تبليغاتX
تپش های عاشقانه
























تپش های عاشقانه


خونه یک تراس بزرگ و خوبی دارد. به لطف دست های سبز بابا و ذوق مامان نصف باغچه ی تراس پر از گل است و نصف دیگرش پر از سبزی های تابستانی. غروب ها هوا خنک که می شود و نم ِ بارانی که می نشیند هر دو می روند می نشینند در بالکن، بابا برای شام سبزی خوردن می چیند و مامان حرف میزند و به قول خودشان " نفس می کشند " . من نگاه شان می کنم. کـِـیف می کنم. از آن حس های " آدم مگه چی میخواد از زندگی " به سراغم می آید.



 

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 | |

 

به این باور رسیدم که اخلاق های خوب آدم ها٬ به سختی منتقل میشن٬ ولی اخلاق بد آدم ها٬ به سرعت هرچه تمام تر٬ مثه یه بیماری واگیردار به تمام دور و اطرافیان اون آدم منتقل میشن.

منظورم چیه؟ نپرسید٬ انقد زور زدم تا جمع بندی فکرها و اتفاقات این دوماه ِ اخیر رو در قالب یه جمله ی کوتاه نوشتم.

پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 | |

 

یادم میاد تموم اون روزای دبیرستانی که من تا نیمه های صبح می نشستم پای کامپیوتر و مامان در اتاق رو آروم باز میکرد و با یه پدرسوخته! تو هنوز بیداری! میخواست که برم بخوابم! گاهی وقتها لحن صداش عصبانی بود٬ گاهی وقت ها مهربونانه و گاهی وقت ها نگران! اون موقع ها اصلا ارتباط خوبی با کامپیوتر و اینترنت نداشت. هرچی گذشت کم کم بهتر شد. بهتر شد که٬ در این حد که شبا نمیومد یواشکی در اتاق رو باز کنه! در این حد که فردا صبحش منو به خاطر دیر بیدار شدن ملامت کنه ...

تا اینکه قرار شد من برم. با دگری رفتیم براش یه لپتاپ خریدیم و نشستم همه چیزا رو براش نوشتم. ایمیل نوشتن٬ عکس فرستادن٬ کپی کردن٬ عکس ذخیره کردن٬ فوروارد کردن ایمیل. یه دفتر شصت برگ پر کردم از هرچیزی که به نظرم مهم بود و نبود. آخر دفتر هم برداشتم یه لغت نامه ایی درست کردم از تمام ایموت آیکن های یاهو و امثال اون که وقتی واسش دو نقطه ستاره فرستادم بدونه که دارم می بوسمش.

اول ها فقط چت بود ٬ بعد شد فیسبوک٬ بعد شد اسکایپ و اُوو ٬ بعد شد وبلاگ نویسی٬ بعد شد گوگل ریدر. همه چی فیلتر بود٬ بهتر از من وارد بود به وی پی ان - زمان ما هنوز این چیزا اختراع نشده بود - با اون شرکتی که من قبلتر ازش اینترنت میگرفتم آشنا شده بود و اونها هم حسابی هوای مامان رو داشتن و من لذت می بردم از اینکه مامان هر روز کامنت هاش٬ حرفهاش پخته تر میشه. ردپای مقاله های دفاع از حقوق زنان٬ کمپین یه میلیون امضا همه رو تو نوشته ها و حرفهاش میدیدم. دلش خوش میشد به اینکه من عکس بذارم توی فیسبوک. به قول خودش بیاد منو از لابلای پیکسل عکس ها بو بکشه٬ نوازشم کنه. میاد اسکایپ و با دقت به من ِ خانوم خونه نگاه میکنه. هنوز باورش نشده که من غذا میپزم. هنوز دست پخت منو نخورده. نه من حرفی میزنم نه مامان بغضش میشکنه. شبها که حرف بزنیم بابا هم هست. من به چین و چروک صورت جفتشون خیره میشم. اینجور وقت ها بابا میگه کم با موهای سرت بازی کن. من وقتی کم حرف میشم٬ وقتی دل تنگ میشم٬ موهای سرم رو هی باز می کنم٬ هی می بندم. گاهی ازشون میخوام وبکم رو بچرخونن و خونه مون رو ببینم. کاسکوهام رو. خیلی وقتها مامانم میاردشون پای وبکم. منو نمیشناسن دیگه. شایدم مثل مامان و بابام هنوز عادت نکردن منو از لای پیکسل های ارسالی تشخیص بدن. 

