تبليغاتX
تپش های عاشقانه


تپش های عاشقانه

 

در وجود تو ٬کنار هم٬ زندگي رو جشن ميگيريم.

 

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 .|

 

   خواب برايم ديگر شفا نيست. چشم هايم را فشار مي دهم تا کمي خواب مرا در آغوش خود فشار دهد تا مرهمي باشد براي اين دردهايي که هيچ مرهمي ندارند. قبيله٬ قبيله٬ قبيله! قبيله هر چه باشد باز هم مجبوري دوستش داشته باشي. باز هم رگ و ريشه هاي تو هستند باز هم مجبوري با هر که بودي قبيله را به آنها ترجيح دهي. حتي اگر قبيله ات را قبول نداشته باشي ولي مجبوري کساني را که قبولشان داري فداي افکار و رگ و ريشه هاي قبيله اييَت کني. بلي .. اين ست. ديگر خواب برايم مرهمي نيست. کابوس ها و درد ها همه در خواب به من هجوم مي آورند. همچون پروانه ايي در پيله رفته آرام و افسرده شدم. هر نوري انگار از وراي طبقاتي از آب هاي سبز و پر از جلبک هاي دريايي و شاخ و برگ هاي به هم پيچيده به سوي من پرتاب ميشه و من رو از اون کرختي و تنفر و پوچي درمياره. من اينجام ... ته ِ ته ِ اقيانوس افکار به هم پيچيده و متحجر قبيله اييَم. من اينجام تنها و ... چشم انتظار. نه ديگر چشم هايم هم انتظار نمي کشند. ادراک و احساسي مشوش من اجازه ي انتظار به من نمي دهند. در جستجوي قدرتي هستم براي برخواستن و شنا کردن و ازين مرداب رها شدن ولي افسوس که اين سرگيجه هاي مستي من اجازه ي برخواستن ازين خواب را به من نمي دهند.

 

۱۴/۶/۸۶

تمام شدم.

پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 .|

 

  اومم ... خب صداي مارو از همون کامپيوتر هميشگي مي شنويد. من برگشتم. مثلا قرار بود کمي آفِِتاب بگيريم اما تصميمان عوض شد و همان رنگي هستيم که بوديم! اون موقع جو گير بودم شب اولي بود که رسيده بودم اونجا فکر کردم مي خوام فرداش سياه پوست برگردم خونه! اما تحمل زير آفِتاب خوابيدن رو نداشتم فقط تو دريا شنا مي کردم طوري بود که ديگه روزاي آخر دريا منو مي گرفت از بس توي آب بودم.

تابستون هم تموم شد. اون همه جشن و برنامه و مهمون بازي هم تموم شد و دوباره داره مهر مياد.

فعلا وقت نوشتن ندارم. اما خواهم نوشت.

 

 

سه شنبه ششم شهریور 1386 .|


Design By : Night Skin