تبليغاتX
تپش های عاشقانه


تپش های عاشقانه

 

چند وقت قبل کتاب " عطر سنبل عطر کاج " نوشته فيروزه دوماس (جزايري ) رو خوندم. بگذريم که قبل ازينکه به دست بگيرمش کلي از کتاب نقد و انتقاد خونده بودم و تم اصلي دستم بود. نقد زياد شده و افراد صاحب قلم بسياري هم در اين باره نوشتن و نيازي به توضيح مجدد داستان نيست. ولي خب کتاب درباره ي خاطرات پراکنده ي زني ست که در دوران هاي مختلفي از زندگيش به رشته تحرير در اورده ..از زماني که يه دختر بچه کوچيک بوده و به خاطر شغل پدر و بعد ها به دليل انقلاب به امريکا مهاجرت مي کنن. کتاب به طنز نوشته شده٬ البته طنزي که گزنده ست و لبخندي که به لبت مياره در عمق که بهش دقت کني بيشتر احساس گزش در ناحيه قلبته! البته يکي از دوستام مي گفت نسخه انگليسي کتاب اين گزندگي رو نداره و بيشتر اين گزش! از ناحيه مترجمه کتابه! حالا به اين هاش کاري ندارم. من نسخه ي اصلي رو نخوندم و نمي تونم نظري بدم. اما در مورد خود ترجمه ٬ نمي تونم احساس بدي رو که بهم دست داده بود٬ بعد از خوندن کتاب ناديده بگيرم. درسته٬ من با يه پيش زمينه ي ذهني سراغ کتاب رفته بودم اما نه پيش زمينه منفي! بيشتر ناراحتي من ازين بود که قبلش هم شنيده بودم اين کتاب در سطح دنيا از فروش به نسبت خوبي برخوردار بوده . البته قبل اينکه بخونمش خوش حال بودم که حداقل اگر ايراني هاي داخل نوک قلمشون کند شده اما ايراني هاي خارج از ايران جبران مافات ميکنن. اما خب زماني که کتاب رو خوندم ....

راستش تو ايراني الاصل بودن نويسنده خودم شخصا ترديد دارم. چرا؟ ببين ٬درسته من ٬تو ٬ خيلي هاي ديگه که حقيقتا ايراني هستن٬ از مملکتمون انتقاد مي کنيم٬ غر ميزنيم! يعني در حقيقت از دولت! انتقاد مي کنيم و نه از مثلا همسايه مون! چرا که رفتار همسايه مون رو هم زير مجموعه ايي از دولت مي دونيم که خب البته اين هم جاي بحث داره و اصلا نمي خوام وارد جزئيات يه بحث ديگه بشم. اما هيچ وقت! هيچ وقت به قول يه ضرب المثل انگليسي نميريم رخت چرک هامون رو جلوي مردم بشوريم! هيچ وقت نميايم از پدرمون يا مادرمون جلوي چند نفر غريبه بد بگيم. و اين دقيقا همون مسئله اييه که توي اين کتاب به وفور ازش ديده ميشه. متاسفانه اصل کتاب الان پيشم نيست تا عينا عبارت هاي کتاب رو بيارم. اما تا جايي که ذهنم ياري مي کنه يه جاي کتاب درباره ي هوش سرشار پدر و مقام بالايي که داشته و داره مي نويسه و جاي ديگه ايي از کتاب مي نويسه که پدر نمي تونه انگليسي رو درست صحبت کنه و مدام عبارت ها رو مي خواد به فارسي معني کنه . و يا از خنگي و شلخته بودن خانواده اش در جاي جاي کتاب به طور غير مستقيم صحبت مي کنه .

از نظر من فيروزه ايي که قراره ملت هاي ديگه بشناسنش نماينده ي زن هاي ايراني و خانواده اش هم نماينده ي خانواده هاي ايرانيه! زماني که پاي آبروي يه کشور! و آبروي مردمي مياد وسط که خودشون حق دفاع کردن از خودشون رو ندارن - با توجه به سياست هاي امروزي کشورمون - چطور يه ايراني به خودش اجازه ميده بياد و مطالبي رو بگه که شايد براي لحظاتي خنده رو به روي لبهات بيارن اما وقتي عميق تر نگاه مي کني و به ياد مياري که اين کتاب جزو پرفروش ترين کتاب ها شده .... چه احساسي به جز درموندگي و عجز! بهت دست ميده؟؟ ببين من اصلا به جنبه ي فني و نگارشي کتاب کاري ندارم.... اصلا به روون ترجمه شدن يا نشدن! خوب نوشته شدن يا نشدنش کاري ندارم! تنها با احساس خودم دارم سر و کله ميزنم که چرا بايد يه فرد! در زماني که همه ي نگاه ها معطوف به کشورشه بياد اين طور وقيحانه!! - از نظر من بله وقيحانه است- راجع به خانواده اش صحبت کنه؟؟ که فقط نگاه ها به خانواده اش معطوف نميشه! بلکه خانواده هاي يک ملت رو زير سوال ميبره! حقيقتا فيروزه چي فکر ميکرده؟؟

 اما حالا بحث جنبي در مورد کتاب ٬ بعضي نقطه نظرات نويسنده ست. مثلا فيروزه در مورد زيبايي ظاهري و يا مقوله ي لباس پوشيدن موضع خيلي سرسختانه ايي داره تحت اين عنوان که زيبايي آدم ها به ظاهرشون نيست و روح و شخصيت و علم طرف مقابله که بايد معيار باشه که در قسمت داوري براي مسابقه زيبايي در جزيره اين قضاوت به اوج خودش ميرسه. داشتم فکر مي کردم ٬ حداقل خداروشکر که اين نظر رو داره . وقتي با يکي از دوست ها داشتيم راجع بهش بحث مي کرديم و من گفتم خيلي خوشحالم که حداقل برخلاف خيلي ايراني هاي ديگه براي باطن آدم ها بيشتر از ظاهرشون ارزش قائله! دوستم گفت خب به اين دليل بوده که خودش يه قيافه ي کاملا شرقي داشته و خيلي هم زيبا نبوده و به همين دليل هم به اين نظريه اعتقاد پيدا کرده بوده .... ناخوداگاه ياد اين پست خودم افتادم . داشتم فکر مي کردم واقعا قيافه ي بده که در بين خانوم ها باعث ميشه توجه ديگران رو از ناحيه قيافه شون به ناحيه علم و يا شخصيتشون سوق بده؟؟ خيلي با خودم کلنجار رفتم ....  ياد اين دعوا هاي بين وبلاگ نويس ها افتادم که اکثريتشون اعتقاد داشتن صد در صد ل*ظ*بي*ن ها ( به جاي "ظ" لطفا "ز" قرار دهيد ) زشت و بد قواره و ترشيده و خلاصه در يک کلام!! عقده اي هستن! و در مقابل اون ها هم عده ايي بودن که معتقد بودن نه اصلا اين طور نيست و مثلا فلاني! همکار خواهر دوست دختر خاله ي مادر من! خيلي هم خوشگله و خوش تيپه ! و خلاصه هر کسي نظرش رو بر اساس ديده هاي خودش فقط بيان مي کنه! و کيه که ادعا داشته باشه که توي دنياي امروزي همه چي رو و همه مثال ها رو بدون پيش داوري ديده؟؟؟  پس ديدم نظر هر دوتا گروه هم اشتباهه! و هميشه و هميشه بين هزاران هزاران مورد ميتونه يه مثال نقض هم پيدا بشه!! مثلا توي همين کتاب ... بعدازينکه دوستم بهم ياداوري کرد که نويسنده قيافه اش کاملا شرقي بوده و از طرفي هم خود فيروزه در فصلي راجع به بيني اش اين طور عنوان مي کنه که چون بيني بزرگ در بين فاميلش ارثي بوده ٬ بزرگ ترين آرزوش در کوچيکي جراحي زيبايي بيني بوده ولي الان که ديدش عوض شده و فکر ميکنه که روح زيبا خيلي مهم تر از جراحي زيبايي بيني شه باعث ميشه ناخوداگاه افکار زيادي به طرف همون عقيده که ميگن : زن ها دو دسته ميشن و دسته ي اول خوشگل هستن و .... که تو اون پستم شرح دادم ..... البته صد البته که اين استنتاجات مولتي فکتورياله و اصولا ميتونه عوامل زيادي در جهت دار کردن افکار من و شما و حتي نويسنده دخالت داشته باشه! يکي از دوست هام مثال ميزد که مثلا يه خانوم خوشگل! براي جلب توجه ديگران نيازي نميبينه که بره فيلسوف بشه! و يا در مورد آقايون شهرت و پول باعث ميشه ديگه طرف براي جلب توجه نره دنبال علم و حالا بگيريم شخصيت! اما من نظرم با وجود اينکه استدلالم از قضيه فيروزه منجر به همون نظريه پست خودم ميشه .... فرق مي کنه .... که دلايل خاص خودم رو دارم .....

يکي و اصلي ترين دليل من اينه که همه ي آدم ها دنبال جلب توجه نيستن! کسي که بخواد به دليل جلب توجه! حالا چه خانوم هاي خوشگل چه غير خوشگل! بره دنبال علم! و يا حالا بخواد بره فيلسوف بشه! هيچ وقت ِ هيچ وقت! نمي تونه موفق بشه! چرا؟؟ دليلش واضح و روشنه .... اون هم اينکه مدام در پي جلب توجه سايرينه و شايد از هدف اصلي دور بمونه .... البته همه ي اينا استنتاج منه و هيچ لزومي نداره که صد در صد درست و بي نقض باشه! مثال هاي زيادي براي نقض مي تونيم بياريم.... اما حرف من اينه .... هيچ وقت نميشه براي يه گروه ! يه نسخه ي کلي تجويز کرد!!!

