تبليغاتX
تپش های عاشقانه


تپش های عاشقانه

 

  صداي سوت ممتد قطار که از لاي پنجره ي باز اتاق مي وزد و من را پرتاب مي کند به روز هاي دوري که هيچ وقت نديدمشان٬ صداي وز وز شب پره ايي که از لاي پنجره به هواي نور چراغ خودش را به اتاق دعوت کرده ست و صداي خوابي که در اتاق مي پيچد و مني که ساعت هشت امتحان دارم و عقربه هاي ساعت که نشان از سه و نيم صبح مي دهد و ....  

اين جا جنوبي ترين قسمت شهر زنجان حوالي سبزه ميدان است٬ خوابگاه دختران.

 

ته نوشت : اينجا وبلاگ من فيلتر شده!!

 

چهارشنبه سی ام خرداد 1386 .|

 

   « بايد بنويسم ». و من روزهاست اين بايد را توي سرم دور ميزنم بنويسم . بايد بنويسم از تمام آن سه نقطه هايي که در زندگي ام بودند و از سکوتي که خواسته يا ناخواسته رج زدم. بايد بنويسم وگرنه نگاهم نمور ميشود . وگرنه صدايم عادت ميكند به عادي . بايد بنويسم فشار بياورم انگشتهايم را به روان نويسم را به كاغذ. بايد كلمات مچاله را باز كنم ردّ چروكشان را بگيرم تا به خطي برسم .. بايد از اول بنويسم بايد يادم بيايد. بايد بنويسم: الف. بايد بنويسم: با .  بايد از  بابا آب داد  بيايم تا بيست و چند ساله ي حالا. بايد كلمات را پشت سر هم رديف كنم تا از نفس بيفتند . بايد از الف بنويسم تا يا٬ يا تا از نفس بيفتم. فشار بياورم به عضلاتم حجم متراكم مانده را بپاشم از خودم جان بگيرم . بايد جان بگيرد زبانم كرخت نماند .بايد جان بگيرد صدايم نميرد.بايد دستهايم نا بگيرند. دستهايم نا بگيرند. دستهايم دستهايم دستهايم نا بگيرند. بايد دستهايم را بگيرم بلند شوم پا به پاي كلمات رَج بزنم . بايد راه بيفتم . بايد حجم متراكم مانده را بنويسم وا نمانم از تازه ، از تو. از سه نقطه هايي که تمام مدت اين بيست و چند ساله فقط سکوت بوده اند و سکوت. بايد بنويسم. بايد رها کنم تمام اين طعم گس ها و اين ته مانده هاي تلخ ته فنجان قهوه را که هيچ وقت نشد که فالي شوند براي صاحبشان را. بايد اين طعم هاي گس و اين اشک هاي شور و اين انتظار هاي زجر کش جاي خودشان را به تمام احساسات ناب و بِکر آدمي زاد دهند تا دست هايم نا بگيرند براي از نو٬ از تو نوشتن. بايد دست هايم نا بگيرند. « بايد بنويسم » و من روزهاست اين بايد را توي سرم دور ميزنم تا بنويسم .

 

ته نوشت : حال ِ   " ما "   خوب اَست. بــِهتـَر اَز هَر وَقت ِ ديگـَري :)

 

پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 .|

 

