تبليغاتX
تپش های عاشقانه


تپش های عاشقانه

 

  

    يه چند وقتيه فراز و فرود ذهنيم زياد شده ... سينوسي شدم ... اصلا ديگه يک نواختي برام معنايي نداره ... يا تو اوجم يا ته ِ ته ِ دره! البته اوجي که ازش اسم مي برم يه چند وقتيه سراغم نيومده و همين تا ميام اوج بگيرم يه چيزي تالاپي! ميفته و گند ميزنه و دوباره برميگردم به همون حال و هواي روحي خودم. توي اين يکي دو روزي که داشتم آرشيوم رو منتقل مي کردم به اين وبلاگ جديده - ديگه واقعا دلم نمي خواد نوشته هام رو از دست بدم٬ مي دونم چيز تحفه ايي نيستن ولي واقعا خيلي هاشون برام عزيزن- آره داشتم مي گفتم موقع منتقل کردن آرشيوم ديدم واقعا چقدر غر زدم اين چند وقتي. مطمئنم اگر يه دوستي آشنايي که بيرون ازينجا هم منو مي شناسه نوشته هارو بخونه باورش نشه که اين همون فلاني خودمونه! خب ... نه اينکه بخوام اداي اين راهبه هاي تارک دنيارو دربيارم که نه همه ي زندگي من غم و غصه ست و من هميشه دپرسم .... اما زمان هايي که نوشتم جز اون وقت هايي بوده که حقيقتا غمگين بودم که خب گفتم توي اين چند وقت هم يک خط يک نواخت نبودم و کلا حوادث زندگيم طوري بوده که من رو از پيش غمگين و غمگين تر ساختند. کلي کارهاي عقب افتاده ايي دارم البته نه اينکه چيز تازه ايي باشه و قبل ترها نداشتم ولي قبل ترها به خصوص نزديک سال نو که ميشد من يک سالنامه پر مي کردم از هدف هاي بلند مدت و کوتاه مدتم و حداقل تا يکي دو ماه اول سال سعي مي کردم کم و بيش خودم رو به اونا نزديک کنم اينکه چقدر به اونا نزديک مي شدم برام مهم نبود اينکه تلاش ميکردم خودش کافي بود. اما امسال که تازه يک ماهي هم از اغاز سال نو گذشته هيچ تغييري نکردم. اصلا دلم نخواست تا تغييري بکنم . اين چند وقت طوري بود که همش دلم مي خواست يا پاي کامپيوتر مشغول وب گردي باشم يا اينکه دراز بکشم و چشمهايم را در سکوت محض ببندم و فقط فکر کنم. به چي؟ دقيقش را نمي دانم به چي ولي دلم مي خواست بين خودم و زندگي يک ديوار صوتي از جنس سکوت مي کشيدم و با خيال راحت فکر مي کردم. به همه چي . بله فکر مي کنم دلم مي خواست به همه چي فکر کنم. طوري بود که دراين چند وقت حتي اگر بهترين شانس هاي زندگي هر کسي تا يک قدمي من مي امد من مي گفتم : نه! الان خسته ام! يک جور خستگي دائمي داشتم . يک جور رخوت و تنبلي. مي دانم که از تنبلي بود ولي توانايي اينکه بخواهم دوباره به ان کارهاي عقب افتاده ام برگردم و شروع کنم را نداشتم. وبلاگ نويسي خوبي که براي من داشت شناخت خودم بود. اينکه حداقل فرصتي را برايم ايجاد کرده تا خودم را از بيرون نگاه کنم و شايد آن " خود ِ زيبايي" را که از نظر خودم ساخته ام را بشکنم و حقيقت خودم را ببينم. اينکه خيلي از طرز فکرها و ايده ال هايي که دارم تنها در افکارم وجود دارند و در " من " ِ واقعي ام نمودي پيدا نکرده اند يا اگر هم پيدا کرده اند انقدر ريز و جزئي ست که اصلا به چشم نمي ايد! امروز را دوست دارم. چون فهميدم با چيزهاي کوچک هم مي توان شاد بود و خنديد و از زندگي لذت برد! فهميدم گپ با دخترعمه ي نه چندان جوان و مجردم و استفاده از تجربيات چهل سال زندگي اش شايد دواي اين فرود لعنتي من باشد و شايد بعد از اين گپ باز هم از باران غافل گير کننده ي بهاري لذت ببرم. بله ... قبول دارم که هيچ وقت آدم متعادلي نبودم و يا ازين طرف بوم در حال افتادن بودم از بس که رخوت و تنبلي در جانم نفوذ کرده! و يا ازون طرف بوم که مثل گلوله ي پر از انرژي بودم و وقت سر خاروندن هم نداشتم. احساس مي کنم وقتش شده باشه که احساساتم رو درون يه جعبه نذارم بمونه. هميشه احساساتم رو مخفي کردم و نذاشتم بيرون ازين دنياي مجازي کسي واقعا بفهمه که من چه احساسي داشتم و دليل انجام يه سري کارام چي بوده. اما احساس مي کنم الان وقتشه. که يه تکوني به خودم بدم. سال نو رو به هيش کي به جز يکي دو تا از همکارا و اونم تو رودروايسي جواب پس دادن تبريک گفتم . مي خوام سال نو رو به خودم تبريک بگم چون سال نوي من از امروز شروع شده! پيش به سوي زندگي .... پيش به سوي پرتاب! :)

