تبليغاتX
تپش های عاشقانه


تپش های عاشقانه

 

   فمينيست نيستم٬ ولي هميشه دلم خواسته از زن هايي که مظلوم واقع شدند دفاع کنم. فمينيست نيستم ولي هيچ وقت نخواستم اعتراف کنم که زن ها محدوديت دارن. فمينيست نيستم ولي هيچ وقت نخواستم جلوي مردها کم بيارم. فمينيست نيستم ولي هر وقت قرار بوده از حق خودم دفاع کنم ناخوداگاه طوري شده که مجبور شدم جلوي خيلي از مردها و حتي زن ها قد علم کنم و حرفي به غير از حرف اونا بزنم. مي دوني٬ هميشه سعي کردم انسان باشم بعد زن. همين طور هم از بقيه انتظار داشتم که من رو انسان ببينند بعد زن.  ولي ..ولي واقعا الان کم آوردم. از هر جهت. از هر نظر .

حكايت ازون جا شروع شد که من زماني که اومدم اين آموزشگاه٬ چون کوچيک ترين عضو اين آموزشگاه بودم و با هيچ کدوم ازون خانوم ها و آقايوني که اونجا کار مي کردن يا درس ميدادن هم سن و سال نبودم و صحبت خاصي هم براي گفتن نداشتيم٬ يه جورايي تنها بودم. تو نشست هاي بعد از کلاس هاشون و قهوه و چايي خوردن هاشون و خلاصه صحبت هاشون خيلي خودم رو در معرض ديد و صحبت قرار نميدادم. مخصوصا که بيشترشون هم متاهل بودن و نمي خواستم اين شک و شبه براي کسي ايجاد بشه که رفتار من مغرضانه ست و احيانا چراغ سبزي باشه و بله ايي! يکي از آقايوني که اونجا کار مي کرد و من با خانومش بيرون از اونجا آشنا شده بودم٬ من باب آشنايي من رو با اين آموزشگاه به وجود آورد و خلاصه من  آقاي " غ" رو خارج از آموزشگاه کمي مي شناختم و مي دونستم خونواده ي خيلي خوش بختي داره? يه دختر ناز کوچولو و يه زن واقعا خوش قيافه و مهربون و تحصيل کرده. رفتار اين آقا هم واقعا مودبانه و جنتلمن گونه! بود و من انقدر از اين آقا پيش مامانم تعريف کرده بودم و از توجه و محبتي که به زنش ابراز مي کنه که حد نداشت! جريان ازينجا شروع شد که يه منشي جديد استخدام کردن که تفاوت سني مون خيلي نزديک به هم بود و ازونجايي که من تو شعبه آقايون تدريس مي کنم تنها خانومي که زمان هايي که من کلاس داشتم تو اون شعبه بود همين خانوم " د " بود. دختر واقعا خونگرم و مهربوني بود  (و هست ) و تقريبا باهم صميمي شده بوديم. صميمي که ميگم در اين حد که گاهي باهم درد و دل کنيم و اينکه بدونه من چه روزهايي دانشگاه دارم و در همين حد. چند شب قبل٬بعد از کلاسم از شعبه اصلي بهم زنگ زدن که ساعت هشت و نيم قراره يه شاگرد بياد اون شعبه٬ شما تعيين سطح کنيدش ببينيد به سطح کلاس شما مي خوره يا نه و خلاصه منتظر شدم تا بيادش. توي اين فاصله هم نشستيم و با اين خانوم " د " صحبت مي کرديم . اون شعبه خدمتکاري براي چايي آوردن براي اساتيد و ازين صحبت ها اصلا نداره و معمولا هر کسي خودش پاميشه چايي ميريزه و مي خوره. اون شب هم من سردرد بدي داشتم و پاشدم براي خودم چايي ريختم و با اين خانوم " د " مشغول صحبت بوديم و آقاي " غ " هم کلاس داشت و خبردار شده بود که من منتظر هستم. چايي رو خوردم و خنده کنان رفتم ليوانش رو در آشپزخونه بشورم و داشتم مي شستم که احساس کردم يه نفر پشتمه و دستاش دور کمرم داره حلقه ميشه. اندازه ي دو سه ثانيه احساس کردم خيال مي کنم و اين طور نيست. بعد ديدم صداي نفس هاي يکي هم زير گوشم مياد  . توصيف اينکه چطور وحشت زده برگشتم و ليوان چايي از دستم افتاد و قيافه ي آقاي " غ " رو پشت سرم ديدم٬ واقعا برام غير مقدوره. چون کلمه ايي براي درهم آميختگي احساس هاي مختلفم با هم رو ندارم. خشم و ترس و تعجب و همه اين ها باهم مخلوط شده بود. مخصوصا که ازون هم چنين انتظاري نداشتم. به سرعت خودم رو کشيدم کنار و ايشون هم اصلا به روي خودش نياورد که منظوري داشته!! و يه لب خند مليح به من زد و دستاش رو همون طور طرف شير آب بازي برد که من زيرش داشتم ليوان مي شستم و .... فقط تونستم ازون آشپزخونه ي کوچيک دربيام بيرون .... و جمله ايي رو که بعد از درومدنش از آشپزخونه و رو به خانوم " د " گفت رو اصلا نشنيدم.  الان که فکر ميکنم مي بينم چقدر عکس العملم به جا و به موقع بود. خوش بختانه خانوم " د " ساده تر ازين بود که متوجه تغيير حالت من و رنگ پريدگيم بشه. چند دقيقه بعد ازش پرسيدم آقاي " غ " چي گفت از آشپزخونه دراومد و فهميدم که جمله ايي در باب اين مسئله که پاک کردن ماژيک وايت برد با دست منجر به سرطان پوست ميشه و بايد تند تند دست ها رو شست عنوان کرده يا يه همچين چيزايي! اون شبش تا صبح من کابوس ميديدم که توي يه اتاقي هستم و مي خوام درو ببندم که اين آقاي " غ " وارد نشه و ايشون هم به زور ميخواد وارد بشه و خلاصه شب واقعا بدي بود.

فرداش که نشستم حلاجي کردم و خونسردي آقاي " غ " و تصور قبلي ِ من از آقاي " غ " و واقعا مقايسه کردن خانومش با خودم٬ باعث شد که فکر کنم همه ي اونا يه جور توهم بوده و من از بس نسبت به آقايون ديد منفي دارم همچين موردي پيش اومده. ياد لب خند آروم و مطمئني که موقع برگشتم تو قيافه ي آقاي " غ " ديدم منو تو تقويت اين فکر پيش از پيش مطمئن مي ساخت. اصلا دليلي نداشت همچنين کاري کنه. اصلا اون اگه منظور داشت از کجا مي دونست که همون لحظه ايي که من رفتم آشپزخونه ليوانم رو بشورم اونم همون لحظه ازکلاسش در بياد بيرون و بخواد دست هاش رو بشوره؟ همه ي اينا و تصورات قبلي من باعث شدن من از تصور يه همچنين موضوعي شرم گين بشم از خودم که خجالت بکش! يکي هم که اهل اين حرف ها نيست تو اين جوري خرابش مي کني!

در طي يکي دو روز بعدي هم که توي آموزشگاه ديدمش همون نشانه هاي قبلي ِ احترام و جنتلمني و سربه زير بودنش باعث شد به افکار مريض خودم بخندم!

تا اينکه اين هفته که زنجان بودم٬ يکي از کلاسهام تشکيل نشد و اومدم خوابگاه . هيچ کدوم از بچه ها اتاق نبودن و ازين فرصت براي خوابيدن استفاده کردم. تازه خوابم برده بود که تلفنم زنگ خورد و بدون اينکه نگاه کنم کيه کورمال کورمال تلفن رو از زير بالش در آوردم و جواب دادم. بلافاصله صداي آقاي " غ " رو از طرز صحبت کردنش شناختم . بعد از سلام و احوال پرسي٬ و البته تعجب من ٬عنوان مي کنن : اين تلفن اصلا در حيطه ي کاري و آموزشگاهي نيست و ازم قول مردونه ميگيرن که" احد الناسي نفهمه من به شما زنگ زدم. "  بي خوابي هاي شب قبل و خستگي هام و سگ دو زدن هاي از صبحم و قطع شدن خوابم و حيرت بيش از اندازه ام! همه با هم معجون وحشتناک بدمزه ايي درست کرده بود و اصلا يادم نيست چي گفتم.