   چگونه قرار است بگويم که تنم پر است از نوشته هايي که مي دانم به رسم روزگار هرگز نبايد بنويسمشان. چگونه قرار است اشک هايم را از سر نياز به محبتت خودم بدزدم تا نامحرمي نبيندشان؟ چگونه قرار است ديگر از دل تنگي ها و سوم شخصي ننويسم که برايم اول شخص ست و به پاکي خيال هاي خام دخترانه ام ؟ گيرم من جرئت نوشتن اسمش -ت- را در نوشته هايم ندارم٬ گيرم من هنوز هم درگير ناشناس ماندن و ناشناس نوشتنم٬ گيرم من هنوز هم هر وقت دلم مَرد مي خواهد تو در ذهنم مي ايي و آغوشت تنها مامني ميشود برايم تا اشک بريزم و خالي شوم. گيرم به تنها کسي که تا الان بهش  گفته ايي " دلم برايت تنگ شده "  هم من بوده ام. اما هيچ کدام اين ها باعث نميشوند من اينجا برايت چيزي بنويسم. يا نمي دانم ... تو و او را از هم جدا کنم و براي دو نفرتان بنويسم که اصلا مگر از اول هم يک نفر نبوديد؟ " فراموشي انتقام بدي ست. " يادم مي ايد هر دويتان هم اين را هميشه مي گفتيد. اصلا خودت گفته بودي. بگذار از همين جا به بعد تو و او را يکي کنم و براي يکي تان بنويسم. مي دانم انتقام بدتر از فراموشي همين يکي کردن دو ضمير مخاطب و سوم شخص است. اما مگر نگفته بودمت که چقدر شبيه هماني هستي که روزگاري من دوستش داشتم و ازو فرار کردم ؟ داشتم مي گفتم ... فراموشي انتقام بدي ست. با اين حال من دلم خواسته٬ بهتر است بگويم "هميشه" دلم خواسته همين انتقام را تو از من بگيري. مي دانم ... دل رحم تر و مهربان تر از اين حرف ها هستي که بخواهي اين طور از من و خيال من انتقام بگيري. اما باور کن اين طور من راحت تر مي توانم زندگي کنم. من را حذف کن ? ديليتم کن٬بي انکه بداني اصلا زماني بوده ام. زماني در خيالت با من نفس کشيده ايي. با من زندگي کرده ايي. با من بوده ايي. کنار من در ماشين بوده اي و گفته ايي " تو رانندگي کن من نگاهت مي کنم" اصلا فکر کن هيچ وقت کنار من در ماشين نبودي. اصلا فکر کن من رانندگي بلد نبودم. اصلا فکر کن تو هيچ وقت اين جمله را به من نگفته ايي. اصلا فکر کن موقعي که من داشتم توي کيفم دنبال عينکم ميگشتم تو نبودي که دستت را آوردي جلو تا فرمان ماشين را بگيري تا مثلا با ماشين جلويي تصادف نکنيم. اصلا فکر کن من نبودم. اصلا اين طور بهتر نيست؟ مي داني .... اجازه هست رُک باشم؟ اين طور بهتر است. يک بار در زندگي ام به او گفتم دوستش دارم و نشانم داد که لياقت شنيدن " دوستت دارم " هاي من را ندارد. مي پرسي چرا؟ دليل چرايش شايد پيش خودت-ش- باشد. شايد دليلش همان دوست داشتن هاي ديوانه واري بود که بعد از شنيدن ان عبارت احمقانه از زبان من دچارش شد. شايد دليل فرار و ترس من ? همان عشق بي حد و حصر او بود و من بعد از آن ترسيدم به کسي بگويم دوستش دارم. بي آنکه بدانم چرا راهبه شدم. گوشه گير شدم و خودم را زدم به کوچه خريت! که هنوز هم دوستش دارم. که هنوز هم بعد از آنکه مرا از آغوشش راند و مرا به دليل تاب نياوردن زير بار آن همه!!!  " خوش بختي " اعتراض کرده بودم ٬ "هوس باز" خواند٬دوستش دارم. براي تو - با خود ِ خودت هستم - چه فرقي مي کند؟ که من باشم يا يک دخترک ديگري که او هم هوس باز ست؟ يا يک دخترکي که هنوز بکارت احساسش ازاله نشده ؟ مي دانم که فرق بدي دارم و به همين دليل هم دارم اين ها را به تو و نه کس ِ ديگري مي گويم که من احساسم را قبل تر ها يک جايي همين جاها ٬همين دور و بر ها٬ شايد در همان کافه ايي که تو و او مي رفتيد٬ خرج کس ِ ديگري کرده ام که اوي ِ من هم شايد همين لحظه در همان کافه دارد براي کس ِ ديگري خرج مي کند که اوي ِ تو هم الان در همان کافه روبروي يک پسر ديگر نشسته که من نشسته بودم که تو نشسته بودي که .....

