تبليغاتX
تپش های عاشقانه

تپش های عاشقانه

 

این روزها که می گذرند من مدام دل شوره و استرس دارم و با شنیدن کوچک ترین خبر بدی نبض بالای لبم ! به مدت چندین ساعت تند تند می زنه!

کم حرف شدم بدجور!

+ جمعه دوازدهم تیر 1388 . |


 

راستش سعی کردم که به دلایل شخصی خودم رو زیاد وارد این جریانات و درگیری ها نکنم و خوش بختانه تا حد زیادی هم تونستم. این پست فقط جنبه ی اطلاع رسانی داره و خواستم بنویسم که خوبم و در حال حاضر زنجان هستم . ممنون از همه ی دوستانم که جویای احوالم بودن.

فقط دعا میکنم هرچه زودتر به کشتار وحشیانه شون خاتمه بدن!

 

+ سه شنبه دوم تیر 1388 . |


 

 

وقتی تو نیستی ٬ نه هست های من چنانند که باید و نه باید ها ....

+ جمعه پانزدهم خرداد 1388 . |


 

 

قبل تر ها اختلاف زمانی مون میشد دور و بر ۳ ساعت.

بعد اومدیم نزدیک بشیم٬ دور شدیم ... از طرف عراق باهم فاصله داشتیم. الان از طرف پاکستان به هم نزدیک تریم ... با اختلاف ۱۴ ساعت و نیم ...

وقتی من از خواب پامیشم تو می خوای بخوابی و وقتی من می خوام بخوابم تو از خواب پامیشی.

 

پی نوشت :

     هیچی .

+ سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 . |


 

خیلی از کسانی که اینجا رو می خونن اونقدر قوی هستن که وقتی ضعف و ناتوانی من در برابر مرگ عزیزی رو می بینن ترجیح میدن به جای دلداری٬ یه سیلی - حالا نه در اون حد ولی یه تلنگر! - بزنن بهم و بگن : هی! تا شقایق هست زندگی باید کرد! و هی! مرگ پایان کبوتر نیست!

آره! درست! ولی یه جایی بالاخره باید باشه که آدم درد دل کنه و حجم دل تنگی ها و غم و غصه هاشو بریزه بیرون یا نه؟! جلوی آدم های قوی در دنیای واقعی ام هیچ وقت نه گله کردم از جور زمانه و جبر جغرافیایی و نه از دل تنگی و غم و غصه و درد فراق و کلا هر چیزی که باعث بشه اشک به دیده بیاره٬ حرفی زدم! چون میدیدم اون آدم خیلی سخت تر از این ها رو دیده و خم به ابرو نیاورده! ولی دلیل نشد که اینجا هم چیزی نگم و غرغر نکنم و برای مرگ دایی عزاداری نکنم.

حالا این هم که من هی تا چند وقت بیایم اینجا بگویم رمق ندارم! هوار بکشم و از دوری دایی و عزاداری دخترکانش بگویم نه دایی را بر می گرداند نه حال من را بهتر می کند و نه خستگی ها و سردردهای این چند وقته ی من را بهتر می کند!

همه می دونیم که سردردهای وحشتناک دایی و درد و عذاب هایی که می کشید الان دیگه تموم شده و دایی این جوری شفا گرفته٬ ولی خب تنهایی ها و بی پدر شدن دختراش هم من رو اذیت می کنه. ولی ترجیح میدم دیگه درباره ش چیزی ننویسم و سعی کنم با گرم کردن سر خودم احتمال قوت گرفتن افسردگی رو هم از بین ببرم . قوی تر از این حرف ها باشم و هی! مرگ پایان کبوتر نیست !

 ممنون از همه ی دوستان عزیزی که توی این چند وقت با کامنت خصوصی٬ عمومی٬ تلفن مسیج و حضوری بهم دلداری دادن. ایشالله زنگ بزنید عروسیمون رو تبریک بگید! :دی

 همین که اون آهنگ رو از روی وبلاگ برداشته ام یعنی بهترم!

+ پنجشنبه هفتم خرداد 1388 . |


 