که ديدم داره شر و وِر ميگه واينکه از اول هم به من يه علاقه ي خاصي داشت و اون شبي که اون اتفاق توي آشپزخونه ي آموزشگاه افتاد ديده که من براي خودم رفتم چايي ريختم و تمام مدت گوشش به صداي فَن آشپزخونه بوده که ببينه کِي روشن ميشه تا بفهمه که من دوباره برگشتم آشپزخونه ليوانم رو بشورم و .... واقعا نمي دونستم چي کار بايد بکنم بدتر از همه اين بود که چون هميشه من رو با تيپ بچه مثبت کاري و مقنعه و حرف هاي ادبي و قلمبه سلمبه ايي که گاهي مجبور ميشدم بيان کنم٬ ديده بود اصلا نمي تونستم شروع کنم به بد و بيراه گفتن و تلفن رو قطع کنم. مجبور بودم طور مسالمت آميز بدون اينکه آبروريزي پيش بياد ماجرا رو ختم به خير کنم. اينکه مي گم بدون آبروريزي٬ چون بدبختانه جامعه ي ما طوريه که اگر اين مسئله عنوان ميشد٬ تنها کسي که ضرر مي کرد خود من بودم . در صورتي که خدا شاهده هميشه از جمع همکاران متاهل و آقايون مجرد فاصله گرفته بودم . خلاصه واقعا براي دقايقي مخم هنگ کرده بود و يادم نيست چه چيزاي ديگه ايي مي گفت فقط تو اين فکر بودم که يه راه حل مودبانه ايي پيدا کنم که وسط حرفاش اينو شنيدم که مي گفت : هر مردي توي زندگيش يه يواشکي داره و من بدون رودروايسي و بدون تعارفات مرسوم!! از وقتي شمارو ديدم مهرتون به دلم افتاده و دلم مي خواد يواشکي زندگي من شما باشيد!!!!

از شدت عصبانيت و از بين رفتن  اون همه احترامي که بهش داشتم٬ دلم مي خواست چشامو ببندم و دهنم رو باز کنم و هر چي که از دهنم در مياد بهش بگم! ولي ... باز نمي دونم ... اون مانعي که بهش ميگن : آبرو ! باز جلومو ميگيره .... ساکت ميشم ... قيافه ي زنش جلوي چشمامه و اون لبخند قشنگ و آرامش بخشي که زنش هميشه روي لب هاشه. احساس مي کنم شوهر خودم داره بهم خيانت مي کنه. چه احساس بد و تلخي! زنش بفهمه راجع به من چي فکر مي کنه؟ بهم نميگه : نمک نشناس؟ تُف نميندازه توي صورتم؟!  اونم ساکته  ... اون به چي فکر ميکنه؟ ميگه : خب ٬نظر شما چيه؟ بازم سکوت مي کنم.... لعنتي!! يه کالمه فحش جلوي چشمهام ميان و ميرن! مي خوام بهش بگم : حروم زاده! مي خوام بهش بگم : تو لياقت اون زن رو نداري! مي خوام بهش بگم : گم شو ! ميخوام خيلي چيزهاي ديگه هم بهش بگم.  اما باز پشيمون ميشم. فقط با عصبانيت ميگم : ببخشيد آقاي " غ"٬ اگه يه بار ديگه تماس بگيريد براتون گرون تموم ميشه. و تلفن رو قطع مي کنم. مطمئنم دوباره تماس ميگيره. تهديد کارسازي نبود اين جمله ايي که گفتم. اين جمله رو مي تونه هر زن ديگه ايي هم بگه حتي اگه منظور داشته باشه. حقيقتا راجع به من چي فکر مي کنه که دلش مي خواد من يواشکي ِ!! زندگيش باشم؟! منتظرم دوباره زنگ بزنه. گريه ام ميگيره از عجز و ناتواني خودم در دفاع ! از عجز کلمات مودبانه! از بدبختي اينکه اگر کسي بفهمه آبروي من ميره نه آبروي اون بي آبرو!! مطمئنم اين بار دهنم رو باز مي کنم و خيلي چيزها رو بهش ميگم . منتظرم زنگ بزنه . ولي زنگ نميزنه. يعني ترسيده؟! نمي دونم .... اما باز هم ... اين جنسيت .... از خودم بدم مياد. طفلک زنش. ميگم يعني همه ي مرد ها همين طورين؟ همه ي مرد ها يه يواشکي دارن؟ همه ي مردها اين طور به زن هاشون خيانت مي کنن؟ اونم وقتي يه زن به اين خوبي دارن؟ سر دردم شديد و شديد تر ميشه. متاسفم. تمام مسير برگشتم به خودم فکر مي کردم و به محدوديت ها و الزام ها و بايد ها و نبايد هايي که براي خودم گذاشتم . واقعا همه ي اين ها بي تاثيرن؟ ياد اون مقاله ايي ميفتم که ميگفت : همه ي زن ها بالقوه فاحشه اند مگر اينکه خلافش رو ثابت کنند. نمي دونم. شايد آقاي " غ " حق داشت من رو امتحان کنه. شايد بالفعال هم يه فاحشه بودم. بدتر از همه ي اين اتفاقات خواب وحشتناکي بود که توي قطار زماني که چشم هام رو بسته بودم و فکر مي کردم و ناخوداگاه خوابم برده بود و با عرق روي پيشوني توي هواي دَم کرده  ي قطار از خواب پريدم که بي ربط به اين اتفاق مسخره نبود٬ ديدم و مسخره تر اينه که نتوني خوابت رو براي کسي تعريف کني.

آي هَد ِ تِرِبِـل دريم!!!

واقعا بعضي وقت ها از همه طرف واسه آدم مي باره. 

 

 

شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 .|

 

    هيس! خفه شو! هيچي نگو! حرف نزن! نخند! ساکت باش! دختره ي هرجايي! هيچي نگو! نه با چشمات! نه با لب هات! چرا لب هات اين جوري ان؟! چرا جوون هاي مردم رو با اين موهات تحريک مي کني؟ هيس! خفه! چرا تو خيابون ميدوئي؟ چرا موهات رو از مقنعه ات گذاشتي بيرون؟ خانومم نپر ! خانومم چرا بلند مي خندي؟! هيس! خفه! تو نمي فهمي! خاک بر سر پدر با غيرتت کنم! قيم مي خواهي! مانکن خياباني! گرمِته؟ غلط ميکني ازين لباس ها ميپوشي! گفتم خفه! تو نمي فهمي! چرا مانتوت چاک داره؟ هيچي نگو گفتم! انقدر موقع حرف زدن دست هات رو بالا و پايين نبر! چرا اين طور وقيحانه نگاه مي کني؟ با مرد غريبه که حرف ميزني نبايد توي چشم هاش نگاه کني! سرِت رو بنداز پايين! تُن صدات رو بايد عوض کني! بايد مردانه! حرف بزني! گفتم خفه شو ! هيچي نگو! نه با نگاهت٬ نه با دست هات٬نه با دماي بدنت٬نه با تپش هاي زنانه ي قلبت! بايد چادر سر کني! بايد زنانگي ات را پنهان کني! بايد دهانت را بدوزي! بايد فاحشه ي مادالعمر شوهرت شوي! بايد مطيع و سر به زير باشي! بايد زنانگي و احساساتت را در پستوي خانه نهان کني! توبه کن! بايد آب توبه ريخت سرت! آدم نمي شوي؟ حق داري! چون زني! آدم نميشوي چون خود شيطاني! هِه! براي من انقدر از دموکراسي و آزادي حرف نزن! برو در دنياي موهومات خودت زندگي کن! تو را چه به سياست و حرف هاي گنده گنده زدن؟!! هيس! گفتم خفه شو! اصلا زن که نبايد حرف بزنه؟!!!

 

* ديدگاه مرد مسلمان! به زن مسلمان.

 

چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 .|

 

 

    موقع دوختن سنگ ها لبام رو ور ميچينم اشکام باز نچيکن رو لباس٬ نکنه لباس سيب مهربونم خراب بشه.

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 .|

 

   * اين پست من نه قراره راجع به فرويد اظهار نظر کنه٬ نه يه نوشته ي عاشقونه ست٬ نه يه نقده٬ بعد از خوندن اين پست هم احتمال نود در صد به نويسنده اش بد و بيراه ميگيد که چرا وقتتون رو با خوندن اين خزعبلات حروم کرديد. پس لطفا قبل اينکه بخونيد و احساس سرخوردگي کنيد ( که يکي از علل مهم و شایع افسردگيه ) خواهشمندم ادامه نفرماييد.