بحث خيلي باز شد و الان که دارم مي نويسم هر آن احساس مي کنم که ميتونيم بحث هاي ديگه ايي رو هم به اين مطلب بکشونيم و بازش کنيم .... مثلا در مورد حتي فاحشه ها! و يا در مورد زن هاي شرقي و خلاصه غيره و غيره .... الان بيشتر از شمايي که داري اينو مي خوني ذهن خود من دچار آشوب شده .... حالا شما لطفا اينو بخونيد ... من هم کمي افکارم رو مرتب مي کنم و احيانا اين نوشته رو هم اديت .... مسلما نظرات اونايي که اين رو مي خونن رو سير افکار من تاثير ميذاره ... خوشحال ميشم نظر بديد ... حداقل تو اين يه مورد خاص! :) 

 

جمعه بیست و چهارم آذر 1385 .|

 

در خيابون که راه ميرم و نگاه هاي متعجب زن ها و دختران هم سن و سال خودم رو مي بينم که به صورت بدون آرايش من ٬ مخصوصا بدون رژ لب ٬ خيره شده ان . درموندگي چشم هام رو با هيچ مدادي پنهون نکردم . احيانا جوش هاي صورتم رو با کرم پودر بي رنگ نکردم و ابروهام رو که ماه هاست خودم برميدارم نرفتم مرتب کنم . گاه گداري مزه ميده اين جوري بري بيرون. کيف مي کني ازينکه نگاه متعجب مردها رو ببيني! که اين يکي ازون رنگ هاي مصنوعي نزده! اين يکي موهاش رو صد مدل آرايش نکرده تا چشم هاي منو تو رو زينت ببخشه! دوست هاي خودم - که سر جمع نزديک به تعداد انگشتان يک دستت مي شوند - نه اهل اين جور بزک بازي و فرنچ کاري ها هستن٬ نه وقتش را دارند. خودم هم ٬ نمي دانم ... گاهي ازينکه بي نقاب٬ خودم باشم لذت مي برم و گاهي هم دلم مي خواد غم چشم هايم رو با خروار خروار رنگ بپوشونم. قبول که غم دل را از نگاه هر قدر هم که رنگ رويش کشيده باشي باز هم ميشه خوند ٬ اما فقط گاهي اين طور هستم. اصلا چرا دارم توجيه مي کنم؟ داشتم حرف لب هاي صورتي جيغ را ميزدم که گاهي به عنوان يک رهگذر هوس مي کني خطي بر تابلوي نقاشي به نشانه ي يادگاري و يا امضا بزني زيرش!

گاهي دلم ميسوزه٬ چرا؟ خب براي زن هايي که آلت ديده ي ناپاک مردهايي شده ن و ميشن که کم نيستن. زن هايي که پشت چشم هاشون اون قدر خوش رنگ و دل فريبه ولي وختي قراره يه شب همسفرشون باشي يا پيششون باشي ٬ وقتي آرايش ها و رنگ ها از چهرشون رنگ بر ميگيره ٬ چيز ديگه ايي ميبيني. پوست صورتي که شل شده ٬ چشم هاي خسته و غمگيني که به جز اشک توشون چيز ديگه ايي نمي توني پيدا کني. لب هاي نازکي که حتي حال تورو که هم جنسشون هستي به هم مي زنن. نمي دونم کي بهمون ياد داد که زن بودن خودمون رو اين طور به جامعه حالي کنيم؟ کي بهمون گفت که زن يعني اينکه بزک کني و خودت رو در قالب يک جنس! يک حفره! به جامعه ات نشون بدي؟! کي بهمون ياد داد که اگر رنگ نريزيم روي صورتمون زن نيستيم و طبعا نبايد اعتماد به نفسي داشته باشيم؟

آرايش ميکنم ٬ ولي رنگ نميريزم! ولي براي چشم هاي هيز مرد هاي خيابان ها خودم رو درست نمي کنم! نه خر مقدس هستم و نه هر*ه! يک زن معمولي! در ميان يک جامعه ي معمولي! نه معمولي که نه! اشتباه گفتم! در يک جامعه ي مريض! بايد مراقب خودمان باشيم! زن بودنمان را اين طور نشان ندهيم که هميشه جنس باقي مي مانيم! جنسي که تو در مقام زن بر ميايي فراموشش کني! ولي باز هم با رنگ هاي لعابينت مردها يادآوريت مي کنن!

 

جمعه هفدهم آذر 1385 .|


Design By : Night Skin