مي بيني؟ دور تسلسل را مي گويم؟ که چقدر ساده مي گذريم و مي گذرد و ... تمام ميشود ... فينيش .... دي اِند ... . به همين راحتي و البته بدمزه گي .... زنده گي را مي گويم .... بهتر است خومان را خسته نکنيم و دوباره عاشق نشويم و سعي کنيم با طعم همان خاطرات گسي که از انها داريم روزگارمان را سر کنيم تا ببينيم " چه پيش مي آيد " ..... اين چه پيش مي آيد ِ من فکر نکن از ان " چه پيش مي آيد " هايي ست که دخترکاني که خودشان را صد قلم آرايش مي کنند و در بغل هر ننه قمري مي خوابند و منتظرند تا طرف برود انها را به زني بگيرد٬ است. نه اين چه پيش مي آيد ِ من .... نمي دانم دقيقا چه مدلي ست .... نمي دانم ... اما مي دانم از ان چه پيش مي آيد هاي ِ زن هاي شوهر دار هم نيست که به اين اميد زن ِ مردي پولدار و نمايشگاه بنز داري مي شوند تا ببينند بعدش  "چه مي شود". آيا بعد ازينکه دويست بار زير ران هاي مردي که کت و شلوار پنجاه هزار دلاري جورجيو آرماني! مي پوشد٬خوابيدند و بعد ازينکه دويست بار زير گوششان نجوا شد که دوستشان دارند مهرشان به دلشان ميفتد يا نه ... از اين مدل ها هم نيست ..... نمي دانم .... اين زير گوشَت نجوا کنند دوستت دارم را که گفتم ياد نجوايش افتادم ... ( اِي لعنت به من که هر چيز بي ربطي هم مي گويم باز " ياد " اين لعنتي مي افتد به جانم! )

