تپش های عاشقانه
براي تبريک تولد به يه سري کلمه هاي خوشگل و کوچيک و شيرين نياز داريم. آخرين روز سال تولد يه پسر کوشولوئه. يه پسرخاله ي ناز. کوين؟ من ازينجا تموم آرزوهاي خوب و کوچيک و بزرگ و يه کالمه عروسک هاي کارتون هاي معروف دنيارو با يه کالمه لپ لپ هايي که دوستشون داشتي٬ با يه کالمه صداي خنده ي تو و مامان و بابا و دل خوشي و يه کالمه بليط يک سره براي ايران رو ميريزم تو يه بوس و برات ازينجا مي فرستم. به زودي ميرسه. تولدت مبارک .کوشولو مراقب خودت هستي که؟ اين روزها عجيب حال و هوايم عوض شده .کلي کارهاي نيمه تموم دارم. نه واسه سال تحويل واسه چهار روز ديگه . چهارم فروردين يه مسافر دارم که عجيب دوستش دارم. جزو همون يه سري سنگواره هاي ذهنمه . اميدوارم توي پونزده روزي که ايرانه هوا خوب باشه واسه قدم زني . مثل هميشه وقت هايي که با هميم. از بالاي وليعصـــــــــــر تا پايين! دايي؟ داري چمدون مي بندي بي زحمت کتوني هات رو هم بذار! اين جور وقت ها -درست بعد ازينکه بيايي و يک صفحه ي پر بنويسي و بعد دکمه ي ثبت موقت را بزني و بعد ازت پسورد بخواهد- نوشتن دوباره مسخره است. اما اينکه احساس کني هنوز هم پرُي و تنت هم چنان از پر بودن کهير بزند٬ باز هم مي آيي سراغ اين لعنتي و مجبور مي شوي همه را از اول - نه از اول که نه! - از ميانه و يا نمي دانم از هر جايي که بندش به دستت آمد بنويسي .... اين روز ها ... اين روزها عجيب بوي کهنگي ميدهم ٬عجيب دلم مي خواهد زمان مرا پرت کند به سه چهار سال قبل! کسي نيست واقعا تا ساعت ها بنشينم و اين کهير را دانه به دانه بريزم روي دايره و برايشان دليل هاي خودم را بياورم و او هم باورم کند ... باور کند من جايي ميان رويا و واقعيت گم شده ام! باور کند من خودمم! تقصير من نيست که جامعه ام٬ خانواده ام٬ تصويري که از من ساخته اند با من يکي نيست . زندگي ام عجيب خفه کننده شده. احساس مي کنم جايي ميان آسمان و زمين معلق مانده ام. نه به آسمانيان تعلق دارم و نه به زميني ها و جالب اينجاست که هر دو مرا از خودشون مي رانند! نخ نامريي وجودم قطع شده! درست در لحظه ايي که نبايد قطع ميشد! درست جايي که نبايد قطع ميشد! درست لحظه ايي که من داشتم من مي شدم! درست جايي که .... کلمه هام موقع حرف زدن يخ مي زنن و مي چسبن درست جايي ... نمي دانم زيست هم از يادم رفته ولي مي چسبند جايي ميان حلق و ناکم! شب که مي شود مي ايم و مي چسبم به بالش و يخ هاي کلمه ها کم کم آب مي شوند و باز رو ملافه را خيس مي کنند. شب ها خواب مي بينم ٬ خودم رو که مثه يه روح غريب و ساکت پر مي کشم به دل خاطرات بهاري ام٬ بعد آروم و اهسته بر مي گردم سر قبرم روي تپه. زير نور مهتاب. چرا؟ نمي دونم ... شرح حال هايم همه دلگير شده اند. مي بيني؟ شده ام همان سرابي که تو ازش مي ترسيدي و شده ام همان جنازه ايي که در اين سردابه نشسته و در را به روي خودش و ياد تو بسته و منتظره تا دنيا تموم شه . يا شايدم نمي دونم عمرش تموم شه. چه قدر خسته ام. چه قدر خستگي به تنم مونده. عين بلوز نازک کتوني که از عرق تن گرم و چسبناک روي تن مي ماسه.خستگي ماسيده. خسته ام. کسي نيست در اين سرداب را باز کنه و من رو ببينه؟ فقط خودم رو؟ فقط من رو؟ نه اين القاب و نه اين پسمانده هاي زندگي ام رو؟ خسته ام! باور کنيد خسته ام! عيد مي شود. اول فروردين! روزي که .... نمي دونم ... بغضم چسبيده ته گلوم. نفس هام سنگينن. يه قدم برو عقب. اين منم؟ مي بيني لعنتي؟ اين منم! حال و هوايم بي مانند به هر کدام از روزهاي زندگي ام ست. منم و يک دنيا ٬ نه که يک کهکشان ترديد! کيک آماده است فوت کن عزيزم! بايد حرف هايم را سانسور کنم٬نه؟ نبايد از احساسات زنانه ام بنويسم٬نه؟ نبايد زير اقيانوس اشک بريزم و حباب ها قل قل بيايند بالا و داد من را به گوش همه برسانند ٬ نه؟ به درک!! به جهنم!! باز هم صرفه جويي ميکنم ... قبول! قبول! قبول! همه شان قبول! اما بگو ... بگو چه کنم با دلي که مي خواهد تمام آغوشهاي نداشته ام با تو را، در خيال مزه کنم؟؟ حتي شده به خيال؟ براي توهم آرامش به يک خيال محتاجم، خيالت را که مي توانم داشته باشم٬ نمي توانم؟؟ بغضم چسيده به ته گلويم! نفس هام سنگينن. يه قدم برو عقب. تارهاي دلم مي لرزند. هق هق گريه هايم با آب شدن کلمه ها روي رو ملافه مي ماسند. جسمم باکره ست و نمي دانم شايد نشانه ي وفايم به توست! ولي نه ... روحم نه ... روحم خراش برداشته ... مي بيني؟ يه قدم بيا جلو؟ بغضم چسبيده به ته گلويم!
| Design By : Night Skin |