* قبل ترها سه چار لباسي براي خودم بدون الگو کشيدن و اين سوسول بازي ها دوخته بودم. لباس که ميگم فکر نکنيد حالا يه لباس با ژيفون و دنبالک و ازين حرف ها؟ نخير! يه لباس هاي ساده که هر کسي بدون آموزش هم مي تونه بدوزه. حالا غرض از گفتن هنرهام اين بود که لباس عَقد کنون زن داداش ( که ازين به بعد بهش ميگم : سيب مهربون ) پنج شنبه ايي آماده شد و گرفتيم. البته نصفه نيمه چون سنگ دوزي هاي روي لباسش انجام نشده بود. خياط ِ خود لباس گفت من اصلا وقت ندارم و نمي تونم تا سوم خرداد تحويل بدم٬ آدرس ميدم بريد يه جاي ديگه بديد سنگ دوزي کنن. کار خياط دومي کثيف بود و طفلک سيب مهربون داشت غصه مي خورد که اي داد اين همه کار ريخته سرم و اين لباس هم شد واسم غصه . که من در يک اقدام جو گيرانه اعلام هم بستگي کردم و گفتم من ميدوزم. خب لباس عَقده و جاهايي که اين سنگ ها بايد دوخته بشه پارچه اش " ارگاندي ِ" که خيلي نازکه و بايد با دقت زيادي دوخته بشه. خوش بختانه سرگرمي خوبيه واسه فکر نکردن! چون انقدر دقت (شما بخونيد همت) مي طلبه که اگه يه کمي حواست به يه جاي ديگه پرت بشه ... لباس خراب ميشه! و البته انگشتام مثل آب کِش شدن. مخصوصا انگشت اشاره و شصت دست راستم. به قول يکي از دوستام که فهميده بود من دارم روي لباس سنگ ميدوزم " هر کدوم ازين سوراخ ها توي اون دنيا يه خونه ي بهشتي ان خواهـــــــر" ( کِش دار خونده شه! ) زير ناخونام هم يه کالمه خون اومده از بس که سوزون مستقيما رفته بين ِ ناخون و گوشتم. سوزون بايد نازک باشه چون سنگ ها سوراخشون ريزه و ناخون هاي منم بلندن و .... اونايي که يه خورده خياطي بلد باشيد مي دونيد چقدر سخت ميشه با ناخون بلند دوخت و دوز کردن!

* اين سيب مهربون ِ ما٬ خدائيش خيلي ناز و مهربونه. الان نزديک چهار پنج سالي ميشه که مي شناسمش. ازين مدل دخترهايي ست که انگاري در دهه ي سي يا چهل دارن زندگي ميکنن. انقدر ساده و خوش قلبه که حد نداره. تو کدبانو گري و خياطي و دونستن نکات ريز خونه داري .. دست و پاي همه تون رو از پشت ميبنده! اصلا من در تعجبم که در اين زمانه چطور همچين دختري پيدا ميشه؟ انقدر دست پخت خوبي داره که خوش به حال آقاي داداشمه! من از غذا بيشتر انواع دِسِر و بستني هاي مختلف رو دوست دارم٬ هر بار که مياد خونه ي ما٬ براي هر يک از اعضاي خونواده يه مدل غذا درست مي کنه و براي من هم هر بار يه ظرف بزرگ يه مدل دِسر مياره. آي من خوشم مياد. خلاصه يه دختر کدبانوي تمام عياره! دو هفته ديگه ( جمعه چهار خرداد ) جشن عقدشونه. تمام اين جينگيل مينگيل هاي سفره عقدش من جمله شگون هايي که به عنوان يادگاري به مهمون ها ميدن رو خودش تنهايي درست کرده. يه سري چيزهايي هم سِت با اين شگون ها درست کرده بود که انتهاشون پول چسبونده بود٬ پرسيدم اينا چيه؟ گفت اينا به تعداد دخترهاي هر دو طرف فاميل درست کردم تا موقعي که با چاقوي تزئين شده ي کيک ميرقصن تو ( يعني من ) بهشون شاباش بدي و آخرين نفر هم خودت بعد از رقصيدن با اين چاقو ( که از قبل داده بود خونمون من باهاش تمرين رقص کنم!! ) يه شاباش مخصوص من و آقاي دوماد ( داداشم ) بهت ميديم. گفتم حالا اين شاباش مخصوص چيه؟ بگيد من هم ذوق کنم؟! که ديدم از توي يه کيسه ي ديگه يه تاج در آورده!!! اينو مطمئنم هيچ کدومتون نديديد!! حالا چشماي من چارتا شده که اين چيه و ....  که توضيح داد چه جوري به انتهاي هر کدوم ازين ربان هايي که لابلاي گل ها زده بيرون قراره پول چسبونده بشه  و بعد ازينکه رقص تو تموم ميشه ما اين تاج و ميذاريم روي سرِت و تو هم چاقو رو به ما ميدي ! مرده بودم از خنده! گفتم اگه چاقورو ندم بهتون چي؟ تاج رو بگيرم و چاقو رو ندم؟! :دی

 اين جوري هرچي من توضيح بدم متوجه نميشيد چه جوريه٬ حالا عکساشو ايشالا تو يه پست جداگونه ميذارم ببينيد اين سيب مهربون ما خدايي چقدر هنرمنده!

* يکي از دوستاي من ميگه : هميشه اين زن داداش ها اولش سيب مهربونن بعدش کم کم تبديل ميشن به ميوه هاي ديگه مثل : گلابي بدجنس و زيتون تلخ و .... من با بقيه عروس ها کاري ندارم ولي الان که نزديک يک ساله با داداش من نامزد هستن و قبل تر ازون هم چار پنج سالي ميشد که باهاشون فاميل شديم و اين دو تا قناري با هم دوست شدن٬ ولي من هيچ وقت ازش بدجنسي نديدم. البته همون دوستام باز ميگه : رابطه ي تو هم به عنوان خواهر شوهر با اون خيلي مهمه. اينو قبول دارم. بايد هر دو طرف خوب باشن تا يه رابطه قوي بين خواهر شوهر و عروس پيش بياد. البته شايد يکي از دلايلي که ما باهم خيلي خوب کنار اومديم  اين باشه که هر دوتامون از نعمت " خواهر داشتن " محروميم و در ضمن فاصله ي سني مون هم خيلي نزديک به همه.

* از آقايون محترم و خيلي از خانوماي ديگه عذر مي خوام که اين پست زيادي خاله زنَکي شد.

اين مطلب صرفا به اين دليل نوشته شد که بدونيد من لقبم رو قراره عوض کنم و بشم دختر سنگ دوز!

 

 

یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 .|

 

     * پريشب (چهارشنبه شب )  ساعت نه شب ( نه شب اينجا مثل دو ي نيمه شب در تهرانه! ) با نرگس يه کالمه قدم زديم. تو سکوت مطلق٬ زير نم نم بارون. هواي دونفره ي عجيبي بود. نمي دونم اون به چي فکر مي کرد. اما من به خيلي چيزا فکر کردم. به زندگي م. به خيلي آدم هايي که تو زندگيم اومدن و يا فقط در حد " شما " باقي موندن . يا شدن برام " تو " و ديگه هيچ وقت از زندگيم بيرون نرفتن. زندگيم که ... اومم نمي دونم. شايد از زندگي شون من اومدم بيرون. اما از قلب و ذهن من نرفتن بيرون و نميرن.