همه مي گويند چيز شکستني را نبايد در معرض ديد گذاشت. يک بار شکسته ام. براي بار دوم ... نمي دانم آيا اين بار شسکته بندي پيدا ميشود که بتواند دوباره مرا بند بزند يا نه؟ نمي دانم طاقت و تاب مي آورم يا نه ؟ اصلا چه دليلي دارد اين ها را از خودم بپرسم که مي دانم تاب نمي اورم. مي دانم تازه دارم عادت مي کنم در يک شهر غريب که ميروم ساعت ها به گوشي لعنتي به اِسکرين سِيورش خيره نشوم. تازه دارم عادت مي کنم که وقتي رسيدم زنگ نزنم به کسي و خبر سالم رسيدنم را به گوشش نرسانم. تازه دارم عادت مي کنم به بي کسي. به تنهايي. به اينکه دوستانم براي محض خنده و شوخي با هم قرار بگذارند هر نيم ساعت يک کدامشان براي من يک ميسد کال بيندازند تا تلفنم زنگ بخورد و من از اين تنهايي و گوشه گيري در بيايم. به اينکه به روي خودم نياورم که وقتي آخر شب ها تلفن من ميسد مي افتد يعني اينکه الان تلفن حرف زدنشان تمام شده ست. به روي خودم نياورم که همين موقع ها ما هم خداحافظي مي کرديم و با شوخي و خنده و بغض و اشک و آه و خون و بغض و درد و همين " عادت ميکنم٬ عادت ميکنم " ها جواب اس ام اس شان را با نيش باز و متلک و مثلا خنده و مثلا  " حالم ازين کارها به هم مي خورد "  بدهم که " خسته نباشيد " که من ... .  بگذريم ... دارم عادت مي کنم به نبودنش. که بايد عادت کنم. دارم ياد ميگيرم .... مي بيني؟ فراموشي را مي گويم. مي خواهم فراموش شوم و فراموش کنم. که روزگاري عزيز کسي بودم که الان در اين روزگار نيستم. همين که روزگاري دوستم داشت برايم بس. قبل تر ها هم اين را گفته بودم .... نگفته بودم؟ ميمونه يه توهم و يه خيال که برام بسه. براي وقت هاي بي کسي و تنهايي هام توهم و خيال برام بسه. که تو واقعيت و بيداري هِي گريه کنم که تو خيالم اون آروم با سر انگشت هاش اونارو پاک کنه و پيشمونيم رو ببوسه و بگه : نبينم رزي من غصه بخوره؟؟ برام همين ها آرام بخشه ... همين ها تسکينم ميده ... من دارم به همين خيال ها و همين توهم ها عادت مي کنم .... ميبيني چقدر قانع شده ام؟ ميبيني؟  پس چرا دوباره عاشق بشيم؟ يادمه مي گفتي .... عشق تازه عشق قديمي رو مي شوره - يا يه همچين چيزايي- ... مي ترسم ... به خدا مي ترسم که يه عشق جديد بخواد تورو ازم بگيره. بخواد خيالت رو ازم بگيره. آغوشت بشه واسم خيانت. مي بيني؟ آغوش تو؟! براي من؟؟ خيانت؟؟ نه ... باور کن سخته .... سخته که ديگه نتونم بيام تو آغوشت گم بشم. خودم رو گم کنم از اين همه جنجال و از اين همه اشوبي که توش هستم. مي بيني ... برايم سخت است .... حتي اگر قرار بر نشکستن دوباره ي من هم باشد برايم سخت است که خيانت کنم ..... قبول که به من گفت هوس باز .... ولي نبودم? بودم؟ بودم? نبودم؟ فقط ميدانم در خيال من هميشه او بوده است. حّي و حاضر . هيچ وقت " هستنش " ٬ برايم " بود " نمي شود. مي خندي؟ هوم٬بخند... احساساتي ام؟ نمي دانم ... شايد به همين دليل باشد که مي ترسم .... که شيشه ي احساسم دوباره ترک بردارد. ولي ميدانم هنوز هم وقتي ياد شکستن بغضم در ماشين زير باران بعد از ان اتفاق لعنتي! مي افتم درست زير سينه ي چپم بدجور اذيتم مي کند. وقتي ياد آن خنده ي مسخره ي خودم بعد از شنيدن حرفش مي افتم - که مثلا نمي خواستم جلوش گريه کنم!!! که مثلا نمي خواستم با بغضي که مي شکنه٬ با دلي که مي شکنه٬ ناراحتش کنم!!! -  يه مزه ي تلخ و يه سوزشي ته ِ گلوم٬ مثل استفراغي که توي گلوت مونده باشه و نتوني بپاشيش بيرون مي چپه توي گلوم .... مي بيني؟ جرئت نکرده ام حتي اين رو براي کسي- حتي براي خودت!! - تعريف کنم .... - نه نترس ... من فراموش کرده ام ... اين هارو دارم مي نويسم چون مي دانم اينجا را نمي خواني ... اصلا اگر آدرس هم داشتي ... مي خواندي و زير جمله هايي که من از "زن " بودنم گفته بودم خط مي کشيدي و زنگ ميزدي و خيلي محترمانه از من مي خواستي اين جملات را پاک کنم .... ديگر با بقيه جملاتم٬ با بقيه احساساتم چه کاري بود؟؟-  مي بيني؟ هنوز هم کابوس آن اتفاق لعنتي! را مي بينم .... فرقي ندارد کجا ... فرقي ندارد خسته باشم يا خوش حال .  فرقي برايش ندارد که من مي خواستم! بله  فقط و فقط مي خواستم ان واقعه را ٬آن اتفاق لعنتي را٬ آن اتفاقي که هر لحظه در خواب و بيداري مرا رها نمي کرد را ٬ فراموش کنم که درست در قطار .... باز هم همان کابوس .... همان کابوسي که در بيداري برايم اتفاق افتاد ....  را در قطار ببينم ...... مي بيني؟ ديگر جرئت آوردن اسمت را هم ندارم .... گفته ايي ديگر حتي اگر زنگ هم زدي جوابت را ندهم .... حتي اگر .... نمي دانم.... مي بيني هنوز هم بعد اين همه مدت نمي توانم افکارم را درست متمرکز کنم و ياوه سرايي نکنم .... مي بيني هنوز هم مي ترسم از گفتن حقيقت .... هنوز هم ترسو ام! از نوشتن اينکه واقعا مي توانستم يا نه ..... از نوشتن اينکه آيا من با آغوش باز از تمام مصيبت ها استقبال کردم يا نه .... نمي دانم .... نوشتنم نمي آيد ... مي آيد ولي تواني براي نوشتن ندارم .... مي آيد ولي دليلي براي نوشتن ندارم ... مي آيد ولي اين رسم روزگار ست .... که من باز هم سکوت کنم و حرف هايم را از نگاهم بريزم گوشه ي اتاقم درست زير بالشم و به کسي نگويم چقدر من احساساتي ام! و به کسي نگويم که من چقدر ترسو ام! و به کسي نگويم که من  مي ترسم ... مي ترسم ازت بپرسم هنوز هم وقتي مي خندي٬ وقتي عاشقانه نگاه مي کني٬ دل ِ آدم هواي بوسه مي کند؟ که من مي ترسم ازت بپرسم که چرا " دوستم داري " و مي ترسم ازت جوابي بشنوم .... که شنيدم .... مي ترسم حتي در خيالم اسمت را تکرار کنم! مي ترسم به فون بوک موبايلم نگاه کنم و به جاي اسم تو اسم يه دختري را ببينم و تو بشيني کنارم و  موبايلم را نگاه کني و با خنده بپرسي اين کيه؟؟ مي ترسم ازت بپرسم اين رويا بود يا واقعا اتفاق افتاده ؟..... مي ترسم  ... مي ترسم ياد نگاه مهربونت بيفتم وقتي داشتي با تلفن حرف ميزدي وقتي من به ديوار تکيه داده بودم و تو داشتي به من نگاه مي کردي و من خبر نداشتم و وقتي نگاهت رو روي خودم حس کردم ... قلبم لريزد .... مي ترسم .... مي ترسم فکر کنم اين ها هم خيال بوده اند ....  ازينکه ديگه نتونم ميان واقعيت و روياهام تفکيکي قائل بشم ... ازينکه نتونم بين خاطره هاي واقعي ام - که چقدر هم کم بوده اند- با روياهايم تفکيکي قائل بشم!!  - به اين مي گويند آگرانديسمان؟!؟ - مي ترسم شما دو تا را اصلا يکي بدانم و اصلا با همين " يک " خيالتان زندگي کنم .... لعنت به من! که شما دو تارا يکي کردم! که با هر دويتان هم بد تا کردم! که خيلي چيز هاي ديگر! که خيلي چراهاي ديگر! که چرا هميشه محکوم به اين جور دوست داشتن و اين جور دوست داشته شدنم؟؟ .... اما مهم نيست٬ديگر مهم نيست ... مگه نه؟ مهم نيست که دلم در هواي خاطره هاي نداشته ام با مردي باشد که دوستش دارم ..... برايم ديگر مهم نيست .... مگر چند صباح زنده ايم؟ يه تعداد صباح عمرمان که گذشته ... بقيه اش هم يک طوري مي شود ... سخت نگير .... بگذار همين طور زندگي کنيم .... کم کم عادت ميکنيم .... به" تنهايي" ها ... به "بي کسي" ها.... به  " دل ِ هر کس دل نيست " ها ..... به " رفتن توي لاک ِ خودمان " ها .....

مي خواهد هر کسي که اينجا را مي خواند و با خودش در خيال خودش با من قصه ها ساخته بود خوشش بيايد يا نيايد ....اما من با تو هستم .... در تمام اين مدت٬نمي دانم شايد از نظر خيلي ها مثل شادي٬کوتاه ... نوشته هاي من براي تو بوده اند ... مخاطبشان را که وِل کني خود صاحب نوشته ها خاطره هايش را با تو ساخت٬ با تو پرداخت .... مهم نيست که ادرس اينجا را نداري ... مهم نيست که اين ها را تو نمي خواني .... مهم قلب من بود .... که تو دروغ گو و هوس باز خوانديش - هوس باز و آن فيث فول يکي هستند? مگه نه؟؟! - و من گوشم پر شده است از اين کابوس... اما گفتم مهم نيست .... چند بار هم قبل تر گفته بودم .... عادت مي کنيم ...  

 

 

بله .... عادت مي کنيم و اين بزرگ ترين انتقام روزگار است .....

 

 

دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 .|

 

ته نوشت : گاهي افکار يا حتي يک نوشته٬ مُسکن خوبي ميشود براي فراموشي هر آنچه مي داني و هر آنچه قرار نيست بداني.

 -  من همه چي رو فروختم!! فقط نفهميدم به چي؟؟

 

 

واي بــاران? بــاران
شيــشه پنجــره را بــاران شـست
از دل مــن امــا
چـه کسـي نـقـش تـو را خـواهـد شست؟

 

 

 

 بعد از نگارش : منظور از سگ ها خود " سگ " نبود. در اينش که سگ ها وفادارترين موجودات اين کره ي خاکي هستن به شخصه هيچ شک و ترديدي ندارم.

 بعد از نگارش۲ : نصف اين پست حذف شد.