سخت ترین روز زندگیم

همین امروز ِ! امروز روزی ِ قراره بدن دایی رو به دست خاک بسپرن! پیش تر ازین مرگ رو باور نکرده بودم. یا اگه هم دیده بودم - که کم هم نبوده - ولی این قدر نزدیکم نبوده! وقتی آمبولانس نعره کشان به سوی غسالخونه می رفت. - می بینی؟ می بینی چقدر سخته حتی گفتن این کلمه و کلمه ی " بدن بی جون ِ دایی " -  پشت سرش ماشین ها بی تاب و بی قرار آروم و کند می رفتن. من دلم نمی خواست برم. پاهام یاری نداشتن. وقتی رسیدیم و دختر بزرگش سعی کرد از دست مردها فرار کنه که بره تو و نذاشتن و بعد از کلی گریه وقتی دخترکان آشفته حالش و همسرش رو راه دادن تو باورم نمی شد ... تموم راه دعا می کردم که دایی دوباره چشم هاشو باز کنه. می گفتم : خدایا هنوز دیر نشده واسه این گُ.هی که بالا آوردی! الانم می تونی جمعش کنی؟!! بیدارش کن. برش گردون! ولی نشد ... وقتی رفتیم تو و بوی کافور زد زیر بینی و من فقط چشم های گریون و ناله های خیس و موهای پریشون رو می دیدم دعا می کردم ای کاش می مردم و هیچ وقت این صحنه رو نمی دیدم ... زن دایی از حال رفته بود... آیدا ٬ می لرزید و زورم نمی رسید بکشونمش بیرون ... ویدا آروم گریه می کرد و دست های کبود باباش رو می بوسید و می گفت : " بابام پسر نداشته ٬ بذارید خودم بشورمش! مگه نه اینکه پسراش میان می شورنش؟ فکر کنید من پسرشم!! " جیغ بود و شیون و ناله! آیلین دخترک ناز من٬ نقش بر زمین شد و به کمک داداشم آوردیمش بیرون و به هوش که اومد فریاد می زد : " توی این ۵ ماه نذاشتید اشک بریزیم! نذاشتید داد بزنیم! تو آی سی یو بود نذاشتید بریم ببینمیش ! ولم کنید!! " با گریه داد می زد : " بذارید بابامو بابای نازنینمو ببینم!! " به من می گفت : " دیدی رزی؟! دیدی دیگه سرش زخم نبود؟ دیدی دیگه خوب شده بود؟! " و من فقط اشک می ریختم ... اشک می ریختم و سعی می کردم نذاره بره اون تو ...

سخت ترین روز دنیا همین امروزه . وقتی جلوی چشم های بچه هاش ساعت ۳ قراره دفنش کنن ...

دارم میرم. نوشته هاتون رو خوندم. مرسی از دلداری. ولی واقعا حق دختراش این نبود. که این قدر زود باباشونو از دست بدن! من هیچ وقت با مرگ نمی تونم کنار بیام. الان که دارم اینارو می نویسم اشک هام لحظه ایی بند نمیان. فقط دعا کنید کمی صبور باشن و امروز رو تاب بیارن. که بدنِ بی جون باباشونو دست خاک بسپرن ....

  

+ چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 . |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نوشتن رو بی قید خاصی دوست دارم. بدون ملزم بودن به توضیحی و نقابی ، فقط می نویسم و با احساسات خودم ، جهان رو نفس می کشم.









وبلاگ هایی که دوست دارم

بهترین هدیه
پیاده رو
از پشت یک سوم
از قلب کویر
آدم های خوب شهر



نوشته های پیشین

تیر 1388

خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385


آرشیو موضوعی

درباره من
تپش های عاشقانه
بازی های وبلاگی
اگر ها


دوست و آشناها

دگراندیشــم
نورای نازنینم
آفریـن عزیــزم
شبهای لیمویی
تا نیــمه ی راه
س ا س و ش ا
دلتنگی های مارال
گاه نوشتهای زندگی
جــــزیــــره تنــــهایی
قــفـــس بی مـــرز
وصله ی ناجـو ر
نـیــــروانا
سورنای عزیز
روان پریــش
آبی ٍ ژرف
دون خولیو
ساحره
دتــــــرم
علی آقا گنجه ایی
بلند فکر می کنه ...
مهره و پیچ عاشق!
اوین و آگرین خیالباف
خانه دوست
مهری عزیز
دزیـــــــره
پانتــــه آ
دختــــــرک
حقوقدان پاریسی
می خواد تنهایی فکر کنه
چشـــمان کاملا بســــته!
صــخـــره جــاودانگـی
کفتر نامه رسون
تــــــب زرد!
لدا و قو
سـاناز
عســلی و باباییــش
او می خنده! ‌پس هستش!
دیـگــر کــلاغ ها هم ....
یاس پـــــنج پـــــر
قصیده خواهش
کارونك رويا
مــــمـول
به لیـمو
سکوت
سهیل
؟؟عشق؟؟
سوگند عزیزم
زیر آسمان غربت
تگرگ
معلمی از بهشت
شکلات تلخ
خانم پر و آقای کلوخ
بیا تا برایت بگویم
ثبتیات یک بی نشان
رفتی حاجی حاجی مکه
مجنون لیلی
من،تو و دیگر هیچ...
خانوم زیگزاگ و آقای زیپ


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin