تبليغاتX
تپش های عاشقانه


تپش های عاشقانه

 

شاید دیگه وقتشه ازینجا کوچ کنم. شاید زندگی جدید یه جای جدیدی رو هم می طلبه. شاید نباید می نوشتم " دیگه ازین به بعد به هیچ کامنت خصوصی پاسخ داده نمیشه! " . شاید نباید تموم می شد! شاید باید همون میموندم ایران. شاید هیچ وقت نباید پرنسس می شدم. شاید ... شاید ... شاید ....

 

زندگیم پر از شاید هاست!

مقصد قبلی و مبدا فعلی هستم. یه کم بی قرارم. نمی دونم چرا. همش احساس می کنم چیزی رو جا گذاشتم که نباید جا می ذاشتم! هنوز نمیدونم اون چیز چیه! یه کم بی حوصله و بهونه گیر شدم. شما - هر کسی میتونه مخاطب این شما باشه - از نوشته های من دلگیر نشید. خودم میدونم که روزهای زیادی میشه که لحن نوشته هام توهین آمیز و گستاخانه ست! ( البته درباره ی صحبت های قبلیم هم چنان سر حرفم هستم! این خط مخاطبش به کسانی هست که برام کامنت خصوصی گذاشته بودن ) ولی در کل ...

حال من خوش نیست این روزها ... شاید ٬ شاید مکان جدید بتونه روحیه م رو بهتر کنه!

 

ته نوشت :فردا شب به یه هالوین پارتی بزرگی دعوت شدم. دخترخاله از قبل رفته برای من لباس های جادوگری خریده! شاید اگه مجیک استیک بگیرم دستم بتونم زندگی خودم رو هم عوض کنم!

 

جمعه بیست و دوم آبان 1388 .| |

 

* . اتفاقات خیلی زیادی توی این مدت رخ دادند که تقریبا میشه گفت سرنوشت و مسیر زندگی من رو مشخص کردند که دلم نمیخواد ازشون به هیچ عنوان حرفی زده بشه.یک شنبه صبح زود - کمتر از  ۵ روز دیگه - ایران رو دارم ترک می کنم و نمیدونم اونجا چه چیزی در انتظار من هست. روزهای آخری هست که ایران هستم و شاید مسخره باشه که هم دلم میخواد هرچی زودتر از اینجا بکنم و برم و دیگه هم هیچ وقت برنگردم! و هم دلم نمیخواد که این زمان باقی مونده بگذره و یه جورایی می ترسم از گذر زمان! از آینده ی نامعلومی که اون طرف مرزها در انتظار من هست!

از نظر روحی و جسمی اصلا تحت شرایط خوبی نیستم. سه هفته پیش جراحی داشتم و هنوز کمی درگیر کبودی ها و ضعف های جسمی حاصل از این جراحی هستم. از نظر روحی هم خب ٬ بالاخره هر کسی تو برهه های مختلف زندگیش درگیری هایی با خودش داره که فکر می کنم توی این مدت برای من این درگیری ها به اوج خودشون رسیدن! احتیاج به کمی آرامش دارم.

* . در رابطه با پست قبلی٬ لازم به ذکر می دونم که من همچنان به چیزهایی که نوشتم معتقد هستم. : ۱ . نه من مولد چنین جامعه ایی هستم٬ و نه تقصیر من بوده که کسی تو خونواده ایی به دنیا اومده که اونو هرزه و بیکار و بیعار به بار آورده! ولی یه چیزی رو میدونم! اینکه بیکاری و بیعاری و هرزه بودن ارثی نیست! که اکتسابیه! من نوعی می تونم آینده و سرنوشتم رو خودم تعیین کنم نه خونواده ایی که توش به دنیا اومدم. شاید درصد خیلی کمی از شخصیتی که من دارم مربوط به خونوادم میشه و نه همش! این خود من هستم که تصمیم میگیرم چی بشم! این خود من هستم که باید تشخیص بدم اگر من تو چنین خونواده ایی به دنیا اومدم و کس دیگه ایی تو یه خونواده ی پولدارتر و یکی دیگه تو یه خونواده ایی که سرپرست خونواده معتاد بوده همه رو معتاد کرده٬ این تقصیر هیچ کدوم از ماها نیست! من می تونم نسبت به همشون خنثی باشم٬ ولی وقتی اون نفر سوم که از من پایین تره من رو مقصر میدونه و سعی می کنه حق خودش و پدران معتادش رو از من نوعی بگیره٬ من میتونم همچنان نسبت بهش خنثی بمونم وقتی میدونم این فرد دائما در سعی و تلاش ِ تا به من صدمه بزنه؟؟ تا منو تحقیر کنه؟!

