تپش های عاشقانه
گاهي واقعا هنگ مي کنم ٬گاهي واقعا دلم مي خواد تعطيل بشم و گاهي واقعا دلم مي خواد همه اين قبرستون و اين جنازه ي غرغروي مريض نويسنده اش رو با تمام محتواهاي فکري اش ٬با تمام سنگواره هاي موجود در ذهنش٬ فراموش کنن. خودم هم گاهي نياز به فراموشي دارم٬ نياز به روزه هاي عميق فکري و روحي تا خودم را نبينم. مثل تمام پاورقي هاي احمقانه و مبتذل٬ مثل تمام ديالوگ هاي فيلم هاي فارسي ٬ حالم ازين احساساتم به هم مي خورد. دلم مي خواد پتو را بکشم سرم و داد بزنم و اشک بريزم. + " ميشه کمي بخندي؟ خنده هات از يادم رفتند ." مي خندم و احساس مي کنم دلم پوچه و حالا با اس جي ۵۵۱ به طرف دلم نشانه رفته ام. سوراخ هاي ناشي از شليک درست وسط قلبم مي نشينند. انگار چيزي در دلم فرو مي ريزه ٬ بغض گلويم را مثل قاشق کوچکي که در کودکي هايم با ان راه جويبار ها رو مي بستم٬ بسته. بغضم را قورت ميدم و زمزمه مي کنم : بايد مثل هميشه ساکت باشم . نفس هام هر کدوم مثل وزنه هايي که رضا زاده ميزنن سنگين ميشن و احساس مي کنم اين بار با دفعه هاي قبل فرق داره. هميشه فرق داره. از خودم مي پرسم چرا فکر مي کنم هميشه با هم فرق مي کنند در حاليکه هيچ فرقي ندارند؟ + " حالت خوبه؟" ميگم آره حالم خوبه ٬ خوب ِ خوب . و باز هم به طرف دلم نشانه ميروم . باز هم حفره ايجاد ميشه و ازين حفره ها خون ميزنه بيرون! درست تو همون لحظات پيش خودم فکر مي کنم: باز هم مثل فيلم هاي هندي! باز هم مثل اين وبلاگ هاي احمقانه ايي که مثل علف هاي هرز هر جا روئيده اند! نکنه تو هم قصد نوشتن اين اراجيف و اين احساسات رو داري؟؟ نکنه باز هم .... يه دوستي مي گفت : آدم به يخي تو نديدم! کمي احساسات هم در زندگي بد نيست به اين و اون نشون بدي! انقدر گارد نگير. يادش ميفتم که بهم مي گفت : من از همين سخت بودنت خوشم امد. لعنت به او! اگر او خوشش امده که قرار نيست همه ي ادم هاي دنيا هم خوششان بيايد؟ نه به او ربطي ندارد. لعنت به ذات من! که انقدر سفت است! که انقدر سخت مي جوشد! راه ميروم و به خودم ٬ به زندگي ام فکر ميکنم ٬ نه انقدر ها هم که همه فکر مي کنن سخت نيستم. گارد نمي گيرم ٬ اگر گارد مي گيرم پس چرا با ديدن يک نگاه عاشقانه مثل يک خر ماده نجيب دماغم قرمز مي شود؟ چرا هميشه با شنيدن دوستت دارم هاش چشام پر اشک ميشن؟ چرا پشت اين ديوار بتني من اين قدر حساس و زود رنج و احساساتي و به قول دوستي رومنتيک! هستم ولي در ظاهر انقدر اخمو و ترشرو و بد اخلاق؟ مژده ميگه : يعني ديگه هيچ آرزويي نداري؟ ميگه : ديگه نمي خواي عاشق بشي؟ ميگه : حالا اون نشد يکي ديگه! ميگه : اون که تورو مي خواد تو نمي خوايش٬ چرا اون بدبخت و فحشش ميدي؟ ميگه و ميگه و من هيچي نمي شنوم! اصلا بهتر که همه اين طور فکر ميکنند ٬اصلا بهتر که همه با ديدن اولين نشانه هاي سگ اخلاقي ام يک برچسب بزرگ کُـــــــــــلد بودن و يخ بودن بر روي احساساتم ميزنند٬ حداقل خوبيش اين مي شود که مجبور نمي شوي براي هر کره خري که از راه رسيد با " عزيزم" جمله ات را به پايان ببري تا طرف فکر کند از ان هات هاي روزگاري که فقط کافي ست آب ببيني تا شناگر ماهري شوي! بي خيال! بگذار همه در روياي اين بمانند که مرد زندگي من چه مقدار از موجودي زندگي اش را به نامم ميکند. بگذار کم کم همه از دور و برت مي روند همين يکي دو تا خواننده ي اين گورستان هم حوصله شان از اين ياوه گويي هاي تو سر ميرود و آن وقت همين باد سردي مي وزد که هميشه در اين گورستان خالي از سکنه مي وزد و يک قبر خالي و يک جنازه ي غر غرويي که لج باز است و فکر مي کند با لج بازي هايش قرار است کاري انجام شود! فقط حيف که پاي وايسادن تا آخر گهي که دارم مي خورم در ميونه! در تارهاي تنهاييم گير کرده ام کاش کرمي ابريشم بودم! سکوت فعلا تنها کاريه که مي تونم بکنم. چيز عجيبي نيست ٬نگران نباش! رفت و آمدي ست ميان من و خيالم! ساکت مي مونم٬ اما خسته ام! خسته از رنج زندگي که " جز احتضاري که يه عمر به طول مي انجامد نيست " انگار دلم خواست که دوباره مرور کنم نوشته هاي گذشته هايم را!
| Design By : Night Skin |