 

 

چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 .|

 

 

   اين لعنتي فرودگاه مهر آباد خودمان عجب جاي غريبي ست. انگار ناف غربت است. واردش که مي شوي انگاري چندين سال است که در غربتي و اين آدم هايي را که ميبيني همه عزيزانت هستند و تو چشم به راهشان بوده ايي. احساس دو گانه ايي نسبت به اين مکان داري. خاطرات تلخ و خوشت را باهم قاطي کرده است و يک قهوه ي تلخي برايت درست کرده که هم تلخي اش را دوست داري و هم دوست نداري. از معدود جاهايي ست که شب هايش زنده ترست از روزهاش. انگار يه حس خاصي تو در و ديواراي خود فرودگاهه. تا حالا نشده از مستخدم هاي اون جا بپرسم اما مطمئنا يه روز مي پرسم که شما هم همين حس رو بهش داريد يا نه؟ فقط چشم هاي نگرون تو نيستن که از توي تلويزيون مدار بسته دنبال يه عزيزي ميدوئه. فقط دست هاي نيمه باز تو نيستن که دنبالشن تا آغوشت رو با وجود اون عزيز پر کني. فقط چشم هاي خيس تو نيستن که بدرقه ي راه يه مسافر ميشه. فقط اشک هاي سرگردون و قايمکي ِ تو نيستن که هِي با گوشه ي دستت از زير چشم هات مي دزديشون. فقط تو نيستي که وايميستي و به اون چمدون هات نگاه مي کني که دارن روي اون غلطک لعنتي آروم آروم تو و سرنوشتت رو به جلو هُل ميدن نگاه مي کني و نگاه نگرون بابا رو کتمان مي کني. فقط تو نيستي که ميري اون بالاي پله ها٬ براي آخرين بار بر ميگردي و دست تکون ميدي و بغضت رو قورت ميدي و به خودت سلقمه ميزني و ميگي ٬هميشه براي گريه وقت هست٬ الان بايد بهشون نشون بدم که خوش حالم. فقط تو نيستي که اون طرف ديوار ٬ جايي که شيشه هاش انقدر بلند و ضخيمن که صدات رو نميبره برسونه به گوش عزيزترين کسانت ٬ با يه بليط اکي شده و يه ويزاي سبز رنگ خورده تو پاسِت ٬ بايد همون جا ديگه آخرين نگاه ها رو رد و بدل کني.  ميري بالاي پله ها٬ مرددي؟ عيب نداره ٬ تنها نيستي . خيلي از اونايي که ازين پله ها ميرن بالا مي ترسن که با مُخ اون طرف پله ها بخورن زمين. با يه نسيم ساده ي دل تنگي کله پا ميشي و شيش ماه از زندگيت رو به باد فنا ميدي و بر مي گردي. نمي توني " جا گذشته " هات رو رها کني که اگر تو هم بخواي رهاشون کني اونا رهات نمي کنن. بر ميگردي تا با همون " جا گذاشته " ي اسپشلت زنده گي کني. بعد همان جا گذاشتهه ظرفيت شنيدن " دوستت دارم" هايت را از دست ميدهد و ... نمي دانم. شايد اين هم از همان دوست داشتن هاي ديوانه واري باشد که به درد گپ هاي سر ميز عصرانه با بيسکوييت و چايي بخورد ولي هر چه بود ... مرا فراري داد. از خودم ٬ از زندگي ام٬ از تمام داشته ها و نداشته هايم و مرا به مرزي رساند که دعا کنم دوباره به مرحله ي از بيخ و بُن کندن برسم و دعا کنم که دوباره پشت آن ديوار شيشه ايي بي احساس به ايستم و فيلم زندگي بيست و چند ساله ام را ظرف چند دقيقه٬ تنها تا زماني که آن زن خوش صدا هنوز صدايمان نکرده  " مسافرين پرواز شماره ي فلان به مقصد ناکجا آباد " مرور کنم و هويت خودم را لابلاي اشک هاي بي صداي مادر و نگاه نگران پدر گم و گور کنم. ميري اون بالا ٬ بر مي گردي ٬ بايد برگردي که اصلا خاصيت تمام مسافرين اين پله ها اين ست که برگردي و نگاه کني ٬ نگاه مي کني ٬ خودت را ان پايين پشت همان شيشه ها مي بيني که دارد با تو خداحافظي مي کند. خودت را ان پايين جا گذاشته ايي. عيبي ندارد . فقط تو نيستي. نگران نباش.  اين لعنتي فرودگاه مهرآباد خودمان  عجب جاي غريبي ست ...

 

دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 .|

 

يک ٬ دو ٬ سه

امتحان مي کنيم ....

 

ته نوشت :

گويا مي شود از اول دوباره نوشت. اين بار بدون ترس از دل خوري ها و گلايه ها. روز نوشت ها و نَشتي ِ غرغرهايم در نت.