من هرچقدر هم نسبت به شعارهای انسان دوستانه و بشردوستانه و حقوق ضایع شده ی مردم زیر فقر معتقد باشم٬ به گداپروری اعتقادی ندارم! خیلی از دوستان صمیمی من جز خونواده های فوق العاده محروم هستن که من رابطه ی صمیمانه ایی هم باهاشون دارم٬ من اصلا نمیخوام خودم رو جدای از جامعه بدونم! حرف من اینه که دلیلی نداره من نوعی نسبت به مال و اموال مردم به دید نفرت و بغض نگاه کنم! دلیلی نداره اگر کسی ماشین یک میلیارد تومنی زیر پاش هست من ازش بدم بیاد و فکر کنم حق منو خورده و بخوام حقم!!! رو ازش به نحوی بگیرم! حرف من اینه! من به کسی توهین نکردم که کسی بدش بیاد! من گفتم من از آدم هایی که از عالم و آدم طلبکار هستن و فکر می کنن وقتی اینا در حالت نئشگی و خماری بودن٬ یا نه بدتر از اون هرزگی میکردن٬ بقیه حقشون رو بالا کشیدن و اینا وقتی از نئشگی دراومدن میخوان حق خودشونو خونوادشونو از بقیه بگیرن!! بدم میاد! متنفرم!

۲. دوستانی که گوگل ریدر دارن میتونن همچنان متن قدیمی که من نوشتم رو بخونن و ببینن که من تغییری در متنی که نوشتم ندادم! من چه اون زمانی که عصبانی بودم٬ چه الان همچنان معتقدم افراد هرزه٬ بیکار٬ بیعار چنین دیدی نسبت به بقیه مردم دارن! حالا این افراد حتی میتونن تو طبقه ی متوسط جامعه هم باشن که نسبت به بالاتر از خودشون چنین دیدی داشته باشن!

۳. فکر می کنم اگر همچنان چنین آدمهای عقده ایی مریضی توی جامعه هستن٬ از دلسوزی خودمون باشه! اگر با چنین آدم هایی خیلی جدی برخورد بشه و بفهمن که مقصر واقعی خودشون هستن و نه من نوعی! وضع خیلی بهتر میشه. هم باعث میشه انرژی که صرف تخریب به اموال دیگران میشه تو راه بهتری صرف بشه٬ هم از تنفر دو طرف کم میشه و در نتیجه تعارض و تقابل بین آدم های جامعه کمتر .

۴. و در آخر اینکه٬ هر آدمی مجاز هست که از آدم های خاصی بدش بیاد. اگر کسی از این حرف های من رنجیده خاطر میشه لابد خودش هم به دید بغض و نفرت به اموال مردم - که نمیدونه از راه حلال به دست اومده یا نه! - نگاه می کنه و حتی ممکنه - که نه! حتما! - تو دلش به اونا تهمت دزدی و کلاهبرداری هم بزنه! بله٬ درست خوندید٬ اگر تا الان متوجه نشده بودید عذر میخوام! من از آدم هایی که خون بهای پدرانشون رو تو مال و اموال دیگران جستجو می کنن متنفرم! الان متوجه شدید من یک نژاد پرستم؟ این بحث از نظر من تموم شدست. هر کسی با من و اعتقادات من مشکل داره اون بالا یه علامتی هست شبیه × ٬ اونو بزنه منو هم از صحنه ی روزگارش محو می کنه!

* مدتی احتمالا نخواهم نوشت. شاید هم بنویسم. ولی نه به روال قبل.

 * شرمنده ی تمام دوستانی که کامنت خصوصی نوشتن٬ ازین به بعد به کامنت خصوصی پاسخ داده نمیشه.

 * صبر کردم که تا تقویم ورق بخوره تا بتونم بنویسم : سبز خواهم ماند! فردا می بینم تون!

 

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 .| |

 

تازه داشتم این عینک بدبینی و تنفر رو از روی نوک دماغم جابه جا میکردم و به جاش عینک خوش بینی و مهربونی نسبت به مردم کشورم می زدم. تازه داشتم یاد میگرفتم که مهربونی کنم و دوستشون داشته باشم. دیگه پشت چراغ قرمز که می رسم شیشه هارو ندم بالا و از وجود قفل مرکزی برای بار چند هزارم؟ یا شایدم چند میلیونیم! مطمئن نشم! تازه داشتم به اینکه توی پیاده روها از زیر دیوار رد بشم و با صدای شنیدن موتور سواری صدبار به خودم نلرزم و نمیرم عادت می کردم! به اینکه کمی "شُل" کنم خودم رو تو هجوم رفت و آمدهای این شهر. ولی نشد باز!