 

سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 .|

 

 

  اول از همه تاکيد کنم که من اصلا دلم نمي خواست اين فيلم ا.خراجي ها رو ببينم به چند دليل! دليل اولش اين بود که از طرف دانشجو ها اين فيلم تحريم شده بود! به دليل کارگردان گروه فشارش! دليل دوم اين بود که اهل فيلم ديدن اونم از نوع ايرانيش ! نبودم! دليل سومش هم اصولا وقتي يه چيزي همه گير ميشه من تا اونجايي که ممکن باشه ازش دوري مي کنم. اما متاسفانه ديدن اين فيلم در شرايطي به من تحميل شد که من نه راه پيش داشتم و نه راه پس! منزل يکي از اقوام بوديم و بنده خدا مثلا خواست تحويلمون بگيره دي وي ديش رو برامون آورد و من هم مجبوري نشستم ديدم. صاحب خونه و مهمون هايي که اونجا بودن انقدر از فيلم تعريف کردن که من ناخوداگاه دهنم بسته شد که بخوام به فيلم و کارگردانش! اعتراضي بکنم! مخصوصا که دو سه تا از مهمون ها هم .... يه چيز ديگه ايي رو هم تاکيد کنم که بلد نيستم درست نقد کنم٬ تنها ديده هاي خودم رو اينجا ثبت کردم و قرار هم نيست چيز خاصي رو اثبات کنم ....

 به نظر من اساسا اطلاق واژه فيلم به اين مجموعه يك مقدار مضحك به نظر ميرسه. يکي از نويسندگان اين به ظاهر فيلم! پيمان قاسم خاني بود که همون روندي كه توي باغ مظفر هم پياده كرده بود اينجا هم پياده كرده بود. مثلا استفاده از شوخيهاي كلامي که من فکر مي کنم کساني مي خنديدن که با اس ام اس سروکاري نداشتن! درسته كه اين جور طنز ممكنه در مديومي مثل تلويزيون قابل قبول باشه اما در سينما نه. درسته كه بيننده "عامي" فيلم كه به قصد "خنده" ميره سينما از اين شوخيها و بازي با لهجه ها و جسارت در طرح اين شوخيها با افراد کله گنده! كلي خوش خوشانش ميشه اما هيچ کدوم اينا دليلي بر موفقيت يك فيلم يا قوي بودن فيلم طنز نيست. كاري كه ده نمكي استادانه برخلاف باورهاي ايدئولوژيكش انجام داده استفاده از همين ميل مردم به شنيدن اين تيکه هاي طنز آميز در قسمت عمده اي از فيلمه براي رسيدن به يه نتيجه پاپاني كه دگرگوني و تحول شخصيتهاي فيلم رو نشون ميده درحاليكه اينقدر اين تحول وصله ناجوريه كه هيچ تاثيري روي ببينده مخصوصا بيننده عامي که براي " خنده " رفته سينما! براي رسيدن به اون نتيجه اخلاقي ايجاد نميكنه. يعني ده نمكي با آگاهي كامل كاري كرده كه هم ادعا كنه فيلم طنز در ژانر دفاع مقدس ساخته ! هم باورهاشو به نمايش گذاشته و هم خودشو از زير بار اون همه تهمت هايي که بهش ميزدن خلاص کنه! که به نظر من خوب تونست اين کاررو انجام بده! چون الان هيچ کسي باور نمي کنه که اين بابا! تو حادثه کوي دانشگاه چه بلاهايي که سر ما نياورد! من فکر ميکنم دليل اينکه- همون بيننده هاي عامي! - باور نميکنن صرفا به اين دليله که با نيمه ابتدايي فيلم همراه ميشن و صرفا هم به خاطر همون قسمتها به سينما ميرن. فيلمي كه بيش از 3 برابر مدت زمان پخشش تصوير گرفته شده و در تدوين حذف شده بدون اينكه خللي در روند روايي داستان بوجود بياد خودش گوياي همه چيزه! وقتي شخصيت مريلا زارعي به طور كامل حذف ميشه و هيچ مشكلي هم در مفهوم فيلم! پديد نمياد اين سوال پيش مياد كه شخصيتهاي فرعي فيلمنامه اين قدر بي ربط و زائد بودن كه بودن و نبودنشون فرقي تو فيلم نداشته باشه؟! يا حتي كم كردن نقش ساير بازيگرها صرفا از ميزان طنز اس ام اسي فيلم كم كنه بيشتر از قبل بر اين قضيه صحه ميذاره كه چيزي به تماشاش نشستن در واقع بيشتر به تئاترهاي بهزاد محمدي و امثالهم شبيهه نه يك اثر سينمايي. به هرحال به نظر من! فروش فيلم و كيفور شدن مخاطبان هيچكدام دليلي بر موفقيت اين فيلم نيست! تنها نشون داد که يه آدم در عين حالي که عضو گروه فشاره! و باتوم به دست! مي تونه خودش رو در قالب شوخي هاي لوس اس ام اسي جا بزنه و همون عقايد خودش رو آماج شوخي قرار بده براي کسب درامد بيشتر!!