 

جمعه یازدهم خرداد 1386 .|

 

    مراسم عقد کنون هم تموم شد. بدو بدو بدو .... سه ماه بدو تا نتيجه اش تو يه شب تموم بشه و يه خاطره بمونه زير دندونات تا هر وقت دلت تنگ شد يا عکس هاش رو بياري ببيني يا فيلمش رو . شايد ده سال ديگه٬ چهار خرداد ٬ همون موقع شب بشينم و خاطراتش رو مز مزه کنم و افسوس عمر رفته ام رو بخورم که چقدر زود گذشت. يا نمي دونم شايد هم چقدر دير گذشت. مي دوني ترس از آينده و افسوس گذشته جزء جداناپذير زندگي ما آدم هاست. هميشه مي ترسي که ده سال ديگه تو چي هستي٬ با کي هستي٬ اصلا اين چيزهايي که الان برات مهم هستن اون موقع هم ....؟ اصلا هستي يا نه؟ اگر چه که حس نبودنم هيچ ترسي رو تو وجودم ايجاد نمي کنه و اين برام عجيبه که چرا فقط ازين مي ترسم که چي هستم و .... . نمي دونم. هنوز هم دل تنگم. مي دونم خيلي ها از دستم دل خور و ناراحت که چرا توي نوشته هام اسمي ازشون نمي برم و چرا دغدغه ي من شده سياست و اجتماع و چرا حرف هاي دلم رو نمي نويسم. يه وبلاگ داشتم٬مال همون موقع هايي که خيلي دپ بودم و حرف هايي رو که به هيش کي نمي تونستم بگم اونجا مي نوشتم. الان هم برام همون شده. تنها مامني که مي تونم با خيال راحت بنويسم بدون اينکه کسي منو بشناسه بدون اينکه کسي حرف هام رو بد تعبير کنه بدون اينکه کسي از دستم دل خور بشه٬ ميشه نوشت و زن بود. بزرگ ترين اشتباهم اين بود که از پشت اين نقاب دراومدم بيرون و واسه خيلي هاتون شدم هموني که هستم و همين کارم باعث شد تا الان انقدر گوشه گير بشم و به تلفن هام جواب ندم و نخوام کسي دلش برام بسوزه و بخواد از اين حس لجن بودن منو بکشه بيرون. ببخشيد. اگر بد بودم. اگر با کسي قرار نذاشتم - اگر چه که تو صداقتش شکي نداشتم - اگر به تلفن کسي جواب ندادم٬ اگر اگر اگر اگر ..... هزاران اگر هست که بخوام بنويسم .... فقط مي خوام بگم ببخشيد. مي خوام فقط يه زن باشم. يه زن در آستانه ي فصل بي قراري. شايد ديگه ننويسم. نمي دونم اين حس بي قراري و اين حس يک جا بند نشدن و اين حس مزخرفي که دلم مي خواد هميشه ناشناس بمونم از کجا و از کِي تو وجودم ريشه دوونده. اما فقط مي دونم بي قرارم. حس يه مرغ وحشي رو دارم که طاقت نداره تو يه قفس جلو چشم يه سري آشِنا بخونه و فرياد بکشه. دلم مي خواد فرار کنم٬ يه جايي که کسي نشناسه منو. نه منو نه عشقي که داشتم رو٬ نه اسمم رو ٬ نمي دونم . باز احمق شدم و خودم هم مي فهمم که دارم يه سري دوست خوب رو از دست ميدم و شايد ده سال ديگه همين موقع افسوس اين رو بخورم که چرا نخواستم که " دوست " بمونم و دوست داشته باشم. شايد ده سال ديگه همين موقع٬ افسوس رفتن و نموندنم رو بخورم. اگرچه هميشه اين حس تو وجودم هست و باقي خواهد موند که چرا نخواستم٬که چرا نتونستم که هزاران چراي ديگه که هيش وخت هيش کي هم جوابش رو نمي فهمه. خزعبل دارم مي نويسم خودم مي دونم. اما دلم مي خواد اين آخرين فرصت رو از اين وبلاگ بيچاره ام نگيرم و بنويسم. که چرا انقدر بي قرارم. که چرا .... اصلا چرا بايد دليلش رو بگم که من خواستم کسي از احساسم خبر نداشته باشه. هوس باز بودم و هوس باز خواهم ماند و به احترام لقبي که برام انتخاب شد٬ هيچ وخت اين بلاگ رو پاک نمي کنم.

 

دوشنبه هفتم خرداد 1386 .|


Design By : Night Skin