* ديروز (پنج شنبه ) بعد يه عالمه وقت عصرش کلي خنديديم به ريش بسيجي هاي محترم و با دوستام وسط پاساژ گل يا پوچ بازي کرديم و بستني قيفي! خريديم و به حق کارهاي نکرده!! توي خيابون جلوي شيشه ي مغازه ي تلويزيون فروشي وايستاديم و بستني ليس زديم و خنديدم٬ بعدش شبش يهويي از دماغم دراومد! يه جور نوستالژي مثل اينکه احساس کني بِين اين همه آدم غريبه ايي!! حسرت خاطره هات بشينن تو دلت! حسرت يه کالمه چيزاي خوب که مي تونستي و مي توني داشته باشيشون ولي خود زبون نفهمت نخوايشون! يه دل تنگي عجيب غريبي اومد پاچه مون رو گرفت که ساعت ده و نيم شب به حق احساس هاي نداشته! دلم براي خودم سوخت که چرا از صبح تا حالا موبايل من واسه محض خنده يا حتي اشتباهي! يا حتي مزاحمي! هم که شده يه زنگ نخورده! چه اس ام اسيش چه تلفنيش! - حتي خونواده هم يه زنگ خشک خالي نزدن!!! -  بعد اومدم نشستم فون بوک موبايلم رو نگاه کردم ببينم کي رو ميتونم شب جمعه ايي پيدا کنم که بشينم باهاش درد و دل کنم ? ديدم نمي تونم به هيش کدومشون زنگ بزنم. بعد از سر ِ بيکاري نشستم شمردم ديدم شماره ۲۶۲تا آدم توي ليستم هست. ميگيريم ۶۲ نفرشون مال آدم هاي پير و پاتال و محل کارم بودن. ميمونه ۲۰۰ تاي ديگه. گريه ام گرفته بود که از بين اين دويست نفر٬ حتي با يه دونشون هم راحت نيستم که وقتي تو يه شهر غريبم زنگ بزنم بهش و پشت تلفن بزنم زير گريه و ....

* شبش بالاخره ساعت دوازده و نيم موبايلم زنگ خورد٬ يه اس ام اس داشتم از يکي که اصلا انتظارش رو نداشتم و يه متني که اصلا فکرش رو نميکردم. حالم که گرفته بود٬ دلم براي اون هم سوخيد! که حالش خوب نيست! فردا صبحش زنگ زدم ببينم حالش خوبه يا نه. گفت ببخشيد من ديشب انقدر حالم بد بود نفهميدم چه چيزايي بهت گفتم و معذرت مي خوام ( يه جورايي همه حرف هاش رو پس گرفت!! ) دلم سوخيد به حال خودم باز!! که اينا حرف هايي بود که وقت هايي که حالش بده بهشون اعتقاد داره!!

* يه کالمه نشستيم فيلم ديديم. يکي از فيلم هاي خزوخيل ِ بريتني هم ايضا!!  تا پنج صبح بيدار مونديم و من تو تاريکي بدون اينکه بچه ها ببينن گريه کردم. دلم واقعا يه آغوش بي سوال و جواب مي خواست. يه آغوش که ازم هيچي نپرسه. يه آغوش گرم. هم آغوش مي خوام. حسرت دستاي گرمي که سَرم رو ميون گرماش جا بده٬ ببوسه٬ ببوئه٬نمي خوام سووووووو نايس باهام باشه ٬ فقط بتونم يه شب تو آغوشش بمونم. اما .... قرار شده ديگه خودم باشم٬ مگه نه؟!

 * ازينکه بخوام مخاطب نوشته هاي يه نفر باشم ٬ لذت بخشه. گرمِ گرمه. اما .... بعدش چي؟ کاش ميشد چشم هامو ببندم و رها بشم٬ رهاي رها. تکليف آينده چي ميشه پس آخه؟؟؟؟

* عصر هاي جمعه هميشه دلگيره. اين جمعه دلگير تر از هميشه بود. مي ترسم بي حسيم بشه تنفر. تو نمي ترسي؟

* يا بايد عاشق شد يا زندگي کرد. اولي رو که امتحان کردم. خب ديگه ... نشد! نخواستيم که بشه يا نشد که بشه ايناش هيچ کدوم مهم نيست. مهم اينه که نشد. حالا مي خوام ديگه زندگي کنم. مطمئنم که مي خوام زندگي کنم و با همون طعم گس خاطره-ها- ايي که زير زبونم مونده و همين لقبي - هوس باز- که رويم مانده? مي خواهم زندگي کنم. ميشه خواهش کنم اجازه ي زندگي کردن رو بهم بديد؟؟!

* اين گوي شيشه ايي خاطراتم که در جيب بغل شلوار رُزِتي ام٬ هميشه همراهمه عجيب سنگين شده و هر جاي اين شهر خراب شده ي خودمان که ميروم٬ بوي عطرش تمام ماشينم را پر ميکند و طعم تلخش چشمهايم را باراني! خسته شده ام. - چند بار اين را تکرار کرده ام؟! شما هم خسته شديد از بس از من شنيديد خسته شده ام!! - شايد دنبال بهونه ايي ام که کسي بياد و بزنه و تمام اين خاطرات را که تک تک و با وسواس جمع شان کرده ام!! با همين گوي شيشه ايي بشکنه! همشون باهم رو! حتي ظرفش رو! خيلي بده که آدم حافظه اش تو جمع کردن خاطره ها٬ حتي مُدل خنديدن آدم ها با ثبت تمام جزئيات صورت٬ انقدر خوب باشه! اون وقت تو صورت تک تک ِ آدم ها دنبال اون همه خاطره مي گردي. که ائه؟! فلاني٬ وقتي اين مدلي مي خنده٬اينجاي صورتش شبيه اينجاي صورت فلاني ميشود! گوي شيشه ايي خاطراتم عجيب سنگين شده!!

* من چرا کَر نشدم؟! ناشکري نمي کنم اما حداقل اين طوري سکوتم پر معنا تر ميشد. مگه نه؟

* اعترافات من هيچ چيز خاصي رو ثابت نمي کنه. باور کن .فقط سو تفاهمات بيشتر و بيشتر ميشه. من دلم مي خواد وقتي يکي عاشقمه٬ بي خودي بهش اميدواري ندم. مجازي؟! حرفشم نزن. بهتره زندگي کنيم و با همون ديازپام ها و سيگار هايي که ديگه مي خواي نَکِشيشون! اما بازم مي کشي و سرت ميشه مثل الان من! سنگين و دردناک که با هر پلک زدن دو دور اتاق دور سرت مي چرخه! ادامه بديم. مگه نه؟

 * کاش يه کالمه ديگه ازين ستاره ها داشتيم تا من همين طوري هِي مي نوشتم.

* يه سوال٬ من مغرورم؟!


 

جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 .|

 

   مگه قرارمون اين نشد که ديگه به خوابم نياي؟ مگه قرارمون اين نشد که ديگه توي خيالم نباشي؟ مگه قرارمون اين نشد که ديگه ماه من نباشي؟ مگه قرارمون اين نشد که بذاري من زندگيم رو بکنم؟ مگه قرارمون اين نشد که من ببخشمت و تو هم ديگه نياي اين طرف ها و توي خوابم گريه نکني؟  صدام کرِخت شده. مي بيني؟ شده ام همان چيزي که هميشه مي ترسيدي!

گفتم که ... تموم شد. مگه نه؟ مگه باهم توافق نکرديم؟ مگه قرار نشد ديگه تو گريه نکني و دل ِ من هواي تورو نکنه؟ مگه قرار نشد ديگه سرت رو رو شونه هاي من نذاري؟ پس چي شد؟ آره ... آره بازم زدي زير قولت لعنتي! بازم فراموش کردي که ديگه نبايد بياي به خوابم٬ به خيالم٬ به جسمم. بازم زدي زير قولت. چي؟ من؟ نه ... نزدم.... اصلا قولي نداده بودم که بخوام بزنم زيرش. اشکام؟ نه اينا اشک نيستن. اينا مال کثيفي هواست. اينا اشک نيستن. اينا .... چي؟  ب ببخ .. نه ... نگو دوباره .... هيچ چي عوض نشده. نه من٬ نه تو٬ نه ما  . بهت قول داده بودم ديگه نيام سراغت ... مي دونم ... اما چي کنم که دلم هواتو مي کنه؟ چي کنم خودت بگو ... اما نگو که برگرد. نگو که همه چي رو دوباره مي سازيم که ديگه چيزي نمونده که بخوايم بسازيم. آره ... اين منم ! مي بيني؟ دارم گريه مي کنم. نه ديگه اينا اشک هم نيستن. امروز سراغ عروسکتو گرفتم. هموني که برام گرفته بودي و مي گفتي صورتت شبيه اينه.  با ترس و دلهره رفتم سراغش. خاک گرفته بود روشو. در جعبه شو که باز کردم ياد همون روزي افتادم که اينو بهم دادي. جعبه ش گنده بود. گفتي نياريش توي رستوران ها؟! من هِي مي خنديدم. مي گفتم : مگه چي ميشه بقيه ببينن بهم چي دادي؟ گفتي : آخه چيز قابل داري نيست. صورتش قشنگه. شکل ِ شکل ِ خودته . يادته پيشم نشسته بودي؟ در جعبه رو بر ميدارم. يعني اين منم؟ به صورتم که دست مي کشم مي بينم روي صورت من هم خاک نشسته. منم مثه اين عروسک گوشه ي کمد از ياد رفتم. بغض گلومو مي گيره. عروسک ها به درد توي کمد مي خورن. اونم يه گوشه. که کسي نبيندشون. بغضه بد جور اذيتم مي کنه. ياد نگاهت که ميفتم دلم آتيش ميگيره. پس چرا بهم گفتي هوس باز لعنتي؟؟!!! هوس باز نيستم! نيستم! نيستم! اشک هام سر مي خورن و از روي گونه هام ميريزن رو صورت غم گرفته ي عروسک. " دفتر آبي " رو يادته؟ هموني که همه ي شعرهاشو يا تو براي من نوشته بودي يا من براي تو؟ هموني که اولش نوشته بودم : با يه دنيا عشق٬ به خود ِ خود ِ عشق؟ امروز آورده بودم مي خوندمش. يادته به زور ازت پَسش گرفتم؟ يادته تو هي با خنده مي گفتي بذار دست من بمونه به نوه هامون نشون بدم بگم چه مادر بزرگ با سليقه و خوش خطي داشتن؟حالا الان بگو با اين دل خط خطي شدم چي کنم؟ با اين دل واموندم که الان از شدت دل تنگي حالت ِ تهوع گرفته چي کنم؟! يادته بهت مي گفتم چرا يه جوري حرف ميزني که مي خواي دل ِ آدم رو بسوزوني٬ تو مي گفتي اگه حرفاي دلمو نزنم چي کار کنم؟ و اشک مي ريختي ؟ يادته؟ يادته؟ با توام؟! هوم٬ من؟ مگه ميشه يادم بره؟ که زندگيم همون روزا بود.... مگه ميشه يادم بره؟ عروسکه خاک گرفته. لباس هاشو ببين؟ قشنگ٬ مرتب٬ خانومانه. يه دستي به لباسام مي کشم. لباس هاي منم خاک گرفتن. مثل لباس هاي اين عروسک. چشامم مثل چشاي عروسک به يه جا خيره مونده. نه گرمايي توش هست و نه عشقي. راست ميگي٬ هوس بازم. اگه نبودم توي چشام يه آتيشي بود. پس چرا نيست؟

سر ِ خط مي نويسم :هوس باز. هوس باز.

شما هم بنويسيد : هوس باز.

بر مي گردم گوشه ي کمد خاطره هام. همه عروسک رو واسه وقت هاي تنهايي مي خوان که باهاش تنهايي شون رو پر کنن. عروسک هم يه گوشه ي خلوت و تاريک و از ياد رفته رو مي خواد تا بشينه خاطره هاشو مرور کنه و قطره اشکي کنار چشاش بشينه و فکر کنه چرا بهش گفت : هوس باز. مي بيني؟ دردهام شده اند برزخي. از جنس هيچ چيزي نيستن. ولي دردن. نمي دونم دردم چيه. اگه مي خوايش چرا بر نمي گردي؟ اگر هم نمي خوايش اين بساط ها چيه که راه انداختي؟؟! نمي لغزه لعنتي٬ تو بهش گفتي ننويسه؟ چون خوشت نميومد؟ پس درد هام رو چي کنمشون؟ يه دوستي مي گفت : دوست داشتن هاي ديوانه وار جون ميده واسه صحبت ها و گپ هاي سر ميز عصرانه با بيسکويت و چايي. اما ... من چي کردمش؟ نمي دونم ... چشامو مي بندم .... ياد اون شبي ميفتم که بهم گفتي هوس باز و من روي صورتم گــَرت ِ خنده پاشيدم و نفهميدم يا به روي خودم نياوردم که يه چيزي شکست. يه چيزي داغون شد. گفتي : يهو از دهنم پريد. منظوري نداشتم. يه بار گفتي هوس باز و ده هزار بار معذرت خواستي و من عينا هر ده هزار بارش گفتم : نيازي به عذر خواهي نبود. چيزي نگفتي که. مي بيني؟ چيزي نگفته بودي که؟ فقط گفته بودي هوس باز . مگه صداي افتادن و شکستنش رو تو شنيدي؟ مگه شنيدي بغضم رو قورت دادم و مثل هميشه که لب خند ميزنم لب خند زدم و خنديدم ؟ چشامو مي بندم. يه قطره اشک سُر مي خوره و ميريزه روي گونه هام و تا پايين چونه ام مياد. چونه ام .... بگو چي کنم که نمي تونم دوباره برم طرف کسي؟ بگو چي کنم که هر چي بهم ميگه ياد تو ميفتم؟ بگو چي کنم که من ازين جمله ي " تو رانندگي کن من نگاهت کنم " متنفــــــــــــــــرم!! بگو چي کنم که دلم نمي خواد هيش کي ِ هيش کي ِ ديگه توي دنيا اينو بهم بگه؟! بگو چي کنم نمي تونم توهم ِ وجود ِ تورو بذارم کنار و زندگي کنم؟ زمان چرا نميگذره؟ چرا روزها کِش ميان؟ چرا ثانيه ها دقيقه ها حتي عقربه هاي ساعت کِش ميان؟ اين آهنگ " جان مريم " محمد نوري داغونم مي کنه.ياد لهجه ي صدات ميفتم که وقتي به " تو گفتي گل در آيد من ميايم "  ميرسيدم تو چشات پر اشک ميشد و مي گفتي : بزن که داري قشنگ ميزني. پس چرا ديگه قشنگ نميزنم؟ پس چرا موقع زدنش زار ميزنم؟! پس چرا ديگه موقع زدنش کسي بهم نگاه نمي کنه و بهم بگه " مريم ِ من " ؟  زمان نمي گذره لعنتي!! زمان واسه من وايستاده ! متوقف شده! حتي داره به عقب بر ميگرده! به لحظه هايي که با هم داشتيم. به شب هايي که من سرم رو ميذاشتم روي شونه هاي تو و تو بهم مي گفتي : نخوابي ها؟ برام حرف بزن! و من مي خوابيدم.... انتظار! تا نکشيده باشيش نمي فهمي معنيش رو! تا بهش آغشته نشي نمي فهمي چقدر اين کلمه سنگينه. چقدر درده. اصلا انتظار يعني درد. يعني ساعت ها اينوزيبل بري به ايديش نگاه کني. يعني ساعت ها بري زير پنجره ي اتاقش توي دود و کثافت يه چشمت به اتاقش باشه و يه چشمت به ريه هات که دود ميشه و ميره هوا. يعني همين! يعني استيصال ! يعني درموندگي! بايد اين بغض لعنتي٬ اين شيشه ي سنگين خاطره ها ٬ همين جا بشکنه! همين جا خورد شه! مگه چقدر ديگه مي تونم سنگيني اين نفس هارو تحمل کنم؟ نه ... نه مي تونم بگم نيستي٬ که سرشار از توام ٬ که پر از توام ٬ که توي تک تک جمله هاي ديگران٬ نگاه ديگران٬ تورو مي بينم و نه مي تونم بگم که هستي! که اگه هستي پس چرا دل تنگتم؟ پس چرا کم ميارمت؟ پس چرا مثل احمق ها با خودم هم لج مي کنم؟ پس چرا يه چيزي مثل خون مي دوه توي دهنم و طعم گس خاطره هامون برام ميشن درد و قُلُپ قلپ سَر مي کــِشَمِشون؟ سکوت ... همه ي سکوت آهنگ ها ٬ سمفوني ها٬ همه ي سکوت ها پايان گفتن هاست يا حداقل اواسطشون و چه معناي عميقي مي بخشه به حرف٬ به سمفوني٬ به آهنگ ٬ اما مال من چي؟ مال من اولشه. معني نداره. چرا نميام حرف هام رو بهت بگم؟ چرا نميام اين سکوت و بغض لعنتي رو هر دوتاشون باهم رو بشکونم؟

 

 باشه٬ شما هم بنويسيد : هوس باز بود.

 بازم سکوت.

                 باز هم ....