 هنوز تو شوک هستم. هنوز باورم نمیشه. که یه عوضی روانی بزنه ۴ تا شیشه ی ماشینم رو پودر کنه! بعد ضبطی که توی داشبورد هست رو بی خیال بشه فقط عروسک هام رو ببره و بذاره فقط ۲تا شون بمونه! پلاک ماشینم رو بکَنه و مچاله کنه و ۲۰ متر اون طرف تر بندازه توی جوب آب ٬ ۴ تا لاستیکهام رو پنچر کنه!

باورم نمیشه که این کار ها رو یه آدم معمولی بتونه انجام بده! اگه تو این درگــ.یــ.ری های بعد از انتــ.صـ.ـا بــ.ـات رخ داده بود کمتر تعجب میکردم تا الان! اگه میومد و ضبطم رو میبرد انقدر عصبی نمی شدم که احمق این کارهارو کرده! انقدر به مردم وحشی گری یاد دادن که مردم عقده ایی شدن٬ بدبخت شدن.

من از توده ی عامی متنفرم! من دیگه دلم برای بدبختی تون نمی سوزه! من دیگه دلم برای فقر و نداری تون نمی سوزه! دیگه دلم برای هیچ کدوم از شما احمق هایی که رفتید و به ا.ن رای دادید نمی سوزه! که حقتونه! من فقط دارم به این فکر می کنم که چه جوری خودم و عزیزانم رو ازین گندابی که شماها درست کردید نجات بدم! من به معنی واقعی ازتون بدم میاد! نمی شه! این نفرت٬ این نژاد پرستی٬ این تنفر از شما بدبخت هایی که معتادید ٬ هرزه ایید٬ بیعارید و در عین حال چشم دیدن ازخودتون بالاتر رو ندارید٬ هیچ وقت تو وجود من از بین نمیره! شماها لیاقتتون همین حکومت وحشی ِ! لیاقتتون همینه که بزنن تو سرتون!

واسه خودمم متاسفم که تونستید من رو انقدر عصبانی کنید که بخوام از وبلاگم واسه آروم کردن این خشم فروخورده ام استفاده کنم! واسه خودمم متاسفم که دارم تو این دیوونه خونه زندگی می کنم! واسه خودمم متاسفم که مجبورم تو چشم های پر از کینه ی شماها نگاه کنم!

باید بهتون یه چیزی رو بگم! که منم از شماها متنفرم! که منم از شماهایی که با گدایی کردن و جیب بری کردن زندگی تون رو میگذرونید ولی میخواید زندگی خوبی داشته باشید متنفرم! آره! من با این همه ادعایی که دارم با این همه شعارهای رنگاوارنگی که میدم٬ ولی دلم واستون نمیسوزه! ازتون متنفر هم هستم!

 

پ.ن : لطفا کسی این چند خط آخر رو به خودش نگیره. انقدر عصبانی و شوک زده هستم که بخوام این متن رو خطاب به اون عقده ایی بدبخت - که ممکن هم هست اصلا ندونه اینترنت رو چه جوری می نویسن - اینجا قرار بدم. 

پ. ن ۲ : میدونم که این اتفاق جور دیگه ایی هم می تونست بیفته. می تونست زمانی که من توی ماشین تو یه جای خلوت بودم سرم بیاد. می تونستن به خودم هم آسیب بزنن. ولی باز حتی تصور چنین اتفاقی خشم منو کمتر نمی کنه.

 پ. ن ۳ : دلم نمیخواد از حال و روز این روزهام کسی بدونه. شدم همون پرنسس گوشه گیر و اخمویی که از شکنندگی بودن رفتم ته ِ کمدی قایم شدم و منتظرم کمی حالم بهتر بشه و بعد - شاید - بیایم و از این روزهای سخت بنویسم ....

 


اضافه شده : مطلب نه چندان بی ربطی با این پستم در وبلاگ سایه خوندم٬ حیفم اومد لینکش نکنم :

ماله کشی خشونت!

 

شنبه هجدهم مهر 1388 .| |

 

بین تموم حرف های نزده و بغض شده میون حنجره و دهانم٬ اون هایی که تا بیخ گلوم بالا اومدن و با یه بزاق سرد فرو رفتن تا مثل بقیه بشن حرف های فروخورده٬ بین تموم اون حرف ها گیر کردم.

