بشيم!! يادآوري صحنه ايي که من با پاي چلاقم! ميدوئيدم تا برم يه جاي قايم بشم به خودي خودش خنده داره چه برسه به اينکه يادم بياد که چطور با معصوميت تمام همه ي اون ده نفر - از جمله خود من - انکار مي کرديم که موقع وقوع اين حادثه! در حياط نبوديم و هممون توي دستشويي مدرسه بوديم!! حالا با پاي لنگان بايد بر مي گشتيم طبقه ي سوم و شنبه هم بايد نفري ده هزار تومن - که خب به نسبت اون موقع پول زيادي بود! - براي جبران خسارت وارده مي برديم مدرسه وگرنه ازمون امتحان نمي گرفتن. دردسرتون ندم که من چند تا از بهترين دوست هام مربوط به همون دوران هستن و روزي نيست که ما دور هم جمع نشيم و ياد اين خاطره نيفتيم.

و بالاخره سال آخر دبيرستان! که کويتي درست کرده بوديم براي خودمون! که حتي يک جلسه هم من سر کلاس فيزيک يک آقاي شمس- مرد پيري که صداش به زحمت درميومد!- ننشستم و به جاي اينکه امتحان پايان ترممون از پونزده نمره باشه از بيست نمره شد که بنده ي خدا جبران مافات پنج نمره ي سر کلاس و امتحان ميدترم مارو بکنه! کلاس هفت نفره ي تجربي مدرسه که هر روز يکي از بچه هاي کلاس پشت در اتاق مدير بودن واسه سوال و جواب پس دادن اينکه چرا دير اومديد و زود رفتيد و .... . ياد زنگ هاي ورزش بخير که ما از سالني که برامون اجاره کرده بودن در مي رفتيم و توي صف بربري!! وايميستاديم و مي خنديدم . ياد اون نون و پنيرهايي که سر کلاس دبيرامون مي خورديم و فکر مي کرديم نمي فهمن. ياد اون آجيل ها و .... . ياد مسافرت همدان. ... واسه خيلي چيزا هست که دلم تنگ شده.  واسه خيلي از دوست هام . که دلم مي خواد بدونم الان کجاي دنيا هستن. الان دارن چي کار مي کنن.

من دلم مدرسه مي خواد. دلم سادگي هاي اون موقع رو مي خواد. دلم بي خيالي ها و سرخوشي هاي اون موقع رو مي خواد. من دلم شيطنت مي خواد. من دلم ميز پينگ پنگ خورد و خاک شير مدرسه ي راهنمايي هدي رو مي خواد. من دلم ناظم بداخلاق دوم دبيرستانمون رو مي خواد که هميشه انگاري داشت گريه مي کرد. من دلم همه ي اون بچه هاي حسود و زير آب زن سوم دبيرستانمون رو مي خواد. من دلم ازون مسابقه هاي انشايي مي خواد که هميشه لحظه ي آخر مي نوشتم و بارها و بارها همين جوري الکي الکي نفر اول شدم رو مي خواد. من دلم گروه سرود مي خواد که من نوازنده ي کي بردشون باشم و بهم جايزه يه چرخ خياطي بدن و منم به عنوان جهيزيه بدم به يه دختر دم بخت . من دلم کتوني سفيد مي خواد. دلم روپوش و مقنعه ي نوي مدرسه رو مي خواد. دلم مشق مي خواد. دل من خيلي چيزا مي خواد که امسال براي اولين بار اول مهر هوسش رو کرد. دلم بوي دفترهاي نوي خارجي اون موقع رو مي خواد. دلم بوي مداد گُلي که سرش رو جويده باشي و لبات به رنگ صورتي دربيادو ميخواد. دلم بوي کتاب هاي کاهي مدرسه رو مي خواد. دلم کتاب ادبيات دبيرستان رو مي خواد که بردارم از روش يه متن خيلي شبيهِ کوير شريعتي  به عنوان انشا بنويسم و برم سر کلاس سوم راهنمايي با دک و پز - که من خودم اين ها را نوشته ام!! - بلند بخونم مي خواد! 

 

                                                                               من دلم مدرسه مي خواد.

 

 

 

یکشنبه یکم مهر 1386 .|


Design By : Night Skin