 

چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 .|

 

    * جمعه بعد از ظهر وقت پرو لباس عقد کنون زن داداشم به اضافه ي لباس بنده بود٬ پس يه کمي زودتر دراومديم که به کارهام هم من برسم. ساعت شش و سي من رفتم شعبه ي اصلي آموزشگاه که ديدم رئيس و يکي دو تا از مشاور هاي آموزشگاه نشستن و دارن درباره ي جلسه ي امروز صحبت مي کنن. ديگه من هم کنارشون نشستم تا يکي از منشي ها اومد و گفت که جلسه اون يکي ساختمونه ( همون ساختموني که من هميشه اونجا هستم ) ديگه دوباره هِلک و هِلک با دو تا از منشي ها رفتيم اون يکي شعبه ( چون بزرگتره ) . خلاصه رفتيم و من ديدم اولين نفر هستم که اومدم. تقريبا تا يک ربع بعدش همه اومدن و جلسه هم شروع شد. يکي از مشاورين سه ساعتي مخ مون رو خورد و همش هم حرف هاي تکراري ميزد! يه چيزاي بديهيي رو دويست بار با مثال و طرق مختلف هِي عنوان مي کرد! ديگه همه خسته شده بودن مخصوصا که صندلي ها که همه به هم چسبيده بودن و همه هم که گنده! پشت ميز و نيمکت هاي بچه ها نشسته بوديم. آقايون که کت و شلوارهاشون و خانوم ها هم لباس مهموني و کفش پاشنه بلند و .... خوش بختانه من يه لباس راحتي پوشيده بودم و خب به نسبت هم از همشون ريزه ميزه تر بودم خيلي بِهم سخت نگذشت. آهان يه نکته ي خنده داري که در طي جلسه عنوان شد اين بود که همگي متفق القول معتقد بودن که استادي که دانشجو باشه راندمان کاري رو مياره پايين و رئيس هم هي با خنده به من اشاره مي کرد و مي گفت البته خانوم ح استثاناي آموزشگاه ما هستن! :)

* خلاصه ساعت نه و سي دقيقه رضايت دادن که بريم شام! چند تا از همکارا با من اومدن و رفتيم که بريم شام بخوريم. خوش بختانه غذاي خوبي بود و ... همين ديگه.

* فردا صبح زود من عازم شدم که برم نمايشگاه. تا حالا هم که خودم طرف مصلي نرفته بودم. مامانم پيشنهاد داد که با مترو برم ها ولي من گوش ندادم . خلاصه هيچي رسيدم به ميدون نيلوفر تا مصلي۵-۶ دقيقه پياده راه بود اما من طمع کردم گفتم بذار ماشين رو تو پارکينگ پارک کنم. ( چون تابلوي پارکينگ رو ديدم ) رفتم رفتم رفتم رفتم٬ بازم رفتم بله! تا رسيدم به درب بسته ي پارکينگ و چند تا مامور پليس که پارکينگ پر شده! رد شيد راه بندون نکنيد! هيچي ديگه بنده رفتم تو مطهري پارک کردم ( البته من همين جوري قياسي فکر کردم مطهريه بعدا فهميدم نخير مفتح بوده! چشم هاي بنده کور رنگي داشته تابلو به اون عظمت رو نديدم!! )

* نمايشگاه خوب بود. نه از بابت کتاب ها. از بابت اينکه يه روز خوبي بود.

* ساعت شش کلاس داشتم با يکي از همکارام هم که اونم ساعت شش کلاس داشت قرار گذاشته بوديم که با هم برگرديم. هيچي من حوصله ي ايشون رو نداشتم. يه جورايي پيچونده شدن! البته خدائيش اصلا دلم نمي خواست اين طور بشه اما چون موبايل تو مصلي آنتن نميداد يه جورايي گم کرديم همديگرو - البته اصلا پيدا نشده بوديم که گم کنيم! :) -

* يه دوست خوبي پيدا کردم نمايشگاه. البته دو تا. يکي شون اسمش لادن بود. حس ششم من خيلي قويه. تو يه نظر مي تونم بفهمم کي ذاتا مهربونه و کي نه. دو تا دوستاي من جفتشون هم ذاتشون مهربون و دوست داشتني بود.

* کتاب نخريدم اصلا. يه دونه کتاب خريدم اونم نه به رشته ام مربوطه نه چيزي. عکاسي از چهره به زبان انگليسي. ايشالا که قراره بخونمش.

* پارکينگ ميرداماد٬ ساعت حدوداي ِ چهار و ربع بعد از ظهر. محاله فراموش کنم. تو چي؟

*همين ديگه. چيز خاصي نبود. دلم مي خواست وقايع نمايشگاه رو دقيق تر بنويسم. ولي خب ديگه ....

 

* پر پرواز ندارم اما

دلي دارم در حسرت درناها

و به هنگامي که مرغان مهاجر

در درياچه ماهتاب

پارو مي کشند

خوشا رها کردن و رفتن

خوابي ديگر

به مردابي ديگر

به دريايي دگر

خوشا پر کشيدن٬ خوشا رهايي

خوشا اگرنه رها زيستن٬ مردن به رهايي

آه اين پرنده ٬ در قفس تنگ ٬ نمي خواند .......        نمي خواند .....

 

چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 .|

 

   * موقع رفت در قطار کنار من يه پسر نشسته بود و روبروم هم يه زن و شوهر کر و لال. به محض حرکت قطار موقع نوشتن مقاله ام٬  اين پسر کناري من آي زير گوشم حرف زد! آي من حرص خوردم! حوصله ي بحث کردن و جواب پس دادن بهش رو هم نداشتم. فقط يه بار گفتم : با من بوديد؟! و پسرک ابله که هُل شده بود گفت : نخير! من هم در جواب گفتم : خوش حالم که با من نبوديد! پسرک اونقدر تابلو بازي در اورده بود که زن و شوهر روبرويي هم با ايما و اشاره راجع به ما حرف ميزدن و نخودي ريز ريز مي خنديدن. مي خواستم به اين پسرک بگم :" ابلَه! ديگه کور که نيستن! پاتو جلوي خودت دراز کن! " (پاش آخه تو شکم من بود!! ) اما پشيمون شدم.

* همون مقاله ايي که توي قطار موقع مُخ زني هاي اون پسرک ابلَه نوشتم بهترين مقاله کلاس انتخاب شد!

* نصف جمعيت نسوان دانشگاه سال نو رو بهم تبريک گفتن!!!!

*شب هاش آي سرده! آي سرده!

*موقع برگشت داشتم با عجله ( من کِي عجله ندارم؟! ) از تاکسي پياده مي شدم تا بدو خودم رو به ترمينال برسونم و داشتم ساکم رو پياده مي کردم و دست پاچه هم چشمم به دست راننده بود هم به آن طرف خيابان يعني جايي که ميشد اتوبوس ها را ديد که ببينم اتوبوس تهران رفته يا نه که ديدم کسي چشمهام رو از پشت گرفت! آي من ازين شوخي هاي خرَکي! - بله دقيقا خرَکي- زماني که انقدر عجله دارم بدم مياد! حالا من هِي ميگم به خدا نميشناسمتون! اون طرف هم صداي بچه گونه ايي رو در مياورد که آي من رو بيشتر حرص ميداد! ديگه دستاش رو به زور از روي چشمهام بر داشتم و ديدم به! يکي از اين دوست هاي کَنه ايي قديميم است که يکي دو سال پيش در همين مسير آشنا شده بودم. خلاصه با هم بدو بدو رفتيم سمت ترمينال و ديديم خداروشکر مثل هميشه تاخير داره و دير اومدن ما سبب جا موندمون نشده! ( اين يه عادت هميشگي من شده که من مثلا اگر اتوبوس قراره ساعت چهار حرکت کنه من هم همون ساعت قصد عزيمت مي کنم! البته فقط در زنجان ميشه ازين کارا کرد! ) خلاصه هيچي تا اتوبوس حرکت کنه کمي مشغول صحبت شديم . اين دوست من که حدود دو سال پيش باهاش آشنا شدم و توي دانشکده ما هم بود خيلي دختر شاد و ازون طرف هم دختر برونگرايي بود. طوري که من توي اين دو سالي که گاه گداري توي قطار و يکي دو بار هم توي دانشکده باهم صحبت کرده بوديم همه چيش رو بدون اينکه من سوالي بپرسم خودش بهم گفته بود. کلا آدميه که خيلي زود خودموني ميشه. اوايل ترم قبل بود که يه بار خيلي جدي به من گفت : "فلاني کسي رو نمي شناسي که من باهاش دوست بشم؟! خيلي دلم دوست پسر مي خواد و از طرفي هم خودم روم نميشه پا پيش بذارم." خلاصه قرار شد اگر احيانا کسي رو من مي شناختم بهش معرفي کنم. ازون طرف هم يه بنده خدايي بود توي دانشکده ما که واقعا ازين کَنه ها بود! هر چي قسم مي خوردم که بابا به خدا اشتباهي گرفتي ول کن قضيه نبود و چنان عزيزم عزيزمي راه مينداخت که از شدت عصبانيت کبود ميشدم! تا اينکه يه روز به اين بابا گفتم آره من دختري رو معرفي کنم شما بي خيال ميشيد؟! و ايشون هم قرار شد قبول کنه اما به اين شرط که دختره ندونه من معرف بودم. خلاصه هيچي .. اون روز تو اتوبوس گير داد به من که آره يه دوست پسر پيدا کردم توپ! و از سير تا پياز ماجرا رو براي من تعريف کرد و دست آخر هم اضافه کرد : اگه يه خواهشي داشته باشم قبول مي کني؟! گفتم : آره خواهش مي کنم؟! شماره موبايل اون بنده خدا رو از تو يه تيکه کاغذ تو کيف پولش در آورد و گفت : بهش يه اس ام اس بزن؟! اي خدا! گريه ام گرفته بود حقيقتا! کافي بود از شماره ي من بهش يه اس ام اس زده ميشد ٫نه تنها ول کن ماجرا نميشد بلکه مي ترسيدم جلوي اين دوست دخترش عزيزم عزيزم هاش رو دوباره راه بندازه! و ديگه بعدش خر بيار و باقالي بار کن! هر طوري بود تا تهران پيچوندمش و نزديکي هاي تهران هم به اين بهونه که زودتر بايد پياده شم مامان اينا اومدن دنبالم قضيه رو فيصله دادم. خداروشکر يه بلاي عظيمي از سرِمون به خِيري گذشت!