 

یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 .|

 

 

  سر نوشت : جز نوشته هاي قديميم است ... بااين حال عجيب وصف روزگار است!

  فکر کثيفي به چشمهايم چسبيده است ..... چشم هايم را باز و بسته مي کنم تا اين فکر ازش جدا شود .... نه نمي شود .... پلک هايم را به هم فشار مي دهم تا زير فشار پلک هايم لِه شود! اما اين هم بي فايده ست .... : مرد٬  هميشه مرد است!  فرقي ندارد ظاهرش و رفتار هايش چه باشد!

خيره مي مانم به سقف. که انگاري بر بدنم فرو ميريزيد و من در تختم فرو ميروم ..... با چشمان دريده و وحشي! با دستاني باز و تني کشيده! هر چقدر مي خواهم خودم را به بي خيالي و يکسان پنداري خودم با بقيه بزنم٬ نميشود! وقتي چيزي را فهميدي نمي تواني خودت را به نفهمي بزني! از چشمهايم جدا مي شود و مثل جفت به رحمم مي چسبد. زجر مي کشم.. انگار وقتش است .. پدرش کيست؟ نميدانم ... نکند حرام زاده است؟! ... نه نه ... حرام زاده نيست ... بچه ي همين مردم است . همين مردهاي جامعه! همين زن هاي کوته فکر ! همين زن هايي که درباره شان مي گويند : هر زني بالفطره روسپي ست! مگر اينکه خلافش را ثابت کند! حرام زاده نيست! نزنيدش! حرف تان را مي گويم! وقتي از چيزي مطمئن نيستيد نزنيدش! وقتي نمي دانيد نگوييد حرام زاده! درد مي کشم! زنانگي ام را! بچه مثل بچه قورباغه در رحمم شنا مي کند. آه بله! مثل بچه قورباغه در يک برکه در يک شهر کثيف! اصلا جنسيت چه فرقي دارد؟! درد مي کشم! نوزاد لزج است . از خيسي بين ران هايم احساس مي کنم. عضلاتم منقبض شده اند. قرص بخورم؟؟ که چه شود؟؟ نه! نه! من قاتل نيستم! آمپول بزنم؟! نه! نه!درد مي کشد بچه ام هم . همچون من . گوش کنيد؟ صداي تپش هاي قلبش را مي شنويد! صداي تکان خوردن هايش را. عزيزکم؟ فرزندم؟ اسمش را چه بگذارم؟ نه .. لعنتي ها ميگويم حرام زاده نيست! بچه ي همين جامعه ست! پدرش را هر روز مي بينم. پدرش افکار مردم ست! پدرش نگاه هاي هيز مردان است که تا در خيال و بيداري و روياهاي شبانه شان مارا باردار نکنند از فکرمان بيرون نمي ايند! پدرش همين مردان است !! پدرش همين زناني ست که رفته اند جلوي مجلس! تا حق مان را از خودمان بگيرند و بهمان بدهند! همين زن هايي  که جلوي پسران و شوهرانشان احساس عرياني مي کني! پدرش همين مردان است! بچه ي من حرام زاده نيست! اگرچه من فکرها داشتم که جسمم باکره ست! ولي نه! جسم من بارها و بارها تا صبح زير بدن هاي مرداني غريبه و آشنا زجه ميزند و باردار مي شود! مگر زن نيستي؟! پس اين سوالات چيست که از من مي پرسي؟ بچه ي هيچ زني حرام زاده نيست! نه نه ... بچه ي من حرام زاده نيست! من زنم! درد دارم ! لعنتي ها! کسي نيست در به دنيا آوردن اين بچه به من کمک کند؟! عضلاتم منقبض شده اند. بچه ام؟! اسمش را چه بگذارم؟! دختر است؟! آه نه! نمي خواهم دختر بچه ايي با چشم هاي آبي باشد! نه! من دختري با چشم هاي آبي نمي خواهم . پسر مي خواهم! تا به او ياد دهم روح جنسيت نمي شناسد! روح ها هستند که همديگر را در آغوش مي کشند بدون تماس با برجستگي هاي بدن! روح ها ... آي! درد دارم .... کسي نيست؟! کسي نيست به من کمک کند؟! پدرش کو پس؟ پدرش را به بالينم بياوريد .. ببيند من درد دارم. تک تک سلول هاي بدنم از نگاه هاي کثيف و حرف ها و طعنه هاي نيش دار و جنسي او به درد آمده است! کجاست؟ هر بچه ايي پدر مي خواهد! من زنم! درد دارم! قطره هاي اشکم بي محابا مي لغزند . جيغ هايم بي ثمر است. نه از پدرش خبري نيست. هماني که مرا " فاهشه* " مي خواند هم اکنون سراغ فاحشه ي ديگريست! صداهاي گنگي مي شنوم. صداهايي کِــش دار. تصاوير مبهم و ماتي که زير لايه ايي اشک دوراني جلوي ديدگانم کولي وار مي رقصند و قه قه ميزنند! قطره هاي اشکم مي لغزند و از صورتم ليز مي خورند و ميرسند به لاله ي گوشم و ازنجا هم لاي موهايم مي روند. موهايم؟ چه اهميتي دارد. درد دارم. من زنم! انقباض عضلاتم از بين مي روند. خيسي و لزجيش بيش از تصور من است. نوزاد چيست؟! اين را که به من که مادرش هستم مي توانيد بگوييد؟! جهنم که پدرش نيامد! با همين دردها و عضلات ! با همين انحناي کمر! با همين بدن زخمي ام از تجاوز! با همين ديدگان ابري! با همين چشم ها! بزرگش ميکنم. يادگاري ست از تجاوز پدرش!! يادگاري ست بله ... بگوييد! بزنيد! حرف تان را! بچه چيست؟! نه امکان ندارد! بچه ي من؟! نه اين نوزاد من نيست!! نه اين نوزاد متعلق به زن پير و پولداري ست که با معشوقه جوانش در خيابان آشنا شده بود! نه اين نوزاد بي شک متعلق به زني فاحشه است که ارزان قيمت است و کنار خيابان به هر عوضي بدنش را مي فروشد! نه اين نوزاد مربوط به زني ست که هر شب شوهرش بهش تجاوز مي کند! نه اين نوزاد ....اين نوزاد ... نوزاد من نيست! پدرش مرد مقدسي بود! پدرش مرد پاکي بود! پدرش .... آه بله پدرش!! اين نوزاد مرده مال من نيست ... چرا  به جاي چشم هايش دو حفره سياه است؟! چرا .. چرا دهانش را به هم دوخته اند؟! نه اين نوزاد من نيست!! چرا از گوش هايش بوي تعفن مي زند بيرون؟! چرا حفره هاي بيني اش به هم چسبيده اند؟! نه اين نوزاد من نيست ! من زنم! درد دارم!!

 

چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 .|

 

  امان٬ امان ازين ديد و بازديد هاي فاميلي! مخصوصا اگر بابات آخرين پسر باشه و يه فاميل طويل و دراز هم داشته باشد! و بخواهي عرض يکي دو روز دخل همشون رو در بياري تا مسافر ِت که مياد مجبور نباشي بنده خدا رو توي رودروايسي بيندازي که اين يکي دو ساعت خانه کدام فاميل برود! تند تند انگاري رو بوسي ها و ديد و باز ديد ها را زده اند روي دور تند! تکليف زن داداش که معلوم است! طفلک هميشه رژيم لاغري دارد اما باز به قول خودش با آب هم چاق مي شود . با اين هال --لطفا به جاي "ه" ح" قرار دهيد!!-- هميشه از نظر علمي يکي دو کيلو اضافه وزن دارد. لب به هيچ نوع شکلات و باقلوا و شيريني نمي زند. مادر ما هم که هميشه خدا در فکر سلامتي و مقدار کالري که در روز به بدنش مي رساند بايد طبق آخرين تحقيقات پزشکي باشد! مي مانم مني که تا الان بار ها و بارها رژيم چاقي- بله درست خوانديد چاقي - گرفتم و دريغ از يک کيلو اضافه شدن به وزن من. زن داداش بعد از خروج از اولين ميهماني دست به دامن من ميشود و از من تقاضا مي کنه که من پيشش بشينم و جور او رو هم بکشم. کيه که ندونه تو فاميل ما اگر کسي ظرف شيريني رو رد کنه به معناي بي احترامي به صاحب خونه ست! ايضا بقيه ظرف هاي تعارفات! مادر هم با شنيدن حرف هاي زن داداش انگار که مي خواهد کم نياورد او هم ميگه : اصلا بين ما بشين تا تو چشم نياد . من هم دلم براشون مي سوزه و قبول مي کنم. پيش خودم مي گم : من که به ارزوي چاق شدنم نميرسم بذار اينا به ارزوي لاغري و خوش هيکلي شون برسن! دومين جا هم مادر هم زن داداش ظرف هاشون رو پر مي کنن. از باقلوايي که بهشون تعارف ميشه و شکلات و کاکائو و از هر کدوم از شيريني ها چند مدل بر ميدارن. بايد کم کم شروع کنم. قرار ميشه هر دو تا خانم شروع به پوست کندن خيار کنن! - چون خيار چاق نمي کنه و کالري به اون شکل نداره و به غير اينها پوست داره!! تا به صاحب خونه نشون بدن بله! ما هم چيزي خورديم!! - و قرار ميشه من هم در اين بين کمي آجيل بخورم و پوست تخمه و پسته و فندق رو به تساوي!! بريزم تو بشقاب هاي جفت شون! با چايي دو تا باقلوا هارو ترتيبش رو ميدم. باقلواي سومي رو نمي دونم چي کار کنم. اروم برش ميدارم و مي ندازم توي جيب پالتوم. از هر کدوم از شيريني ها يکي دو مدل توي پيش دستي هر کسي رو مي خورم که يک دفعه صاحب خانه با چاقو به طرف من مياد!! و با لحن شوخي جدي! - که اگه نخوري به ما بي احترامي کردي!! - پرتقالي رو ورميداره و برام پوست مي کنه ميذاره توي بشقابم!! ميگم : اوا به خدا من که دارم مي خورم! - و اصلا هم دروغي نداشتم که بگم من اون همـــــــــــــه چيز خورده بودم؟!! - گفت : نه نميشه! پرتقال هاش خوش مزن. بفرماييد! و يه پرتقال پوست کنده گنده در ظرف من قرار گرفت. سمت زن داداشم رفت و پوست موز ظرف اون رو هم کند و گذاشت توي پيش دستي جلوش و قطعه قطعه!!! هم کرد تا ديگه صد در صد بخوره! و ظرف مامانم رو هم يه خوشه انگور گذاشت و گفت : به خدا انگورش اعلائه! سفارش دادم برام از شيلي آوردن! نخوريد به خدا ناراحت ميشم!! توي دلم يه چند تايي فحش خار مادري! به ايشان دادم و مشغول تناول همزمان سه ميوه ي : پرتقال٬ موز و انگور شدم! شبيه اين شکله هست توي ياهو که چشم هاش قيلي ويلي ميره؟! شده بودم عين اون! واي احساس بدي داشتم. تقريبا نصف هر کدوم از اون ميوه هارو خورده بودم و حالم بد شده بود. ديدن ظرف هاي ميوه و شيريني و سوهان