روزها از کلاس به شوق دیدن مامان توی اون تصویری که هر دو دقیقه یه بار فریز میشه٬ میام خونه. بعضی وقتها تو دلم به خودم میگم تصور کن که مثلا قراره مامان راست راستکی بیاد خونه تون. سهم من از داشتن مامان و بابا الان همینِ فقط. بعد چطور میتونم بفهمم که همین اندک سهمم رو از گرمای آغوش پدر و مادر میخوان ازم بگیرن؟ چطور میتونم استتوس مامان تو فیسبوک که نوشته " به همه خبر بدید ٬ اینترنت چهارده روز دیگه قطعه " رو بخونم و خودم رو بزنم به اون راه که مامان اولین چیزی که بعد از خوندن این خبر به ذهنش رسیده٬ من نبودم. 

 اگه هر روز هم بخوام با خونه صحبت کنم - که امری ست محال و دیگه خودتون وضعیت وی پی ان ها و اینترنت تو ایران رو بهتر از من میدونید - از چهارده روز دیگه ٬ هیچ سهمی از مامان و بابام نخواهم داشت. تا کِی؟ نمیدونم ... دگری میگه همیشه یه راهی هست برای دور زدن و پیچوندن. ولی کسی نمیگه این همه سال اینترنت فیلتر بود تازه دو سه سال ِ که راه بی دردسری به اسم وی پی ان اومد. چند سال و با چقدر آزمون و خطا میشه اینترنت ملی رو دور زد؟

دلم گرفته. لعنت به شما ... لعنت به خودتون و هرچیز ملی دیگه ایی که باعث فصل کردن ِ نه وصل کردن.

 

ته نوشت : خیلی سعی کردم که ناله نکنم. ولی خب فکر کنم موفق نبودم.

ته نوشت ۲ : راجع پست قبل٬ یه آدرس بهم بگید که تو اینترنت ملی هم فیلتر نباشه٬ عکس ها رو اونجا آپلود کنم. لبیک دات کامی چیزی!!

ته نوشت ۳ : عصبانی ام !!

 

پنجشنبه پانزدهم دی 1390 | |

 

ادامه ی مطلب ...

اخطار : نوشته طولانی ست.


ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 | |

 

چندین و چند نوشته ی ثبت موقت دارم که منتشر نکردم٬ یا نشده یا نخواستم یا وقت نبوده تمومش کنم و خلاصه ... نشده دیگه! :)

دست و دلم به نوشتن نمیره. شاید یکی از دلایل تازه ش این باشه که هیچ چیز جدیدی نمی تونم به این وبلاگ اضافه کنم چون خیلی از دوست های جدید کشوری که الان توش دارم زندگی می کنم میدونن که من وبلاگ می نویسم و میدونم که سرچ کردن و بی نتیجه مونده٬ این میشه که دیگه دلم نمیخواد عکس خونه مون٬ عکس اولین ماشین مون٬ توضیحات روزهای خوش و ناخوشی که داریم رو اینجا قرار بدم.

همین میشه که فقط به همین اکتفا میکنم که همین الان به دگری می گفتم فکر کنم تا صبح انقدر برف بیاد که دیگه در پارکینگ باز نشه ماشین رو بیاریم بیرون! امسال اولین برف جدی و سنگین ما از دیشب شروع شده و هنوز بند نیومده. منظره های خیلی قشنگی ایجاد شدن. مخصوصا که خونه ت روبه روی یه جنگل کاج باشه و هی وسوسه بشی بری یه دونه از درخت ها رو بکَنی ٬با برف! بیاری جایگزین این درخت کریسمس مصنوعی وسط خونه کنی ....

راستی٬ امروز وقتی از کلاس اومدم کل جلوی خونه رو پارو کردم٬ همین میشه که الان جفت کتف هام میخوان بزنن بیرون!

 

پنجشنبه هفدهم آذر 1390 | |

 

 

    شب ها وقتی سایه ی نور شمع روی دیوار می لرزه و تو خوابِت برده٬ دست می کشم روی صورت ِ تو ... مطمئن شم اینا خواب نیست٬ رویا نیست و به یاد میارم تمام ِ اون شب ها و روزهایی رو که آرزوم بوده چنین لحظاتی.

 

 

جمعه بیست و دوم مهر 1390 | |

 

خبرها بی نهایت وحشتناک و هوای تهران آلوده و سرها همه در گریبان.

تجاوز٬ اعدام٬ کودک آزاری٬ نامه ی بهاری که پشت میله های زندان خزان شده است٬ زورگیری با اسید٬ حمله به بیمارستان با تبر٬ چشم های کبود نیما ٬ دزدی ٬ اعتصاب غذای ۱۲ نفر در اعتراض به شهادت دختری در مراسم تشیع پدر٬ پدری که در اعتصاب غذا بود و با شکنجه به شهادت رسید ٬ تجاوز پدر به شادی ۱۴ ساله ٬ حمله به استخر بانوان و فیلم برداری ... باز هم بنویسم؟

داریم به کجا میریم؟

چیزی ندارم بنویسم.

جمعه سوم تیر 1390 | |


تو متولد می شوی 

و من خوش بخت.


تولدت مبارک آرامش زندگی من. 

سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 | |