 

دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 .|

 

   * بهاره ازم خواسته آرزوهام رو بنويسم ...  والا آرزوهام که يکي دو تا نيستن و بعضي هاشون هم به زبون آوردني نيستن. اما بزرگ ترين آرزوم اينه که آدم ها بتونن خاطره هايي رو که دلشون نمي خواد رو فراموش کنن. کاش ميشد واقعا يه ضربدري بود در کنار هر خاطره ايي که وقتي نمي خواهيشون بزني دليتش کني ... اون وقت راحت مي تونستي هر جا که دلت خواست بري بدون اينکه اون همه خاطره برات بشن عذاب .

* ازونجايي که واقعا دانشجوي فعالي شدم و هر سه روزي که قراره برم زنجان حضور به هم ميرسانم٬ قرار شده يه لوح افتخار بهم تقديم کنن! ولي جدا اين سفرهاي يک روزه ي اول هفته ام و بعد هم اين سفرهاي دوروزه ي آخر هفته ام٬ خيلي توي روحيه ام تاثير ميذاره و ازين بابت خوش حالم که دختر خوبي شدم. البته بگذريم از راه طولاني و مشقت بار و جاده ي خشک و خالي و برهوتش!

* چهارشنبه شب ساعت نه و نيم همين رسيدم ديدم نرگس حالش بد شده. سريع کيف و کتاب ها رو گذاشتم و زنگ زدم آژانس و با مونا رفتيم که ببريمش درمونگاه. هنوز از خوابگاه درنيومده که اين دو تا چي نشده ها! هِر هِر زدن زير خنده! گفتم چي شده؟ گفتن هيچي مي خواستيم بِيرامي ( مسئول خوابگاه ) رو بپيچونيم دربيايم بيرون منتظر بوديم تو بياي. به آژانسي کمي پول دادن تا با ماشين مارو در شهر مقدس زنجان بگردونن. بعدش رفتيم تو اون سرما ميدون آزادي ( خوابگاه ما اين طرف شهره و ميدون آزادي اون طرف شهر ) بستني آيس پک بخوريم. هيچ کدوممون تو زنجان تست نکرده بوديم. چشمتون روز بد نبينه! اگر ازون طرف ها گذرتون افتاد به هيچ عنوان آيس پک زنجان رو امتحان نکنيد! تو بستني شکلاتيش به جاي تيکه هاي شکلات يخ بود! ديگه وقتي از آژانس پياده شديم سگ لرزه گرفته بوديم! حالا جالبيش اينجا بود که وقتي رسيديم  يادمون رفته بود بايد فيلم بازي کنيم! :)


*  زي زي گولوي عاشق ما تمام هفته مي خوابه تا پنج شنبه جمعه ها که دلدارشان از کوي- ببخشيد از سرکار- مي ايند زنجان و تعطيلات خودشان را باهم بگذرانند بيدار باشه. تشابه ظاهري زي زي گولوي خودمون رو با اون يکي زي زي گولو اکيدا انکار مي کنم!

* اين شماره پاک شد. حدود سيزده خط شد!

* نمي دونم چند تا از خانومايي که اينجارو مي خونن با ترس از ناظم مدرسه روزهاشون رو گذروندند. روزهايي که مي خواستي هر طور شده توي جمعيت قايم بشي تا نبينن مقنعه ات ازين چونه دارها نيست!! نبينن به جاي شلوار مدرسه ات شلوار گل و گشاد و بلند ورزشي ات را از فرط تنبلي عوض نکردي و با همان شلوار راهي خانه مي شوي. دو سال اول دبيرستانم رو تو بهترين دبيرستان شهر! تو يه همچنين جايي گذروندم. تو دبيرستاني که مقنعه ي چانه دار! اجباري بود و بايد تا ابروهات رو مي پوشوندي. مدرسه ايي که توي دستشويي هاش هم جاسوس گذاشته بودن تا همين يه کلمه حرف خارج از درس ميزدي مستقيم به دفتر هدايت مي شدي. روزهاي ترس و دلهره و اضطراب که نذاشتن بفهميم نوجووني يعني چي؟ فکر کرديم نوجووني يعني اينکه بزنن توي سرت تا فقط درس بخوني! دو سال آخر دبيرستان مدرسه ام رو عوض کردم. شرايط بهتر بود. ولي اون دو سال اول رو هيچ وقت فراموش نمي کنم. دلهره ايي که فقط مخصوص همون مدرسه بود و سال ها بود به سراغم نيومده بود. اما اين روزها توي خيابون که ميرم٬ حتي پشت فرمون هم که هستم طعم همون دلهرهه مياد زير زبونم. انگاري اين زن هاي سياه پوش رو که مي بينم ياد ناظم دبيرستان مون مي افتم که هميشه ابروهاش به حالت اخم بودن. ازين مقنعه هاي چونه داري که بالاش شبيه مثلث متساوي الساقين ميشد. مامان من ميگه :" هيچ وقت نبايد اجازه بدي همچنين آدم هايي جرئت اين رو داشته باشن که بخوان بهت حرفي بزنن. سعي کن اين چند وقته طوري بري و بياي که جرئت نکنن باهات حتي هم کلام بشن. ارزش اين رو که بخوان با تو هم کلام بشن ندارن". اما واقعا نميشه. فقط ساده پوشي نيست. فقط گشاد پوشي و سياه پوشي نيست. اينا مي خوان همه ي زن ها و دخترها چيزي بشن شبيه پارچه هاي گوله شده که سه چهار دور يه چادري رو به دور خودشون بپيچن. يکي از استاد هاي ما ميگه : " هر کسي خداي خودش رو داره. عرضه ي " نان " دادن به مردم رو که ندارن٬ با ايمان شون چي کار دارن؟ " واقعا دلهره  ي بديه. که کسي بخواد به اعتقاداتت توهين کنه. ميگن در حد تذکر و اين حرف هاست. اما من حتي اينشو هم قبول ندارم. مگه ميشه کسي بياد با لب خند و شوخي به شخصيتت توهين کنه؟! نه ... مطمئن نيستم که اگر کسي به من حرفي بزنه٬ جوابشون رو پس ندم. اگرچه که مي دونم تنها با جواب پس دادن باعث ميشم اونا گستاخ تر بشن٬ ولي واقعا درک تحميل عقايد خودشون بهم رو ندارم. عقيده ي هر کسي براي خودش قابل احترامه.