و باقلوا هاي مرتفع! و مرصع!! حالم رو بد مي کرد. آجيل رو که ديگه نگو! احساس مي کردم توي شکمم هر کدوم ازينا بزن و برقص دارن! شکمم مثه چي شده بود. سرم گيج ميرفت و هي به بابام اشاره مي کردم تا يادشون نيفتاده ظرف شيريني مخصوصي رو فراموش کردن تعارف کنن زودتر ازونجا بريم! وقتي در اومديم بيرون و هواي تقريبا خنک خورد توي صورتم حالم بهتر شد و هم مادر هم زن داداش منو ماچ و بوسه! که ابرومون رو خريدي. :) به حال منم که اصلا  که تو شکمم جشن عروسي به پا بود! کاري نداشتن . انگار يکي تو دلم بندري مي رقصيد و همزمان اون طرف لزگي! با عصبانيت گفتم : به جون خودم من ديگه لب به هيچي نمي زنم و تازشم بايد ازين جا به بعد چيزايي رو که به من تعارف ميکنن رو شماها خودتون بخوريد. من الان حالم بده. مادر که مي دونست بگم من حالم بده تا چند روز به جز بستني هيچ چيز ديگه ايي نمي خورم قبول کرد و گفت پيش داداشم مي شينه! - ماشالله پسرا هم که هر چي بخورن بازم اشتها دارن! - زن داداشم هم گفت يا ميده به داداشم يا ميريزه توي جيبش!! به خدا بدبختيه اين ديد و بازديد هاي عيد! توي اين دو سه شبي که عيد ديدن رفته ايم هر بار که برميگرديم من حدود يک کيلو تنقلات عيد توي جيبم ميارم خونه! فکر کنم اگر هر کدوم اينارو تو يه ظرف بچينم ما هم مي تونيم يه کلکسيون از چيزايي که توي خونه هاي مختلف بهمون تعارف شده رو بچينيم و موقع ورود مهمون ها با تنقلات خودشون از خودشون پذيرايي کنيم. داشتم فکر مي کردم چه ملتي هستيم ما؟! اين همه بلا داره سرمون مياد!  اين همه توهين به شخصيت مون به فرهنگ مون! باز هم سفارش ميديم شيلي برامون انگور بفرستن! باز هم پاميشيم و صله ارحام رو به جا مياريم! چند روز قبل عيد صداي صحبت هاي کارگرمون سليمه خانوم رو با مادرم مي شنيدم ( ۴ تا بچه داره اولي يه پسر سوم راهنمايي و سه تاي ديگه دختر!) که مي گفت : به خدا ما هيچي نمي تونيم بخوريم. نفري يه دونه بخوايم تخم مرغ خالي بخوريم ميشه ششصد تومن! نون که ديگه هيچي! مگه چقدر ميشه با يه دونه تخم مرغ نون خورد؟! سهراب که بيچاره از بعد نماز صبح ميزنه بيرون و شب واسه خواب مياد خونه. مگه چقدر از مسافرکشي در مياره؟! مامانم گفت :  خب چرا نون پنير نمي خوريد؟ گفت : اي بابا! نون پنير که گرون تر از تخم مرغ درمياد و شروع کرد به گفتن قيمت هاي پنير و مقايسه کردن پنير و تخم مرغ و مي گفت هر کدوم از دخترا فقط نيم کيلو پنير مي خورن ! ديگه واي به حال علي - پسرش-! دشتم فکر مي کردم مثلا زمان نوه نتيجه هاي ما٬ قيمت تخم مرغ انقدر زياد ميشه که ما براشون مثل اين مادربزرگ ها که ميشينن روي صندلي کنار شومينه تعريف مي کنيم که زمان بچگي ما يه چيزي بود بيضي بود و پوستش نازک بود و بعد مثلا اين جوري هم تو تابه مي شکونديمش و .... براي تنوع و مايه گذاشتن وقتي همشون عقلشون رسيد يه دونه براي کل خانواده مي خريم و همگي ميشينم پخته ش رو نگاه مي کنيم و .....

عجب زمونه ايي شده؟!  واقعا شما چه تعريفي از آينده خودتون - و نه کشورتون - داريد؟!  نه به اون که زمان ما يه baby booming وحشتناک راه افتاد و اين همه جوون! نتيجه حماقت هاي شبونه و تحريم پروتکشن هاي ارجينال شديم! و نه به سخنان گهر بار گوهر بار اين  و اون! !

 چه مي شود مارا؟!

ته نوشت : همه ي ان سوهان عسلي ها و شيريني ها و باقلوا ها را ريختم تو يه نايلون و دادم به سليمه خانوم. شايد يه شب بچه هاش سير بخوابن!

 

 

شنبه چهارم فروردین 1386 .|


Design By : Night Skin