تپش های عاشقانه
ميدوني ٬ بعضي آدم ها هستن توي زندگي ما آدم ها ٬ که تو ساليان سال هم که عمر کني ٬ هر جاي اين کره خاکي که زندگي کني ٬ با هر کسي که زندگي کني ٬ حتي اگر تورو تو يه گودال خاکي به اسم قبر قرارت بدن ٬ باز هم احساست نسبت به اون آدم ها٬ احساس خوبي که نسبت بهشون داري ٬ مثه يه سنگواره توي ذهنت باقي مي مونه٬ انگاري حک کردنش! اگر ساليان سال بعد ٬اگر زندگي وجود داشته باشه ٬ اگر يه باستان شناسي بياد و احتمالا استخون هاي تورو تو يه گورستاني که بر اثر برخورد يه شهاب سنگ ويران شده و از بين اون همه استخون يه مشت از استخون هاي تو باقي مونده باشه? مطمئنم اگر علم پيشرفت کرده باشه و بيان مغز استخون هاي تورو سلول هاي بنياديش رو نگاه کنن ببينن اون زمان انسان ها چه شکلي بودن و چه چيزايي دوست داشتن٬ در ميون همه ي اينا مي تونن اون سنگواره رو هم پيدا کنن. که احساس تو نسبت به اون چند نفر آدمي که دوستشون داشتي چي بوده و تا چه حد قوي بوده . لذت بخشه٬ مگه نه؟ که چند تا آدم ديگه يه کالمه سال ديگه بيان و توي سلول هاي بنيادي مغز استخون تو چيزايي رو کشف کنن که تو از دونسته شدن اون مطالب توسط اون آدم ها ذوق کني! ازينکه ياد و اسم اونا دوباره توسط اون آدم ها زنده بشه . حالا بستگي داره توي زندگيت چند تا ازين آدم ها وجود داشته باشه؟ که تو هيچ وقت ِ هيچ وقت نظرت راجع بهشون عوض نشه. آدم هايي که مي دوني حاضري به خاطر اونا جونت رو هم بدي تا گزند و آسيبي به اونا وارد نشه. چند تا از اين آدم ها توي زندگي تو وجود دارن؟ تا حالا پرسيدي؟ کاري ندارم که با چند نفر آدم در روز سر و کله ميزني و باهاشون سلام و عليک گرمي هم داري و به قول ما ايروني ها کاري به مردم داري تو ندارم. با اون چند تا دونه آدم توي زندگيت کار دارم که احساست نسب بهشون يه سنگواره شده که باد و بارون و سيل و صاعقه و آتيش سوزي و هيچي ِ هيچي٬ نمي تونه اون احساس رو توي وجودت از بين ببره .... توي زندگي من ٬ نمي دونم دقيق چند تا ازين آدم ها هستن٬ نه اينکه تعدادشون رو زياد بدونم که آدم معاشرتي نيستم اما تا حالا يعني تا همين دو سه روز پيش نشده بود بشينم و فکر کنم و ببينم چند نفر هستند توي زندگي من؟ يکي از اون آدم ها مردي بود به اسم " م. مهاجر " . شايد اگر الان زنده بود ? اگر الان در بين ما بود ٬ دنيا -حداقل براي من يکي ! - جور ديگه ايي بود. رنگ ديگه ايي داشت . مرغ مهاجري که خيلي زود ازين جا رفت . بزرگ مردي که به خاطر دينش بهش اجازه ي زندگي کردن ندادن! بزرگ مردي که به خاطر عقايد ديني و مذهبي ش زن و بچه و خونواده اش رو آواره کردن . مي دوني ٬ زندگي سختي و نا ملايمي زياد داره ٬ اما باور اينکه يه عزيزي رو از دست بدي به خاطر کج انديشي ها و کوته فکري هاي يه سري آدم ديگه ٬ خيلي سخت تره! سياسي نيستم٬ سياسي نمي نويسم .... ولي قلبم مثل يه گنجيشک کوچيک براي دوباره ديدن اون مرد! مي زنه .... مي دونم يه روزي از همين روزا ميرم و بهش ميرسم ٬ اما دلم مي خواست توي همين کره خاکي ببينمش .... مردي رو که حتي به جنازه اش هم رحم نکردن! مردي رو که ... من در قلبم٬ ذهنم ٬جانم٬ بي نهايت دوست داشتم و دوست دارم و تا ابد هم هر وقت از اتوبان کرج تهران جلوي تابلوي بزرگ نيک کالا رد بشم به احترامش دقايقي کنار جاده نگه مي دارم و براي شادي و آمرزش روح مهربون و بزرگش ٬ دعا مي خونم.
| Design By : Night Skin |