* شنبه مي خوام برم نمايشگاه. يکي دو سالي هست که ديگه نمايشگاه اون مزه ي سابق رو نميده. نمي دونم من بزرگ شدم و ديدم عوض شده يا اينکه واقعا همين طوريه؟ امسال هم که رفته مصلي. اصلا هنوزم شک دارم که توي اين شلوغاتي پاشم برم يا نه و اصلا اگه بخوام برم چه مدلي برم که حالا نزنن اونجا و بهم تذکر اخلاقي!! بدن.

* يه چيز  خنده دار بگم. اين آموزشگاهي که من توش درس ميدم٬ هر ترم دارن به من فرم گزينش ميدن که من پر کنم و بفرستن آموزش پرورش ببينن مثلا من توي اين سه ماه گذشته نکنه خدايي نکرده فاسد شده باشم و صلاحيت اخلاقي تدريس به فرزندان اين مرز و بوم رو نداشته باشم. البته  از زمان رئيس جمهوري جديد اين طور شده و من قبلا يه بار بيشتر پر نکرده بودم. خلاصه حدود يک ماه پيش بنده اين فرم رو براي چندمين بار پر کردم و منتظر شدم از طرف آموزش و پرورش منظقه زنگ بزنن منزل تا شرف ياب بشيم واسه مصاحبه! و من تقريبا هر روز منتظر زنگ بودم. تا اينکه دوشنبه شب رئيس آموزشگاه اومد پشت در کلاس و من و صدا کرد بيرون. والا از خدا که پنهون نيست از شما چه پنهون ترسيدم. کم هم نه! چون حضور رئيس در اين شعبه کمي غير منتظره بود. و معمولا رئيس در اون يکي شعبه جلوس اجلاس ميکنند. گفتم حتما من توي اين تعطيلات عيدي فاسد شدم و آموزش و پرورش هم ازين امر آگاه گشتيده!! و حالا اين رئيس مي خواد بگه خوش اومديد و ازين حرف ها. که ديدم نخير! رئيس زده کانال فارسي و پرسيد که بله جمعه شب ( يعني فردا شب ) ساعت هفت تشريف بياريد آموزشگاه  جلسه داريم بعدش هم ازون طرف شام در خدمتتون باشيم به مناسبت روز معلم . من هم که نيشم باز شده بود که خب خدايا شکرت اين ترم هم به خوبي و خوش قراره تموم بشه بره بدون اينکه من فاسد شده باشم? که رئيس پرسيد : " خانوم ح ٬ مجرد هستيد يا متاهل؟! " حالا خود ايشون زماني که با من داشتن مصاحبه مي کردن تمام زير و زبــَر ِ زندگي م رو پرسيده بود مي دونست ها! گفتم : " مجردم ديگه! " گفت " نه مي خواستم ببينم اگر در شرف تاهل هستيد ( جمله بنديش منو کشته بود! ) با نامزدتون تشريف بياريد. " خلاصه هيچي ٬ من فردا شب يه نفرو مي تونم همراه خودم ببرم شام! هر کي مي خواد بياد زودتر نام نويسي کنه که ظرفيت محدوده! :دي اولويت با اوناييه که زودتر ثبت نام کنن! در ضمن خانوما هم مي تونن نام نويسي کنن :)

* حالا عصري خسته و کوفته از راه رسيدم. مامان توي ماشين ميگه : " خانوم الف ( از همکارام ) هم زنگ زده بود خونه. " با تعجب فراوان ميگم : " خونه؟!! چرا به گوشيم زنگ نزد؟! چي کار داشت؟! "  بعد يادم ميفته که بعله! مخابرات استان زنجان کلا شيرين ميزنه! مامانم گفت :" اتفاقا گفت خيلي بهشون زنگ زدم موفق نشدم تماس بگيرم باهاشون " گفتم: " خب حالا چي کار داشت؟ " هوم ... فکر مي کنيد چي کار داشته؟!  زنگ زده بوده بگه همه ي همکارا دارن نفري ده تومن مي ذارن براي رئيس سکه بخرن بنده هم تمايل دارم يا نه. بله ديگه دارن يه شام بهمون ميدن! ( حالا جالبيش هم اينجاست که هيش کي نمي دونه کدوم رستوران مي خوان ببرنمون! باور کن آخر سر ميبرن يه جايي طرف هاي شابدولعظيم! جيگرکي ها!!!! :))  ) حالا مي خوان يه سکه هم واسه رئيس به پاس و قدر داني اين همه متلک و تيکه پروني هاش تقديم کنن! منم تا برسيم خونه غر زدم که يعني چي؟! من که مي دونم اينا همش نقشه ي خود رئيسه! اين جوري مي خواد پول شامي رو که داره بهمون مي ده دربياره! مامانم هم همين طوري هي ميخنديد مي گفت : واي! حالا خوبه گفتن ده هزار تومن نگفتن ده ميليون تومن تو انقدر داري جوش ميزني! بعد ميگم : نه آخه اينا که چندرغاز ميدن! دارن بيگاري که ميکشن ! همه جوره هم که زبونشون روت درازه! بعدشم آخر سر اين جوري دارن جبران مافات مي کنن! مامانم هم نه گذاشت نه برداشت گفت : مي توني نري! :) بله اين طور شد که ديگه من تا منزل سکوت کردم و در منزل هم زنگ زديم آموزشگاه اعلام همکاري فرموديم! شيطونه ميگه پولشونو ندم! بذار يه کمي برن خوش باشن ها!! :دي

* مي بينم که سه روز منزل نبوديم اندازه ي يک هفته مطلب نوشتم! نه خدائيش اگه حوصله تون نمياد اين همه رو بخونيد خب آخه چرا مي خونيد؟!

* هديه شاگردام هم به جز يکي دوتا شون که يکيش اصليتش مشهديه و هر بار که ميرن مشهد برام کلي زعفرون و مخصوصا زرشک مياره٬ بقيه شون آشغال هاي خونشون رو پاک سازي کرده بودن :دي البته من به نفس کادو دادن خيلي اهميت ميدم و همين که به يادم بودن خيلي برام ارزشمنده. اما خب خداييش مثلا به جاي اون يه پفک ميدادن خيلي بهتر بود. چون حداقل ديگه جاگير نبود. موندم با اين حجم جا سيگاري ها و قندون ها و شکلات خوري ها و ظرف هاي ميکرو!! که احتمالا به نيت جهازيه دادن بهم چي کار کنم!!.

* واي ساعت دوازده چهارشنبه شب ٬ يکي يه مسيج داد که : مي دونم آخرين نفري هستم که اين روز رو بهت تبريک ميگم ٬ اما روزت مبارک! انقدر مشعوف شديم در ديار غربت که حد نداشت. جالب اينجاست نگار دوست من٬سه چهار سال پيش از ايران رفته بود و من معمولا شماره ي دوست ها رو پاک نمي کنم ميذارم بمونه تو گوشيم. بعد که اين شمارهه بهم تبريک گفت  اس ام اس زدم : که اين نگار شيطون منه ؟! و جواب دیگه اس ام اسي  نه! زنگ زد که آره خود خودمم! خيلي کادوي قشنگي بود و کلي خاطره هامون زنده شد.

* فکر کنم الان همتون چشم درد گرفتيد! :دي

* من از فوتبال اصلا سر در نميارم و مثلا نمي دونم دروازه بان ايران کيه و چيه و ازين حرف ها. اصلا تو خونه ي ما حتي با وجود دو تا برادر ورزشکار هيش کي هيچ وقت طرف فوتبال نرفته. من واسه اين اسم چلسي رو واسه سگم انتخاب کردم چون اون موقع موي يکي از بازيکن هاش شبيه موي سگ من بود و من هر چي زور زدم اسم بازيکنه رو بفهمم پاي تلويزيون خوابم برد و اين شد که فرداش اسم سگم رو گذاشتم چلسي! به ياد اون بازيکن محبوب! حالا اينکه اون شب اون تيم باخته من اصلا ناراحت نيستم چون اصلا از فوتبال سر در نميارم. اما در هر صورت ممنون از تسليت! :)

* الان انقدر خسته ام!!!! تازه الان ميرم يه دوش آب گرم بگيرم خستگي راه از تنم در بياد.

* مي دونم که الان توي دلتون ميگير خدارو شکر اين خسته بود٬ اگر خسته نبود چقدر ديگه مي خواست ادامه بده :دي

 

 

دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 .|


Design By : Night Skin