+ فیلم  Black Book رو چند روز پیش از Gem Tv دیدم. فیلم در زمان جنگ جهانی دوم روایت میشه و درباره ی دختر یهودی خواننده ایی ست که خونوادش به طرز وحشتناکی توسط چند افسر آلمانی در کشتی کشته میشن و اِلیس به عضویت گروه زیرزمینی مقاومت هلندی درمیاد. همه ی فیلم حول فعالیت های سیاسی این گروه صورت میگیره و فداکاری هایی که این گروه برای حفظ کشورشون انجام میدن. صحنه های شکنجه ی اِلیس رو نصفه نیمه میدیدم. اشک هام امون نمیدادن . شاید اگر فیلم رو در هر مقطع زمانی دیگه ایی میدیدم انقدر تحت تاثیر قرار نمیگرفتم که این روزها قرار میگیرم بس که اشکم همین گوشه ی چشمم هست و با دیدن و شنیدن هر خبری بی اختیار هق هق گریه می کنم. حتی از تصور کردن شکنجه ها و تصویر سازی هاشون حالم بد میشه.

+ حالم بده؛ نا امیدیی هست که بدجور گریبانم رو گرفته ؛ بیماری روحی هست که بدجور داره پیشرفت می کنه و آینده ی نامعلومی که جلوی پام هست؛ همه ی این ها هست و این ها باعث شدن که بدجور تحریک پذیر باشم و اعصابم ضعیف. ولی اینها دلیل نمیشن که ازتون تشکر نکنم. از تک تک اونایی که با حرف های قشنگشون تونستن برای چند لحظه لب خند و امید رو بر روی لب های من بیارن. حقیقتا نمیدونم چطور تشکر کنم از شماها. به خدا نمیدونم. خیلی مرسی. کامنت های خصوصی پست قبل خیلی زیاد بودن. نتونستم به همشون جواب بدم. ولی مطمئنا جواب میدم. بازم مرسی.

 

شنبه هفتم شهریور 1388 .| |

 

   صدایت آن قدر نرم می شود٬ شب ها٬ پشت تلفن که گویی در ِ گوشم آرام " ها " می کنی و پرزهای گوشم گرم می شوند و نرم ٬ رقصان! هم چون گل های آفتاب گردان که به سوی نور می چرخند و این پرزهای طفلک٬ که خیال برشان داشته که صدای تو است نور! صدایت شبنمی می شود که از روی لب هایت به گوش من می رسد ٬ آن هم از ورای سیم های تلفن! آن هم از پس این همه فاصله! شبنمی با عطر خوب٬ با عطر بوسینه هایی که صبح ها روی تخت کوچکمان روبروی آن پنجره ی قدی که آفتاب خودش را به زور بالا می کشید و روی تن های به هم چسبیده مان خودش را یَــله میکرد٬  تقلیدی شیرین می کرد از هم آغـ.وشــ.ی هـای ما و خودش را بیشتر می چسباند به پاهای در هم تنیده شده مان! چیز زیادی از خاطره های مشترکمان با تن اَت به یادم نمی آید عزیزم. فقط هرچه هست صدا است و تصویر های ناواضح و مبهم. تازه آن هم نه صدای پخش زنده و مستقیم! که یک صدایی که اکثرا با چند ثانیه تاخیر پرزهای گوش مرا گرم میکند برای رقص و می دانی که٬ صدایی که با تاخیر برسد رقاصه ها را از رقصیدن مایوس می کند. از تن ِ تو٬ فقط یادم است در چشم هایت٬ انگار کن که منجوق های مشگی را فرشته ها دانه دانه چسبانده بودند و وقتی به من خیره می شدند برق می زدند. یا نمی دانم٬ یادم نیست دقیق! شاید هم می شد دانه های نقره گون را پیدا کنم که در آن مشگی آسمان چشمهایت به ستاره های پر نوری شبیه کنم که خودشان قـِـل خورده بودند و هرجا که دلشان می خواست جا خوش کرده بودند! از تن اَت فقط یادم است که قهوه فام بود و از تک تصویرهای هم آغـــ.وشــ.ی هایمان فقط یادم است زمانی که من شیرِ شکر ریخته ی ِ قهوه ی تن اَت میشدم فقط به این فکر می کردم که منی که همیشه " جسم " را فاقد هیجان می دانستم تن ِ تو را عجیب مهیج و داغ حس می کردم! به خدا سخت است. که بعد از این همه دوری٬ از اندام تو بخواهم چیزی به یاد بیاورم!

 

کاش کسی نفهمد! که چطور رقص بغض آمیز لب هایم٬ مرا می شکند آخر٬ از بس که نمی شکند این بغض لعنتی!

 

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 .| |


Design By : Night Skin